تبليغاتX
یک نفر شورشی - .........1387
شنبه یازدهم اسفند 1386
.........1387
دود سیگار رو آروم حول داد روی صورتش و همین طور که داشت به دیوار چوبیه پشت سرش تکیه می داد چشماشو دوخت روی سقف که از لابه لای دود سیگار تصویر مبهم و بی قواره آهوی خماری را می شد روی آن تشخیص داد که انگار سال ها پیش یک نفر طرحی از آن را روی سقف کشیده و شاید چون از بیماری سل رنج می برده عمرش کفاف تمام کردن تصویر را نداده است و کس دیگری هم به فکر تمام کردن این تصویر نیافتاده......
----------------------------
پ.ن:
۱. این روزها اصلا دستم به نوشتن نمی ره. نوشتن داستان و شعر و ترانه و حرف و غزل و این چیز هایی که می نویسم به جای داستان و داستانک و به خورد مخاطب نازنینم می دم.
۲. لعنت به بلاگ فا.
۳.راستی این ماجرای ما هم ماجرای عجیبی است. ماجرای معنا و ذهن و زبان و کلمه و سوء تفاهم نا بی نهایت.
۴. به من چه که آدما دوست ندارند جدی بشنوند منو. به من چه که معنا توی ذهن مخاطب اتفاق می افته. به من چه که زبان نا توان از انتقال معنا است. به من چه که.....
۵. من یک انسان.....تر ترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترتر!
۶. نه می خوام....نه می تونم به نمایش تن بدم.من حمید ملک زاده ام. چرا نمی تونند بفهمند که من کاملا با هاشون جدی ام. لعنت به انسان مدرن در نظریهُ ساخت و ساختار.
۷.در تهران ۱۳۸۷ تنها می شود به لذتی که در هم آغوشی، در بستر وجو د دارد امید وار بود. به قسمت کردن تن با «دلبرکان غمگین» هزاره ها. به لذت آغشته به درد.
۸. ساعت های بدی را می گذرانیم. اتفاقات بدی در راه است. این روز ها همواره صدای سید مهدی موسوی را می شنوم که: و روز های بدت رفته بدتر آمده است.
۹.این ها را به حساب ناله و گلایه نگذارید تنها حرف های یک نفر سوژه در ساختار است برای دیگرانی که به او پیوسته اند« از پا، با زنجیر  .

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 12:8 | | لینک به این مطلب