تبليغاتX
یک نفر شورشی

یک نفر شورشی

نفی سلطه....الهی ..زمینی

شیخ صنعان و بازی قدرت

* با احترام به سعیدی سیرجانی
قدرت خانم خودش هیچ تقصیری نداشت، شاید درباره قدرت خانم فمنیست ها بهتر از هر کس دیگری بتوانند تحلیلی ارائه دهند که به آدم های این طرفی و ان طرفی خوش بیاید. البته اگر فمنیست هایی از جنس فمنیست های ایرانی نباشند. راستش را بخواهید این یک ویژگی اساسی است در جامعه ایرانی که همه چیز را به گند می کشد. سارتر و مارکس در شریعتی به ابتذال می گرایند و فمنیسم در همین دنیایی که داریم تویش نفس می کشیم. اصلا نباید قدرت خانم را سرزنش کرد. به قول فمنیست های درست و حسابی تر قدرت خانم محصول است. محصول حضور در شرایطی که پیرامون همه مان هست. باید بی خیال قدرت خانم شد. هر چند در جای خودش قدرت خانم هم مشکلاتی دارد که اصلا به ما ربطی نداشتنه است و ندارد. ما کجا و تشنگان قدرت خانم به بهانه خدمت به یک چیز خوب. حالا مردم یا یک دستگاه حقیقت یا غیر حقیقت دیگر. خلاصه ما از اولش هم آنارشیست بودیم و انارشیست ها هیچ کدام با قدرت خانم کاری نداشته اند از اول.
اما می ماند شیخ صنعان.خب من پیش تر گفته بودم که ما انارشیستیم و با قدرت خانم کاری نداریم. اما حالا اجازه بدهید من یک صحبتی هم درباره خودمان بکنم. این صحبت ها هم هیچ کدام تقصیر من نیست. یک آدم معلوم الحالی به اسم وودکاک توی کتابش درباهر آنارشیست ها نوشته است که آدم های دیوانه ای هستند. اخلاق برایشان یک جورهایی اهمیت های مذهبی دارد. البته اخلاق برای این آنارشیست ها یک جور خاصی تعریف می شود. هر کدانمشان یک چیز می گویند اما خب من فکر می کنم اخلاق عبارتست از نفی نمایش و زندگی کردن در محدوده ای که من هستم یا حداقل نشانش می دهم. خب این مسئله برایم ارزش های مذهبی دارد.
این رشته کلام هم از آن رشته های عجیب و غریب است. هی از دست آدم در می رود. یک بار داشتم با یکی از این دوستان جنبش سبزی بحث می کردم راجع به قضایایی که این روزها توی کشور اتفاق افتاده است. من گفتم فکر می کنم مشکل جامعه ایرانی بیشتر از این که حکومتی باشد که توی ایران هست شکل زندگی انسان ایرانی است. بعد ماجراهایی که هی دارند توی زندگی شخصی ام اتفاق می افتند توی مغزم مرور شد. برایش تعریف کردم. بعد شیخ صنعان سعیدی سیرجانی را بخاطر آوردم. به دوستم این طور گفتم که شاید سعیدی سیرجانی وقتی کتابش را می نوشته نگاهی به قدرت خانم و رابطه اش با شیوخ دوره خاصی که داستان توی ان اتفاق افتاده است داشته است. اما وقتی همین ماجرای اخیر- ماجرایی بود که برای ان دوست تعریف کرده بودم- را نگاه کنی و بررسی نمایی می بینی که شیخ صنعان محصول شکل خاصی از زندگی انسان ایرانی است و بعد توی همان ماجرا، برایش همه شخصیت های داستان سعیدی سیرجانی را بیرون از دستگاه قدرت توی زندگی خودمان نشان دادم. خوشش آمد و بعد رفت شروع کرد درباره بعضی مسائل اساسی مطالعه کردن. همین طور سعی کرد نه یکی از نوچه های زیرک شیخ صنعان باشد که به بهانه و اعتبار شیخ در انتظار بستر قدرت خانم اند، نه از آن دست نوچه ها که واقعاً پذیرفته اند پاکی و صفای شیخ را و نه قدرت خانم. نه حتی شوهر بدبخت قدرت خانم. آخه یکی نیست به این ارمنی بدبخت بگوید دختر مسلمان، باکره توی خانه نشسته کجا و توی بی دین و ملحد. حالا هیچ کدام این ها مهم نیست. فکر می کنم هر کدام از مات باید کتاب شیخ صنعان- شاید هم فقط داستان باشد نمی دانم- را بخوانیم. شاید باید خیلی از متن های دیگر را هم این طوری بخوانیم.

»دانلود داستان شیخ صنعان(لینک دانلود)

-----

پ.ن: این حکایت پایانی را هم می گذارم از این جا باشد که رستگار شویم:
گويند فرانسيس بيكن (فيلسوف مطلق‌انديش انگليسي) از معبري مي‌گذشت. جماعتي بديد به مجادله‌اي مشغول. بر آنان وارد شد و شرح ماجرا بخواست. او را بگفتند كه دعوي همه بر سر دندان اسب است. گروهي را عقيده بر آن بود كه شمار دندان‌هاي اسب 16 و جمعي بارو داشتند كه 20 است. كار عنقريب رو به قتال مي‌گذاشت كه فرانسيس عليه‌الرحمه پاي بر سنگ خطابه بنهاد و بانگ سر داد:« اي ياوه! ياوه! ياوه! خلايق مستيد و منگ يا به تظاهر تزوير مي‌كنيد!؟ ( بيكن شاملو را از كجا مي‌شناخته!؟ ) اسب در اصطبل است و دندان اثبات در دهان. صلواتي ختم كنيد و قائله را در طويله فيصله دهيد. »
ملت در قشوخانه گرد آمدند و به هزار جهد كام اسب بگشودند و جز چند دندان پوسيده چيزي به ديده طمع نديدند. پس آن گاه بر فرانسيس بينوا بشوريدند و او را بگفتند:« بي‌گمان تو را از اين كار مراد اجرت و مزدي است. قدم رنج كردي و منت بر ما نهادي. اينك مزد پا بستان و برو. »
فرانسيس بيكن هم‌اكنون در بخش جراحي يكي از بيمارستان‌هاي تهران به جرم عارضه " هرني " ( قدما بدان " فتق " بگفتندي ) بستري است!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 16:40  توسط يك نفر شورشي 

داستان ادبیات یا خرس های پاندای بی دوست دختر

حذف شد...
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 13:49  توسط يك نفر شورشي 

یک روز گرم آفتابی

بوی چربی همه جای میدان را پر کرده است. آفتاب مستقیم توی سر آدم می خورد و انگار یک نفر اصرار دارد که آدم را به زور به طرف مسجد شیخ لطف الله هل بدهد. آدم ها کنار حوض جمع شده اند.  عکس می گیرند. از زاویه های مختلف و هی ترکیبشان را عوض می کنند. همیشه این جای روز حوصله آدم سر می رود از بوی چربی و چیز های دیگری که توی هوا پیچیده و این صدایی که توی هوا پخش است برای چند دقیقه ایستادن توی میدان را سخت می کند.

: معذرت می خوام خانم.

دختر صورتش را به طرف صدا بر می گرداند.

: به نظر شما این چراغی که من خریده ام برای یه کادوی تولد می تونه مناسب باشه؟

همین طور که خنده سردی گوشه لبهایش نشسته به صورت دوستانش نگاهی می اندازد و سعی می کند چیزی برای گفتن پیدا کند.

- برای کادوی تولد...ایمممم، آ..آ..آره چرا که نه.

دستش را پشت گردنش سر می دهد و سعی می کند نشان بدهد که درباره جوابی که داده است مطمئن است.

- آره کادوی مناسبیه....لاین طور نیست بچه ها؟

: خیلی ممنون، فقط نگران بودم، نهمی دونستم که بین این چراغ یا شال آبیر نگی که انتخاب کردم کدوم یکی و ببر برای تولد. شما از رنگ آبی خوشتون می آد؟

- من....نه من ترکیب سیاه و قرمز و ترجیه می دم.

: آوه...بله به صورتتون هم می آد، گفتم شاید دوست داشته باشید، به هر حال این شال و دیگه با خودم نمی برم...می ذارمش این جا اگه دوست داشتید برش دارید.

- خیلی ممنون، گفتم من از رنگ آبی خوشم نمی آد....اما خب می تونم بدمش به یکی از دوستانم که ممکنه آبی دوست داشته باشه....از طرف یه غریبه.

: خب هر طور صلاح می دونید، به هر حال یه جور تشکر از شما...بخاطر کمکی که کردی.

- خیلی ممنون...اتفاقاً آخرین باری که حامد، ا راستی یادم رفت بهتون معرفی کنم، حامد... به یکی از دوستانش اتشاره می کند... دوست پسرم، می خواست برام یه کادو بخره یدونه چراغ بود. البته یه چراغ معمولی. فکر می کنم چراغ شما کلی روش مس کاری شده باشه. هر چند برای یه چراغ مهمه که روشن بشه فقط و برای یه هدیه این که نشون بده کسی به یاد تواِ.

: خب من فکر نمی کنم خواهرم هیچ وقت این چراغ و روشن کنه. راستی شما مسافرید؟

-: آره با بچه ها برای شرکت تو یه جور همایش اومدیم. مسابقات تئاتر بین دانشگاهی امسال توی اصفهان برگزار شده. شما اصفهانی هستید.

: آره...یعنی اصلیتم اصفهانیه. ولی خیلی وقته که تهران زندگی می کنیم. شهرک غرب.

- تقریباً می شد از شکل صحبت کردنتون حدس زد. لهجه که اصلاً نداشتید...به هر حال، خیلی ممنون بابات لطفت. ما دیگگه باید بریم. قرار که با بچه ها بریم طرفای چارباغ یه چیزی بخوریم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 18:44  توسط يك نفر شورشي  | 

گزارش پزشکی

خانم های محترم، آقایون عزیز بی تعارف عرض می کنم، حمید ملک زاده دچار یک جور بیماری حاد روانی شده است!


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 3:8  توسط يك نفر شورشي  | 

تموم شد...کارگاه شعر و ادبیات را بستند...پلیس ها و سربازان گم نام امام زمان نتوانستند تحملمان کنند...نخواستند...من دیگر هیچ علاقه ای به زبان فارسی ندارم...به ایران..وطنی که نیست و آدم هایی که دیدبانان دولت اند.

 

پ.ن:

وودی الن عاشقتم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 22:58  توسط يك نفر شورشي  | 

یک داستان ساده و البته قدیمی

سربازي، و بچه هایی که مرد می زایند

:تازه چشمم گرم شده بود. يه دفه صداي عجيب و غريبي شنيدم. صدا بايد از پشت ديوار بلنده بوده باشه.

: بشين رو زمين. نمي بيني ريختن تو حيات. اگه ببينن اين جايي كه دهنم سرويسه لعنتي. دوباره بايد بيافتم تو اون خوك دوني.

مرتضي كه تونسته بود با زحمت سيگار نيم سوخته اي را روشن كند ارام به ديواره برجك تكيه داد و آرام سر خورد تا به كف برجك رسيد.
: با امروزي مي شن 5 تا. تو تموم دوران خدمتم هيچ كدومشونو نديدم كه تا اون جا پيش رفته باشه.يارو كلي تخم داشته.
: من تو فكر اون مادر مرده اي ام كه نگهبان برجك تويي بوده. دخلشو مي آرن. راستي مرتضي امروز نوبت كي بود نگهباني اون طرف؟

مرتضي كه  پك هاي محكم و با تومانينه اي به سيگار ميزد دستشو توي موهاي سرش كشيد.با بي حوصلكي پاي راستشو وسط برجك دراز كرد.

: امروز صبح كه پستمو تحويل مي دادم انگاري ارمين داشت مي رفت توي برجك....بچه كوني، قبل از اين كه برم حتماً از خجالتش در مي آم...

خودشو به سختي تكان داد و توي برجك جابه جا شد.

: حالا چيزي مي بيني از اون بالا يا نه؟

: انقده تكون نخور وسط اين صاب مورده گنده بك. اگه سر گروهبان بفهمه اومدي اينجا عياشي بيچارمون مي كنه...

اين طرف و آن طرف زندان را نگاهي انداخت و سعي كرد به سر گروهبان گه چند ثانيه اي نگاهش را به طرف او چرخانده بود نشان بدهد كه اوضاع را تحت كنترل دارد.

: از اين پسره كه بعيده رفته باشه نگهباني. سوگوليه جناب سروان كه نگهباني نمي ده!

مرتضي كه حالا سيگارش را خاموش كرده بود همين طور كه سعي مي كرد بدون جلب توجه ديگران به پايين نگاهي بياندازدخود را جمع كرد.

: روزا دختر جناب سروان و مي كنه و شبا اين جا زير خواب باباي كس كششه. من و تو هم تو كف يه ماده سگ تو اين خراب شده بايد مواظب جماعتي باشيم كه يه جا بند نمي شن. اصلا نمي فهمم چرا اين لعنتيا خفه خون نمي گيرن چند وقتي زندگي شونو بكنن تو اين خراب شده و بعدش راحت برن سر خونه زندگيشيون. من كه سر در نمي آرم. تو چيزي مي فهمي علي رضا؟

علي رضا همين طور كه مسير حركت سر گروهبان را نگاه مي كرد دستش را روي سر مرتضي گذاشت و او را به طرف پايين حل داد.

: گم شو پايين عوضي. تو واقعاً يه چيزيت مي شه ها. نمي بيني مرتيكه چپ مي ره راست مي آد اين طرفو نگا مي كنه؟ گم شو برو پايين ببينم... من از اين چيزا سر در نمي آرم. تنها چيزي كه مي دونم اينه كه اگه تو اون گه كاري و نكرده بودي الان نشسته بوديم مث بچه آدم توي دفتر جناب سروان و زير باد كولر تخمامونو هوا مي كرديم.

مرتضي كه تا پايين اتاقك سر خورد، علي رضا خودش را به گوشه ديگر برجك رساند. همين طور كه داشت اطراف را نگاه مي كرد. به طرف مرتضي برگشت.

: ببينم، فرهاد مگه قرار نبود امروز بياد پيش ما؟ ازش خبري نيست؟

مرتضي خنده كوچكي زد. دستش را توي شلوارش برد و محكم تخم هايش را فشار داد. بعد نفس عميقي كشيد و چشمهاشو روي هم گذاشت.

: تو بهترين دوستي هستي كه تو دوران خدمتم داشتم.

: چاپلوسي نكن. مي دوني كه از دستت شاكي ام...

: تو هنوز بابت قضيه سروان دلخوري؟

: حرفشو نزن كه همين جا خلاصت مي كنم از اين زندگي تخمي. مي فرستمت پيش برادران زحمتكش و فرشتگان محترم

دوزخ به پا. مطمئنم كه از تخم اويزونت مي كنن تخم سگ.

: اي بابا عجب احمقي هستي تو. يه كم تربيت داشته باش كوني. حالا خوبه اون روزي خودت كلي خنديدي.
: بهم نگو كه حداقل تونستيم فرهاد و تو اين جهنم پيدا كنيم.

: خب آره. مگه بد مي گم؟ تو اين بيابون فرشته اي مث فرهاد پيدا كردن به قيمت نديدن قيافه نحس اون افسر مفنگي نمي ارزه؟ تازه اين جوري راحت ترم هستيم و هيشكي نمي تونه حالمونو بگيره.

: لعنت بهت. تو خود شيطوني.

علي رضا اسلحه اش را به ديواره برجك تكيه مي دهد.

: پاشو. پاشو جمع كن خودتو واسا اين جا تا من يه سيگار بكشم. مردم از ظهر بي سيگاري. اين عوضي آم نمي رن تو بگيرن بكپن.

مرتضي همين طور كه دست علي رضا را آرام آرام به طرف پايين مي كشد ازكف برجك بلند مي شود.
: بيا بشين. بيا بشين سيگارتو بكش نگهبان كوچولو. اگه من و نداشتي چه خاكي به سرت مي زدي.
علي رضا آرام به ديواره برجك تكيه مي دهد.

: بيا علي از سيگار من بكش.

: نه بابا من دول كش نيستم. راسش حالمو بد مي كنه اون آشغالي كه تو مي كشي.

: راستي تو آخر هفته داري مي ري مرخصي؟

: آره دارم مي رم. عروسي خواهرمه. آبجي كوچيكس. اين آخري ام كه بره ديگه مي تونم با خيال راحت به زندگيم برسم. كاري داري كه بتونم برات انجام بدم؟

: من نه! اما فرهاد اين نامه رو داده كه ببري به يه آدرسي. مي گفت ازش شماره و ادرس ندي بهشون. ولي اصرار داشت كه حتماً نامه رو بدي دست يكي از اون خونه.

****
: بعد از اون شب ديگه هيچ وقت فرهاد و نديدم.

: چي مي كشي آقا؟

: نعنا- پرتقال...يه سرويس چايي هم بذار.

:تو چيكار كردي مرتضي؟

: نامه رو بردم در خونه اي كه آدرسشو داده بود. هيچ كس نبود تو اون خونه. يعني اصلاً خونه اي در كار نبوده. يه خرابه. يه زمين خرابه. مردم محله مي گفتند كه چند وقتيه خرابش كردند. كار پليس بوده . مي گفتن حكم دادگاه داشتن.
: چيز ديگه اي نمي خواين آقايون؟

: نه ممنون....فقط من مي تونم سيگار بكشم اين جا كه.

: فقط مواظب باش جعفر خان نبينه. اشكالي نداره.

: تو چه بلايي سرت اومد. كودوم جهنمي گم شدي؟

: راستش مرتضي. اون روز كه تو از تو برجك رفتي پايين و از در جلويي رفتي مرخصي. ديدم عباس. يادته كه دوست فرهاد.
: همون خوشگله كه از دست سروان نجاتش داديم.

