درباره خودم و نه ضرورتاَ ادبیات
وودي آلن توي فيلم هری ساختار شکن مي گه: من جنده ها رو خيلي دوست دارم چون به خاطر خوابيدن باهاشون مجبور نيستي از فيلم و فلسفه حرف بزني.
و اين منم، عريان عريان؛ برهنه و عاصي:
اصلا بذار شما ها، اونا يا هر كس ديگه اي فكر كنه كه احساس مانيفست نوشتن دام مي كنم. بذار به قول بعضي آدم هاي خوب همه فكر كنند كه من ميل به ديدن خودم به عنوان جهان رو دارم. بذار اصلا اينو به همه چي اضافه كنم كه معتقدم جهان بدون من نه امكان دارد و توان دارد كه به وجود داشتنش ادامه بدهد. حالا كه به اين جا رسيديم بذار دوباره اين ادعاي واقعي رو اين جا بنويسم كه: من همه جهان ام و جهان در من جريان دارد.
۱. خيلي سعي مي كنم يادداشت شخصي ننويسم. خيلي سعي
مي كنم چيزي به جز من، من، من ِ مستقيم تو اين وبلاگ وجود داشته باشه. اما چاره اي نيست بعضي وقتا لازم مي شه.
تبصره ع:
استاد ببخشيد ولي من بهترين دوستان وبلاگيمو وقتي داشتم كه يادداشت شخصي مي نوشتم.
تبصره ت:
آدما دوست دارن تو از بدبختيات بنويسي. يه ديالوگ قشنگ از فيلم پارتنر هست كه مي گه: بايد پريد تا اونا خوش حال بشند.
نكته: اين پريدن اشاره به سقوط كردن داره نه پرواز كردن.
۲. انسان پوك، انسان پوك پر از اعتماد:
من حميد ملك زاده، يك نفرب انسان. يك نفر نرينه دوپا، با همه احساساتي كه يك انسان دارد و تمايزاتي كه يك مرد؛ دارم درست وسط شما ها پرسه مي زنم. هر روز. با يك هدفون سفيد كه به شكل احمقانه اي از لابه لاي لباساي كثيف و گاه تميزم رد كرده ام. تا جايي كه مي فهمم من انسان ام. با همه نياز هاي انساني و تمايزات جنسي.
۳. من بي تاب برهنگي ام. انسان برهنه از نظر من انسان طبيعي است. هر اندازه كه انسان پوشيده باشد بيشتر وارد فرهنگ شده است. انسان بودن از نظر من مغاير با حضور در فرهنگ است. انسانِ در فرهنگ در بهترين حالت حيواني است كه ويژگي هايي برايش نام برده اند: يا ناطق است، يا طيعي وحشي است، يا امتحان دهنده است، يا گرگ است يا يك چيز ديگري كه برايش تعريف كرده اند.
۴.من هرزگي طبيعي انسان را مي ستايم. من رهايي اميال واقعا قوي انساني و ارضاي آن ها را - حتي به شكل غلو شده اش در سالوي پازولوني- ارج مي نهم.
۵. برايم هيچ كدام از ارزش هاي تعريف شده فرهنگي معنا ندارند. من با آدم ها به زبان بدنم حرف مي زنم. به زبان لذت و درد. زبان طبيعت.
۶. من اصلا دوست ندارم سوژه معصومانه رابطه انسان هاي ضعيف باشم. سوژه اي براي اثبات درستي روح و روان و شخصيت و
اين چيز هاي آدم هايي كه نمي توانند يا نمي خواهند- شايد حوصله اش را ندارند- با زندگي، چونان كه هست، ارتباط برقرار كنند. آدم هايي كه در خيال زندگي مي كنند. آدم هايي كه نياز مند قضاوت شدن اند.
۷. من نمي خواهم استثناي هيچ رابطه اي باشم- درست مثل رابطه با همسري كه ديگر ندارمش، يا دختراني كه از انسان به جز تختير خيال چيز ديگري نمي خواهند، هم چنين مرداني كه ضعف هاي اساسي شان در فهم نيرو هاي دروني شان را به اخلاق نسبت مي دهند-
۸. بايد مردان و زنان حقوق را در كتاب هاي حقوق به آتش كشيد.
۹. مي خواهم يك داستان براي دل خودم بنويسم:
وفتي از اتاقش بيرون اومد همه كتابا رو پخش شده كف اتاق ديد. اين نمي تونست خيلي عجيب باشه. شايد خانم وكيل پيش از رفتن به جلسه دادگاه كتابايي كه ديشب دور و بر خودش جمع كرده بود رو سر جاشون نگذاشته بود. گلدون قشنگ عتيقه گوشه پذيرايي شكسته بود و تقريبا به جر پايه كوچك گردي چيزي از آن نمانده بود. شايد خانم وكيل انقدر عجله داشته كه وقتي دستش به گلدون خورده متوجه نشده. در اتاق خانم وكيل باز بود و كاغذ ها و پرونده هاش روي زمين افتاده بودند. شايد باد اونا رو زمين ريخته. بعد از اين كه خانم وكيل از خونه بيرون رفته بود. كمد لباسا به هم ريخته بود، مرسو پخش شده بود وسط اتاق، باد پرده هاي بالكن رو تكون مي داد. كتري تقريبا سوخته بود. آقاي نويسنده توي شلوغي خونه زير سيگاريشو پيدا كرد. انگار چند نفر توي اتاق با كفش هاي بزرگي راه رفته بودند. سيگارش رو كه با شعله روشن گاز گيروند، زير كتري رو خاموش كرد. روي زمين نشست. سفتي دراز و گردي زير پاهاش بود. حوصله نداشت خودشو جابه جا كنه. صداي برفك هاي آخر فيلمي كه احتمالا ديشب خانم وكيل ديده بود توي خونه پيچيده بود. داستان هاي تازه ش رو مي خواست براي خانم وكيل بخونه داستاناي جديدي كه آخرين بار دربارشون شنيده بود: اين سبك نوشتنتو دوست ندارم. زبانت ضعيف شده و ديگه اون قدرت قديمي رو نداره.
