باز تولید لجن
خسته تر از تمام لحظه های هرزه ی تابستان .....بیهوده ترین.....از نتوشتن چه چیز ممکن است عاید مردی شود که سال هاست اسیر خود است بی هیچ حیات خلوتی مردی که از دست داده است تمام درونش تسلیم شیطان شده الست و در لجن زار روز مرگی هر رزو فرو رفته به آنت چه کثیف می دانست ...فالصله گرفته ام از خودم...مرا به من بازگدان ای ابلیس توهم خیال آرزو های بیهوده ...مخرا سودای هیچ نیست مردی که سال هاست منتظر مرگ دیگریست دیگر دلش برای خودش تنگ.....نمی شود گفت که پیشرفتی حاصل شده ...نسبت به سال پیش که می نگرم هر روز شبیه شما شده ام و به خودم تف کرده ام انگار باید تمام خودم را به تاریخی بسپارم که نگارندگانش را نمی شود ...چرت و پرت..آنقدر می نویسم تا دوباره زنده شود در من همه ی تاریکی خودم و خیال وهم انگیز روشناییتان را بتوانم به فرمشیب بسپارم انسان تکرار بیهوده ی پدرانش است در چارچوب قواعد مضحک مذهب....عرف مرتجع اجتماعی وئ مفهموم بیهوده ی ادب و تعارفات لوس احترام بیزارم از شما و تمام هنجار هایتان می خواهم دوباره به آغوش امن بی قیدی باز گردم پیرهن بذرم و بخندم به شما و تقدیرتان..به ضعف های شما در مقابل سازه ای به اسم خدا و هزاذژر زهر مار دیگر......برای امروز بس است .....
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 19:3  توسط يك نفر شورشي
|