: آره همون كه هر شب با فرهاد مي رفتند يواشكي تو حيات و تا صبح بحث مي كردند و حرفاي عجيب غريب مي زدن.
:خب!
: عباس و ديدم كه داره بال بال مي زنه. فك كردم از همون ادا اطفاراي هميششه. براش دست تكون دادم. اما ديدم خيلي داره بال بال مي كنه. بهش گفتم اومد بالا. به من كه رسيد چشاش پر خون بود. لباساش خوني بود و از بث گريه كرده بود
نا نداشت. خودشو انداخت تو بغلم.

: ماجرا رو از سر گروهبان شنيدم وقتي برگشتم...چاييت سرد نشه...هيچ كس اما از تو خبر نداشت. يعني هيچي بهم
نمي گفتن لعنتيا.

: بعد از اون ماجرا همه پايه قديميا رو از زندان منتقل كردن منطقه. حرف زدن درباره اون ماجرا رو هم قدغن كردند. براي تو هم يك ماه مرخصي تشويقي نوشتن.

: عباس كه اومد بالا يه جوريم شد. اسم فرهاد رو صدا مي كرد. مي ترسيد. اسم سروانو مي اورد. من هيچ چي نمي فهميدم. فقط ديدم يدونه هفت تير تو دستشه. داغ داغ بود. انگاري تازه شليك كرده بود. فقط يادمه كه لباساش تيكه و پاره بود. انگار يكي تو خاك كشونده باشدتش. همش مي گفت فرهاد و گريه مي كرد. سر دوشياي سروان تو دستش بود. بغلش كرده بودم. داشت آروم مي شد كه سرگروهبان يهو اومد بالا سرمون. اصلا نفهميدم چطور شد. فقط انقده يادمه كه يه مشت مغز و بنا گوش با كلي خون پاشيده شد تو صورتم. تا خواستم به خودم بيام عباس خودشو كشته بود. يه مدتي تيمارستان بودم. صداي گوله از تو گوشم در نمي اومد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:23  توسط يك نفر شورشي  | 

جنگ،جنگ تا پیروزی

صحبت هایی از  دکتر مهدی موسوی در باره من:

حمید ملک زاده: این پسر دوست داشتنی بااستعداد بامطالعه فقط دو چیز برای موفقیت های بزرگ کم دارد. اوّلی پشتکار است و اینکه یاد بگیرد با هوشش نخواهد همه چیز را به دست بیاورد. یعنی باید از همه چیز بگذرد، از خیلی لذت های خوب دنیا. از وقت تلف کردن های روشنفکرانه! و بچسبد به استعداد سرشاری که دارد. دوم شک کردن است به شک کردن! یعنی اینکه یک بار به همه چیز شک کرده و حالا در آن شک خودش به یقین رسیده است. باید این شک را ادامه دهد چه در فرم و شکل داستان هایش چه در نگاهش به زندگی. حمید داستان نویس خوبی خواهد شد امّا باید مواظب احساسات گه باشد! زندگی شخصی و فکر کردن یعنی سم مخصوصا وقتی چهارچنگولی درگیرش بشوی یا درگیرت بشود.

 

حمید ملک زاده: پسر سرکش کارگاه! یک سال تمام هر کاری کرد که بیرونش کنم و بالاخره موفق شد. استعدادی بسیار خوب که متاسفانه به جای هدایت و انتقال یاغی گری اش به داستان هایش، آن را به زندگی و رفتارش انتقال می دهد که باعث می شود از بسیاری از چیزهایی که شاید دوستشان دارد بازبماند. شاید اگر شعر نبود می توانست با همین رفتار، دوست خوبی برای من باشد امّا خودش می داند که کارگاه و ادبیات را حتی از خودم بیشتر دوست دارم و تاوانش را هم پرداخته ام.

مطالبی از دکتر موسوی که باید خوانده بشوند:
۱. شناسه های غزل پست مدرن
۲. غزل امروز- دایناسور با دامن مینی ژوپ
۳. غزل کلاسيک، سکس/ غزل پست مدرن، اروتيسم

چند کار قدیمی از من که در سایت های معتبر ادبی منتشر شده اند:

وب سایت ادبی، هنری آدم برفی ها

۱. آیا گوجه فرهنگجی هم می تواند میوه باشد؟)گزارش جلسه نقد کتاب گریه روی شانه های تخم مرغ
۲. زندگی در وقت اضافه - داستان
۳. داستانک من و دوستانم
۴. وقتي همه چيز بر خلاف آن چه شما مي خواهيد پيش مي رود - داستان
۵. فایل صوتی شعر خوانی پست مدرن - شعر خوانی دکتر مهدی موسوی، من، محمد حسینی مقدم عزیز و دوستان دیگر.
۶. داستان بی نام - داستان
۷. مصائب یک نفر نویسنده - داستان
۸. فمینیزم، زن در مقابل زن بودگی - مقاله
۹. درباره ادبیات و نقش های اجتماعی- مقاله
۱۰. سوپر مارکت کلمات - مقاله درباره فلش فیکشن (داستان کوتاه کوتاه)

ر.ن:

متن مفصلی نوشته بودم درباره این که چرا باید استاد ها را به آتش کشید، متاسفانه منتشر نشد.  چرای ادعای فوق را به طور خلاصه توضیح می دهم:
 استاد ها فاسد اند و ذهن را فاسد می کنند. استاد ها باور هایی دارند که انتظار دارند به خاطرشان به آن ها احترام بگذارند. استاد ها عاشق نمی شوند...استاد ها خواب نمی بینند استاد ها اشتباه نمی کنند. استاد ها نمی ترسند، استاد ها خیال می کنند تمام حقیقت را در اختیار دارند، استاد ها
می خواهند آدم ها را تربیت کنند. یک چیز دیگر هم هست، لباس استادی را ممکن است هر آدمی به تن کند. استادی لباسی است که نه به تن خودمان می خواهیم نه حوصله دارندگانشان را داریم. استاد ها مغرورانه توهین می کنند. این ها همه هست. تازه استاد ها می توانند به گوشه عزلت یا ازلت یا هر جای دیگری بروند و به مردم منت بگذارند که بی خیال آن ها و درست وقتی که ندا را داشتند توی خیابان گلوله می زدند مشغول پیکره تراشی بوده اند. استاد ها استاد اند اما ما بیشتر به شاعر ها نیاز داریم. به نویسنده ها به متفکرانی که اشتباه می کنند باز می نویسند و باز اشتباه می کنند.

حالا این متن را از کتاب انجمن شاعران مرده می گذارم این جابرای همه کسانی که می خوانند و می خواهند که باشند،خودشان باشند بی خیال استاد ها:

در جنگل دو راه پیش رویم بود و من راهی را برگزیدم که رهروان کمتری به خود دیده بود، و همین تمام تفاوت ها را موجب شد.( رابرت فراست- شاعر آمریکایی)
باید بدانید که استاد ها شما را دعوت می کنند به آن راهی که همه رفته اند.

 ---------------------------------

برای اولین بار در این وبلاگ قصد دارم درباره مسائل شهری بنویسم که کودکی ام در آن گذشته است درباره زرین شهر، مرکز شهرستان لنجان در استان اصفهان. درباره بخشی از آگاهی انسان ایرانی که احساس می کنم بیش از هرچیز دیگری مستعد آفت هایی است که در ایران وجود دارند:

۱. اتفاق تازه ای افتاده است:

قبل از هر چیز باید اعلام کنم که به همت انجمن فروغ ولایت، اولین کارگاه شعر و داستان در شهرستان زرین شهر شروع به کار کرده است. موضوعات این کارگاه را بخش های متنوعی از فلسفه، ادبیات، نظریه ادبی و شکل های جدید شعر و داستان نویسی در ایران و جهان در بر می گیرد. از همه علاقمندان خواهش می شود در روزهای چهارشنبه از ساعت ۴.۳۰ تا ۵ بعد از ظهر در محل فرهنگسرای شهرداری زرین شهر حضور به هم رسانند. جلسه از ساعت ۵ تا ۷ بعد از ظهر برگزار می شود.

۲. روشنفکر از آن دست پیش بند هایی است که آدم ها دوست دارند داشته باشند. درست مثل مادر ها که دوست دارند فرزندانشان دکتر یا مهندس بشوند. درست مثل من وقتی که در دوران کودکی ام ترجیح می دادم خلبان باشم. حتی- در رویا های کودکی ام به جای ماشین عروس با هلی کوپتر پرواز می کردم  و گلوله های آتش زا می انداختم. این رویا در دوران کودکی ام رویایی کاملا متفاوت بود. راستش، این که در سال های کودکیِ من یک نفر چنین رویایی ببیند نشان می دهد که آدم پیش رو(آوانگارد)یی است.

۳. زرین شهر از آن دسته از شهر هایی است که آدم های زیادی در درون آن فکر می کنند روشنفکر اند. درباره این روشنفکر ها چند کلمه می خواهم حرف بزنم:

الف. این روشنفکر ها اغلب معلمان مدارس راهنمایی و دبیرستان شهر هستند. یکی از آن ها را من از نزدیک می شناسم و بی انصافی کرده ام اگر نگویم که بعضی چیز ها را به او مدیون ام اما این همه چیز هایی نیست که باید درباره شان گفت.
ب. این روشنفکر ها محدوده کوچکی از کتاب های خوب و متوسط و بد را خوانده اند. این روشنفکر ها هنوز روش های بررسی مسائل اجتماعی را بلد نیستند. این روشنفکر ها توی زندگی واقعی شان- وقتی لباس روشنفکر به تن ندارند- اصلاً آدم های روشنفکری نیستند. برای این روشنفکران، روشنفکری مثل لباس بوده است. مثل نقش های اجتماعی شان. درواقع از نظر ایشان روشنفکر بودن قواعدی دارد که بازی اش می کنند. این روشنفکران اهل نمایش اند.
ج. این روشنفکر ها دقیقاً بر خلاف منطق روشنفکری- حواستان باشد در ایران همه چیز قلب می شود حالا اگر درباره یک شهر کوچک توی ایران حرف بزنید همه چیز مغلوب و مقلوب می شود- علاقمند به نوچه پروری اند. انتظار احترام زیادی دارند. احساس می کنند بالای جایی نشسته اند و آدم ها را تحلیل می کنند. درست مثل پزشک ها که بیمار را.
د. این روشنفکر ها فراموش کرده اند که: خودشان بخشی از مسئله هستند و نه بخشی از راه حل.
ه. این روشنفکر ها که توی زرین شهر نمونه هایشان- خودشان و نوچه هایشان- زیاد اند فکر می کنند مردم گوسفند اند. اصلا توی این شهر این جمله که مردم گوسفند اند مدال افتخاری است برای آن ها که فکر می کنند روشنفکر اند.
ه.۱/ ه همه روشنفکران جهان باید تذکر داد که مردم، مردم اند نه خس و خاشاک احمدی نژاد اند و نه آشغال سردار رویانیان و نه گوسفند روشنفکران. مردم اند؛ همین.

و. روشنفکران شهر من دنبال یک جور خودارضایی فلسفی اند. بی تعارف می گویم حتی بعضی وقت ها خودم هم این طوری می شوم. یعنی وقتی می خواهند فاصله یبین خودشان و مردم را یادآوری کنند شکل صورتشان عوض می شود. یک جور عجیبی حرف می زنند و احتمالاً فکر می کنند که: ای بابا این ها که ما را نمی فهمند... و بعد آهی می کشند می گویند که حیف از تو که خودت را برای این مردم هلاک کرده ای.
ر. روشنفکران شهر من از قضای روزگار هه در ساختاری که دارند نقدش می کنند مسئولیتی دارند و عجیب که بسیار محافظه کار اند و بعضی وقت ها ترسو. این دیگر از عجای روزگار است. روشنفکر در ساختار. روشنفکر که هزینه زندگی اش را ساختار دارد تامین می کند خب حالا از این روشنفکر چه انتظاری باید داشت. خدایش بیامرزد ژان پل سارتر بد بخت را.

۴. ما مجموعه ای از همین گوسفندان هستیم توی شهر که می خواهیم بزرگتر نداشته باشیم. می خواهیم حق داشته باشیم فکر کنیم و اصلا حق داریم که اشتباه فکر کنیم. ما نمی خواهیم روشنفکرانمان به جای ما فکر کنند و دستمزد ها و پست های بیشتری بگیرند. به همین خاطر دور هم جمع شده ایم و یک کارگاه داستان راه انداخته ایم. هر کسی که فکر می کند دوست دارد حرف بزند، دوست دارد خودش باشد و برای خودش بنویسد به ما ملحق شود. این جا برای همه جا هست. فقط باید در حد دوره ابتدایی سواد و به اندازه یک فیلسوف جسور باشید و میل به کتاب خواندن داشته باشید. همین. ما همه بی سوادیم اما نمی خواهیم کسی به ما چیزی یاد بدهد. می خواهیم خودمان برای خودمان بنویسیم...خودمان برای خودمان حرف بزنیم. به زبان خودمان...نه به زبان فرسوده روشنفکرانی که به ساختار وابسته اند.

چهارشنبه ها منتظر آدم های معمولی هستیم...آن هایی که مثل خودمان هستند. ساعت ۵، فرهنگسرای شهرداری زرین شهر.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 17:26  توسط يك نفر شورشي  | 

دارم بالا می آرم، درست روی صورت شما

آدم ها خوب، آدم های دوست داشتنی، آدم های با شخصیت خوبی که می شناسمتان یا نه، اصلا همه آدم هایی که دارید این حرف ها را می خوانید، ادم هایی که بوی کثافت را از توی کلمه هایم می توانید احساس کنید، آدم های پول دار و بی پول، آگاه و نا آگاه، جسور و نا جسور، مهندیسین محترم و وکلای عزی، دوستان حرام زاده خودم، دارم این جا درست روی صورت شما، روی محتوای پیکره احمقانتان روی فرهنگ شما می شاشم. این درست کاری است که می خواهم با ذهن پوسیده به من آغشته شما بکنم. آدم هایی که هستید، آدم هایی که مسئول تجاوزی هستید که هر روز دارد به من می شود، شما را می گجویم استاد محترم دانشگاه های ایران، و همین طور شما را که توی یکی از این جنده خانه هایی که اسمش را گذاشته اید دانشگاه هر روز به شخصیت هایتان اضافه می شود، خب هواستان را جمع کنید "دیگری" عزیز:

من، حمید ملک زاده تا وقتی که دست هایی برای نوشتن دارم از گائیدن شما و چیزی که به آن فرهنگ می گویید دست بر نخواهم داشت.

من دوست ندارم عروسک خیمه شب بازی شما باشم. من خودم در فرهنگ تعریف نمی کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 15:33  توسط يك نفر شورشي  | 

وقتي همه چيز بر خلاف آن چه شما مي خواهيد پيش مي رود

 : مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد.

: مستقيم!

: شماره مشترك ممورد نظر در شبكه  موجود نمي باشد.:

: اختلاط با تيليفون  تو اين تاكسي ممنوع ِ آقا، نوشتِ روبه روتو نخوندي؟

: من پياده مي شم.

:اين كه ناراحتي نداره، خوب حواس ما -َم پرت مي شه.

: من پياده مي شم آقا، يعني تا همين جا مي خواستم فقط بيام.

:ديويست تومَن مي شه.

:بفرماييد.

: شماره مشترك مورد نظر در شبكه.....

: آقا! هي بقيه كرايتون.....آقا! استغفرالله! مي بيني خانم اين روزا هيچ كس حواسِش به كار و بار خودش نيس والله.

:جونند آقا، دلشونو به اين چيزا خوش نباشه كه نمي تونند زندگي كنند.. بفرماييد. چارراه بعدي من پياده
 مي شم.

: خواهش مي كنم. پنجاه تومن ديگه –َم باس بديد شوما.

: شماره مشترك مورد نظر در شبكه موجود نمي باشد.

: سلام آقا! ممكنه خواهش كنم يكي از گلاي رزتونو برام بژيچيد....آه لعنتي.

: اين روزا همه خطا به هم ريخته...خيلي نگران نباش. ر.بان چه رنگي ببندم؟

: قرمز. قرمز قرمز!

: خيلي سخت نگير يه كارت تلفن بخر از تلفن ثابت زنگ بزن. شايد جواب بده...اين خوبه؟

: آره! اگه ممكنه يه كمي هم اكريل بهش بزن.

: تلفن همراه مشترك.....گه به اين خطا.

:خيلي سخت نگير. بگيرش، آماده شد...1500....ممنون... خوش باش.

: دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد.

: آقا بقييه پولتون...شايد اصلا گوشيشو خاموش كرده باشه. بفرماييد. ...پاك هوش از سرت پريده ها.

: ممنون...اصلا حواسم نبود... خوداحافظ.

: ببين...هي آقا پسر...الو....

: جانم! چيز ديگه اي جا گذاشتم؟

: نه. بيا اين كارت تلفن رو بگير. باهاش زنگ بزن. شايد بتوني بگيريش.

: ممنون.

: چند متر اون طرف تر يه كيوسك تلفن هست.

: براتون برش مي گردونم.

: خيلي بهش فكر نكن. برو.

: الو. آرش جون سلام...خوبي... نمي خواي امروز بياي بيرون؟

: شماره مشترك مورد نظر در شبكه موجود نمي باشد.

: اِ.. بيدارت كردم جيگر...خب اين كه خوبه تنبل... مي دونم...هميشه زياده روي مي كني...

: تلفن همرا مشترك مورد نظر خاموش مي باشد.

: اوه...چه جورم...مي خواستم بيام درِ خونتون...آره لباسام توي  كيفمه... توي ژارك عوضشون مي كنم مي آم پيشت.

: دستگاه مشترك مورد نظر...

: خانم...ببخشيد من عجله دارم.

: نه عزيزم. مصطفي هم رفته پيشه دوست پسرش. تا يه ساعت ديگه مي بينمت...

: خانم....

: اِهههههههههه...صبر كن جوني الان تموم مي شه خب!...نه عزيزم من برم تا اين يارو عصباني نشده.
مي بوسمت.

: تلفن همراه....اَه....