-----
: چرا در و محكم مي زني به هم. نكنه تو فكر عوض كردنشوني؟
: ديگه نمي تونم اين وضع و تحمل كنم. مشكلات خودم هست. اين چيزا رو نمي تونم تحمل كنم. من نمي تونم اين حضور سنگين و تحمل كنم.
: بيا بشين كنارم ببينم چته. باز توي دادگاه طوري شده؟
: خاموش كن اون سيگار لعنتيتو. فكر نمي كني بو توي ساختمون
مي پيچيه؟
: خب! خب! چرا بد اخلاق شدي حالا. تو كه دوست داشتي اين بو رو. وقتي پخش مي شد توي صورتت.
: اصلا حوصله شوخي ندارم....حمتون سر و ته يه كرباسيد.
:انگاري قضيه خيلي جديه ها. مي ترسوني منو وقتي اينطوري هستي.
: برو بابا تو ام.
: طوري شده كه منم بايد بدونم؟ خب بگو ماجرا از چه قراره.
: از وقتي اومدي تو اين خونه همسايه ها يه جوري بهم نگا مي كنن. دوستاي نزديكم پيشم نمي آند. حتي احساس مي كنم پرونده هاي جدي- اون طوري كه قبلا بهم پيشنهاد مي شد- پيشنهاد نمي شه.
: مجبورم يه طوري از جلوي همكارام رد بشم كه نبينمشون. مي دوني درباره من چي فكر مي كنن؟
-----
بعد از ماجراي اون روز صبح، آقاي نويسنده وسايلشو برداشت و رفت توي تيمارستان. با آقاي مدير حرف زد. و قرار شد چند وقتي توي اتاق قبليش بمونه. اون جا ايده هاي بكري بودن كه مي تونست ازشون كلي داستان تازه بنويسه. خانم وكيل گفته بود كه به موقع مي آد سراغش.
: نمي خوام هيچ كس بدونه كه اين جام آقای مدیر.
: خيال شما راحت باشه. حتي خود خدا رو هم توي اتاقتون راه
نمي دم.
----
آقاي نويسنده چند تا داستان كوتاه نوشت و ايده هايي درباره داستان هاي بلند داشت توي سرش. اون روز برگشته بود تا اون ايده ها رو با خانم وكيل در ميون بذاره. حواسشو جمع كرده بود كه زن همسايه و زناي همسايه اونو نبينن. وقتي توي اتاق رسيده بود حتي در آپارتمان باز گذاشته شده بود.
: لعنتي اين ديگه چيه؟ چقدر هم سفته. دختره حواس پرت معلوم نيست چيو كجا مي ذاره.
كنترل تلوزيون رو كه از زير بدنش در آورد هوس كرد چرخي توي برنامه هاي صبحگاهي بزنه.: سلام و صلوات بر رسول....
:اه...خسته نمي شن از وراجي.
: مردم ايران....يك دو سه حالا حركت بعدي رو....به گزارش خبرنگار اعزامي ما به اداره پليس تهران بزرگ، خانم.....خانم وكيل بود...كه چندي پيش يكي از نويسندگان درجه چندم ايراني را با مسئوليت خود به خانه اش منتقل كرده بود، صبح امروز بازداشت شد. وي در اولين مواجهه با بازجويي هاي تخصصي پليس به جرم خود اعتراف كرد. نام برده متهم به قتل اين نويسنده جوان بوده است.
آقاي نويسنده از سر جاش بلند شد. تاكسي تلفني گرفت و به سرعت خودش رو به اداره پليس رسوند.
: سلام سركار.
: بله آقا.
: من با يكي از كاراگاهان اداره جنايي كار دارم.
: سوالتو بگو...
:درباره قتل اون نويسندس.
: الو. جناب سرگرد فرهنگ؟...بله قربان يه آقايي درباره موضوع اون نويسنده با شما كار داره. بله قربان حتماً.
: ساختمون روبه رو در سمت چپ.
: سلام آقاي محترم. من در خدمت شمام.
: من آقاي نويسنده ام.
: بله؟
: بله...من آقاي نويسنده ام.
: كارت شناسايي داريد؟
: نه....هيچ چي ندارم.تيمارستان كه بودم همه مداركمو گرفتند. توي يه اتيش سوزي همش نابود شد.
: آهان...البته...سروان مطيعي...سروان!
:پچپ چپ چپچ.....مو به موبررسي كنيد.
: بله قربان.
: هموني كه امروز متهمه به داشتن رابطه نامشروع و قتلش اعتراف كرده....
: بله....
: چند لحضه منتظر بمونيد.
چند لحظه بعدآقاي نويسنده رو منتقل كردند به همون تيمارستاني كه خانم وكيل تونسته بود بيارتش بيرون.
مدارك بر اساس قانون كاملاً صحيح بودند و نمي شد هويت واقعي آقاي نويسنده رو هم ثابت كرد.