خانم ها؛ آقايان من حرف دارم
شهر
كم تر از دو ماه از مي ماه سال 2009 ميلادي مي گذرد و حافظان مناسباتي كه تجمع صد تا 500 نفره كارگرانش را تحمل نمي كرد، هزاران نفر را توي خيابان هاي اورده است تا منطقش را پيش ببرد. دارم به هشام شرابي فكر مي كنم. به روايتي از كه از منطق ژدرشاهي اش ارائه مي دهد: پدرشاه، درون خانواده فرزندان اش را به شدت تنبيه مي كند تا از نوازش مختصري احساس رضايتمندي و به قواعد بازي تن در دهند. ما، اين كودكان وابسته به پدرشاهِ دولت چه خوب محقق مي كنيم منطق پدرشاهي را.
خوب كه فكر مي كنم نمي توانم نگران نباشم از روزي كه به ازاي حفظ حداقل حقوقمان تجمعي چندبرابر آن چه در تهران بود در دفاع از محمود احمدي نژاد برگزار كنيم؛ شكلي از تعين ساختار كه امروز نمي خواهيمش.
جنون تصميم، ميل به ديده شدن، تحقق اراده اي كه بي نهايت محافظه كارانه است. اي كاش مي توانستم براي مردمم توضيح بدهم كه اين شكل از خواستن را اگر براي اصيل ترين مطالباتشان، چيزي فراتر از برگشتن به قانوني كه اساسً در مخالفت با آزادي هايشان تدوين شده است، تجميع كنند به راحتي نتايجي بدست مي آورند كه شايد در خيالشان خون ها بايد داد برايش و انقلاب ها كرد.
آن چه در اين ميان مي ماند يك اميد ساده است براي من و مردمم:
مي دانيم كه پيچيدگي ذهن و شرايط سازمان اجتماعي مردم به دنبال خود ضرورتي در پيچيده تر شدن رفتار سياسي دولت ها را، و مخصوصاً در سطح سركوب اجتماعي، به دنبال دارد. اين شكل از بازي سياسي در مناسباتي كه جمهوري اسلامي نمايندگيشان مي كند به طور مشخص براي من و مردمم اين اميد را باقي مي گذارد كه در آينده اي نه چندان دور و در جريان يكي از اين نمايش ها، شكلي از رفتار مبتني بر خواسته هاي اجتماعي، بدون چشم داشت از گشاده دستي حكومت ايجاد شود. شايد در يك نگاه خوش بينانه بشود گفت كه اين بيرون آمدن مردم براي بيان حرف هايي كه مي خواهند بزنند، در سطح آگاهي ايشان اين تغيير اساسي را به وجود بياورد كه خواستن و به شكل علني بيان كردن خواسته هاي اجتماعي شان را به عنوان يك حق واقعي قابل دست رس به رسميت بشناسند. هر چند خيلي خوشبينانه است اما نوشته ام را به اين خوشبختي وا مي گذارم كه، مردم، و مخصوصاًنسل جديد كنش گران سياسي ايران، كه در اولين قدم به شكلي خشن سركوب نشده اند، به در خيابان امدن و ماندن در خيابان عادت كنند.
حميد ملك زاده، تهران، خيابان 16 آذر 20 خرداد ماه 1388
