تجربه8
این می تونست آخرین پکی باشه که به سیگار می زنه...بعد از اون می تونست کنار بالکن دراز بکشه و آروم صدای چک چک خونی که از پیرهنش می ریزه رو گوش کنه... آقای نویسنده پنج شنبه ها بعد از ظهر یک ساعت توی بالکن می ایستاد...مشروب خنکی می خورد و سیگارش رو چاق می کرد...آقای نویسنده؟! آقای نویسنده؟! ....با خودش گفته بود که تا قبل از غروب باید تمومش کنم...این طوری می تونست با خیال راحت برگرده توی خونه ش و خبر کشته شدن اون آدم عوضی رو به همسرش بگه...آدم بی چشم و رویی که چند ماه پیش بر اثر یک اتفاق وارد زندگی مرد شده بود...مرتیکه اصلا معلوم نیست چه غلطی می کنه...آقای نویسنده؟! آقای نویسنده؟! زن اصرار داشت که در خونه رو براش باز کنند...آقای نویسنده با خودش فکر کرد که مدت زیادی طول نمی کشه و می تونه هر چه زود تر به بالکن مورد علاقه ش برگرده...طاقت مرد تموم شده بود...مرتیکه فاسق یا بیرون از اون پشت...آقای نویسنده در خونه رو باز کرد...طاقت مرد تموم شده بود...سایه مرد رو که دید تصمیم گرفت کلکش رو بکنه...از عصبانیت دستش شروع کرد به لرزیدن...خانم همسایه اومده بود تا ماجرای مرگ گربه ش رو برای آقای نویسننده تعریف کنه...شاید بتونه بخوابه و ترس شبونه سراغش نیاد...مرد طاقتش تموم شده بود...می ترسید همسایه ها متوجه مرگ زنش شده باشند...سایه آقای نوسنده از پشت پرده پیدا بود...مرد ماشه رو چکوند...حالا دیگه همه نفرتش رو خالی کرده بود... سیگار شو روشن کرد...همین طور آروم کنار بالکن لم داد و به زن همسایه فکر کرد که دیگه نمی تونه چهره خندون آقای نویسنده رو ببینه