: الو...سلام... ببخش كه دير زنگ زدم...همش مي گه خاموش است، در دسترس نمي باشد و ...شرمنده ام.

: اُ خداي من بازم اين لعنتي...باشه سر فرصت يه فكري براش مي كنيم. الان كه خونه اي.

: آره...تا يه ساعت ديگه مي بينمت....باشه..

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 15:16  توسط يك نفر شورشي  | 

يك داستان فمنيستي از نويسنده اي كه انسان بودنش به رسميت شناخته نشده است

ر.ن:
۱.هیچ چیز سر جاش نیست و من بیشتر از هر روز کاسته می شم.
۲.هیچ چیز سر جاش نیست. منم که...هنوز زنده ام. باکتری، کرم، گه، لجن، من به هر حال دارم وول می خورم. بکش کنار به من نمالی....کثیف می شی.
۳. داستان:

:زناي چاق فقط بدرد شباي ركود مي خورن. شايد اگه يه جايي تو بحران اقتصادي دهه سي بوديم شبا پر مي شد از فاحشه هاي چاقي كه با يكي دو دلار مي شد چند ساعتي كرايشون كرد. فكرشو بكن مثلاً جينا مي خواست يه شب بابت چند دلار پيش تو بخوابه. قبل از اين كه سوراخشو پيدا كني خوابت مي برد.


: اَل! اين سومين شيشه ايه كه باز كردي....فك نمي كني كافي باشه؟ حواست باشه كه بايد تا خونت رانندگي كني.


: اين آشغال ضعيف تر از اوني كه من و از پا بندازه.

با كف دستش به شانه هاي هري زد...: چه دوراني بوده اون روزا! هري و جينا، توي شب باروني، حتماً بهت خوش مي گذشته.

 

:سگ مصب، خشته نمي شي از اين همه حرف مفت زدن......سرش را كه بالا آورد متوجه نگاه خيره اَل شد...

: مي خورم به سلامتي خودمون كه تو هيچ بحران كوفتي ايي گير نگرديم.

 : بخور هري، بخور و هر شب مسيح و دعا كن كه توي دهه 30 نبودي...جينا رو ببين، داره با نگاه ماملتو مي ليسه.

اين جمله اخري رو آنقدر بلند گفت كه انگار جينا هم شنيد، لپ هايش گل انداخت و صورتش را به طرف پنجره كرد...هري بيشتر از آن مست بود كه بخواهد دنباله نگاه جينا را بگيرد.

 : به خاطر امشب كه تونستيم دوباره دور هم باشيم...

صورتش را كمي نزديك تر آورد، يقه هري را جلو كشيد چيزي را زمزمه كرد و بعد خودش را روي صندلي ول كرد.

 

: اينو جدي مي گم، لعنتي امشب همه چيز با تواِ...شانس و مي گم عوضي. جمع كن كاسه كوزتو برو، به هر حال امروز حداقل 80 سال از اون روزا گذشته و تو هم تو جيبت چيزايي داري كه به درد اون حرومزاده بخوره، يالا تنه لش.

جينا انگاري كه فهميده بود دارند درباره او صحبت مي كنند، صورتش را طوري به طرف پنجره گرفت كه صدايشان را بشنود.

 :فك مي كنم 50 يا 60 دلار براي امشب كافي باشه، كوچولو منتظرتِ.

 : تو راس راسي زياده روي كردي، بيا برسونمت خونه.

: باشه پسر باشه. تو يه پسر دبيرستاني احمقي. ببينم هنوزم شبا با خودت ور مي ري؟ تموم دورن دبيرستان كه اين كار رو مي كردي.

 حالا جينا واقعاً خجالت كشيده بود. بلند شد و به طرف دستشوي رفت، اَل ديد كه هري مثل زن هاي حامله لب هايش را جمع مي كند، چشم هايش بيرون زده و گردنش را هي بالا و پايين مي برد. سرش را چند باري به نشانه تاسف تكان داد و سعي كرد بلند شود.

 : پسره بي خاصيت!

 :حالت بد شد؟

:هووَق...هوق...هوووووَق، به خاطر دود سيگار اَل بود! چيز مهمي نيست.

:تو واقعاً تموم دوران مدرسه رو جلق مي زدي؟

از شنيدن اين كلمه سرخ شد، خودش را كنار كشيد...

: هنوزم اين كار و مي كني؟

: مَ......من، راستش...!

: وقتي دارم مي تركم و مجكم پتو رو فشار مي دم، احساس خيلي خوبي دارم...دلم مي خواد واقعا خودمو ول كنم، صدامُ نفسمُ...بعدش همه ماهيچه هام شل ميه و مي تونم به دفعه بعدي فكر كنم، تا مي آم به خودم بيام چند باري ارگاسم شدم...دفه چهارمِ كه ديگه ول مي شم رو تخت و خوابم مي بره.

 : ببخشيد من بايد اَل رو برسونم خونه، ممنون كه حالم و پرسيدي!

:يعني نمي خواي من و بغل كني؟ فك كنم يه بوي كوچولو از لبم روياي خود ارضاييتو قشنگ تر مي كنه.

:-----

: فك كنم بهتر از خيال  جيناي چاق دهه سي باشم. اونم جيناي چند ساعته با سوراخاي نا پيدا.

بعد جينا دستش را بين پاهاي هري برد، صورتش را به صورت هري نزديك كرد و لب هاي تب كرده اش را بوسيد. حدود چهل و پنج دقيقه بعد، هري از راه روي دست شويي بيرون آمد.

 : اَل، اَل...اَليك؟

: رفت، همون وختي كه تو رفتي تو مسترا! زنگ زد، يه بلند كوچولو اومد دنبالش، زير شونه هاشو گرفت و بردش.

 ----------

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 10:16  توسط يك نفر شورشي  | 

درباره سال های هرزگی

ر.ن:
جناب آقا و یا سرکار خانم خواننده باید عرض کنم خدمت شما که این نوشته ایست حاصل به هم تنیدگی خیال و واقعیت. تلاش حمید ملک زاده است. درباره آن چند نکته ساده را باید برای شما بنویسم:
۱.  اگر اسم نوشته طوری که شما فکر می کنید درست است نیست اصلا بهتر است که داستان را نخوانید. حوصله نغ نغ کردن شما را ندارم.
۲. اگر با روشی که داستان را می نویسم مشکل دارید. صفحه را ببندید. همین حالا.
۳. اگر حرفی به جز نق نق کردن ندارید بهتر نزنید.
۴. حتما مقدمه لوئی فردینان سلین در کتاب زیبای دار و دسته دلقک ها را بخوانید.
۵. این ها را اصلا برای شما نمی نویسم. اما دوست دارم که شما هم آن ها را بخوانید.
----------------
:وایسا، با توام.
 زن چادر مشکی روی سرش را کشید جلو، با دستهایش محکم نگهش داشت و سر جایش ماند.

: صد بار بهت گفتم این مثِ یه بازی نیست. صد بار بهت گفتم نمی شه این طوری ادامه داد. صد بار بهت گفتم... بعد همین طور که دستش را تند تند جلوی صورت زن تکان می داد شروع کرد دور او چرخ زدن.

: بَبو بَبو بَبو....پشتش را به زن کرد، ایستاد...: حتمی دارن می آرنِش. این جای قصه رو هیچ وقت نگفته بودی. اون روز تو چیکار می کردی، کجا بودی...هیسسسسسسسسسسسسس....بعد روی زمین طوری که انگار دارد نماز می خواند نشست....: اشهد انَّ محمدً الرسول الله و اشهد و انَّ... شَطَرَق...ذکرش را ناتمام گذاشت...: پی تیکو پی تی کو پی تیکو، این قصه تو نبوده... من صد بار توی خواب دیدم. راسشو بگو کجا بودی اون بعد از ظهر لعنتی؟!...بعد همین طور که سرش را وسط زانو هایش فرو برده بود شروع کرد به گریه کردن. همین که زن قصد کرد چند قدمی جلو تر برود برگشت، خودش را روی زمین کشید و محکم چادرش را گرفت... حرف بزن، یالله. بذار آروم بگیرم لعنتی... زن که حالا خودش را به کنار حوض رسانده بود آرام روی لبه سنگی اش نشست. چادرش را از سر برداشت...: اخما تو باز کن، این آخرین باریه که می رم. وقتی برگشتم با هم از این جا می ریم. من و تو...  بعد دستشو گذاشته بود روی شکم باد کرده دخترک هفده ساله و با شیطنت نگاهش کرده بود...: غصه نخور، اخم نکن فِک می کنه ما با هم دعوا کردیم پِدَ سوخته ...بلند شده بود و آرام گونه های خیس دختر را بوسیده بود... غیششششششششش...: من دیگه باید برم اومدن دنبالم...وقتی جلوی در رسید اداهای عجیب غریبی با دست و پاهایش در آورد که زن معنی آن ها را نمی فهمید... فردای آن روز همسایه ها وقتی پیدایش کردند که گوشه حیاط افتاده بود. سقف خانه شان ریخته بود. بوی سوختگی از همه جای محله به مشام می رسید....چند روز بعد وقتی چشمهایش را باز کرد پسرک کوچکی را به او نشان دادند. پسرک کوچکی که منتظرش بود...: دیگه هیچ خبری از بابات  به من ندادن، ما از اون شهر رفتیم. چند جا رفتیم، هر روز از این شهر به اون شهر...: بومب بومب بومب....بومب بومب بومب... جنگ بود نه؟...زن چادرش را از روی سرش انداخت...: جنگ بود، موشک و خمپاره. من هی باید می شستم و هی باید... پسرک که انگار توانسته بود به چیزی که می خواهد برسد رو به روی زن نشست، طوری که انگار توی کلاس درس...: تو خودت هیچ وقت موشک خوردی؟... : من نه ولی مامانم تعریف می کنه که توی خونه ما چند باری موشک افتاده... صدای خنده بچه ها...: شما اصلا می دونید موشک چه شکلیه؟ مامان من دیده، انقده موشک دیده... وقتی وارد کلاس شد همکلاسی ها سر جایشان نشستند. آقای معلم که توی کلاس آمد بلند شد تا حرفی بزند، سرش گیج رفت...: بومب بومب بومب، بومب ... خودش را پرت می کرد توی گوشه های اتاق، زیر میز پناه می گرفت...: بومب بومب بومب، موشک پشت موشک،...چند لحظه ای همین طور توی اتاق خودش را به این طرف و آن طرف زد، همین طور که داشت توی کلاس می چرخید خودش را روی زمین انداخت، گوشه میز را گرفت...: تو را به خدا نه... آقا من که گفتم خیلی وقته که دیگه این کار رو
نمی کنم... انگار داشت سعی می کرد هر طور شده چادرش را از دست کسی که با لای سرش ایستاده بود در بیاورد... شما یه چیزی بگید آقا. من که کلفتیِ شما و زن و بچتونُ کردم. حالا هم چیز زیادی
نمی خوام پول زحمتمو بدید تا برم... بلند شد. از این طرف به آن طرف خودش را پرت می کرد...:نه تو را به خدا... نه نه نهههههههههههههههههههه بومب بومب بومب بومب...خودش را روی زمین انداخته بود. از دهان کوچکش صدا های عجیب و غریبی مثل صدا هایی که شب ها توی خانه یِشان می پیچید در آورده بود... صدای گربه هایی که هر روز، هر شب توی خانه شان جیغ می کشیدند.

------------
پ.ن:
۱. این روز ها همه چیز بدی اون قد بد که حوصله نمی کنم بد باشم.
۲. دارم درباره چگونگی فضیلت(آرخه) در جهان پست مدرن فکر می کنم.
۳. دلم می خواد فردین و ببینم. لعنتی انگاری رفته زیر زمین.
۴. سکوتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 22:20  توسط يك نفر شورشي  | 

مصائب یک نفر نویسنده

نخستین جشنواره اینترنتی داستان نویسی دفاع مقدس تجربه خوبیه برزای کسانی که داستان می نویسند.
-----------
ر.ن:
۱. یک اتفاق بد افتاده است برای حمید ملک زاده. تب دارد انگار کلمه های نازایش. اصلا چرا باید درباره او بنویسم. درباره مردی که هر روز مثل عینک و کیف و شلوارم توی شهر می کشانمش. درباره مردی که هر بار فکر می کنم چکیده می ود در من. پاشیده می شود روی صورت شهروندان محترم تهرانی که هستندُ که واقعیت دارند. بر خلاف من که...من تنها بار کشی هستم کور. مست. توی شهر شما.
۲. راستش را بخواهید حتی از خودم هم لذت نمی برم. هرزگی آغشته به حماقتم اگر نه توی ذوق شما....توی ذوق این شهر می زند. هر بار که لختی ام- شما بخوانید عریانی - را پهن می کنم کنار پیاده رو. عریانی مردی که دارد خیال می شود توی آسفالت هایی که شما کشیده اید روی تن تان.
۳. داستان زیر را باز نویسی که نهُ ویرایش کردم. خیلی فرق ندارد. به هر حال اتفاق خاصی در من نمی افتد که توی داستان هایم بیاید. گفتم من چون من جهان را معنا می کنم.
۴. برای من از من بنویسید. شما خوب می نویسید از من برای خودم.
------------------
صدا...نور! حرکت.
هر بار که این عبارت توی اتاق می پیچید همه ساکت می شدند . مرد چند متر آن طرف تر روی یک صندلی راحتی، توی تاریک و روشن اتاق می نشست. عوامل صحنه با فاصله چند متری از او جمع می شدند. آقای کارگردان پشت مانیتور کوچکی که روی یک سه پایه گذاشته بودند می نشست. این آخرین سکانسی بود که امروز
می گرفتند.مرد همین طور با صندلی راحتی اش بازی می کرد. بعد از چند دقیقه پاکت سیگارش را از جیب در می آورد تا سیگاری گیرانده باشد. سیگار را از روی میز چهار گوشی که سمت راستش قرار داشت بر می داشت. توی تاریکی اتاق کبریت را پیدا نمی کرد. سیگار را کنار پاکتش روی میز  می گذاشت و هم چنان به تکان خوردن با صندلی ادامه می داد. این جای کار دوربین را باید روی دست مرد زوم می کردند. روی میز یک بطری سبز رنگ بود و یک گیلاس. بعد از چند لحظه مرد که هنوز داشت روی صندلی به آهستگی تکان تکان می خورد از جایش  بلند می شد. از چیزی که توی بطری بود توی گیلاس می ریخت و آن را از روی میز بر می داشت. همین که سعی می کرد تا جرعه ای از آن را بنوشد، گیلاس روی زمین می افتاد و صدای شکسته شدنش توی اتاق پخش می شد. این سکانس را به خاطر اهمیتی که پیوستگی تصویر ها داشتند با چند دوربین می گرفتند تا مرد با خیال آسوده بازی کند و کات ها و تغییر موقعیت های پی در پی در روند کار او مشکلی ایجاد نکند. بعد مرد باید روی صندلی اش می نشست و دوباره همان تکان خوردن های آهسته را ادامه می داد.

:خوب هواست و جمع کن! درست یه دِیقه و سی ثانیه بعد از شنیده شدن صدای لیوان آروم در رو باز می کنی. باز کردن در باید از 5 تا   10ثانیه طول بکشه. من فقط سایه تو رو می خوام. 
سایه اش تا جلوی پاهای مرد، طوری که جنسیت اش برای تماشا گر معلوم نباشد بیاید. بعد از چند ثانیه چراغی که درست بالای سر مرد بود روشن می شود. این تنها جایی است که مرد حرکت خواهد کرد. بعد از روشن شدن چراغ مرد دستش را جلوی صورتش می گیرد. به طور هم زمان چراغ های دیگری که توی اتاق وجود دارند روشن می شوند. یکی از آن ها هم برای یک لحظه کوتاه به دوربینی که از کنار دارد تصویر برداری می کند خواهد تابید. چند لحظه بعد دوباره چراغ ها خاموش می شوند. در اتاق بسته می شود. مرد که بر اثر تابش نور بطری و چیز های دیگری را که روی میز بودند روی زمین انداخته بود. دستش را روی زمین می کشد. سیگار و کبریت اش را پیدا می کند سیگاری می گیراند و همین طور که صورتش را رو به سقف اتاق کرده است حلقه های دود را از دهانش بیرون می دهد.

: این تقریبا شکل نهایی شده سکانس پایانیه. البته یه جاهاییش لنگ می زنه. مثلا زیادی این دوربینا که جاشونو مشخص نکردم. یا اون آدمی که می آد و در اتاق و باز می کنه تو بقیه کار نمی شه ازش استفاده درستی کرد. حتی با خودم فکر کردم ممکنه بودنش به ادامه کار ضربه بزنه.

