فكر مي كنم به يك اعتبار بشود مجموعه نيروي انتظامي و كارمندان وزارت اطلاعات و پليس را در هر كشور در زمره بخشي از كارگران آن بشمار آورد. حالا بعد از بيست روز از روز جهاني كارگر مي توانم اين ادعا را محكم تر براي اطلاع عموم آدم هايي كه به هر شكل درباره مسائل كارگري فكر مي كنند و يا در اين زمينه فعاليت دارند بيان كنم. راستش را بخواهيد هر كس ديگري هم كه در روز اول ماه مي در پارك لاله راه مي رفت مي تواند اين ادعاي مرا تصديق كند.
پرده دوم:
پليس ها كه حالا ما را ريخته بودند توي ون و داشتند براي تنبيه كردن مي بردند به كلانتري خيالشان راحت شده بود. اما انگاري واقعا بيش تر از يكي دو ماه از حقوق و مزايايشان را به تعويق انداخته بودند و قرارداد هاي بيست و نه روزه و مشكلات بيمه و اين چيز ها در كنار انواع بي عدالتي حقوقي و غير حقوقي خيلي آن ها را آزرده بود. چون هر جا و هر طور مي توانستند فحش مي دادند- توي ون هايي كه زنداني مي برند نمي شد مارا كتك بزنند. اصلا امكانش هم نبود ما مثل گوسفند ها روي هم تلنبار شده بوديم.-
كلانتري 148 انقلاب، بازجويي شديم. درباره اين كه چرا رفته بوديم پارك و چايي مي خورديم و حتي به ما ياد دادند كه اطراف خانه هايمان پارك هاي ديگري هم هستند كه مي شود توي آن ها گشت و نشست و گپ زد و از اين حرف ها. به ما شيرفهم كردند كه از اين به بعد هم اگر بخواهيم از اعتراض كارگران واقعي اين مملكت كه شغل شريف تامين امنيتمان را به عهده دارند جلوگيري كنيم- چه با حضور در پارك چه به هر شكل ديگر- حسابي حالمان را مي گيرند. بعد هم كه انگار آدم هيپنوتيزم بشود براي رفع يك بيماري حاد روانی، شروع كردند درباره زندگي بعضي هايمان حرف زدن كه تو فلاني و فلان كرده اي و اين رفتار هاي ضد انساني تو غير قابل بخشش است و از اين دست حرف ها. هر كس هم نمي خواست باور كند كه چه موجود ديوانه ايست به او شوك فيزيولوژيكي مي دادند با لگد و چك و انواع شكنجه هاي انساني ديگر. هر چه به پايان اين پرده نزديك تر مي شديم شور انقلابي و ميل به اعتراض در پليس ها كاسته تر مي شد. يك آقاي خوش زباني بود كه هي شوخي هم مي كرد. فکر می کنم یکی از بازداشت شده ها و شاید هم نتیجه بازجویی های اولیه اشتباه پیش آمده در آگاهی پلیس ها نسبت به دلیل اصلی تعویق پرداخت ها رفع شده بود. این را بخاطر این می گویم که رئيس پليس هاي کلانتری ۱۴۸ که انگاری توانسته بود به عنوان نماینده پلیس های معترض با مسولین امر صحبتی کرده باشد حاضر شده بود در ازای تحویل دادن مردم به مسئولین حقوق و مزایای به تعویق افتاده شان را مطالبه کند. به هر حال شب اول مردم به عنوان گروگان های پلیس به کلانتری های سطح شهر منتقل شدند. گروه های سه گانه ای بودیم که انگار پلیس ها برای خودشان تقسیم کرده بودند. ۱۵ نفر بودیم. ما را جدا کردند و گفتند قرار شد ما ۱۵ نفر را تا پیش از پرداخت کامل حقوق و مزایای پلیس ها به عنوان گروگان ها نگه دارند. سعید یوزی، امیر یعقوبعلی، کاوه مظفری، پوریا پشتاره، مسعود لقمان، طه ولی زاده، همایون جابری و من به همراه چند تای دیگر. صبح بعد از این که یکی از مسئولین آمده بود تا اوضاع را بررسی کند برای هر کدام از مردم قیمتی گذاشت. این جا بود که فهمیدم ماجرای جدی تر از این حرف هاست. انگاری این پلیس هایی که مارا گروگان گرفته بودند چند سالی بود که نسبت به وضعیت شغلیشان اعتراض داشتند. آن نماینده ای که اسمش را گذاشته بودند بازپرس برای همه آدم هایی بازداشت شده به جز ما ۱۵ نفر قیمت گذاشت. قیمت های آدم ها زیاد بود از کفالت های ۵۰ میلیونی تا وثیقه هایی که خیلی بیش تز این حرف ها می ارزید. بعد فهمیدیم که مسئولین بنا گذاشته اند تا حقوق پلیس هایشان را از منابع داخلی- همین وثیقه ها و این چیزها- تامین کنند. به هر حال از ما به بخشی از کارگران شریف این مملکت باید چیزی برسد یا نه. تا قبل از شب، ما را که دستهایمان با بند کفش هایمان- از ماست که بر ماست- بسته شده بود به مخفیگاه بردند. اسم مخفیگاه را گذاشته بودند اوین. انصافاً جای خوش و آب و هوایی است این اوین. بنا شد تا گروگان ها در جای امنی دور از مردم و زندگی