مردانگی(تجربه ابتدایی مرد بودن برای انسان ایرانی)
اتفاق بی خودیه بلوغ....وقتی نمی تونی تنتو با کسی قسمت کنی که فکر می کنی لیاقتشو داره....اون وقت توی اتاقت وقتی در رو قفل کردی و همه خوابند تصورش می کنی و می خوابی توی تختی که اون برهنه_من ترجیح می دم نیمه برهنه باشه_ دراز کشیده و منتظر تو ِ بعد آلت تناسلیتو که داغ شده و می دونه که قراره بالا بیاره می گیری تو دستت و خیره می شی به زنی که دوستش داری؛ دستت شروع می کنه به لرزیدن...سرتو به صورتش نزدیک می کنی و نفستو هول می دی روی پوست نازک صورتش همون طوری که دستت داره کشاد تر می شه و نفسات به شماره می افته لبتو می بری زیر گردن دختر و بعد آروم آروم در حالی که بوش می کنی و دستت آهسته پایین و بالا می شه از گردنش می آی بالا به طرف صورتش.....بعد گردنتو کج می کنی و به لباش خیره می شه........دستتو و هر بار که بالا می اری دور آلتت می چرخونی بعد دوتایی تون صورتتون و به هم نزدیک می کنید و در حالی که محکم دستتو فشار می دی لبتو می ذاری روی لب دختر مورد علاقت و انقدر می خوریش که دستت پر از گرمای سفید رنگی می شه که اگه کمی دیر تر از جلدش می پرید بیرون، فرصت می کردی تا سینه های داغ دختر رو ببینی....صبح که از خواب پا می شی درد بدی توی زانو ها و کمرت احساس می کنی....تخت لک گرفته و تو بی حوصله ای بعد از چند ماه اتاق تو پر می شه از لکه های گرم و موندگاری که نشون می دند دیشب یه رابطه عاشقانه ناب رو تجربه کردی.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 17:23  توسط يك نفر شورشي
|
