تجربه10+9
شب سختی بود...قبل از این که بخوابه خدمه زندان برده بودندش حمام و مجبورش کرده بودند«چرک صد ساله» رو از تنش بشوره...:این آخرین جلسه دادگاه توا....اگه یه کمی حواستو جمع کنی فردا شب می تونی هر جا که دلت خواست باشی...اینو یکی از خدمه زندان گفته بود. آقای نویسنده از این ماجرا خوشش نمی اومد...بعد از این که دوش گرفتن آقای نویسنده تموم شد مردی با اونیفرم نظامی درست مثل نگهبانای زندان اومد و به دستش دست بند زد...این تازه ترین اتفاقی بود که توی چند ماه گذشته افتاده بود. مرد خیلی عجول و ناشیانه سعی می کرد ادای زندانبانا رو در بیاره...آقای نویسنده این صحنه رو یه بار توی یکی از فیلمای تلوزیون دیده بود. اون شب مهمونیی بزرگی به افتخار انتشار اولین کتابش ترتیب داده بودند و تقریبا همه خونواده جمع شده بودند. برای خالی نبودن عریضه و به پاس زحمت های پدری که درست یک سال بعد از تولد آقای نویسنده خونوادشو ترک کرده بود٬ پدری که فقط زحمت به وجود آوردن و اسم گذاری آقای نویسنده رو کشیده بود وبهد بی خیال سرنوشتی که در انتظار اینپسر کوچولوی یک ساله بود مرده بود٬ عکس دوران جونیشو گذاشته بودند کنار میز...رقص و رقص و آهنگ و....فضای گیج کننده ای بود . انگار این مهمونی به بهونه آقای نویسنده تشکیل شده بود تا تنهایی و فاصله آقای نویسننده بیش تر از همیشه معلوم بشه...آقای نویسنده که از سر و صدای کسایی که فکر می کردند دوستان نزدیک اون هستند خسته شده بود خودشو توی اتاق طبقه بالا حبس کرد....برای این که صدای خنده های بیمار گونه جمعیت رو نشنوه تلوزیون رو روشن کرده و شروع کرد به سیگار کشیدن....هیچ کس متوجه غیبت آقای نویسنده نشده بود.
به هر حال زندان بان به خدمه زندان دستور داده بود که آقای نویسنده رو به سلولش برگردونند و البته قبل از این که سلول رو ترک کنه حقوق آخر آقای نویسنده رو بهش متذکر شده بود. تموم شب آقای نویسنده احساس خوبی داشت چون مطمئن شده بود تونسته به دکترای گیج بیمارستانی که توش بستری شده بفهمونه که اون یه بیمار نیست بلکه یک مجرمه...تونسته بود واقعیت ماجرا رو به اونا بفهمونه و اونا رو مجاب کرده بود که باید یک محاکمه واقعی در کار باشه.
فردا صبح پیش از این که آقای نویسنده توی اتاق شروع به چرخیدن بکنه و قبل از این که بخواد به گلای توی طاقچه فکر کنه که انگاری خیلی وقت بو.د بهشون آب نداده بودند زندانبان اومد....دو تا نگهبان دیگه هم همراهش بودند....این هر سه سعی می کردند به طور ناشیانه رفتار خشک و نظامی داشته باشند...به آقای نویسنده توضیح دادند کگه تا چند لحظه دیگه خانم وکیل به دیدنش می آد. توضیح داده بودند که لازمه آقای نویسنده لباس نویی که خانم وکیل به وسیله اونا فرستاده رو پیش از ورود ایشون بپوشه و آقای نویسنده درست همون کاری رو کرد که خانم وکیل خواسته بود.
: لباس زیبا و برازنده ایست نه؟.....: این همه اش به خاطر لطف شماست...ولی چرا انقدر همه چیز تغییر کرده؟....از دیروز با من....خانم وکیل با اشاره دست کلام آقای نویسنده رو قطع کرد به طرف اون اومد...دستشو روی شونه هاش گذاشت و آروم اونو نشوند...:گوش کن! من همه سعیمو کردم تا این که این دادگاه به نفع تو تموم بشه....حواستو خوب جمع کن...امروز تو می تونی از این جهنم ذهنی خلاص بشی...آقای نویسنده! آدمای زیادی هستند که فکر می کنند تو باید هر چه زود تر از این جا بیای بیرون و دوباره شروع کنی...آقای نویسنده صورتشو چرخوند به دیوار تکیه داد و همونطوری که سیگارشو روشن می کرد به سقف خیره شد: پس دارند بیرونم می کنند...شاید فکر می کنند که نگه داری از من توی این خراب شده هزینه های عمومی شونو افزایش داده...مسخرست نه؟...خانم وکیل آهسته دست آقای نویسنده رو که انگاری داشت سیگار رو به طرف دهنش نزدیک می کرد گرفت٬ اون به طرف خودش چرخوند و صورتشو بهش نزدیک کرد: بهتره به هیچ چیزی به جز ماجراهای بعد از دادگاه فکر نکنی...گوش کن آقای نویسنده فضای این زندان ذهن مخاطب تو رو آلوده می کنه...بعد چراغ مطالعه روی میز رو خاموش کرد....گونه آقای نویسشنده رو بوسید...الان سه ماه که مخاطبتو توی این بیمارستان می چرخونی...از دفتر رئیس به خونه خانم وکیل از اون جا به اتاق آقای نویسنده....بهتره از فردا توی خونه خانم وکیل باشی...آقای نویسنده زیر نور کم رنگ شمعی که تو فاصله حرفای خانم وکیل روشن کرده بود آخرین جمله ای رو که آقای نویسنده در گوش خانم وکیل گفته بود نشنید: این شاید پایان خوبی باشه....از فردا من....تو....خونه ای که بزغاله ها و شوهر عصبانیت و ازش پاک کردیم. بعد آقای نویسنده شمع رو خاموش کرد.....بلند شد و به این فکر کرد که چطور می تاونه توی وجود خانم وکیل خودشو جا بگذاره.
