تبليغاتX
یک نفر شورشی - برای مهسا(همه درد های چند سال گذشته ام، همه ارتباط با من با دنیای شما، برای یک نفر انسان خوب)
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
برای مهسا(همه درد های چند سال گذشته ام، همه ارتباط با من با دنیای شما، برای یک نفر انسان خوب)

شاید نوشتن این حرفا فایده ای نداشته باشه، شاید گفتن این چیزا فقط به بد تر شدن تو، من و زندگی مشترکی که نداریم منتج بشه اما باید اونا رو نوشت؛ باید برای تو نوشت از چیزایی که فکر می کنم واقعی اند. این شاید بخاطر این باشه که تو ببینی من هنوز صادق ام. این یکی از مهم ترین گوشه های شخصیت من بود، یکی از اون گوشه هایی که تو بخاطرش با من همسفر شدی، نشستی روی بال خیالم و دو سال با من همه دردا و بی قراری هامو دیدی، اما به نظر می رسه یه بخش بزرگی از من هست که نخواستی یا نتونستی که بهش نزدیک بشی. این شاید یه چیزی باشه مثل اون. من همیشه بخاطر این که نخواستم آزارت بدم این چیزا رو سانسور کردم، اما تجمع این همه تصویر و بی قراری توی من از من یه آدم مالیخولیا ساخته.

وقتی این چیزا رو می خونی اولین چیزی که بنظرت می رسه شاید این باشه که زبان نوشتم با تصوری که تو از نوشته هام داری خیلی متفاوتِ. شاید این درست باشه که پیچیدگی و ابهام توی مفهوم، زبان رو سخت و پیچیده می کنه. به هر حال برای اولین بار توی این وبلاگ می خوام در مورد مسائل شخصیم بنویسم.

 

*****

مهسای عزیز!
بیشتر از هر کس دیگه ای می دونی که خیلی دوستت دارم، هیچ وقت یادم نمی ره که از خودت گذشتی برای این که با آدم بی قرار و به هم ریخته ای مثل من بمونی. می دونم که هیچ زنی حاضر نبود منو توی شرایطی که داشتم برای مدت طولانی بپذیره- این مسئله هنوزم صادق ِ- و می دونم که تو بیشتر از هر کسی به من محبت می کنی و بر خلاف خواسته من توی این سال ها در من حل شدی اون قدر که شاید چیزی به اسم«من» برای تو معناش رو از دست داده.

 

  1. این یک سخنرانی نیست زندگی من ِ.

می دونم که رفتارم بعضی وقتا اون قدر بد و خود خواهانه بوده که تو طول زمان تو رو سوژه تفکر و عمل من قرار داده، برخلاف میل هر دومون«من شدم شوهر و تو همسر» می دونم که نتونستم برات دوست خوبی باشم. می دونم که خیلی از تصورات تو رو نادیده گرفتم و باعث شدم خیلی از چیزایی که دوست داشتی برات فراهم نشه. می دونم که لج باز، خودخواه و غیر قابل تحمل بودم و منو درک کردی.

 

  1. می دونم که خیلی دوستم داری، ام می خوام بی انصافی کنم.

اینا همه دونسته هاست. می خوام اونایی که شاید می دونستی و هیچ وقت نگفتی یا نمی دونستی یا ترجیح دادی ندونی رو برات بنویسم.

 

******

 

حمید ملک زاده شاید بالا ترین روابط عمومی دنیا رو داشته باشه، امکان نداره توی یه جمعی بره و چند تا دوست توی چند دقیقه اول پیدا نکنه؛ دوستای حمید ملک زاده بیشتر خانم هستند چون اون زنا رو خیلی دوست داره اما نه بخاطر زنانگی شان. هر زن درست مثل یه جزیره کشف نشده می مونه برای نویسنده این مطالب، جزیره ای که نزدیک شدن بهش آغاز یه سفر اکتشافی برای اون.

 

  1. حمید ملک زاده زن بدون تن، عشق بدون سکس، یا قانون و حد توی رفتار با هیچ جنسی اعم از موافق و مخالف نمی شناسه.

می دونم. اینا هم جزءِ دونسته هاند.

وقتی برای اولین بار الهه دستم و گرفت و از دنیای ذهنیم به دنیای آدما آوردم- ماجراشو صد برا برات گفتم- من مثل یه آدم تازه متولد شده گیج داشتم توی دنیا می تابیدم که ولم کرد و رفت. من گیج بودم با آدما مشکل داشتم نمی فهمیدم شون و همه اونایی که صد بار برات تعریف کردم. خسته شده بودم از سر و کله زدن با آدما. آدمای زیاده شاد آدمای خوب، آدمای دوست داشتنی.

 

4. من برای دنیای آدما چیزی نداشتم.

