اتاق کوچک و تاریکی که تنها با یک شمع روشن است. یک پنجره بسته ی به اندازه روشن و کاغذ هایی که ریخته اند وسط اتاق. مرد گاه ی به سایه های روی دیوار خیره می شود و گاه سرش را پایین آورده به سرعت چیز هایی می نویسد. بعد در حالی که خود کار را توی دهانش فرو کرده است یک بار دیگر جمله های خودش را می خواند و فکر می کند اگر می توانست برای توصیف اتاق از بقیه چیز هایی که توی آن هست استفاده کند شاید فضا سازی قوی تری اتفاق می افتاد. مثلا همین تختی که گوشه سمت چپ میز مرد بود. با پایه های چوبی پوسیده ای که انگار موریانه به مغزش زده است و دارد از تو او را می جود. بار ها صدای جویده شدنش را در خواب شنیده بود و هربار به این فکر کرده بود که ممکن است صبح وقتی بیدار می شود اثری از تخت نباشد و از ترس این که موریانه ها او را که به بخشی از این اتاق چوبی تبدیل شده بود بجوند تا صبح خرناس کشیده و نفس های عمیق و داغی را از گلو گاهش بیرون داده بود. بعد می توانست خودکار را در دهانش بگذارد و به این فکر کند که بازی زیبایی را هم می تواند با پنجره داشته باشد. پنجره اتاقی که پشت به خورشید است. مرد بار ها صدای سگ هایی را شنیده است که درست زیر پنجره اتاقش جفت گیری می کرد اند. صدای ناله های ماده سگان در حال فراری که چند سگ دیگر آن ها را تعقیب می کرده اند و هربار که اتفاقا پک های آخر سیگارش را می کشیده است لعنت فرستاده به طبیعت که عده ای را همواره موضوع کامیابی عده دیگر کرده است و بعد به این فکر می کرد که می شود چیز دیگری را هم به این ماجرا اضافه کرد. مثلا مستی مرد را از کنیاک فرانسوی قرمز رنگی که یکی از آشناینش برایش آورده بود بی آنکه دغدغه پرداختن به آن آشنا را داشته باشد چرا که گفتن درباره اودر جریان داستان هیچج تاثیر مستقیمی نداشت و به نظر می رسید گفتن این نکته کفایت می کرد که هربار یک شنبه به اتاق مرد سری می زده است برای صرف مشروب و گفتگوی کوتاهی که البته بعضی روز ها تا چند ساعت طول می کشید و در تمام طول گفتگو از مقابل مرد بلند نمی شده است و گاه در حالی که خنده شیطنت آمیزی به چهره داشته صورتش را در هاله ای از دود سیگار پنهان می کرده. و حتی می توانست این جمله را در ذهن مرد بنویسد که این عشق بازی ابر و ماه است در تاریکی اتاقی که او در آن سکونت دارد. چیز دیگری هم دیرباره او می توانست اضافه کند. برای این کار لازم بود در حالی که به صندلی کهنه اش تکیه می داد دستش را به طرف پیشانی اش ببرد . تا در حالی که گوشه پیشانی اش را با انگشت اشاره و شصت دست چپ لمس می کند خود کار را روی می بگذارد و سیگارش را از توی زیر سیگاری بردارد. خب چند دقیقه ای می شد که به سیگار پک نزده بود به همین دلیل است که من فرآموش کردم درباره سیگاری که آن شب توی زیر سیگاری بود بنویسم. به هر حال مردسیگار را بر می دارد و به آرامی شروع به پک زدن می کند. توده ای از دود مسیر دهان تا روی ران هایش را پر می کند و در حالی که دورباره سیگار را به طرف زیر سیگاری می برد به این فکر می کند که اصلا باید بی خیال این آشنا شد. به نظرش توضیح اضافی درباره زن کار بیهوده ای است و داستان لطمه می زند. بعد خودکار را از روی کاغذ ایش بر می دارد و شروع می کند به نوشتن ماجرایی که فکر می کنم باید در یکی از روز های اردیبهشت و در اتاقی که رو به یکی از کوچه های تنگ و باریک شهر اتفاق افتاده باشد. جفت گیری حیوانات زیر پنجره گواه این است که ماجرای در یک روز بهاری اتفاق افتاده است.حداقل این دلالت در ذهن خواننده عام وجود دارد.
--------
نمی شود گفت که توی این اتاق تفاوت زیادی بین ساعت های مختلف روز وجود دارد. در واقع به خاطر به دیوار همسایه است که خورشید بیشتر به سایه ساختمان های کج و ماوجی تبدیل شده است که روی دیوار مقابل میز کار من می افتد و من تقریبا از روی روشنایی چراغ برقی که روی به روی پنجره اتاقم قرار گرفته است زندگی ام را تنضیم می کنم. به نظر می آید که مردم این کوچه- من کم تر به جا های دیگر شهر سر می زنم و بیشتر روز ها را در اتاقم پشت میز کار و یا روی تخت چوبی و کهنه ای که از آن برای استراحت کردن استفاده می کنم می گذرانم- هر روز صبح به خواب می روند و بعد درست وقتی که شب فرا می رسد بیدار می شوند. این حرف ها را چند باری که به یکی از دوستانم گفتم درباره سلامتی روانی ام شک کرد و از من خواست که از این دخمه- این ترکیبی است که او برای اتاق محل سکونتم استفاده کرد- خارج شوم؛ حتی سعی کرد بی آن که بخواهد حساسیتی در من ایجاد کند مرا به ملاقالت با یک نفر مشاور روانشناس ترغیب کند. او هر هفته چند ساعت برای دیدن من به این جا می آید و به همراه خود مقدار زیادی سیگار و چند بطری کنیاک فرانسوی و غذا- به اندازه مصرف یک هفته- می آورد. تقریبا همه ارتباط من با دنیای بیرون محدود شده است به رابطه با این زن.
