عنوان مطلب
۱. شهر جای کثیفی است. این لعنتی پر از همه چیز های بدی است که ممکن است تصور کنید. مهم ترین آن ها دود...این چیز لعنتی اجازه نمی دهد که آدم از سیگار کشیدنش لذت ببرد...شهر جای بی معنی ایی است خصوصا شهر ایرانی که روح ندارد...که اصالت ندارد که به هیچ دردی نمی خورد...شاید فقط پارک های که توی آن ها برای یواشکی عشق بازی کردن جایی پیدا می شوند را بشود از نقطه های خوب شهر دانست...شهر جای خوبی نیست...شهر پر از خونه های کوچک چند طبقه ایست که ما آدم های هر کدام هر بار به چند آدم دیگر یواشکی تجاوز می کنیم...شهر پر از خیابان هایی است که در حاشیه آن ها می شود راه رفت و هی توی پیاده رو به دختر هایی که رد می شوند انگشت کرد...شهر بخاطر این که جوی آب ندارد...بخاطر ایسن که نمی شود توی دشت های آن دوید امکان برخورد کردن نگاهم به نگاه زن هایی که بی هوا دارند بازی می کنند و توی دشت می دوند را از بین برده است...شهر جای به درد نخوری است.
۲. شهر های خانه هایی دارند که وصفشان را کرده ام...اما چیزی هست که باید بگویم...شهر ها خانه هایی هم دارند که تنها درون یکی از آن ها یک مرد هست...مرد ...یک نفر انسان با قدی بلند . صورتی که بین بی رنگی و سیاهی هی حرکت می کند...شهر ...شهر شهر...شاید اگر مرد نبود....
۳. مرد رفت...از شهر رفت...من که این طوری باور دارم و سر مسائل اعتقادی صحبت نمی کنم...شهر تنها شد.
۴. حالا مرد برگشته...حالا مرد برگشته به شهر لعنتی ما...به...لعنت به من......خوشحالم...همین. حتی نمی دونم چی کار باید بکنم..باید چه کار کنم..
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:10  توسط يك نفر شورشي
|