این بود که تصمیم گرفتم به آدمایی که ممکن بود به کمکم نیاز داشته باشند کمک کنم. کارم شد گوش دادن حرفا و و رندگی کردن با خیالا و تصورات آدما. خیلی اومدند قوی شدند و برگشتند. تو که اومدی فکر کردم برات يه ساختمون بسازم تا بتونه تو رو توی خودش داشته باشه، یه ساختمون محکم از ایده های تازه، تو هم دوست داشتی به این فکرم تن دادی.من مثل یه مهندس به طور غریزی شروع کردم به کار...تو اعتماد به نفستو بدست آوردی و تبدیل شدی به یک نفر انسان با حد معقولی از آگاهی نسبت به خود. کار من تموم شده بود.ساختمونی که تو ساخته بودی با مال من جور در نمی اومد. ما باید از هم جدا می شدیم.دو سال ارتباط مثبت و سازنده و انسانی من و تو. باید تموم می شد.تو باید براساس ارزش های خودت زندگی می کردی و من باید دنبال ویرانی خودم می رفتم.

 

5. قبلا هم بهت گفتم ما وقتی ازدواج کردیم که همه چیز برامون تموم شده بود.

یادته همیشه می گفتی حمید برات استثناست. ازدواج من و تو همه ارزش هامو آروم آروم کم رنگ کرد همه توانایی هام از بین رفت. این جا تو مقصر نبودی. توی رابطه ای قرار گرفتیم که ذاتا انسان رو منحط می کنه. نزدیکی جسم من و تو فاصله هر روز بیشتر روحمون و به وجود آورد. دیگه برای با هم بودن هیجان نداشتیم،

 

نكته: ازدماج مشخره ترين قرار داد قابل تصور.

6. ما هنوزم همدیگه رو دوست داریم می دونم. خیلی زیاد هم دوست داریم.

دیگه برای روح من ارزش خاص قائل نبودی. چون من دیگه استثناء تو نبودم شوهرت بودم. نتونستی باهام حرکت کنی. من می خواستم پویا و خلاق باشم اما تو طوری تربیت شدی که ایستا و آروم باشی.

 

7. تو سرد بودی همیشه مهسا، و من نمی خواستم تو رو درک کنم. نتونستم.

من دلم می خواست مثل دو تا بچه کوچولوی بیست و دو ساله زندگی کنیم. تو حتی اون قدر سرد و بزرگ بودی که من احساس می کردم با یک نفر زن چهل ساله دارم زندگی می کنم. دلم می خواست همیشه بریم بیرون، یه دفعه نصف شب بزنیم به خیابون دلم می خواست همیشه با تو حرف بزنم در مورد فکرم تصوراتی که از اجتماع و فرد دارم. دلم می خواست اولین کسی باشی که داستانامو می خونی دوست داشتم با من زندگی کنی. اما تو انگاری کنار من زندگی می کردی. انگاری من وسط یه گود داشتم نمایش یه نفره بازی می کردم و تو مثل پول دارای تئاتر رو که می خواند فقط لذت ببرند از دیدن نمایش نشسته بودی توی سالن نمایش و نگاه می کردی. من دوست داشتم تو در متن نه در حاشیه و  فعال باشی.

 

8. سکس ما حتی یه جور نمایش مسخرست که تو توی اون حاضر نیستی. من نیمي خوا با یه عروسک بی حرکت بخوابم.من یه زن عاصی فعال می خوام.

 می دونم این نوشته اشتباهاتی که توی رفتار من هست رو تو خودش نداره و اون دو تا دلیل داره عزیزم. اول این که انقدر به من بی توجهی – می دونم که از روی محبت بوده- نشون دادی که حتی بهم نگفتی کدوم کارم درست یا غلط. مهسا من روانشناس نیستم.فقط می تونم تصوراتمو بگم. نمی تونم حاتما همون رفتار صحیح رو داشته باشم تا به تو کمک کنه. دلیل دیگه هم اینه که وقتی از درون به خودم نگاه می کنم سخته بفهمم کدوم کارم درست کدوم غلط.

 

كاش مي تونستي خوش بخت باشي...كاش مي تونستم مردي رو كه ارزش تو رو بدونه و اندازه بزرگيت باشه پيدا كنم....مهسا تو ممكنه هر چيزي بگي٬ اما من ديگه تحمل خرد شدن تو رو ندارم....از طرفي دلم نمي خواد كمكت كنم...من مي خوام زندگي كنم بي دغدغه كمك كردن يا چيزاي ديگه من مي خوام روابط شخصيم پويا وفعال باشه. مريضاي دور بو رم زيادند....نمي تونم حتي با تو مثل اونا باشم....بزرگ شو نه پير نه بزرگ!

شاید باز اینطوری برات نوشتم.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 12:19 | | لینک به این مطلب