:ما انسان های تنهایی هستیم که چیزی مثل لذت تنها در زجر مداومِمام تجلي مي يابد. اين يك گزاره تنها كه از سر درد در ذهن شكل گرفته باشد نيست. در واقع مي توانم بگويم كه اين عبارتي است كه در سال هاي گذشته هر كدام از كلماتش، زره زره در ذهن نويسنده به وجود آمده اند و بعد هر كدام به روش هاي گوناگون از واج هاي جدا جدا تا شكل گيري كلمه هايي كه در چارچوب قواعد هم نشيني معناي مشخصي را به خواننده منتقل مي كنند مسيري را پشت سر گذاشته اند كه با تامل در جملات پيشين وتوجه به حاشيه هايي كه در ادامه براي توضيح آن آمده اند مي شود كشفِشان كرد... بعد همه آدم هايي كه دور ميز نشسته اند چند ثانيه سكوت مي كنند. انگار با مسئله بغرنجي مواجه شده اند كه بايد براي فهميدنش چند دقيقه اي فكر كرد...:درست مثل اين كلمه یِ (انسان) كه هر كدام از ما در مكالمات روزمره مان به سادگي از آن استفاده مي كنيم؛ كلمه اي كه سال ها دغدغه یِ بزرگ متفكراني بوده است كه هر كدام بخشي از دانش و تجربه بشر را به ما منتقل مي كنند؛ يكي از چيز هايي كه مي شود به طور عمده در اين عبارت پيدا کرد استفاده یِ نويسنده از يك كلمه بسيار ساده است، كلمه (ما) در ابتداي عبارت. براي روز بعدي كه در اين جا جمع مي شويم حتما در مورد اين كلمه، كار كرد وضرورت هايي كه استفاده آن در ابتداي عبارت دارد بحث خواهيم كرد...بعد همه آدم هايي كه دور ميز نشسته بودند بلند مي شوند و در حالي كتاب هايشان را توي دست دارند هر كدام به جايي مي رود. بعضي ها هم تا آن جا كه مجال باشد يك ديگر را هم راهي مي كنند. امروز شصت و سه روز است كه اين ماجرا ادامه دارد. حالا كه اين چيز ها را مي نويسم ساعت ۳.۳۰ بعد از ظهر است. تقريبا مي شود گفت كه در جايي ميان شهر، تنها، پشت يك ميز قهوه اي رنگ نشسته ام و هي سعي مي كنم تا چيز هاي عجيب و غريبي كه روي كاغذ هاي زير شيشه براي يادگاري نوشته شده است هواسم را پرت نكند. يك شيشه كنياك سفارش داده ام و تا وقتي كه كاگر ساده سفيد پوشی كنياك و ليوان برايم بياورد احتمالا يك نخ سيگار كنت خواهم كشيد. اين روز ها بيشترين چيزي كه آزارم مي دهد صداي آرام و مردانه ايست كه آهنگ يك نواختي دارد و همه اش سعي مي كند تا از كنار هم چيدن كلمات بي معنايي كه در خود دارد معاني با شكوهي را به انسان منتقل كند. مثلا همين كلمه انسان را سعي مي كند چند بار پشت سر هم تكرار كند و اصرار دارد به ديگران بفهماند كه اصلا نبايد آن را به راحتي مردمان ديگر به كار برد. گاهي اوقات با خودم فكر مي كنم كه اين صدا جهان پيرامونش را چطور مي بيند و اصلا چه طور در مورد من فكر مي كند وقتي كنار درياچه اي ايستاده ام و نقش صورتم در آب هي تكان مي خورد. يا وقتي سعي دارم زني را كه بسيار دوست مي دارم متقاعد كنم كه عشق بهانه ساده هم بستري است....: كنياك و ليوان شما، چيز ديگري لازم نداريد، مثلا يخ يا چيز ديگري كه به هر حال ممكن است به آن نياز داشته باشيد....اين يك ديالوگ ثابت است که روزي چند بار آن را ميشنوم و هر بار با خودم فکر می کنم مثلا همين كارگر ساده اي كه الان كنياك و ليوان براي من آورد چطور مي تواند به تمام چيز هايي كه هر روز، چند بار ،حداقل به من، مي گويد فكر كرده باشد؟ بعد دستش را جلوي صورتم پايين و بالا می کند و در حالي كه ژستي نگران به خود گرفته صدايم مي زند، بعد من به طرف او مي چرخم و با خنده اي كه معلوم است از سر اجبار به لب آورده ام مقدار كمي يخ سفارش مي دهم. و او هر بار بعد از چند دقيقه مقداري يخ براي من مي آورد. من هميشه مقداري پول اضافه روي صورت حسابم براي او مي گذارم. او مردي است جوان با حدود ۱۷۵ سانتي متر قد و صورتی گرد و زيبا.