هزیون
یه چیزی مثل خدا هست که می تونه تو باشی ولی آخه مگه می شه گفت کی چی می گه؟
هی فکر می کنم که چه ارتباط منطقی ای می شود بین انسان و ایمان که ندارم کسی بتواند مشکلات وجود شناختی انسان را که بشر می شود نوشت به جای انسان یا نه به نظرم هر گز نمی شود گفت....حالا به من بگو کدام کبوتر غمگین است که جای ایمان را برای انسان جهان مدرن می تواند بگیرد؟
تو را که نمی شناسند آدم ها را می گویم اصلا چرا باید با تو باشند تو اصلا منظورت من بودم چگونه می شود از این چرا ها های در زمان و مکان عبور کرد؟ کجایی؟
از نفرتت که برای من می نویسی آنگاه بزرگ می شوم و بیشتر دوست می دارمت... تو ای انسان چگونه است که می توانی اینگونه متنفر باشی از خودت ...خیال کردم پیامبرم....بگذریم.
ساکت که باشم می فهمی خدا را چقدر تف کرده ام در خیابانی که پایان راه ماست این خیال بازی ها را فراموش کرده اند دیگر اینکه باید رفت نماند نپوسید.
