تبليغاتX
یک نفر شورشی -
سه شنبه یازدهم فروردین 1388
این حرف ها رابرای خودم می نویسم
مهدی موسوی عزیز
 لحظه های خوبی هستند توی زندگی آدم ها...تصمیم های خوبی هستند که بعضی وقت ها آدم ها می گیرند...درست مثل روزی که تصمیم گرفتم توی کارگاه آدمی شرکت کنم همیشه برای من قابل احترام خواهد بود. توی کارگاه ادبی مهدی موسوی. که همه چیز هست و هیچ چیز نیست.

آدم های خوبی هستند که باید برای یک مدت کوتاه هم که شده است دوستیشان را امتحان کنی....درست مثل تو....مهدی موسوی....که همه کس هست و هیچ کس نیست.

لحظه هایی هستند که باید برای افتخار کردن به آن ها داشته باشیشان....درست مثل اولین باری که لذت هم آغوشی از سر عشق را می فهمی....مثل وقتی که با یک نفر انسان خوب قدم می زنی توی کوچه های کرج و حرف هایی داری برای زدن. لحظه هایی که همه چیز اند و هیچ چیز نیستند.

چیز هایی هستند که باید به هر قیمت حفظ شوند. چیز هایی که آدم را معنا می دهند. مثل ادبیات برای تو و مثل شورش ببرای من. چیزهایی که هیچ کس حق ندارد آن ها را از آدم بگیرند. چیز هایی که اگر نباشند انسان ها نمی توانند زندگی کنند. انسان ها می میرند. مثل ادبیات برای تو و عصیان برای من. چیز هاغیی که همه چیز اند و هیچ نیستند.

هر کدام از آدم ها راه خودشان را می روند و خدایان سال هاست تحمل حضور یکدیگر را ندارند.

برای همه لحظه هایی که دوستم بودی...که به عنوان دوستت بودم...برای همه پرسه های چند ساعتمان و بحث های تا دعوا کشیده شده مان بی اندازه دوست دارمت. بی اندازه. اما من هیچ وقت شاگرد خوبی نبودم. هیچ وقت هم نمی خواهم باشم....یک آدم کاملا معمولی که نمی خواهد به هیچ چیز خدمت کند. که نمی خواهد خودش را از دست بدهد به بهای همه چیز های خوب دنیا. می دانم که ببرای تو تنفس در هوای کلمات به اندازه بودنم در نبودن ارزش دارد. به اندازه هر بار که خودم را می پاشم توی دنیای آدم ها. ئنخواستم دنیای تو را خراب کنم. دنیایی که ساخته ای و مال توست. حرف هایی هست که نخواستم بزنم حرف هایی که یک دوست باید به یک دوست بزند اما من نگفتم و شاید نگویم هیچ گاه. قوانین دنیای تو کاملا محترمن اما من بی هیچ قانونی درست سرمستی کرم هایی را دارم که در مستراح افتاده اند. زیر پای گاو های طویله های بزرگ. می خواهم در این سرمستی باقی بمانم و این انتخاب من است.

برای همیشه دوست دارم که مرا دوست خودت بدانی. شاید بیرون بودنم از ادبیات این امکان را فراهم کند.

حمید ملک زاده- مردی که هست؛ که نیست!

من هستم پس شورش می کنم...خراب می کنم و می سازم و در این ساختن و ویران کردن است که محقق می شوم... خوشبختی جز این است؟

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 19:45 | | لینک به این مطلب