دیروز همسایه روبه رویی من روی پشت بامش داشت قدم می زد. فکر می کنم خانه او بیشتر شبیه یک قلعه است که بعضی اوقات به واسطه حمله ای که به آن می شود لازم است یک یا چند سرباز برای محافظت از آن روی پشت بام بیایند. این سرباز ها معمولا سر و صدای زیادی تولید می کنند. این طور به نظر می رسد که با مشعل های بزرگی به استقبال دشمنانشان می روند. این کار تقریبا هر سال پیش از زمستان اتفاق می افتد. صدای هو هوی مشعل، جیر جیر چرخ هایی که دشمنان برای بالا رفتن از شت بام از آن استفاده می کنند و دیالوگ هایی که رمز گونه اند. بعضی وقت ها هم پشت بام همسایه می شود جای پهلوانان اساطیری قصه ها ک برای مبارزه با پرنده های عجیب و غریب مهاجم به خدمت گرفته شده اند. پهلوان فریاد می زند و میزان موفقیتش را می پرسد: خوبه؟....بعد صدای خفه ای از پایین می آید .پهلوان جهت شمشیرش را عوض می کند. انقدر این کار را می کند تا تا نبرد به پایان برسد و پهلوان به سرعت از پشت بام پایین می رود. این چیز هایی است که معمولا در قصه های اساطیری خوانده ام. همچنین پشت بام قصر محل عبور و مرور سربازان و جاسوسان دیگری هم هست که شب ها روی پشت بام دیده می شوند. شاید آن ها نمی دانند که دیوار اتاق من جایی است که همه حرکاتشان نقش می بندد. اما من فکر می کنم حتی که علاقه ای هم میان یکی از دوشیزگان قصر روبه روی پنجره ام با شاهزاده ای از قصر هم جوار وجود داشته باشد. همین امروز صبح وقتی بنا به عادت همه همسایه ها چراغ های خانه شان را خاموش کردند و خورشید توی اتاقم پاشیده شد دیدم که یکی از دوشیزگان به همراه شاهزاده ای روی دیوار مشترک دو قصر که از قضا نگهبانی ندارد یک دیگر را به آغوش کشیده اند و هی در هم تنیده می شوند. این ماجرا چندین ماه است که ادامه دارد. روز های اول فکر می کردم باید نامه ای به دربار هر کدام از این پادشهان بنویسم و ماجرا را گزارش کنم. چرا که شرافت دو خانواده از اهمیت والایی برخوردار است و این کار می تواند برای هر کدام از این دو خانواده اتفاق کمر شکنی باشد. اما درست روزی که می خواستم این کار را بکنم نوشته ای بدستم رسید از یکی از نویسندگان انگلیسی که در آن شرحی از شرایط زندگی اشراف زادگان اروپایی بود. روابط آزاد و بی قید جنسی ایشان که معمولا در قرن های پیشا ویکتوریایی پنهان نبوده است و اصلا رواج هم داشته است. بعد فکر کردم که این رفتار من می تواند توهینی باشد به سنتی چند صد ساله که حتما نا بخشوده خواهد بود و مرا به دردسری بزرگ خواهد انداخت. اصلا دوست نداشتم که در این اتاق چوبی سوزانده شوم.آن هم زنده زنده.
این روزها احساس کرختی زیادی به من دست می دهد. فکر می کنم که دقایق زیادی از روز و شب را می خوابم و برنامه روزانه ام دچار اختلالات مهمی شده است، ضمن این که خانم محترمی که گفتم از آشنایان من است تا ساعتی دیگر به سراغم خواهد آمد و احتمالا این بار چیز های تازه ای برایم می آورد که مشکل من با خواب زیاد را مرتفع می کند. گلوله های خوش طعنی که من هر بار دچار بی قراری منتج به بی خوابی می شوم باید برای چند دقیقه در دهانم مگه دارم. بعد کمی می شوم چند ساعت پس از آن آرام به خواب می روم. بعد آن خانم محترم مر از روی صندلی بلند می کند و روی تخت می برد. چند ساعتی می نشیند و سیگار می کشد. این مسئله را از ته سیگار هایی که توی اتاق باقی می ماند می فهم. صبح که از خواب بیدار می شوم. اتاق تاریک است و فقط نور کن رنگ چراغ توی کوچه را می بینم که سایه های نا مفهومی را روی دیوار اتاق انداخته است. سایه حیوانات چهار ای کوچکی که از روی دیوار همسایه می گذرند و صدایی که سرسرای خانه را ر کرده است. بعد من بلند می شوم و کتغذ های به هم ریخته ام را مرنب می کنم. جرعه ای از کنیاک تلخ فرانسوی ام می نوشم و در حالی که پشت میز کترم نشسته ام به دیوار خیره می شوم. نرده های پنجره، لباس آبی خوش پوشی که به تازگی برای من آورده اند و درد در ناحیه گیج گاهی ام. کوریانه ها دیشب هم مشغول کار بوده اند و صدایشان از همه جای خانه به گوش می رسد.
-------------
چند ساعتی از شب گذشته است. مرد آرام بلند می شود و سعی می کند تا سنگینی چشک هایش را به دست جرعه ای کنیاک سبک کند. سیگاری می گیراند و از پنجره به بیرون خیره می شود. خستگی بیش از اندازه و گیجی مرد در روایتی که پرداخته است. بعد از چند دقیقه از توی کشوی میز بسته قرص های قرمز رنگی را بیرون می آورد و چند تایی از آن ها می خورد. روی تخت دراز می شکد و آرام به خواب می رود.
یکشنبه سی ام دی 1386
یک
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 10:33 | | لینک به این مطلب