این حرف ها را که زد صندلی چهار چرخش را رو به پنجره چرخاند سیگار  نصفه کاره ای را برداشت و روشن کرد. همین طور خیره به فضای باز روبه روی اتاق کارشان نگاه می کرد.یکی دیگر از اعضای گروه که از پشت میز بلند شده بود دستش را روی شانه اولی گذاشت.  
: دربارش فکر می کنم حتماً. یه پایان بندی درس و حسابی. عین همون چیزی که تو می خوای.
چراغ های توی اتاق را خاموش کرد. روی صندلی کنار پنجره نشست و سعی کرد ماجرای تازه ای را برای سکانس پایانی خلق کند. 
------
: در اتاق را بستم. همیشه حرف هایی که درباره یک پروژه تازه می زنند و تصمیم هایی که می گیرند با چیزی که اتفاق می افتد تفاوت دارد. مثل من وقتی داشتم برای اولین بار روی متن همین فیلم نامه ای که درباره اش حرف می زنند فکر می کردم.وقتی طرح نهایی را برای اضافه کردن دیالوگ ها و تصحیح فضا های خالی برای گروه خواندم همه یشان تعجب کردند.
 همین طور که داشت دوربین را از روی شانه اش پایین می آورد خندید و گفت: حاضری این فیلم پشت صحنه رو به جای مستند درست حسابی سینما به جشنواره قالب کنیم؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:21  توسط يك نفر شورشي  | 

یک

اتاق کوچک و تاریکی که تنها با یک شمع روشن است. یک پنجره بسته ی به اندازه روشن و کاغذ هایی که ریخته اند وسط اتاق.  مرد  گاه ی به سایه های روی دیوار خیره می شود و گاه سرش را پایین آورده به سرعت چیز هایی می نویسد. بعد در حالی که خود کار را توی دهانش فرو کرده است یک بار دیگر جمله های خودش را می خواند و فکر می کند اگر می توانست برای توصیف اتاق از بقیه چیز هایی که توی آن هست استفاده کند شاید فضا سازی قوی تری اتفاق می افتاد. مثلا همین تختی که گوشه سمت چپ میز مرد بود. با پایه های چوبی پوسیده ای که انگار موریانه به مغزش زده است و دارد از تو او را می جود. بار ها صدای جویده شدنش را در خواب شنیده بود و هربار به این فکر کرده بود که ممکن است صبح وقتی بیدار می شود اثری از تخت نباشد و از ترس این که موریانه ها او را که به بخشی از این اتاق چوبی تبدیل شده بود بجوند تا صبح خرناس کشیده و نفس های عمیق و داغی را از گلو گاهش بیرون داده بود.  بعد می توانست خودکار را در دهانش بگذارد و به این فکر کند که بازی زیبایی را هم می تواند با پنجره داشته باشد. پنجره اتاقی که پشت به خورشید است. مرد بار ها صدای سگ هایی را شنیده است که درست زیر پنجره اتاقش جفت گیری می کرد اند. صدای ناله های ماده سگان در حال فراری که چند سگ دیگر آن ها را تعقیب می کرده اند و هربار که اتفاقا پک های آخر سیگارش را می کشیده است لعنت فرستاده به طبیعت که عده ای را همواره موضوع کامیابی عده دیگر کرده است و بعد به این فکر می کرد که می شود چیز دیگری را هم به این  ماجرا اضافه کرد. مثلا مستی مرد را از کنیاک فرانسوی قرمز رنگی که یکی از آشناینش برایش آورده بود بی آنکه دغدغه پرداختن به آن آشنا را داشته باشد چرا که گفتن درباره اودر جریان داستان هیچج تاثیر مستقیمی نداشت و به نظر می رسید گفتن این نکته کفایت می کرد که هربار یک شنبه به اتاق مرد سری می زده است برای صرف مشروب و گفتگوی کوتاهی که البته بعضی روز ها تا چند ساعت طول می کشید و در تمام طول گفتگو از مقابل مرد بلند نمی شده است و گاه در حالی که خنده شیطنت آمیزی به چهره داشته صورتش را در هاله ای از دود سیگار پنهان می کرده. و حتی می توانست این جمله را در ذهن مرد بنویسد که این عشق بازی ابر و ماه است در تاریکی اتاقی که او در آن سکونت دارد. چیز دیگری هم دیرباره او می توانست اضافه کند.  برای این کار لازم بود در حالی که به صندلی کهنه اش تکیه می داد دستش را به طرف پیشانی اش ببرد . تا در حالی که گوشه پیشانی اش را با انگشت اشاره و شصت دست چپ لمس می کند خود کار را روی می بگذارد و سیگارش را از توی زیر سیگاری بردارد. خب چند دقیقه ای می شد که به سیگار پک نزده بود به همین دلیل است که من فرآموش کردم درباره سیگاری که آن شب توی زیر سیگاری بود بنویسم. به هر حال مردسیگار را بر می دارد و به آرامی شروع به پک زدن می کند. توده ای از دود مسیر دهان تا روی ران هایش را پر می کند و در حالی که دورباره سیگار را به طرف زیر سیگاری می برد به این فکر می کند که اصلا باید بی خیال این آشنا شد. به نظرش توضیح اضافی درباره زن کار بیهوده ای است و داستان لطمه می زند. بعد خودکار را از روی کاغذ ایش بر می دارد و شروع می کند به نوشتن ماجرایی که فکر می کنم باید در یکی از روز های اردیبهشت و در اتاقی که رو به یکی از کوچه های تنگ و باریک شهر اتفاق افتاده باشد. جفت گیری حیوانات زیر پنجره گواه این است که ماجرای در یک روز بهاری اتفاق افتاده است.حداقل این دلالت در ذهن خواننده عام وجود دارد.  
--------
نمی شود گفت که توی این اتاق تفاوت زیادی بین ساعت های مختلف روز وجود دارد. در واقع به خاطر به  دیوار همسایه است که خورشید بیشتر به سایه ساختمان های کج و ماوجی تبدیل شده است که روی دیوار مقابل میز کار من می افتد و من تقریبا از روی روشنایی چراغ برقی که روی به روی پنجره اتاقم قرار گرفته است زندگی ام را تنضیم می کنم. به نظر می آید که مردم این کوچه- من کم تر به جا های دیگر شهر سر می زنم و بیشتر روز ها را در اتاقم پشت میز کار و یا روی تخت چوبی و کهنه ای که از آن برای استراحت کردن استفاده می کنم می گذرانم- هر روز صبح به خواب می روند و بعد درست وقتی که شب فرا می رسد بیدار می شوند. این حرف ها را چند باری که به یکی از دوستانم گفتم درباره سلامتی روانی ام شک کرد و از من خواست که از این دخمه- این ترکیبی است که او برای اتاق محل سکونتم استفاده کرد- خارج شوم؛ حتی سعی کرد بی آن که بخواهد حساسیتی در من ایجاد کند مرا به ملاقالت با یک نفر مشاور روانشناس ترغیب کند. او هر هفته چند ساعت برای دیدن من به این جا می آید و به همراه خود مقدار زیادی سیگار و چند بطری کنیاک فرانسوی و غذا- به اندازه مصرف یک هفته- می آورد. تقریبا همه ارتباط من با دنیای بیرون محدود شده است به رابطه با این زن.
دیروز همسایه روبه رویی من روی پشت بامش داشت قدم می زد. فکر می کنم خانه او بیشتر شبیه یک قلعه است که بعضی اوقات به واسطه حمله ای که به آن می شود لازم است یک یا چند سرباز برای محافظت از آن روی پشت بام بیایند. این سرباز ها معمولا سر و صدای زیادی تولید می کنند. این طور به نظر می رسد که با مشعل های بزرگی به استقبال دشمنانشان می روند. این کار تقریبا هر سال پیش از زمستان اتفاق می افتد. صدای هو هوی مشعل، جیر جیر چرخ هایی که دشمنان برای بالا رفتن از شت بام از آن استفاده می کنند و دیالوگ هایی که رمز گونه اند. بعضی وقت ها هم پشت بام همسایه می شود جای پهلوانان اساطیری قصه ها ک برای مبارزه با پرنده های عجیب و غریب مهاجم به خدمت گرفته شده اند. پهلوان فریاد می زند و میزان موفقیتش را می پرسد: خوبه؟....بعد صدای خفه ای از پایین می آید .پهلوان جهت شمشیرش را عوض می کند. انقدر این کار را می کند تا تا نبرد به پایان برسد و پهلوان به سرعت از پشت بام پایین می رود. این چیز هایی است که معمولا در قصه های اساطیری خوانده ام. همچنین پشت بام قصر محل عبور و مرور سربازان و جاسوسان دیگری هم هست که شب ها روی پشت بام دیده می شوند. شاید آن ها نمی دانند که دیوار اتاق من جایی است که همه حرکاتشان نقش می بندد. اما من فکر می کنم حتی که علاقه ای هم میان یکی از دوشیزگان قصر روبه روی پنجره ام با شاهزاده ای از قصر هم جوار وجود داشته باشد. همین امروز صبح وقتی بنا به عادت همه همسایه ها چراغ های خانه شان را خاموش کردند و خورشید توی اتاقم پاشیده شد دیدم که یکی از دوشیزگان به همراه شاهزاده ای روی دیوار مشترک دو قصر که از قضا نگهبانی ندارد یک دیگر را به آغوش کشیده اند و هی در هم تنیده می شوند. این ماجرا چندین ماه است که ادامه دارد. روز های اول فکر می کردم باید نامه ای به دربار هر کدام از این پادشهان بنویسم و ماجرا را گزارش کنم. چرا که شرافت دو خانواده از اهمیت والایی برخوردار است و این کار می تواند برای هر کدام از این دو خانواده اتفاق کمر شکنی باشد. اما درست روزی که می خواستم این کار را بکنم نوشته ای بدستم رسید از یکی از نویسندگان انگلیسی که در آن شرحی از شرایط زندگی اشراف زادگان اروپایی بود. روابط آزاد و بی قید جنسی ایشان که معمولا در قرن های پیشا ویکتوریایی پنهان نبوده است و اصلا رواج هم داشته است. بعد فکر کردم که این رفتار من می تواند توهینی باشد به سنتی چند صد ساله که حتما نا بخشوده خواهد بود و مرا به دردسری بزرگ خواهد انداخت. اصلا دوست نداشتم که در این اتاق چوبی سوزانده شوم.آن هم زنده زنده.
این روزها احساس کرختی زیادی به من دست می دهد. فکر می کنم که دقایق زیادی از روز و شب را می خوابم و برنامه روزانه ام دچار اختلالات مهمی شده است، ضمن این که خانم محترمی که گفتم از آشنایان من است تا ساعتی دیگر به سراغم خواهد آمد و احتمالا این بار چیز های تازه ای برایم می آورد که مشکل من با خواب زیاد را مرتفع می کند. گلوله های خوش طعنی که من هر بار دچار بی قراری منتج به بی خوابی می شوم باید برای چند دقیقه در دهانم مگه دارم. بعد کمی می شوم چند ساعت پس از آن آرام به خواب می روم. بعد آن خانم محترم مر از روی صندلی بلند می کند و روی تخت می برد. چند ساعتی می نشیند و سیگار می کشد. این مسئله را از ته سیگار هایی که توی اتاق باقی می ماند می فهم. صبح که از خواب بیدار می شوم. اتاق تاریک است و فقط نور کن رنگ چراغ توی کوچه را می بینم که سایه های نا مفهومی را روی دیوار اتاق انداخته است. سایه حیوانات چهار ای کوچکی که از روی دیوار همسایه می گذرند و صدایی که سرسرای خانه را ر کرده است. بعد من بلند می شوم و کتغذ های به هم ریخته ام را مرنب می کنم. جرعه ای از کنیاک تلخ فرانسوی ام می نوشم و در حالی که پشت میز کترم نشسته ام به دیوار خیره می شوم. نرده های پنجره، لباس آبی خوش پوشی که به تازگی برای من آورده اند و درد در ناحیه گیج گاهی ام. کوریانه ها دیشب هم مشغول کار بوده اند و صدایشان از همه جای خانه به گوش می رسد.
-------------
چند ساعتی از شب گذشته است. مرد آرام بلند می شود و سعی می کند تا سنگینی چشک هایش را به دست جرعه ای کنیاک سبک کند. سیگاری می گیراند و از پنجره به بیرون خیره می شود. خستگی بیش از اندازه و گیجی مرد در روایتی که پرداخته است. بعد از چند دقیقه از توی کشوی میز بسته قرص های قرمز رنگی را بیرون می آورد و چند تایی از آن ها می خورد. روی تخت دراز می شکد و آرام به خواب می رود.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 10:33  توسط يك نفر شورشي  | 