لباس تميزِ مرتبي به تن مي كند و در اوقاتي كه بيكار است با يكي از دختران خدمتكار روي صندلي انتهاي سالن مي نشيند. اين دو نفر كلمات ساده اي به كار مي برند و از رفتارشان چنين بر مي آيد كه علايقي بيش از علاقه موجود ميان همكاران ميانشان وجود دارد؛ يك بار كه فكر مي كنم در باره مسائل خصوصي تري صحبت مي كردند ديدم كه دخترك در حالي كه اشك از چشمانش مي ريخت سرش را روي شانه هاي مرد گذاشت و مرد آرام گونه هاي خيسش را بوسيد. يكي از روز هايي كه اين جا بودم مردبعد از اين كه كنياك، يخ و ليوانم را آورد سرش آرام پايين آورد و گفت كه صاحب اين جا پولي را كه من براي او مي گذارم براي خودش بر مي دارد و خواهش كرد كه اگر قصد دارم دوباره اين كار را بكنم پول را به خودش بدهم. بعد از اين رويه هاي سابقمان تغيير كرد و بهانه اي پيش آمد تا اگر فرصتي داد با او در باره بعضي چيز هايي كه دوست داشت صحبت كنم. امروز روز پر كاري نيست و فرصتي پيش مي آيد تا درباره مسائلي كه مطرح مي كند چيزهايي بگويم. به نظر هم صحبت جالبي مي رسد. من سعي مي كنم وقتي دور ميز نشسته ايم و درباره موضوعاتي كه او ممكن است به آن ها علاقه داشته باشد صحبت مي كنيم طوري حرف بزنم كه صدايمان را بشنود و بهانه اي بدست بيايد براي صحبت كردن. او احتمالا اين ماجرا را فهميده و هر بار به بهانه تميز كردن ميز هاي كنار ما در واقع وارد بحث مي شود. اين طور به نظر مي آيد كه هم صحبتي ما شرايطي را پيش آورده است كه او وقت كم تري براي خلوت كردن با دوست دخترش پيدا كند. اين روز ها تمام وقتش را به صحبت كردن با من مي پردازد و بعد از پايان يافتن ساعت كار نيز به همراه من در خيابان هاي اطراف كافه به قدم زدن مشغول مي شود. انسان جذاب و قابل توجهي است و علي رغم سادگي ذهن و زندگي اش هم صحبت خوبي به نظر مي رسد. من چند ساليست كه نتوانسته ام با يك نفر انسان رابطه عاطفي محكم و پايداري داشته باشم. اين روز ها همه وقتم را براي مطالعه در باره موضوعاتي كه سال هاست ذهنم را به خود مشغول كرده است تلف مي كنم. محيط ساده و آرام اين جا اين امكان را به من داده است تا بيشتر اوقات روزم را در گوشه اي بنشينم و به كار هايي كه دارم بپردازم. همچنين دقايقي را به صحبت كردن با پسر جوان اختصاص مي دهم. اين قضيه تا چند ماه ادامه پيدا كرد و من هر روز بيشتر به اين مسئله فكر مي كردم كه بايد براي آن صداي آرام و ملايمي كه گفتم آهنگ خاصي در خود ندارد يك چيز تازه اي را تبيين كنم. چيز ساده اي كه شايد نتواند آن را هضم كند. هم نشيني بي معناي كلمات در يك شرايط ويژه ذهني عباراتي را خلق مي كند كه در ذهن ديگري معناي خودش را پيدا مي كند. در واقع شايد باید براي او مي گفتم كه معنا، درواقع وجهي از تخيل است كه ذهن بسته به محتوايش آن را هربار كشف مي كند. اما خوب تر كه فكر مي كنم مي بينم بايد به دلايل بيشتري براي توضيح دادن اين مسئله استناد كنم چرا كه لازم بود تا ذهن هاي پيچيده اي را كه معناهاي متفاوتي از بيان ساده كلماتم مي فهميدند قانع كنم. و دوباره خودم در گير پيچيدگي عجيب و غريبي مي شدم كه نمي شد از آن دست برداشت. يادداشت هايم را برداشتم و در حالي كه به طرف خانه مي رفتيم كلمات بي معنايي را در ذهن مرور كردم. ساده گي زندگي بيش از اين كه به نظر بيايد چيز دوست داشتني و ار آن مهم تر آرامش بخشي است يك واقعيت غير قابل انكار است؛ چنان كه تنها كافيست به پيچيده ترين متون بدست آمده از گذشتگان نگاه كنيد تا ببينيد كه ....بعد همینطور كلمه ها را بدون اين كه فكر كنم كنار يكديگر گذاشتم و ديدم كه هيچ معناي مشخصي نمي شود از توي آن ها بيرون كشيد. ساعت ۳.۳۰ بعد از ظهر بود كه به خانه رسيدم. خورشيد غروب كرده بود من داشتم كورمال كورمال وارد آپارتمانم مي شدم. باد شديدي مي وزيد هوا تاريك بود. ناگهان پايم از روي پله آخر لغزيد و تمام كاغذ هايم توي باد پخش شدند. حتي يكي از آن ها را نمي شد از توي باد جمع كرد بعد. بلند شدم و آرام از پله ها بالا رفتم. چراغ را كه روشن كردم.شيشه كنياك و ليوان پر از يخم را كه پسرك روي ميز گذاشته بود برداشتم. جرعه اي نوشيدم و آرام به خواب رفتم.
دوشنبه سوم دی 1386
مانیفست شماره ان ام دادائیسم
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 13:40 | | لینک به این مطلب

