تجربه10+8
براي خانم وكيل
دراز كشيده بود زير پرتوي بي رمق خورشيد و سعي مي كرد چشمش توي چشم اون گلوله آتشين تنبلي كه انگار چند ساعتي بود همه گونه هاي چرخشش رو فراموش كرده و زل زده بود به آقاي نويسنده نيفته.....: دكترا مي گند دچار يه جور خود آزاري شده. در واقع ميل ويرانگري در آقاي نويسنده معطوف به خوده و توي روانشناسي به همچين حالتي مازوخيسم مي گند.... من به گفته هاي پرستار بخش توجه نكردم و همينطور كه اون سرگرم تلفني شد كه ممكن بود ساعت ها وقتشو بگيره٬ رفتم توي اتاق آقاي نويسنده....: درست مثل چاقويي مي مونه كه توي دستاي يك نفر زن گذاشته باشي تا بدون اين كه اون بدونه بفرستيش مسلخ گاه. همه چيز يه دفعه به ذهنت مي آد. اين مي تونست ايده خوبي باشه اما اين كه من كجاي كار اشتباه كردم...شايد به قول آقاي روانشناس اشتباه من اين بوده كه برآورد درستي از هوشمندي سربازرس قتل اداره دادگستري شهر نداشتم.....آقاي روانشناس رو براي اولين با سه روز پيش ديده بود. وقتي كه از پنجره به گنجشكايي كه تصورشون كرده بود دونه مي داد يه ماشين نظامي با چند تا اسكرت وارد محوطه آسايشگاه شده بود و مرد چاق و كچلي كه روي آستين سمت چپش نشان نظامي داشت بعد از استقبالي كه مدير موسسه ازش به عمل آورده بود حيات رو به طرف دفتر آقاي مدير ترك كرده بود. ملاقات با اون مثل يك بازجويي فني عاري از خشونت بود. اولين جلسه بازجويي بدون حضور خانم وكيل برگزار شد. آقاي نويسنده اعتراض رسمي خودشو نسبت به اين مسئله ابراز كرده بود اما اونا گفته بودند كه اين فقط يك جلسه معرفیست و البته نيازي به حضور خانم وكيل نيست. آقاي مدير قول داده بود كه بر اساس مقررات از جلسه بعد خانم وكيل رو هم دعوت كنند. اون روز به آشنايي ساده آقاي نويسنده و آقاي روانشناس گذشته بود. آقاي نويسنده نمي تونست احساس بدي نسبت به بازپرس تازه داشته باشه چرا كه حضور بي مصرف مرد مي تونست باعث بشه كه دوباره خانم نويسنده به سیالی اتاق اضافه بشه....: اين درست همون تصوير كامليه كه بهش فكر مي كردم...آقاي نويسنده ناگهان پرده چسبيده به پنجره رو كشيد.... تاريكي پاشيده شد توي اتاق. بعد كورمال كورمال سيگاري پيدا كرد و گيروند....." به احترام زني كه....اين جاي جملشو نتونست بگه....كاغذشو كنار زد.... انگار که مي خواست صفحه موسيقي گرامافون كهنه اي رو عوض كنه خودشو جابه جا كرد و بعد آروم تكيه داد به ديوار زير پنجره.
-------------------------
پ.ن:
۱. ظهور يك انسان تازه از گودال....حركت ذهن و نفي....پراگسيس...عمل ذهني.....تعين امر بيروني متناسب با خواست ذهني و دوباره اين جمله ماندگار كه جهان منشا در مني لاجرم براي مني دارد.
۲. خانم وكيل متشكرم....هيجان....شناخت و حركت....اين ها هديه هاي شما به من است....تلخ ترين شراب همه هستي براي شما.
۳. خانم وكيل عزيز يك چيز هست كه به خوبي ياد گرفته ام. حالت ها و حس هاي منفي درست مثل بارون اتفاق مي افتند اما تو تصميم مي گيري كه ادامه پيدا كنند يا نه....اين مهم و اساسيه در ضمن افسردگي....سردگمي و....يكي از نتايج تنبلي اند و تنبلي ضرورتا بي كار افتادن نيست ذهن وقتي تنبل مي شه كه يا داده مناسب براي توليد نداره....يا اراده توليد در تو وجود نداره....خانم وكيل منتظر عصيان دوباره شمام.
۴. خانم وكيل عزيز: براي آخرين نكته بايد بگويم عصيان مداوم....نفي در نفي ايده و عمل...حركت...جهان اين چنين هيچ گاه كرخت و بي فايده نيست...تمام نمي شود.
