تجربه3
نشسته بود پشت دیوارای بلند خونه ای که تا چند صد متری ش محافظ های جورواجور ازش محافظت می کردند. آخرین باری که توی صف نونوایی رفته بود و نیم ساعتی منتظر شده بود ، حدود بیست سال پیش بود. دیگه کسی نمی تونست به ش پناه ببره. جونای محل قدیمی شون بعد از نماز مغرب و عشا می اومدند و مسائل شرعی شونو ازش می پرسیدند. پیش ش اعتراف می کردند تا سبک بشن و بعضی وقتا ازش راهنمایی می خواستند که : آقا من پری دختر همسایه مونو خیلی می خوام. آخرش یه روز می گیرم و اونقدر ماچش می کنم تا جونم درآد. آقا شما بزرگواری کن به حاجی سفارش کن که هوای ما رو داشته باشه. بعد آقا لبخندی می زد و به حاجی می گفت: حاجی این پسر همسایه تون٬ حاجی دست آقا رو می گرفت که خودم هواسم هست. گفتم بره بازار کار پیدا کنه بعد ان شاءالله یه روز می آن خدمت شما برای مراسم عقد و عروسی. دل آقا صاف می شد که بالاخره....
اما حالا دور از شهر و آدماش آقا نشسته و همه رابطه ش محدود به روابط رسمی و خسته کننده ایه که نمی دونه چه طوری باید از شرشون خلاص شه. شاید آقا دلش برای سه تار زدن و کنار اخوان نشستن تنگ شده باشه...نویسنده این مطالب حاضره هر وقت آقا بخواد اونو توی خونه بیست متری که نه ، سوئیتی که دانشگاه بشون داده راه بده تا با هم بشینن و تا صبح شعر بخونن. از خاطره هاشون بگن و تا اون جا که ممکنه به آقا عشق و محبت بی ریا و غیر متملقانه انسان به انسان رو بچشونه.
----------------------
پ.ن:
۱. اینایی که گفتم احساس واقعیم بود.
۲. سومین سالگرد نمی دونم چی من و مهسا بیست و یکم اردیبهشت بود. نمی دونم بهش خوش گذشت یا نه. شاید من دیگه پیر شده باشم.
۳. هیچ آدمی شما رو بی دریغ دوست نداره لطفا سعی نکنید اینو به م ثابت کنید. همه بره ها تو یه موقعیت خاص بد ترین گرگ هان..
اما حالا دور از شهر و آدماش آقا نشسته و همه رابطه ش محدود به روابط رسمی و خسته کننده ایه که نمی دونه چه طوری باید از شرشون خلاص شه. شاید آقا دلش برای سه تار زدن و کنار اخوان نشستن تنگ شده باشه...نویسنده این مطالب حاضره هر وقت آقا بخواد اونو توی خونه بیست متری که نه ، سوئیتی که دانشگاه بشون داده راه بده تا با هم بشینن و تا صبح شعر بخونن. از خاطره هاشون بگن و تا اون جا که ممکنه به آقا عشق و محبت بی ریا و غیر متملقانه انسان به انسان رو بچشونه.
----------------------
پ.ن:
۱. اینایی که گفتم احساس واقعیم بود.
۲. سومین سالگرد نمی دونم چی من و مهسا بیست و یکم اردیبهشت بود. نمی دونم بهش خوش گذشت یا نه. شاید من دیگه پیر شده باشم.
۳. هیچ آدمی شما رو بی دریغ دوست نداره لطفا سعی نکنید اینو به م ثابت کنید. همه بره ها تو یه موقعیت خاص بد ترین گرگ هان..
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 10:21  توسط يك نفر شورشي
|