یک ...دو...تا هیچ جا

صدای عجیب - غریبی از توی زیر زمین، هر شب درست ساعت هشت و سی دقیقه شروع می کند به گز کردن فضا های خالی خانه، تلفن پنج بار صدا می کند و پنجره اتاق عمه هر دفعه به صورت غیر منتظره ای باز و بسته می شود...چهار بار، پرده اتاق تکان می خورد و توی تاریکی این طور به نظر می رسد که با هر بار بسته شدن پنجره، پرده به طرف من کشیده می شود و بعد از آن وقتی که پنجره باز می شود پرده سر جایش بر می گردد و آرام می گیرد....مثل وقتی که نرگس نفس می کشید. هر بار با پُر شدن ریه هایش  از هوای تازه یقه نازک لباس  زیر مانتویش به طرف خیابان کشیده می شد و بعد با هر بار باز دم سر جایش بر می گشت. من که همیشه رو به روی او می نشستم احساس می کردم  با هر بار نفس کشیدن بخشی از لایه های رویی تنم را می بلعد... این جا خانه عمه من، خانم صادقی باید باشد! حداقل در اولین نامه اغی که از طرف این زن به دستم رسید این طوری نوشته شده بود...: برادر زاده عزیزم امروز بعد از ظهر خودروی سیاه رنگی در مقابل دانشگاه منتظرِ تو خواهد بود. به همراه خانم سیاه پوشی که به تو معرفی می شود به خانه من بیا. تو را برای مدت زیادی در انتظار نخواهم گذاشت. قربانت خانم صادقی.... بعد من به همراه خانم سیاه پوش به این جا وارد شدم. خانه ای بی نهایت بزرگ با سالن های پیچ در پیچ و باغی بزرگ که تقریبا در ۱۵ کیلومتری شهر قرارگرفته است. خوب که فکر می کنم همه چراغهای این خانه از روزی که واردش شده ام خاموش بودند و من هیچ وقت نتوانستم از توی پنجره اتاقم ته باغ را ببینم. الان درست یک ماه از تعطیلات دانشگاهی را پشتِ سرگذاشته ام.
 چیز عجیب دیگری که باید به آن اشاره کنم میزان شناخانتیست که خانم صاحب خانه از علایق من دارد. توی اتاقی که برای من در نظر گرفته شده قفسه های جداگانه ی کتاب وجود دارد. رمان های خوبی که به دقت کلاسه بندی شده اند. قفسه اول با مجموعه ای از رمان های بزرگ روسی آغاز شده و بعد از آن مجموعه ای از نوشته های بزرگ ادبیات فرانسه در ادامه اش چیده اند؛ این سلسله نهایتا به مجموعه ای از نوشته های آمریکایی ختم می شود. و از همه جالب تر اینه که در ابتدای همه آن کتاب ها این جمله عجیب نوشته شده است....: من مجموعه ای از کلمات بی معنایی هستم که هم نشینی معنا داری پیدا کرده اند. برای مردی که هست، که نیست!...بعد تاریخ روزی که برای اولین بار کتاب منتشر شده است را زیر این جمله نوشته اند. از آن جایی که هر کدام از این کتاب ها با خط متفاوتی نوشته شده احساس می کنم که نویسنده شخصاً آن را برای من امضا کرده باشد. شاید هم برای یک نفر دیگر! مردی که هست، که نیست.
روز های اول
خانم سیاه پوشی که توی سطر های اول نوشته نشسته است، بدون این که مزاحمت خاصی برای من ایجاد کند به اتاقی می رفت و بعد از چند ساعت، همیشه راس ساعت ۱۴.۴۴، خانه را ترک می کرد. ساعت تنها چیزی است که این جا هیچ گاه از چشمان آدم پنهان نمی ماند. چون تقریبا همه جای خانه ساعتهای مختلفی هست که هر بار به تو نشان می دهند درست در چه موقعی از روز هستی. الان درست یک ماه و ۱۷ ساعت است که من این جا وسط خانه بزرگی سرگردانم....روز سوم وقتی از خواب بدار شدم متوجه شدم که یک نفر آرام وارد اتاق شده است، در های پنجره را که دیشب به هوای باد خنک شامگاهی باز کرده بودم بسته و زیر سیگاری مستطیل شکل و خاکستری رنگ مرا خالی کرده و بعد ازآن، درست پیش از بیدار شدنم از اتاق خارج شده است. همچنین تغییرات دیگری در اتاق من اتفاق افتاده بود که گیجی مرا افزوده می کرد. مثلا یک بطری کنیاک نصفه کاره در گوشه میز مطالعه ای که تقریبا در همه اتاق های خانه وجود دارد گذاشته بودند و دو گیلاس که یکی از آن ها نیمه کاره بود در کنار صفحات مچاله شده دفتری که روی زمین افتاده بودند در اتاق دیده می شد که پیش از این  آن جا نبود. من که از تاریکی شب می هراسیدم و از صدای خارج شدن زن از اتاق کنار تقریبا خواب شبانه ام پریشان شده بود  آرام آرام بلند شدم و به سراغ کاغذ های مچاله شده رفتم. مجموعه ای از نوشته های منقطع که هر بار به طور ناشیانه ای خط خطی شده بودند و انگار یک نفر با بی حوصلگی آن ها را پاره و از پشت میز به گوشه ای پرت کرده بود. بوی عطر مردانه ای هم در گوشه ای از اتاق پیچیده بود که مطمئن بودم مال من نیست. چون اصلا به خاطر نمی آورم هیچ گاه از عطر فرانسوی استفاده کرده باشم، و در این خانه هم هیچ مرد دیگری نبوده است. با خودم فکر کردم که حتما دیشب بعد از این که به خواب رفته بودم  کسی- شاید مستخدم خانه -که فقط شب ها برای سر و سامان دادن به اوضاع به هم ریخته می آمده است- به اتاق خوابم آمده تا به هم ریختگی اتاقم را سر و سامان بدهد. شاید دیشب پس از آن که بر سر یک نفر روسپی در کافه های پایین شهر زد و خورد مفصلی کرده شیشه کنیاکش را برداشته و بلافاصله به خانه عمع ام آمده برای انجام وظایفش؛بعد هم که وارد اتاق شده از روی استیصال و عصبانیت پشت میز نشسته و شیشه کنیاکش را از کیف چرمی سیاه رنگی که همواره به همراه دارد بیرون اورده تا جرعه ای بنوشد. بعد دفتری را که احتمالا  ماجراهای شبانه اش را در ان ثبت می کرده بیرون اوذرده تا ماجرای دیشب در میخانه های پایین شهر را بنویسد. از آن جایی که انسان وقتی در میانه مستی و عصبانیت گیر افتاده نمی تواند تمرکز داشته باشد، مرد کاغذ های زیادی را پشت سر هم نوشته و چون ماجرای رضایت مندی از آن بیرون نمی امده است صفحه های نیمه کاره را از دفتر جدا کرده و با عصبانیت به طرف من پرت کرده. بعد از مدتی، درست وقتی که می خواسته از زیر زمین وسایل کارش به اتاق من بیاورد به هر دلیل در ان جا زندانی شده و شاید این صدا های عجیب و غریبی که از توی زیر زمین می آیند اصلا تلاش های آن مرد بیچاره باشند برای نجات یافتن. از آن جایی که این ماجرا اصلا برای من نمی توانست مهم باشد با بی حوصلگی بلند شدم و به طرف دفتری رفتم که روی میز قرار داشت. مجموعه بی معنایی از نوشته هایی که بیشتر شبیه تلاش یک نفر نویسنده تازه کار بود برای نوشتن خاطرات من. جالب این جا ست که دست خط نویسنده شان شباهت زیادی با نوشته ای داشت که در صفحه اول کتاب های من ثبت کرده بودند. شاید این فرصت مناسبی بود برای این که بتوانم از ماجراهای عجیب و غریبی که این روز ها داشت اتفاق می افتاد سر در بیاورم، به همین دلیل بلند شدم و به سرعت در اتاقم را قفل کردم. بعد برگشتم پشت میز و و از ابتدای دفتر شروع کردم به خواندن. چیز های بی معنی وپراکنده ای بود که من اصلا از آن سر در نیاوردم، فقط می تواتم بگویم مجموعه ای از کد ها و نشانه های عجیبی بودند که بعضی مربوط به من می شد؛ بعضی از آن ها را پیش تر می دانستم، از بعضی دیگر سر در نمی آوردم. بیشتر شبیه پیش گویی هایی در باره آینده من بودند. تنها یک چیز عجیب در آن وجود داشت که می شود گفت  معنای مشخصی می دهد، چیزی که برای من بیشتر شبیه یک کابوس بود...: روز چهارم وقتی مرد روبه پنجره داشت باغچه را تماشا می کرد،  زن- که لباس سیاه زیبایی به تن کرده بود- وارد اتاق شد و آرام روی تخت نشست. آخرین پک های سیگار را که زد، درست پیش از خاموش کردن سیگار نفس عمیقی کشید و به همراه دود غلیظی که محکم به درون کشیده بود بوی عطر تازه ای را حس کرد. آرام چرخید و  زن را دید که به او خیره شده است. چشم های سیاه و درشت دختر، دکمه های سیاهی که انسان را در ترکیب تاریکی اتاق و لباس بلند دخترک به خود متوجه می کرد، چاله های بزرگی که انگار در میان گردی سفید رنگی گذاشته شده بودند تا سرمای پیرامونشان را عمیق تر نشان بدهند.سیگار خاموش نشده را محکم توی زیر سیگاری خاموش کرد و بی توجه به حضور زن به طرف میز کارش حرکت کرد. شیشه کنیاکی را که تقریبا به نیمه رسیده بود برداشت، گیلاسی برای خود ریخت و بعد گیلاسی را برای زن. به طرف دختر حرکت کرد، گوشه ای از تخت نشست و در حالی که به دیوار تکیه می داد گیلاس را به دست دخترک داد....: متوجه نشدم کی وارد شدی. داشتم به تاریکی باغچه نگاه می کردم و سعی می کردم ببینم به کجا ختم می شود. بعد نفس عمیقی کشید و رو به دختر چرخید، طوری که انگار می خواهد چیز مهمی را با او در میان بگذارد. احساس سگی را داشت که چند روز در تاریکی به سر برده است و حالا روشنایی چراغی، هر چند سرد و لرزان او را به هیجان واداشته است...: از وقتی که به اینجا آمده ام هر روز مثل دیوانه ها به این چیز ها فکر می کنم. به علاوه که صدا های توی زیر زمین این ایده احمقانه را منتقل می کنند که این جا درست همان خانه ارواح است و من توسط یکی از شرور ترین آن ها به این جا منتقل شده ام. حتی به این هم فکر کردم که تو می توانستی فرشته مرگ من باشی و این جا در واقع همان جهان میان آخرت و دنیاست که مسلمانان به آن برزخ می گویند. جایی برای صبر کردن و منتظر ماندن که در آن همه چیز خنثی است. نه عذابی و نه پاداشی. چندین بار خواستم این چیز ها را با کسی در میان بگذارم اما اصلا فرصتی پیش نمی آمد.... بعد در حالی که سنگینی اش را از روی تخت می کَند تا به به دیوار پشت سرش تکیه کند به دیوار خیره شد...: فکر می کنم حتما باید به یک نفر روان پزشک یا روان شناس مراجعه کنم.... زن که گیلاس کنیاکش را یک نفس بالا کشیده بود بلند شد و به طرف پنجره رفت. حرکت نرم ران های دختر نگاهش را از  سکون و یک دستی دیوار منحرف کرد. این شاید همان چیزی بود که مرد برای رها شدن از تصوراتی که هر روز آزارش می دادند به آن نیاز دارد. احساسی که حرکت کردن یک نفر موجود دیگر در این خانه به او می دهد می تواند فرضیه های پیشینش را باطل و او را از چند چیز مطمئن کند....: اما حالا که می بینم یک نفر انسان دیگر هم این جا هست که راه می رود، می نوشد و احتمالا می تواند صحبت کندتصورات بیمار گونه ام از جایی که در ان هستیم تا حدی تضعیف می شوند. راستی اسم شما را ....پیش از این که جمله اش تمام شود دختر که پنجره را بسته بود به سمت او چرخید...: زن، این چیزیه که می تونی باهاش منو صدا کنی.... بعد آروم کنار مرد نشست و در حالی که به نرمی روی تخت لم می داد دستش را روی لبهای پسر کشید....از این جا به بعدش را ننوشته بود و من هر قدر سعی کردم نتوانستم چیزی در مورد اتفاقی که افتاده بود به یاد بیاورم. مثل این که قرار بود از این به بعد اتفاقات عجیب دیگری نیز در این خانه بیافتد. چطور می توانستم دختری که تا حالا بیش از چند کلمه با من صحبت نکرده بود لمیده روی تخت خودم احساس کنم. اصلا چرا باید این کار را می کرد. اصلا چرا فکر می کنم این ماجرای من و همان خانم سیاه پوشی است که چند دقیقه پیش خانه را ترک کرد؟ می دانستم که او دختر عمه من نیست. اگر این طور بود حتما خانم صادقی در نامه اش می نوشت که دخترش در انتظار من خواهد بود و ضرورتی نداشت که از کلمه خانم برای معرفی او استفاده کند. به هر حال من هنوز هم سر در نمی آورم. بعد بی اختیار دستم را دراز کردم و جرعه ای از کونیاک توی شیشه را برای خودم ریختم و بالا رفتم. بعد از آن سیگاری کشیدم و سعی کردم ذهنم را روی اتفاقاتی که تا امروز برای من رخ داده است ،متمرکز کنم. در نهایت چیز مشخصی به خاطرم نیامد. تصاویر مبهمی از ورودم به خانه ای که بزرگ است و تاریک و فقط از روی ساعت های بی شماری که همه جای آن بود می شد فهمید در چه وقتی از روز هستیم.  به هر حال بعد از گذشت چند ساعت بی خیالِ قضایایی که اتفاق افتاده است دستم را روی سرم کشیدم. نفس عمیقی کشیدم، انگار همه چیز هایی که در موردشان فکر کرده بودم به همراه ملوکول های هوا از تنم خارج شدند. بلند شدم پنجره را باز کردم و روی تخت دراز کشیدم.  ساعت 21.26 بود که از اتاق کناری صدای موسیقی آرامی تو در توی خانه را پشت سر گذاشت و انگار که سنگینی لذت آوری را حول داد توی اتاقی که من نشسته بودم. احساس می کنم جایی آن را شنیده ام. از آن دست موسیقی های است که می شود با آن آهسته رقصید و بعد آرام یله شد توی بغل کسی که با تو می رقصد و او را بوسید و به طرف تختی هدایت کرد که در انتظار سنگینی اندام سبکبار انسان اند. صدای زنگ های ساعت 6 بار میان من و لذت لزجی که دچارش شده بودم نواخته شد. به کشیدن سیگار هر چند دقیقه عادت کرده بودم. درست مثل کسی که سال هاست این کار را می کند. بعد از این بود که- در فاصله آن شش ضربه و روشن شدن سیگار- دختری که انگار با فاصله کمی از زمین قدم بر می داشت وارد اتاق شد. لباس سیاه بلندی پوشیده بود و چشمان سیاه و سردی داشت. کنار تخت نشست و پیش از این که بخواهم حرفی بزنم لب های خشکیده ام را بوسید. بعد من را از روی تخت بلند کرد و تن کوچکش را آرام حرکت داد. یک ساعتی با هم رقصیدیم. بعد خودش را ول کرد توی اغوشم و برای چندمین بار من را بوسید. و بعد به طرف تخت رفت. چیزی شبیه پرواز بود با کایت دست سازی که انگار برای من ساخته بودندش....علی رغم کوچکی اندام زیبا و یخ کرده اش همه مرا در بر می گرفت. می توانم بگویم جسم این زن از چیزی ژله ای شکل، از ماده ای لزج، ساخته شده بود که میل زیادی به پوشاندن من داشت. من را با خود می پوشاند و تمام شب جریان خون توی رگ هایم را با حرکتی که در تمام تنش وجود داشت تنظیم می کرد. من وارد کش مکش زجر آوری شده بودم با موجودی گه هر بار بیشتر می شد و انگار قصد نداشته بگذارد هوای بیرون از او به من برسد. هر بار سعی می کردم حرکتی کنم ، دنباله های برهنگی اش وجودم را می پوشاند و سرمای عجیبی که به من منتقل می کرد امکان حرکت دوباره تن را از من می گرفت. من خشک می شدم و تلاش دوباره ای را برای بیرون رفتن از این چیز چسب ناک آغاز می کردم و هر بار بیشتر تلاش می کردم کم تر موفق می شدم. تا این که به طرز خارق العاده ای سراسر وجودش را لرزید،درست مثل بید های جوهان و کوچکی که اولین باد های پاییزی را تجربه می کنند. سرتاسر وجدش شروع به لرزیدن کرد. بعد حرکت مداومش متوقف شد و آرام روی تخت دراز کشید. بلند شدم و در حالی که سیگاری روشن می کردم دو گیلاس کنیاک خنک برای خودمان ریختم. گیلاسش را لاجرعه بالا رفت و بعد خوابید. در حالی که از پنجرهد به باغ خیره بودم. صداهای عجیب و غریبی شنیدم که از زیر زمین به گوش می رسید اما این بار آرام تر؛ انگار یک نفر داشت با خودکار چیز تازه ای می نوشت. درست مثل وقتی که شاگرد اول ها دارند پاسخ های سوالات امتحانی را می نویسند. بعد بوی عطر مردانه ای در تمام اتاق پیچید و ساعت دو بار نوخته شد. نسیم خنکی از پنجره فضای اتاق را تازه کرده بود و من به باغچه ای فکر می کردم که تاریک است و مردی که هست. که نیست!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:25  توسط يك نفر شورشي  | 

دیگر تمام شد گل سرخم تمام شد

خانم وکیل هر صبح با عجله استکان چاییشو هورت می کشید و در حالی که به در بسته آقای نویسنده نگاه می کرد کیف سیاه و چرمی بزرگی که ماجرای مردم و توش انبار کرده بود به دوش می گرفت و می رفت بیرون از خونه. احتمالا سر راه نگاه معنا داری به در نیمه باز آپارتمان خانم همسایه می انداخت، بعد سرشو از روی عصبانیت تکون می داد و با عجله از پله های پایین می رفت. صدای قدمای تند و محکمش تو مغز آپارتمان می پیچید. خانم سرآیدار هر روز درست نیم ساعت قبل از اینکه خانم وکیل درب ورودی آپارتمان رو باز کنه باغچه های حیات و آب یاری می کرد و درست هر وقت خانم وکیل رو می دید به یه بهونه ای صورتشو می چرخوند تا نگاش توی چشم دختره هرزه ای که چند ماهی با یه مرد غریبه زندگی می کرد نیوفته و مجبور نشه بهش سلام کنه...روزای اولی که اقای نویسنده به خونه خانم وکیل اومده بود نگاه خانم سرآیدار براش سنگینی غیر قابل تحملی رو تحمیل می کرد اما این روزای آخر این نگاه ها تبدیل به چیز بی ارزشی شده بود که خانم وکیل باید از کنارش رد می شد؛ درست مثل آقای نویسنده که حالا دیگه تبدیل شده بود به موجد بی مصرف و درواقع سرباری که خانم وکیل دیگه نمی تونست بهش توجهی بیشتر از گرامافون مضحک گوشه پذیرایی داشته باشه. هر روز بعد از بسته شدن در حیات صدای ترمز خودرویی می اومد که خانم سرآیدار حدس می زد یکی از اون شاستی بلندایی که معمولا خانمای بالای شهر سوار می شند. اگه حتی می تونست یک کلمه با خانم وکیل صحبت کنه حتما ازش می خواست به این مرتیکه تازه به دوران رسیده رسیده که هر روز می اد جلوی در خونه و سوارش می کنه بگه لااقل یه طوری ترمز کنه تا همسایه ها اون موقع صبح از خواب بیدار نشند. به هر ترتیب خانم وکیل بدون این که حتی پیغامی روی میز کنار تخت آقای نویسنده بذاره خونه رو ترک می کرد و شب وقتی بر می گشت یه راست توی اتاق کارش مشغول بررسی نامه اعمال مردم بی چاره می شد. مردمی که چشم امیدشون به افاضات یک نفر زن بود تا حقی را که فکر می کردند زایل شده باز پس بگیرند.
--------------------
اون روز خانم وکیل وقتی وارد دادگستری شد تا برای دفاع از موکل تازش وارد جلسه دادگاه بشه چند تا از مامورای شهربانی رو جلوی در دادگاه دید که با یه پرونده قرمز منتظر اون بودند. خانم وکیل که چند دقیقه ای زود تر از آغاز جلسه به دادگستری رفته بود بی اعتنای به مامورین وارد اتاق آقای قاضی شد. و شروع کرد به بررسی نت هایی که دیشب تهیه کرده بود....بعد از دقایق نه چندان کوتاهی آقای قاضی وارد اتاق شد در حالی که مامورن شهربانی پشت سرش حرکت می کردند. خانم وکیل که به نشانه احترام از روی صندلیش بلند شده به طرف قاضی رفت. مامور شماره یک ایستاد و روبه خانم وکیل پرسید: آیا شما خانم وکیل هستید؟ خانم وکیل با تومانینه خاصی که همیشه از او انتظار می رفت پاسخ داد. نه! من زهرا هستم زهرا.....مامور شهربانی به خانم وکیل اجازه نداد تا اسم فامیلش را بگوید و حکم جلب او را به آقای قاضی تقدیدم کرد. سپس آقای قاضی رو به خانم وکیلچرخید و با حالتی از تاثر گفت: متاسفانه خانم وکیل ماموران شهربانی حکم جلب شما را دارند و در واقع من ناگزیر از برگزاری جلسه دادگاه بدون حضور شما هستم. از شما تقاضا می کنم با سعه صبر به همراه مامورین جلسه دادگاه را ترک کنید. خانم وکیل سعی کرد تا از محتوای نامه ای که مامور شهربانی به همراه داشت موارد اتهام خود را بررسی کند. در حالی که نشانه های تاثر و استیصال در چهره اش موج می زد برگه ای را که از مامور شهربانی گرفته بود مطالعه کرد....سرکار خانم وکیل شما به اتهام قتل یک نفر نویسنده که در چند ماه گذشته به دلیل جنون آنی در تیمارستان مرکزی شهر تحت درمان بوده است بازداشت هستید.
-----------------
پ.ن:
۱.می دونی خانم محترم همه آدمایی که توی زندگی نکبت من بودند همیشه من و از چیزی که می خواستم محروم کردند از او چیزی که حق داشتنش و داشتم . همه آدمایی که اومدند تو زندگیم از من خواستند موجود سطحی و بی خاصیتی باشم بعد به موجود عوضی دیگه ترجیحم دادند یه مدت قر و غمیش اومدند و بعد محترمانه من و پیچوندند. اگه بهم می گفتند بی رودر بایسی که حوصلمو ندارتند بهم بر نمی خورد ولی اینطوری منو به لجن کشیدند. من دارم عادت می کنم. بگذریم. خانم محترم.
۲. لعنت به ازدواج، دولت، مذهب، عرف، به امر بیرون از ذهن، به دنیای واقعی، لعنت به مذهب و خانواده که منشا هر جور فساد قابل تصور اند.
۳.من هیچ گناهی نکرده بودم فقط می خواستم به قراردادم به تعهدم به حرفی که یه نفر گفته بود پای بند باشم...لعنت به من که مواظب دور و بریام نیستم...می دونی خرفت بودنم خوبه والله ما که نتونستیم...قصه تکراری من و آدمایی که می اند حرفایی که نزدم و می شنوم چیزایی که نیست ولی می سازند بهتره خفه شم....این شاید انتخاب خوبی باشه برای کسی که لیاقات و شایستگی و به قول فیلسوفای کلاسیک فضیلت لازم و نداشته و باخته به کسی که همه اینا رو یه جا تونسته درست کنه.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 19:33  توسط يك نفر شورشي  | 