واقعی- که اصلا این روز ها ارزش ندارد- محافظت کنند. فکر می کنم در جریان انتقال بازداشت شدگان به مسئولین مشکلاتی پیش آمده بود. چون چند نفری می آمدند و تک تک مردم را برای سوال و جواب می بردند. پلیس ها هنوزم فکر می کردند که ما نقشی- هرچند مختصر- در مشکلات مالی پیش آمده برای آن ها داشتیم. برای همین سوالاتی پرسیدند و جواب هایی شنیدند و بعضی از آدم هایی که فکر می کردند دارند دروغ می گویند را هم کتک زدند. بی چاره امیر و سعید سعی کرده بودند پلیس ها را مطمئن کنند که نقشی در واریز شدن حقوق پلیس ها ندارند و اصلا خودشان هم خبر نداشته اند از ظلمی که در حق این آدم ها می شود به همین خاطر هم به همراه کارشناسانشان- فکر می کنم کارشناسان تربیت بدنی بودند- نرمش مختصری کرده بودند. به هر حال ما که سعی می کردیم یک زندگی کوچکی داشته باشیم توی مخفیگاه پلیس ها. راستی یک نکته جالب توجه دیگر هم بود؛ مخفیگاه یک دکتری داشت که ما هیچ وقت ندیدیمش. امیر یعقوبعلی هم که نگران کارشناسش شده بود اصرار داشت که باید مایع شستشوی لنز چشم برایش تهیه شود. اگر لنز هایش را در می آورد که زحمت نوشتن به کارشناسش می افتاد. اما خب هیچ کس توی مخففیگاه به فکر این مسئله نبود. فکر می کنم لنز ها خیلی بیشتر از امیر و پلیس ها نگران زحمات اقای کارشناس بودند. چون تا روز ۱۸ ام حداقل باعث عفونت کردن چشم های امیر نشدند. هفته سوم بود که انگاری پلیس ها و مسئولین به نتیجه رسیدند. بنا شده بود پسوورد ایمیل های مارا بگیرند و مدل تلفن های همراهمان را هم به همراه پین کد و پسوورد و این چیز ها داشته باشند. کارشناس من معتقد بود که برای حفظ حقوق شهروندی من باید به ایمیل آدرس و وبلاگم دسترسی داشته باشد. خوب استدالش هم منطقی به نظر می رسید به هر حال هر کسی که راه می رود ممکن است گم بشود و برای این که نکند ما گم شده باشیم و یا این که اگر هم گم شده ایم از طریق تلفن همراه و ایمیلمان می شود با همراهانمان تماس گرفت باید به حرف آقای کارشناس گوش می دادیم. داشتم می گفتم که در روز های اولیه هفته سوم ما رابردند پیش نماینده مسئولین و گفتند که تا آخر هفته آزاد می شویم. اما انگار دولت با کمبود پشت وانه مالی مواجه بود و ما هم باید برای پرداخت هزینه های نیروهای پلیس سرمایه گذاری می کردیم. ۵۰ میلیون تومان قرار کفالت. هر کسی که می توانست این هزینه را تضمین کند بر می گشت پیش بقیه وگرنه می ماند. اما فکر می کنم هزینه هایی که پلیس ها برای نگهداری آدم هایی مثل سعید یوزی و امیر یعقوبعلی متحمل شده بود بیش از این حرف ها بود. یعنی انقدر زیاد بود که حتی نتوانسته بودند براورد درستی از این هزینه ها داشته باشند. به همین خاطر این دو نفر را هنوز هم در مخفیگاه نگه داشته اند. کاش یک کارشناس امور مالی هم در بین کارشناسان پلیس بود که می توانست به مسئولین در این زمینه کمک کند. چون من دوست دارم هر چه زود تر امیر یعقوبعلی را ببینم و با سعید حرف بزنم.
توضیح پایانی:
کاوه مظفری و همسرش:
هر کاری کردم نتوانستم این موضوع را یاد آوری نکنم. این پلیس ها انسان های خیر خواهی هستند. وقتی دیدند که به هر حال کاوه را آورده اند توی مخفیگاه و همسرش باید چند وقتی تنها زندگی کند نتوانسته بودند تحمل کنند. رفتند و جلوه را هم آوردند. حالا درست است که کنار هم نیستند. حداقل توی مخفیگاه زیر یک سقف زندگی می کنند. سقفی که برای همه ایرانیان ممکن است جا داشته باشد.
پ.ن:
۱. از همه ادم هایی که می شناختنندم و یا آن های که حق زندگی کردن را برای من مثل هر آدم دیگری به رسمیت می شناختند و نسبت به بازداشت من و دوستان دیگرم اعتراض کردند کمال تشکر را دارم. خصوصا دوستان و رفقایی که علی رغم تفاوت های جزئی یا اساسی که در اندیشه و رهیافت هایمان نسبت به مسائل اجتماعی داریم در این زمینه کمک هایی کردند.
۲. امیر یعقوبعلی، سعید یوزی، کاوه مظفری و بقیه آدم هایی که زندانی هستند را آزاد کنید.
۳. زندانی کردن آدم ها با هر کیفیتی خشن ترین روشی است که می توان علیه انسان ها از آن استفاده کرد. اما خشونت هیچ گاه اراده انسان ها را نمی شکند حتی اگر آن ها را به زانو دربیاورد.