تجربه10+10

:ننوشتن هوز هم بهونه می خواد این بهونه هر چی می تونه باشه...هرچی...برای من که تموم شدم فرقی نمی کنه... خانم وکیل با عجله این جمله رو گفته بود و از اتاق خارج شده بود. چند روزی می شد که آقای نویسنده چمباتمه زده بود گوشه دیوار رو ی تخت دو نفره ای که وقتی خودشو رها می کرد روی تشک نرم و پوشیده از حریرش احساس می کرد وسط یه دریاچه بی سر و ته رهاش کردند و دارند از پشت شیشه های یه آکواریوم بزرگ نگاش می کنند٬ بستنی می خورند و تخمه می شکنند حتما برای تهییه کردن بلیط این نمایش هزینه زیادی باید پرداخت می شد. آقای نویسنده سردش بود یا حداقل من که راوی ام از حالت نشستن و لرزیدنش این طور برداشت می کنم....: این ماجرای بیهوده باید یه جایی تموم بشه....آقای نویسنده طوری که انگاری داره به بیرون کاغذ نگاه می کنه و با حالتی عصبی این جمله ها را کشدار و با صدای آرومی که به سختی می شد اونو شنید زمزمه کرد...خانم وکیل رفته بود... و من احساس می کنم که آقای نویسنده دچار حالتی عصبی نسبت به رفتار شب گذشته خانم همسایه شده بود...دیشب خانم وکیل و آقای نویسنده برای شام مهمان خانم همسایه بودند. خانم همسایه تمام شب برای این دو نفر و طوری که انگار فقط برای آقای نویسنده صحبت می کنه از ماجرای مردایی صحبت کرده بود که توی همه این سال ها به این خونه اومده بودند و درست همون جایی نشسته بودند که آقای نویسنده نشسته...بعد توضیح ماهرانه ای از شرایط و فضای حاکم به ذهن خودش کرده بود که هیچ مردی نتونسته تا حالا انقدر تحت تاثیرش قرار بده و گفته بود که مردای با شخصیت و آرومی مثل آقای نویسنده درست می دونند کجای یک زن بنشینند....بعد رو به خانم وکیل کرده بود و گفته بود که بعضی وقتا فکر می کنه این طور مردا بر اساس شناختی که از جنس لطیف دارند و خانم وکیل احساس بدی پیدا کرده بود از این ترکین نا متناسب برای زن....چرا که می دانست خانم همسایه با همه زنانگی اش برای تصرف آقای نویسنده آماده شده است. این را از بوی مضحک عطر و ابروانی که همواره در حال رد و بدل کردن اطلاعات و در رعشه بودند فهمیده بود....بعد از مدتی خانم وکیل به بهانه سردرد از خانه خانم همسایه بیرون آمده بود و به آقای نویسنده گفته بود که ساعتی بعد در طبقه بالا منتظرش می مامند چرا که فکر می کرد این میهمانی بیشتر برای آشنایی همسایه تازه وارد است با خانم همسایه و تردید نکرده بود که بهتر است این فضای آلوده به چیزی که فکر می کرد انسانی نیست را ترک کند. بعد از رفتن خانم وکیل٬ خانم همسایه به آرامی بلند شده بود....صفحه کهنه ای از قطعات پیانو را گذاشته بود و دلبرانه به آقای نویسنده خیره شده بود. آقای نویسنده اجازه خواست که سیگاری بگیرانه و این بهانه ای شد تا خانم همسایه برای آوردن زیر سیگاری به او نزدیک شود....خانم همسایه به لبه میز تکیه داد، سرش را طوری چرخاند که نیم رخ صورتش نمایان باشد: برای یه زن خیلی کم پیش نمی آد که این طوری نسبت به یک نفر کشش داشته باشه....این شاید به نظر شما هرزگی بیاد ولی.....آقای نویسنده جمله خانم همسایه رو قطع کرده بود و از خانم همسایه عاجزانه در خواست کرده بود که به خاطر علاقه شخصی و همچنین با عنایت به مشکلاتی که در چاپ این مجموعه ممکن است به وجود بیاید و برای این که اصلا دوست ندارد دوباره زندان و تیمارستان را تجربه کند از به کاربردن کلماتی که مخالف و مغایر با اخلاق عمومی و عرف جامعه هستند در این داستان خود داری کند و خانم همسایه پذیرفته بود....: خواستم بگویم به هر حال که شاید به نظر شما کمی غیر عادی بیاید اما برای من بودن شما درست مثل درخشش ستاره ای است در آسمانی که سال هاست روشنایی خورشید را از آن دریغ کرده اند....آقای نویسنده که حالا گرمای دستان خانم همسایه را که خودش را در فاصله صحبت های بریده اش به پشت صندلی آقای نویسنده رسانده بود حس می کرد پک عمیقی به سیگار زد ،سرش را بالا آورد و به جایی در تاریکی اتاق روبه رو خیره شد...: فکر می کنم این نور ستاره ایست که سال ها پیش در گورستان ستاره ها خاموش شده است....تنها فاصله شما از ستاره است که موجب می شود تصور کنید هنوز ستاره ای در نزدیکی سوسو می زند.....خانم همسایه که حالا داشت گردن آقای نویسنده را با حالتی بیمار گونه نوازش می کرد آرام صورتش را پایین آورد و گونه های آقای نویسنده را بوسید....: به هر حال نکته مهمی هست که باید در مورد آن برای شما بگویم و آن این که......دست آقای نویسنده را گرفت مشتش را باز کرد و کلیدی را که روی آن واحد ۱۴۴ بود توی آن گذاشت.....: حالا هم فکر می کنم بهتر باشد بروید....خانم وکیل حتما رختخواب شما را آماده کرده و مطمئنم که امشب برای شما زن کاملی خواهد بود....آقای نویسنده آخرین جرعه گیلاس سرخ رنگی که روی میز بود را هورت کشید و راهی طبقه بالا شد...واحد ۱۴۸!

با این حال مطمئن نیستم که آقای نویسنده چه احساسی نسبت به این ماجرا داشت....: این کاریه که من باید بکنم....تو هر بار به یه بهونه.....خسته شدم از این همه...جمله های بریده بریده ای که اصلا نمی شد ازشون سر درآورد...آقای نویسنده بلند شد....کاغذی برداشت...چیزی روی آن نوشت و به طرف من گرفت....انگار تمام امروز سعی کرده بود چیز عجیبی را که نمی فهمیدم برای من بنویسه....کاغذ رو چرخوند به طرف من....من و پاک کن...می خوام خودم خودم رو بنویسم.....من و پاک کن!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 9:58  توسط يك نفر شورشي  | 

تجربه10+9

شب سختی بود...قبل از این که بخوابه خدمه زندان برده بودندش حمام و مجبورش کرده بودند«چرک صد ساله» رو از تنش بشوره...:این آخرین جلسه دادگاه توا....اگه یه کمی حواستو جمع کنی فردا شب می تونی هر جا که دلت خواست باشی...اینو یکی از خدمه زندان گفته بود. آقای نویسنده از این ماجرا خوشش نمی اومد...بعد از این که دوش گرفتن آقای نویسنده تموم شد مردی با اونیفرم نظامی درست مثل نگهبانای زندان اومد و به دستش دست بند زد...این تازه ترین اتفاقی بود که توی چند ماه گذشته افتاده بود. مرد خیلی عجول و ناشیانه سعی می کرد ادای زندانبانا رو در بیاره...آقای نویسنده این صحنه رو یه بار توی یکی از فیلمای تلوزیون دیده بود. اون شب مهمونیی بزرگی به افتخار انتشار اولین کتابش ترتیب داده بودند و تقریبا همه خونواده جمع شده بودند. برای خالی نبودن عریضه و به پاس زحمت های پدری که درست یک سال بعد از تولد آقای نویسنده خونوادشو ترک کرده بود٬ پدری که فقط زحمت به وجود آوردن و اسم گذاری آقای نویسنده رو کشیده بود وبهد بی خیال سرنوشتی که در انتظار اینپسر کوچولوی یک ساله بود مرده بود٬ عکس دوران جونیشو گذاشته بودند کنار میز...رقص و رقص و آهنگ و....فضای گیج کننده ای بود . انگار این مهمونی به بهونه آقای نویسنده تشکیل شده بود تا تنهایی و فاصله آقای نویسننده بیش تر از همیشه معلوم بشه...آقای نویسنده که از سر و صدای کسایی که فکر می کردند دوستان نزدیک اون هستند خسته شده بود خودشو توی اتاق طبقه بالا حبس کرد....برای این که صدای خنده های بیمار گونه جمعیت رو نشنوه تلوزیون رو روشن کرده و شروع کرد به سیگار کشیدن....هیچ کس متوجه غیبت آقای نویسنده نشده بود.
به هر حال زندان بان به خدمه زندان دستور داده بود که آقای نویسنده رو به سلولش برگردونند و البته قبل از این که سلول رو ترک کنه حقوق آخر آقای نویسنده رو بهش متذکر شده بود. تموم شب آقای نویسنده احساس خوبی داشت چون مطمئن شده بود تونسته به دکترای گیج بیمارستانی که توش بستری شده بفهمونه که اون یه بیمار نیست بلکه یک مجرمه...تونسته بود واقعیت ماجرا رو به اونا بفهمونه و اونا رو مجاب کرده بود که باید یک محاکمه واقعی در کار باشه.
فردا صبح پیش از این که آقای نویسنده توی اتاق شروع به چرخیدن بکنه و قبل از این که بخواد به گلای توی طاقچه فکر کنه که انگاری خیلی وقت بو.د بهشون آب نداده بودند زندانبان اومد....دو تا نگهبان دیگه هم همراهش بودند....این هر سه سعی می کردند به طور ناشیانه رفتار خشک و نظامی داشته باشند...به آقای نویسنده توضیح دادند کگه تا چند لحظه دیگه خانم وکیل به دیدنش می آد. توضیح داده بودند که لازمه آقای نویسنده لباس نویی که خانم وکیل به وسیله اونا فرستاده رو پیش از ورود ایشون بپوشه و آقای نویسنده درست همون کاری رو کرد که خانم وکیل خواسته بود.
: لباس زیبا و برازنده ایست نه؟.....: این همه اش به خاطر لطف شماست...ولی چرا انقدر همه چیز تغییر کرده؟....از دیروز با من....خانم وکیل با اشاره دست کلام آقای نویسنده رو قطع کرد به طرف اون اومد...دستشو روی شونه هاش گذاشت و آروم اونو نشوند...:گوش کن! من همه سعیمو کردم تا این که این دادگاه به نفع تو تموم بشه....حواستو خوب جمع کن...امروز تو می تونی از این جهنم ذهنی خلاص بشی...آقای نویسنده! آدمای زیادی هستند که فکر می کنند تو باید هر چه زود تر از این جا بیای بیرون و دوباره شروع کنی...آقای نویسنده صورتشو چرخوند به دیوار تکیه داد و همونطوری که سیگارشو روشن می کرد به سقف خیره شد: پس دارند بیرونم می کنند...شاید فکر می کنند که نگه داری از من توی این خراب شده هزینه های عمومی شونو افزایش داده...مسخرست نه؟...خانم وکیل آهسته دست آقای نویسنده رو که انگاری داشت سیگار رو به طرف دهنش نزدیک می کرد گرفت٬ اون  به طرف خودش چرخوند و صورتشو بهش نزدیک کرد: بهتره به هیچ چیزی به جز ماجراهای بعد از دادگاه فکر نکنی...گوش کن آقای نویسنده فضای این زندان ذهن مخاطب تو رو آلوده می کنه...بعد چراغ مطالعه روی میز رو خاموش کرد....گونه آقای نویسشنده رو بوسید...الان سه ماه که مخاطبتو توی این بیمارستان می چرخونی...از دفتر رئیس به خونه خانم وکیل از اون جا به اتاق آقای نویسنده....بهتره  از فردا توی خونه خانم وکیل باشی...آقای نویسنده زیر نور کم رنگ شمعی که تو فاصله حرفای خانم وکیل روشن کرده بود آخرین جمله ای رو که آقای نویسنده در گوش خانم وکیل گفته بود نشنید: این شاید پایان خوبی باشه....از فردا من....تو....خونه ای که بزغاله ها و شوهر عصبانیت و ازش پاک کردیم. بعد آقای نویسنده شمع رو خاموش کرد.....بلند شد و به این فکر کرد که چطور می تاونه توی وجود خانم وکیل خودشو جا بگذاره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 10:4  توسط يك نفر شورشي  | 

تجربه10+8

براي خانم وكيل
دراز كشيده بود زير پرتوي بي رمق خورشيد و سعي مي كرد چشمش توي چشم اون گلوله آتشين تنبلي كه انگار چند ساعتي بود همه گونه هاي چرخشش رو فراموش كرده و زل زده بود به آقاي نويسنده نيفته.....: دكترا مي گند دچار يه جور خود آزاري شده. در واقع ميل ويرانگري در آقاي نويسنده معطوف به خوده و توي روانشناسي به همچين حالتي مازوخيسم مي گند.... من به گفته هاي پرستار بخش توجه نكردم و همينطور كه اون سرگرم تلفني شد كه ممكن بود ساعت ها وقتشو بگيره٬ رفتم توي اتاق آقاي نويسنده....: درست مثل چاقويي مي مونه كه توي دستاي يك نفر زن گذاشته باشي تا بدون اين كه اون بدونه بفرستيش مسلخ گاه. همه چيز يه دفعه به ذهنت مي آد. اين مي تونست ايده خوبي باشه اما اين كه من كجاي كار اشتباه كردم...شايد به قول آقاي روانشناس اشتباه من اين بوده كه برآورد درستي از هوشمندي سربازرس قتل اداره دادگستري شهر نداشتم.....آقاي روانشناس رو براي اولين با سه روز پيش ديده بود. وقتي كه از پنجره به گنجشكايي كه تصورشون كرده بود دونه مي داد يه ماشين نظامي با چند تا اسكرت وارد محوطه آسايشگاه شده بود و مرد چاق و كچلي كه روي آستين سمت چپش نشان نظامي داشت بعد از استقبالي كه مدير موسسه ازش به عمل آورده بود حيات رو به طرف دفتر آقاي مدير ترك كرده بود. ملاقات با اون مثل يك بازجويي فني عاري از خشونت بود. اولين جلسه بازجويي بدون حضور خانم وكيل برگزار شد. آقاي نويسنده اعتراض رسمي خودشو نسبت به اين مسئله ابراز كرده بود اما اونا گفته بودند كه اين فقط يك جلسه معرفیست و البته نيازي به حضور خانم وكيل نيست. آقاي مدير قول داده بود كه بر اساس مقررات از جلسه بعد خانم وكيل رو هم دعوت كنند. اون روز به آشنايي ساده آقاي نويسنده و آقاي روانشناس گذشته بود. آقاي نويسنده نمي تونست احساس بدي نسبت به بازپرس تازه داشته باشه چرا كه حضور بي مصرف مرد مي تونست باعث بشه كه دوباره  خانم نويسنده به سیالی اتاق اضافه بشه....: اين درست همون تصوير كامليه كه بهش فكر مي كردم...آقاي نويسنده ناگهان پرده چسبيده به پنجره رو كشيد.... تاريكي پاشيده شد توي اتاق. بعد كورمال كورمال سيگاري پيدا كرد و گيروند....." به احترام زني كه....اين جاي جملشو نتونست بگه....كاغذشو كنار زد.... انگار که مي خواست صفحه موسيقي گرامافون كهنه اي رو عوض كنه خودشو جابه جا كرد و بعد آروم تكيه داد به ديوار زير پنجره.
-------------------------
پ.ن:
۱. ظهور يك انسان تازه از گودال....حركت ذهن و نفي....پراگسيس...عمل ذهني.....تعين امر بيروني متناسب با خواست ذهني و دوباره اين جمله ماندگار كه جهان منشا در مني لاجرم براي مني دارد.
۲. خانم وكيل متشكرم....هيجان....شناخت و حركت....اين ها هديه هاي شما به من است....تلخ ترين شراب همه هستي براي شما.
۳.  خانم وكيل عزيز يك چيز هست كه به خوبي ياد گرفته ام. حالت ها و حس هاي منفي درست مثل بارون اتفاق مي افتند اما تو تصميم مي گيري كه ادامه پيدا كنند يا نه....اين مهم و اساسيه در ضمن افسردگي....سردگمي و....يكي از نتايج تنبلي اند و تنبلي ضرورتا بي كار افتادن نيست ذهن وقتي تنبل مي شه كه يا داده مناسب براي توليد نداره....يا اراده توليد در تو وجود نداره....خانم وكيل منتظر عصيان دوباره شمام.
۴. خانم وكيل عزيز: براي آخرين نكته بايد بگويم عصيان مداوم....نفي در نفي ايده و عمل...حركت...جهان اين چنين هيچ گاه كرخت و بي فايده نيست...تمام نمي شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 9:17  توسط يك نفر شورشي  | 

10+6

بالا نوشت:
۱. از تائید گذاشتن بیزارم ولی بخاطر آسوده شدن خیال خواننده هام این کار رو می کنم.
۲. در مورد دوستی که شیطونی می کنه: بروز رفتار های جنسی در قالب انحرافات گوناگون رو اگه باور داشته باشید اون موقع نوع بر خورد این دوست عزیزم یه جور خود ارضایی ساده به نظر می آد....من دوست ندارم از آدمی که راهی برای رها شدن از انحرافاتش داره چیزی رو دریغ کنم این در واقع خود ارضاییه یه نفر نابغست.
------------
:هیچ ایده تازه ای و.جود نداره....دیوارای این جا هرروز کوچک تر می شند و هیچ کس نمی خواد باور کنه که زندگی یه نفر آدم فقط به توجه بیشتر من بستگی داشته...جلسه های آخر کارگاه داستان نویسی داره به خوبی پیش می ره...دیروز بعد از رفتن شما یکی از شاگردام اومدم توی دفتر کارم...نشست و برام از اتفاقی که شبه گذشته افتاده بود حرف زد...از زنی که درست بیست و هفت ساعت قبل از اومدن شما توی داستان به خاطر گیجی زیادی که دچارش شده بود خود سوزی کرده بود...از استیصالی که برای خاموش کردن تن سوزان زن به نویسنده جوان دست داده بود و رنجی که از اون به بعد به همه زندگی پسرک وارد شده بود... نویسنده جوان از شدت ناراحتی قلمشو شکسته بود و دفتر نوشته هاشو پرت کرده بود گوشه اتاق...راستی باید بابت تلاشی که برای اختصاص یافتن روزی چند دقیقه پیاده روی در محوطه زندان به من کرده بودید تشکر کنم...حرف تازه دیگه ای نیست به جز این که زیر آفتاب بدون شما سیگار کشیدن لطف خاصی نداره...رسوندن این دست خط به شما هم زحمت زیادی برای من که چند ساعت سعی داشتم مامور امنیتی زندان را متقاعد کنم به همراه داشت. به هرترتیب روز ها را به امید دیدار دوباره شما می گذرانم. راستی رئیس زندان دیروز قول داده بود که اجازه ملاقلات ما را برای هفته ای یک مرتبه صادر کند...این می تواند خبر مسرت بخشی باشد...آقای رئیس همینطور که متن نامه را باصدای بلند می خوند نگاه سرزنش آمیزی به پزشک مشاور آقای نویسنده می کرد...: خانم وکیل...کارگاه داستان نویسی....این دیگه واقعا نوبر دوران شده. شما بهتر از هرکسی با قوانین این موسسه آشنا هستید خانم وکیل...خانم وکیل سعی می کرد نگاهش رو طوری تنظیم کنه که به نگاه آقای رئیس گره نخوره... این طوری می تونست فکرشو متمرکز و کنه و برای آقای قاضی توضیح بده که اگه فقط یه هفته دیگه بهش فرصت می دادند می تونست نتایج بهتری در مورد این پرونده بدست بیاره.....خانم وکیل معتقد بود که برقراری یک جور رابطه عاطفی همراه با تائید دنیای ذهنی آقای نویسنده برای تسریع در روند بهبود"این مرد نابغه" تنها روش ها مفید درمانه. اما برای اجرا کردن این برنامه درمانی لازم بود تا موافقت آقای رئیس رو جلب کنه...: این که شما نامه ای که برای من نوشته شده است را بخوانید اصلا درست نیست...در ضمن من از شما قول گرفتم که در فرآیند های درمانی این بیمار خاص مختار باشم... این درواقع ایجاد اختلال در شیوه های درمانی من و موجب کاهش اعتماد بیمار به من است...آقای رئیس می خواست حرف خانم وکیل رو قطع کنه...: ببینید آقای رئیس من متوجه تعهد شما نسبت به مسائل عمومی و البته اهمیت های اداری نهفته پشت این پرونده هستم....اگر واقعا علاقه مند به حل شدن این مشکل هستید اجازه بدهید تا من با روش خاص خودم... این برای چندمین باره که آقای قاضی و خانتم وکیل در مورد این مسئله صحبت می کنند. به نظر من که راوی داستانم بهتره صحبت های اداری و مصلحت های قراردادی این دو تا رو رها کنیم...شاید برای من بیشتر از هرچیز سرنوشت مردی مهم باشه که الان آخرین پک های سیگارشو می کشه و به ناله های مردی فکر می کنه که توی آخرین نفس هاش نتونسته بود بفهمه چه محتوایی دارند.
----------------------------
۱. شاید فعال نکردن نظر خواهی برای پست قبلی احمقانه بود....من این حماقت رو مرتکب شدم.
۲. هنوز هم فکر می کنم که دلیلی برای مبارزه وجود داره...دلیلی برای زنده بودن و موفق بودن.
۳.کلمه...کلمه...کلمه...همین.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 10:58  توسط يك نفر شورشي  | 

10+5

بالا نوشت
۰.به زودی در این جا تجربه ای خلق می شود...تنها ازدحام بی پایان تصویر و کلمه است که مانع می شود.
۱. زیر سایه سنگین رئیس ناتوان مندی که خزئبلات پست مدرنی رو به طور ناقص درک کرده. زیر سایه نظارت رئیس کودنی که نمی دونم کجای سرنوشتم همراهی من و او نو رقم زده...زیر سایه نظارت رئیسی که نمی فهمه کار من مال منه...چیزی که پنهان کردم مال من و اون حق نداره سرچ کنه واسه پیدا کردنش...زیر سایه همه ناکامی های روانی و اجتماعی آدمی که نیست...که مرده...که فکر می کنه زندست داستانی خلق شد که ناقص بود...اصلاحش کردم...
رئیسارو نباید عوض کرد باید داغر زد.
۲. من کنترل ناپذیر...خودمو اصلاح نمی کنم...هیچ مرجعی نسبت به من صلاحیت ندارد. مرگ بر خانواده...دولت...مذهب(تا جایی که به من مربوط است مذهب سازماندهی شده مناسب به نظر
می آید).
-------------
:هر طوری هست باید از این جا بره...شما هیچ فکر کردید که ادامه این وضع به جای این که شرایط بهتری رو برای اون به وجود بیاره از اون یه آدم واخورده و جدا افتاده از بقیه می سازه؟! ...خانم وکیل داشت با حالت عصبی خاصی این جمله ها رو می گفت.آقای مدیر تا حالا خانم وکیل رو این طوری ندیده بود. این حالت از دو جهت تازگی داشت یکی حرارت خانم وکیل در دفاع از یه بیمار و دومی میزان وقتی که برای یک نفر آدم توسط خانم وکیل صرف می شد...: ببینید خانم شما بهتر از هر کسی از قوانین موسسه اطلاع دارید...خیال نمی کنم تاکید این نکته ضرورتی داشته باشه که بدون تصویب هیئت مسئول امکان ترخیص بیمار وجود نداره...خانم وکیل نمی خواست به این مسئله توجه کنه که در مورد این پرونده خاص نماینده پارلمان و فرستاده ویژه دولت توی آخرین جلسه هیئت مسئول قاطعانه با ترخیص آقای نویسنده مخالفت کرده بودند.نمایندگان مردم آزادی آقای نویسنده رو تهدیدی برای منافع وکلای خودشون می دونستند. خانم وکیل که داشت توی اتاق آقای رئیس به سرعت قدم می زد ایستاد... آخرین دست نوشته های آقای نویسنده رو روی میز انداخت و از اتاق خارج شد. با شنیدن صدا بسته شدن در اتاق آقای مدیر احساس کرد که تونسته میزان نفرت و اعتراضی که نسبت به این رویه داره رو به همه اعضای موسسه نشون بده و امید وار بود که این صدا به گوش آقای نویسنده هم رسیده باشه.
*****
آقای نویسنده هر روز کز می کرد کنار پنجره و در حالی که به نظر می رسید سیگار تازه ای رو روشن می کنه برای  مخاطبینش توجیه می کرد که چطور غفلت چند ثانیه ای اون باعث شده بود یه مرد بیگناه به دست همسرش کشته بشه.: اون رو و و و ز ه ه ه وا خی ل ی سرد بود من داشتم توو و و و ی کوچه به طط  ط ط ط رف خونه اون مرد می رفتم... از سردی هوا س س س س رم رو کرده بودم توی یقه پالتو و...هنوز جملش تموم نشده بود که یکی از مامورین امنیتی زندان وارد شد...آقای نویسنده بی تفاوت سرشو چرخوند:سیگار می کشی؟....: آره یه نخ لطفا!....درحالی که داشت سیگار خانم وکیل رو می گیروند صورتشو به طرف چپ چرخوند: خب! دیگه....کااااا ر گاه اااامروز تموم شده...قرار ما باشه برای هفته بعد سر ساعت همیشه...: این بچه ها باید خیلی خوشبخت باشند که استادی مثل تو دارند...: هنوز کارمووووووو نو شروع نکردیم...ولی فکر کنم چیز تازه ای از توی این کلاس بیرون بی ی ی  ی ی ی اد...: خانم وکیل چرخی زد توی اتاق... پرده های کثیف پنجره رو کنار زد و به بیرون نگاه کرد...:مزاحمت که نشدم؟! آقای نویسنده دست پاچه شده بود و سعی می کرد تا کاغذای باقی مونده از کارگاه آموزش داستان نویسیشو جمع و جور کنه....: نه! بی ی ی ا بشین این جا...البته فناری این کاناپه خیلی وقته که در اومدندولی فکر کنم راحت تر از واسادن کنار اون پنجرا باشه...می دونم که نسبت به گلای توی طاقچه حساسیت داری اگه گفته بودی که می آی حتما اونا رو بر می داشتم...:یه دفعه هوس کردم ببینمت برنامه خاصی نداشتم. بعد خانم وکیل همین طور که پک های عصبی به سیگار می زد به طرف اقای نویسنده رفت.آروم روی کاناپه نشست. آقای نویسنده درحالی که زیر سیگاری رو جلوی دست خانم وکیل میگذاشت به این فکر کرد که خانم وکیل چقدر خسته تر از همیشه به نظر می رسه٬ خسته و البته کمی عصبانی: هنوز حکم منو صادر نکردند؟...: خانم وکیل سیگارشو توی زیر سیگاری تکوند و سرشو تکون داد...: نماینده دولت...نماینده پارلمان...آقای مدیر...تو...هیچ اتفاق تازه ای نیافتاده...قرار بعدی معاینه تو شش ماه دیگست...آقای نویسنده که انگاری نسبت به کلمه معاینه بی تفاوت بود دست خانم وکیل رو گرفت. یه طوری که انگار می خواست نشون بده داره با محیط این جا خو می گیره نگاه کرد...بعد از چند لحظه بلند شد چند قدمی جلو رفت ...:می ی ی ی ی تونم س س س س رمو ....: خانم وکیل در حالی لبخند می زد پلکاشو روی هم گذاشت...این هیشه به معنی تایید خواسته آقاای نویسنده بود.
---------
۱. اخوان این روزا خیلی داره فاز می ده...از آدما بدم نمی آد...سخت افزارای خوبی هستند اما به نظر می رسه که لا اقل انسان ایرانی به یه سرویس کامل نرم افزاری نیاز داره.
۲. ماجرای من و سیگار داره بغرنج می شه...خستم می کنه...خستش می کنم.
۴. من دارم اعلامیه پخش می کنم: به یک نفر انسان نیاز داریم. برای ما ننویسید گشتم نبود یا...من باید پیدا کنم...کجا؟ درونم...بیرونم ....نمی دونم...
۳. تصمیمم و گرفتم...من شوهر نیستم...تمام شد...تمام شدم...تمامش می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 13:8  توسط يك نفر شورشي  | 

تجربه10+4

-----------------
بالا نوشت:
۱.هنوز نمی دونم این ماجرا به کجا ممکنه ختم بشه....این به هم ریختگی...بی تفاوتی این هیچی نبودن... بنا به دلایل کاملا مشخص ولی مبهم تا اطلاع ثانوی نیمه تعطیلم...معلوم نیست کی....چه طور چرا می نویسم...من یه اتفاق تازه....یه آدم تازه...یه شرایط تازه یه هیجان تازه می خوام... یه دوست تازه....اصلا یه دوست چه شکلیه....من دوست دارم که با یک نفر انسان رو تجربه کمنم بدون این که قیدی وجود داشته باشه....عامل بیرونی...نیروی سوم...نمی فهمید؟ این درست دردیه که....می فهمید؟ دروغ می گید همتون.....شما ها حتی توی حرف زدن هم دیگه این چیزا رو نمی فهمید...نرگس نر گس نرگس....تنها دختری که حرف می زد٬ درست مثل اون رفتار می کرد...وقتی می گفت می فهمم می فهمید...درک می کرد و من اینو از توی رفتارش می دیدم...شاید فوق یه جایی قبول شده...شاید نشده و داره برای سال آینده یه رشته دیگه می خونه...شاید شوهرش دادند...شاید عاشق شده و ازدواج کرده....نمی دونم ولی خیلی انسانه می دونم که یه روزی باز می بینمش.
۲. **********************************************
---------
کنار پنجره نشسته و داره به بیرون نگاه می کنه...این طور به نظر می رسه که صحبت کردن با وکیل مدافش آروم ترش کرده و حالا می تونه به جلسه بعدی دادگاه فکر کنه...آخرین باری که توی دادگاه حاضر شده بود قبل از این که دفاعیش تموم بشه یکی از مامورین امنیتی دادگاه مجبورش کرده بود بشینه و آروم بگیره...تهدیدش کرده بود که اگه این کار رو نکنه توی بازداشتگاه حسابی به خدمتش می رسند...اون روز بعد از جلسه دادگاه یه بازجویی تازه به روش عجیب غریبی که شاید هیچ کدوم از تبار شناسای شکنجه بهش برنخورده بودند رو تجربه کرده بود...مامورین امنیتی دست و پای مرد رو بسته بودند و گلوله های آتشین قرمز رنگی توی حلقش فرو می کرند...حتی بهش اجازه نمی دادند آب بخوره...دادستان کل گفته بود این جا فقط یه مرکز بازداشت موقت٬ برای زندانیایی که تکلیفشون هنوز معلوم نیست....یه هفته ای می شد که دیگه به وکیلش اجازه نداده بودند بیاد ملاقات مرد و آقای نویسنده همین طور کنار پنجره نشسته بود و به بیرون نگاه می کرد. به اختلاط فرشته های توی حیات و آدمایی که مثل اون هر روز بازجویی های دسته جمعی یا جدا جدا رو تجربه می کردند فکر می کرد...آقای نویسنده خیلی تلاش می کنه تا یه جوری به دست مرد سیگار برسونه شاید این قصه بدون گیرونده شدن سیگار هیجچ وقت اتفاق نیافته...: بهش گفته بودم که فایده ای نداره...به حرفم گوش نکرد... هر بار برای گفتن یه حرف تازه باید حواسشو جمع می کرد که...: خوب حواستو جمع کن آقا وگر نه چند ماه دیگه ای این جا می مونی....: بله آقای قاضی!...: من قاضی نیستم آقا من فقط یک پزشک ام....یک پزشک روانشناس و اصلا از این مسخره بازی شما سر در نمی آرم...: آقای قاضی سیگارشو روشن کرد همونطوری که به وکیل مدافع خیره شده بود گفت: شما سیگاری هستید؟...: من نه آقا ولی آقای نویسنده همیشه روبه روی پنجره وا می ساد و هی سیگار می کشید....من هزار بار به شما گفتم کسی که باید بخاطر...: متوجه ام عزیز من...بفرمایید این سیگار برای شماست...تا چند ماه آینده آخرین سیگاری است که خواهید کشید. ... سرشو به طرف خانم وکیل مدافع چرخوند...سیگار و گرفت و کز کرد گوشه  و اتاق آروم شروع کرد به کشیدن...بعد از این که خانم وکیل و آقای قاضی از اتاق بیرون رفتند چند تا از مامورین امنیتی زندان دست و پاشو گرفتند و آوردندش توی بازداشت گاه... الان چند ماهی می شه که دیگه خانم وکیل مدافع رو ندیدم....سیگارم تموم شده و هر روز شکنجه های زندان بان٬ من و بیشتر آزرده می کنه.
-------------
پ.ن:
۱. این روزا همه چیز به هم ریختست....کودک درونم داغون شده...احساس بدی دارم...احساس چروکیدگی....احساس بیهودگی....احساس تسلیم و له شدگی توی ساختار...احساس بد انزاجار.
۲.خفه ام....هیچ چیزی برای گفتن نمونده...ذهنم تعطیله...فکر کنید من انقدر ضعیف و بی خاصیت شده ام که دارم این جا جس ناله می کنم...لعنت به جامعه لعنت به دولت....لعنت به.....نمی دونم این اراجیف و چرا نوشتم....
۳. یکی منو.....چی؟ بگذریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 10:58  توسط يك نفر شورشي  | 

تجربه 10+3

این شاید بهترین تصمیمی بود که می تونست بگیره....دیوارهای کهنه و تکرای این کوچه ها پر شد بود از کلمه هایی که بازی کردن با اونا نمی تونست اتفاق تازه ای رو خلق کنه و فقط به بیشتر گم شدن آقای نویسنده وسط ماجرا هایی که کنترلشون از دست نوشته خارج می شد منتهی می شد....شاید اصلا به جای کلمه باید به تصویر پناه می برد به موسیقی...نت های پراکنده ای که بدون هیچ منطق موسیقیایی پشت سر هم می نشستند و این طوری آشفتگی فضایی که توی اون اتفاق افتاده بودند رو نشون می دادند.....استفاده بی قاعده از افعال بی معنی ماضی التزامی یا بعید....کشیدن تابلو هایی که هیچ تصویر مشخصی رو نشون نمی دانند حتی از دشت و پرنده و زنی که زیرکانه پای نویسنده رو به زندان شهر کشونده بود....باید از دست این نقطه های بی معنی پشت سر هم که فقط بهونه های قطع ارتباط آقای نویسنده بودند با فضای نوشته و شاید یه جور گریز برای این که اون بتونه نا توانی شو از کامل کردن تصاویر توجیه کنه خلاص می شد...برای مرد چاره دیگه نمونده بود به جز این که در حالت احتزار همه ماجرا رو تعریف کنه....قبل از اینکه آخرین ضربه چاقو رو بخواد بزنه گفته بود که چه طور این چند وقته برای ارتقای شغلیش مجبور بوده هر روز تا دیر وقت کار کنه و الان نیاز داشت تا برای چند روز زن رو ترک کنه تا دوباره بعد از تجدید قوا...زخم آخری اونقدر عمیق بود که جمله مرد نیمه کاره موند...واژه های دم دست...خستگی کار روزانه و اتاقی که به هم ریخته بود...باید خیلی پیش تر از این به یه جای دنج می رفت...شاید تجربه غار نشینی می تونست برای آقای نویسنده آرام بخش باشه اما واقعیت این بود که هر بار از این وضع فرار می کرد کلمه ها درست مثل یه جور فرشته زشت....یه جور همزاد بد سگال....این کلمه اصلا به متن نمی خونونه اما یا دش می آد که خودش این کلمو رو توی دهن مرد گذاشته بود....وقتی کنار دیوار تکیه داده بود سعی می کرد در مورد خدا یه جمله بنویسه...برای یادگاری....: خدا نتیجه بدسگالی هابیل بود هنگامی که طمع زیبایی ی خواهر٬ او را به طراحی نقشه ای مجاب کرد که میان گندم و گوسفند برترینشان گندم باشد.....وقتی که هابیل نا عادلانه دست بر تن زنی کشید که دوستش نداشت....که نمی خواستش.
دوباره پای سیگار به این قصه کشیده شد و قضاوتی که خدا هیچ وقت در موردش عادلانه عمل نکرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 11:59  توسط يك نفر شورشي  | 

تجربه 10+2

پاکت سیگارشو توی دستش له کرد و آروم راه افتاد توی پیاده رو...شلوغی این خراب شده داشت همه چیزشو ازش می گرفت...سرگیجه بدی داشت درست مثل روز اولی که با داستایوفسمی توی حیات خونه پدریش نشسته بود و یواشکی نخ اول سیگارشو گیرونده بود...یه نخ کنت لایت که برای مصرف در داخل جمهوری اسلامی ایران سفارش داده شده بود...احساس می کرد داره تلو تلو می خوره... این درست همون حسی بود که دیشب بعد از بیدار شدن از خواب بهش دست داده بود... نمی دونست اتفاق ها رو درست کنار هم بچینه... صدای خش خش برگه هایی که دیشب باد تکونشون می داد هنوز توی کلش بود... از صدای داد و بیداد مردی که انگار از ته چاه می اومد بیدار شد٬ همه اتاقو با نگاش چرخید تا بتونه مرد و ببینه...زن بدون این که حرفی بزنه بلند شد و چاقوی دسته بلند آشپزخونه رو که بعد از ظهر قبل از اومدن آقای نویسنده داده بود به قصاب سر کوچه تا تیزش کنه زیر تخت قایم کرد. گفته بود که قرار خونواده مرد برای چند روزی بیاند خونشون مهمونی و لازم بود تا چاقوی آشپزخونه حسابی تیز بشه. بعد از ظهر سردی بود٬ آقای نویسنده سرشو توی یقش فرو کرده بود و نتونسته بود زن رو ببینه که از توی قصابی با عجله خودشو به در خونه رسونده...: سیگار لعنتی اگه هنوز تموم نشده بودی٬ اگه انقدر دنبال خریدن چند نخ سیگار اضافی برای شب زنده داریم نبودم!... هنوز نمی تونست باور کنه چیزی که توی روزنامه ها نوشته بودند می تونه واقعیت داشته باشه...اون حتی به ساده ترین نشانه هایی که اون روز بعد از ظهر می تونست پیامد اتفاق دیشب باشه توجه نکرده بود.: خیلی وقت که توی نوشته های آقای نویسنده اتفاق جدیدی نیافتاده و این دفعه زن بدون اینکه چیزی رو بشه از چهرش خوند آروم کلیشه های نوشتاری داستان آقای نویسنده رو به هم ریخته بود. باید سراغ وکیلش می رفت. واقعیت اینه که آقای نویسنده سال هاست دستش به خون کسی آلوده نشده. اما حالا فقط یه وکیل خبره می تونست اینو به قاضی زبون نفهم شهر حالی کنه. همینطور که دستشو توی جیبش می چرخوند سیگاری بیرون آورد به دیوار روبه روی دادگستری تکیه داد و آتیشش زد. شاید اگه فقط یک ساعت دیگه بیدار مونده بود اتفاق تازه ای رخ نمی داد. 
--------------------
پ.ن
۱. نخوندن داستان ها مصطفی مستور اشتباه بزرگیه. هر کی هر چی می خواد بگه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 22:39  توسط يك نفر شورشي  | 

تجربه10

حرفی نیست....این جمله ای بود که با رنگ قرمز روی دیوار اتاقش نوشته ...آقای نویسنده به تعطیلات نیاز داشت...تمام شد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 11:52  توسط يك نفر شورشي  | 

تجربه8

این می تونست آخرین پکی باشه که به سیگار می زنه...بعد از اون می تونست کنار بالکن دراز بکشه و آروم صدای چک چک خونی که از پیرهنش می ریزه رو گوش کنه... آقای نویسنده پنج شنبه ها بعد از ظهر یک ساعت توی بالکن می ایستاد...مشروب خنکی می خورد و سیگارش رو چاق می کرد...آقای نویسنده؟! آقای نویسنده؟! ....با خودش گفته بود که تا قبل از غروب باید تمومش کنم...این طوری می تونست با خیال راحت برگرده توی خونه ش و خبر کشته شدن اون آدم عوضی رو به همسرش بگه...آدم بی چشم و رویی که چند ماه پیش بر اثر یک اتفاق وارد زندگی مرد شده بود...مرتیکه اصلا معلوم نیست چه غلطی می کنه...آقای نویسنده؟! آقای نویسنده؟! زن اصرار داشت که در خونه رو براش باز کنند...آقای نویسنده با خودش فکر کرد که مدت زیادی طول نمی کشه و می تونه هر چه زود تر به بالکن مورد علاقه ش برگرده...طاقت مرد تموم شده بود...مرتیکه فاسق یا بیرون از اون پشت...آقای نویسنده در خونه رو باز کرد...طاقت مرد تموم شده بود...سایه مرد رو که دید تصمیم گرفت کلکش رو بکنه...از عصبانیت دستش شروع کرد به لرزیدن...خانم همسایه اومده بود تا ماجرای مرگ گربه ش رو برای آقای نویسننده تعریف کنه...شاید بتونه بخوابه و ترس شبونه سراغش نیاد...مرد طاقتش تموم شده بود...می ترسید همسایه ها متوجه مرگ زنش شده باشند...سایه آقای نوسنده از پشت پرده پیدا بود...مرد ماشه رو چکوند...حالا دیگه همه نفرتش رو خالی کرده بود... سیگار شو روشن کرد...همین طور آروم کنار بالکن لم داد و به زن همسایه فکر کرد که دیگه نمی تونه چهره خندون آقای نویسنده رو ببینه

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 11:41  توسط يك نفر شورشي  | 

تجربه 7

خیلی وقت بود که دیگه نمی تونست توی آینه نگاه کنه. فکر می کرد همه واقعیت های زندگی آدما رو می تونه توی کلمه پیدا کنه....شاید بیرون از کلمه لازم نبود به چیز دیگه متوسل بشه برای فهمیدن آدما....این روزه ای آخر توی دفتر یادداشت های روزانش به جای فهمیدن آدما نوشته بود دیدن آدما...وقتی کلمه به سراغش می اومد جنی می شد....فقط می تونست قلم رو برداره٬ روی کاغذ بذاره و اونقدر دستشو تکون بده تا تموم بشه...یه تابلوی جدید خلق می شد...یه کشف تازه...یک نفر انسان تازه متولد می شد با هر بار نوشتن...آقای نویسنده از نگاه کردن به آینه می ترسید...بیشتر به خاطر نشیندن غرو لند و ندیدن سارا بود که هر بار می تونست ساعت ها وقت اونو به خودش اختصاص بده...آخرین باری که سارا رو دیده بود توی یکی از مسافرتای دریایی ش بود وقتی آقای نویسنده روی عرشه برای خودش خلوت کرده بود...یه قایق موتوری....یه زن....یک نفر زن اثیری....تحمل نکرد و رفت تا بتونه به قایق برسه...چشماشو که باز کرده بود توی بیمارستان ساحلی افتاده بود در حالی که یکی از انگشتاشو کوسه ماهیا خورده بودند....همین طور که داشت این جمله ها رو روی کاغذ می نوشت وسوسه شد تا توی آینه نگاه کنه....شاید دلش برای سارا تنگ شده بود....پرده سیاه روی آینه رو که کنار زد با جنازه مرده زنی روبه رو شد که«یک روز او را باد با خود برده » بود.
--------

پ.ن:
۱. آدم های خوب...آدم های سالم...آدم های معتقد....مار های زن خورده یا زن های مار خورده...غریبه ها را به خود راه نمی دهید.
۲. چند بار نوشتم پستی رو که نفهمیدم چرا پابلیش نشد:
برای زن ایرانی مرد تنها نرینه ایست که به جز همبستری چیز دیگری از او نمی شود خواست...برخلاف اتفاقی که فکر می کنیم در غرب برای زن افتاده است(شی شدگی جنسی) در جامعه پارادوکسیکال ایرانی مرد(من) به نرینه٬ مجمع الجزایر شهوت و یا در بهترین حالت نرمینه تهوع آور همبستری تبدیل شده است. من در اعتراض به توهین تاریخی زن ایرانی نسبت به شخصیتم٬ نسبت به صداقتی که شما نمی فهمید و نسبت به غریزه های واقعی ام برخلاف سیمون دوبوار چند جلدی« جنس اول» را تدوین می کنم.
۳. از همه اونایی که فکر می کنند من تور انداختم واسه شون٬ کسایی که نمی تونند کلمه و جهان ذهن مرا- انتظار ندارم بفهمند چرا که هر کدام از ما در بی انتها تصویر و تصور گم ایم- حس کنند( تحمل شاید) خواهش می کنم:۱. بنویسند و ۲. هیچ وقت به این خراب شده نیاند.
۴. کلمه ها گوش هایی از تنم٬ از تجربه هایی که زندگی اند( به معنای دقیق کلمه) و درست به اندازه من پست اند. من پستی را دوست دارم...شاید به شما بر بخورد ولی پستی را با همه الزاماتش می ستایم.
۵. صداقت روسپیان٬ جسارت و شرافتشان به حیا و پاکدامنی تمام دختران سرزمینم برتری داردبه پاکدامنی خیالی شما.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 8:45  توسط يك نفر شورشي  | 

تجربه 6

انگاری یه نفر دوباره اومده حموم...تقریبا همیشه همین طوره...بعد از ظهرای پنج شنبه....خانم و آقا به ترتیب می آند حموم برای نظافت....خانم بیشتر می مونه...من و خونوادم مجبوریم یکی دو ساعتی توی خونمون قایم بشیم و از جامون تکون نخوریم...اما مثل این که این دفعه همه چیز فرق کرده...آقا زود تر از خانم از محل کارش برگشته....می تونم حدس بزنم که سر راهش به خونه  گل خریده و از داروخونه سر خیابون تیغ تیز خیریده و حالا می خواد همه تنشو تمیز کنه...بعد می ره یه گوشه آروم می شینه و چایی می خوره تا خانم بیاد...: هزار بار به بچه هام گفتم موقعی که یه نفر می آد توی حموم بیرون نرند از خونه خصوصا وقتی آقا خونه باشه.

آقای نویسنده همینطور که داشت این چیزا رو می نوشت دستشو گذاشت روی جیب شلوارش بعد پا شد حولشو برداشت و رفت توی حموم...شیر آب رو که باز کرد آروم نگاهشو توی حموم چرخوند: برای یه هفته غذای خوشمزه ای دارید که شاید هیچ وقت تموم نشه...بچه های من همیشه دوست دارند آقا رو وقتی حموم می کنه نگاه کنند....اون گوشت خوشمزه ای داره... تصور خوردن اون برای خونواده من که همیشه بدست اون کشته شدند به جز ارزش های غذایی حس آغشته به شهوت انتقام رو تداعی می کنه...آقای نویسنده آروم کنار حموم می شینه و دستگاه ریش تراششو از گوشه حموم بر می داره...حالا دیگه وقت استراحت کردنه...نمی دونم چرا شیر آب رو بسته....صدای چک چک آب رو که می شنوم مطمئن می شم هنوز از حموم بیرون نرفته باید سر و گوشی آب بدم...بوی خون سوراخ گرم و تاریک ما رو پر می کنه...چک چک...صدای قشنگیه...وقت زیادی ندارم باید به خونوادم ملحق بشم.
----

پ.ن:
۱. جای مسائل شخصی این جا نیست...دیگه هیچ وقت از مسائل شخصیم این جا نمی نویسم چو.ن فقط همه چیز و خراب می کنه...چون رابطه ناب بین الاذهانی زندگی مجازی رو به گه می کشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:2  توسط يك نفر شورشي  | 

تجربه2

کنار بزرگ ترین صخره دنیا که نه سنگ ریزه نا چیزی که همین اطراف افتاده نشسته بود. داشت پکهای عمیق و عصبی به سیگار می زد. نویسنده دچار بحران شده بود. نمی تونست فکرشو متمرکز کنه. بنگ وافیون همه سلول های مغزشو تسخیر کرده بود. تخیل از روی نشعگی بالاخره تموم می شد و اون می دونست که یه جوری باید خودش رو برای مخاطب زنده نگه داره. توی فصل نامه ادبی شهر یه داستان تازه خونده بود از یه نویسنده تازه....
:داستان قوی و استخون داریه! نمی دونم توی این مملکت داره چه اتفاقی می افته! هر روز تخیل های قوی و به روز به وجود می آند.
این می تونست بهونه خوبی باشه برای زنده موندن...آقای نویسنده هر چقدر تونست به داستان نویسنده تازه کار بد و بیرا گفت و سعی کرد از اون نویسنده یه احمق قلم به دست بسازه...کمتر از یک ماه همه شماره های اون داستان فروخته شد...آقای نویسنده دیگه حتی نمی تونست خیال کنه....
آقای نویسنده فحش بنویس....برای من...به اسم من...مهم نیست....من بزرگ تر می شم...آقای نویسنده از شما تشکر می کنم.

---------
پ.ن: حوصله ندارم...حوصله هیچ چی رو...حوصله دوستی٬ دروغ٬ آشنایی٬ چت٬ حوصله سوالایی که به من ربط نداره...برای من همه چیز تموم شده می خوام آروم زندگی کنم...آروم وحشی بشم...یا چیزی مثل این...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:50  توسط يك نفر شورشي  | 

امروز اول دی ماه است

کز کرده بود گوشه پیاده رو و اصلا حواسش نبود که آقای نویسنده چند هفته ای می آد این جا و سعی می کنه همه حرکاتشون ظبط کنه. این شاید برای آقای نویسنده جالب تر از هر سوژه دیگکه ای می تونست باشه....مردی که حتی یه بار هم نتوسته صورتشو ببینه و بفهمه توی این سرما لثه های بی دندونش چه طوری به همی خورند. چیز دیگه ای که آقای نویسندخ توی این چند هفته نتونسته بود ببینه زخم بالای لب مرد بود که وقتی می خندید از لبش یه گل سه تیکه درست می کرد و اونقدر دل آدم رو می لرزوند که یادمه آخرین زنی که یه شب بهش پناه داده بود ازش خواسته بود تموم شب و بشینه و خیره بهش نگاه کنه٬لطیفه های جور واجور تعریف کرده بود که مرد بخنده و اون بتونه از قشنگی لبای مرد قنج بره.

****
هوا هر دقیقه سرد تر می شد و مرد که تقریبا همه پیاده رو های شهر رو پشت سر گذاشته بود دلش می خواست دوباره می تونست بره به خونه آقای نویسنده مشهوری که بهش گفته بود برای اینکه بتونی برای این مردم بنویسی باید با اونا زندگی کنی. حالا تقریبا یه هفته از اون ملاقات می گذشت و آقای نویسنده تونسته بود با این مردم زندگی کنه.....ساعت از نیمه شب گذشته بود....هوای هر لحظه سرد تر می شد...مرد تکون محکمی به خودش داد  بلند شد....این می تونه یه داستان خیلی خوب باشه.....حالا دیگه از خودش اومده بود بیرون...راه افتاد توی خیابون تا بپیچه توی کوچه ششم....یک دهفته ای بود که این راه و نیومده بود....هوا خیلی سرد شده بود.
*****
دو تا کوچه بالاتر مرد داشت از سرما یخ می زد...تموم بعد از ظهر رو دنبال کارتن گشته بود...توی این شهر لعنتی حتی کارتن برای سوزندن پیدا نمی شه.
این می تونست جمله قشنگی برای شروع داستانی تازه باشه...آقای نویسنده همه تجربه های هفته گذشتشو به این ایده ساده فروخت.

------
پی نوشت:
۱. نمی دونم چرا لینک دوستانم همه پاک شدند...دوباره نوشتم فرصت نشد همه رو باز بنویسم.
۲. این نوشته محصول لحظه است...من دوبار نوشته هامو نمی خونم.
۳. پست قبلی رو برا این نوشتم که شما تو زندگیم دخالت کنید چون من و مهسا خودمون به جز این حرفا به هیچ نتیجه دیگه ای نرسیدیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:53  توسط يك نفر شورشي  | 

سکوت

حواست را خوب جمع کن....بايد براي من بگويي که دقيقا چه اتفاقي افتاده است؛ آقاي قاضي در حالي که سرگرم مطالعه بود گفت.
تا جايي که يادم هست يکي از روز هاي خنک زمستان تهران بود...فقط دو طبقه با زمين و آدماش فاصله داشتيم...زير چشمي به قاضي نگاه کردم اصلا توجهي نداشت...همين که حرفم رو قطع کردم به صورتم نگاه کرد و گفت:خب!من و اون....احساس مي کردم که داره با يه کسي حرف مي زنه ...انگار از يه جايي دستور مي گرفت...همينطور با خودش حرف مي زد بعضي وقتا داد مي زد سرش و مي گرفت و يه چرخ توي اتاق ميزد و اصلا به من توجه نمي کرد و همينطور يه چيزي رو که انگار رماني از هسه بود مي خوند هربار که حرفامو قطع مي کردم چپ چپ نگام مي کرد و مي خواست براش ادامه بدم حرفامو.....آقاي قاضي من اصلا نمي دونم چي شد که......احساس کردم يه نفر داره صدام مي کنه يه سري حرف نيم بند توي ذهنم تکرار مي شد و من داشتم اوناروبدون اينکه بخوام براي قاضي مي گفتم يه چيز عجيبي داشت بيرون برق ميزد من همينطور حرف مي زدم و به طرف پنجره مي رفتم همينطور مي رفتم يه لحظه احساس کردم دارم به طرف زمين سقوط مي کنم....صدايي رو که مي شنيدم از اعماق زمين بود انگار منو به سمت خود مي خوند نزديکي زمين که رسيدم دهن بزرگي منو بلعيد و تا امروز که اين چيز ا رو مي نويسم اينجا،يه جا ميون هسته و پوسته ي زمين نگه داشته شدم
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 9:30  توسط يك نفر شورشي  |