متاسفانه در این جا هم مثل هر جای دیگر در این سیاره معرکهُ تقلیدُ شعار همه است و شهرت و اعتبار آرزوی همه.( دی. جی. سلینجرُشانزدهم هپ ورثُ۱۹۲۴ُ ترجمه علی شیعه علی)
ر.ن:
۱.این داستان را برای همه آدم هایی می نویسم که در این سال ها بخاطر بی انصافی من مورد اجحاف واقع شدند. برای حمید ملک زاده، برای مصطفوی مردانی- با همه نقدهایی که هنوز هم به او دارم-، برای مونا زنده دل، علی باباچاهی، سمیه- که فقط اسمی از او در خاطرم مانده است-، برای محمد حسینی مقدم، برای سینا حشم دار، برای لیلا اکرمی و هر کس دیگری که رفتار مسئولانه من می توانست حداقل علامت های سوالی را که وجود داشت از بین نبرد. و از همه آن ها مهم تر برای دکتر مهدی موسوی که حواس پرتی من هر روز او را بیشتر چروکیده کرد و دروغ.
۲. در داستان مجبور بودم برای حفظ ماجرا از اسامی واقعی افراد استفاده کنم. درباره دیالوگ های دکتر مهدی موسوی و نسبتی که در آن ها به افراد داده می شود، من از همه آن ها معذرت می خواهم. از نظر من حق پگیری قانونی، وجدانی، برخورد فیزیکی و یا هر حق دیگری از طرف این افراد برای اعاده حیثیت از خود محفوظ است.
۳. بیش از همه از علی باباچاهی عزیز معذرت می خواهم، از زهرا معتمدی که مجبور شدم در کنار لیلا اکرمی نامش را چنان که در واقعیت ماجرا بوده است در متن بیاورم. و همین طور مونا زنده دل که شاید دوست نداشته باشد ماجراهای احمقانه گذشته دوباره مطرح شوند. درباره محمد حسینی مقدم می دانم که برخوردش با داستان و نامش توی این داستان حرفه ای خواهد بود و حرف های مرا به عنوان موضع شخصی ام نسبت به خودش نمی داند.
۴. از دخترم حنا، که حالا نزدیک به هفته دارد هم معذرت می خواهم که پایش را به دنیای کثیف آدم بزرگ ها بازکرده ام.
۵. از ادبیات، از شاعران و منتقدانی که من در هر جمعی به شدت با آن ها برخورد کردم در دفاع از انسانی که صداقدتش را برایم ثابت نکرده بود و فقط ادعایش را داشت هم معذرت می خواهم.
۶. به همه عشاق آقای دکتر مهدی موسوی حق می دهم بی تامل و از روی احساس وظیفه هر جور فحشی را به من و خانواده ام بدهند. باشد که چون من روزی با واقعیت ماجرا رو به رو شوند.
۷. این داستان را می نویسم برای اعاده حیثیت از همه مردانی که مهدی موسوی به عنوان آلت های تناسلی دوپا تصورشان کرده بود. به خاطر خودم که بارها دکتر مهدی موسوی در خفا و رو در رو به خاطر چیزی که نبودم تحقیرم کرد. برای همه آدم هایی که بخاطر چیزی که نیست به او احترام می گذارند.
۸. این یک داستان واقعی است.
داستان:
وقتی شرافت به انجام می رسد!
حمید ملک زاده
زندگی ماجرای عجیب و غریبی است؛ مجموعه ای از چیزهای عجیب و غریبی که اصلا نمی شود فهمید از کجا می آیند و چه جور منطقی در به وجودآمدنشان وجود دارد. یا اصلاً حوادث بی معنایی هستند که در توالیشان معنا پیدا می کنند. درست مثل همین کلمه ها که من دارم می نویسم. هیچ کس نخواهد فهمید که چرا جمله ها هر کدام معنایی پیدا کرده اند توی یک متن. حالا اگر این متن یک داستان پیچیده مثل این چیزی که من دارم سعی می کنم بنویسم باشد که دیگر جای خودش را دارد. داستان در بی اتفاقی خودش اتفاق می افتد. گزارشی است از ماجرایی که به سال ها پیش بر می گردد. بعضی از آدم های این داستان سال هاست که مرده اند و بعضی از آن ها مثل معصومه اسداللهی توی مرکز سالمندان کهریزک روزگار پیری شان را به سر می برند. من همه تلاش خودم را می کنم تا این داستان بر اساس واقعیت هایی که آن روز ها برای همه ما پیش امد بازسازی بشود. توی کوچه پس کوچه های تهران، در روزهای سرد پاییز سال 1388. از ان جایی که اکثر ادم های این داستان مرده اند و بقیه آن ها هم در گوشه ای از دنیا دارند روزهای پایانی عمرشان را سپری می کنند، ضرورتی نمی بینم که در اسامی و یا مکان های داستان تغییرات زیادی ایجاد کنم. و از آن جایی که از همان 40، 50 سال پیش هم معتقد بودم که داستان در دنیای جدید در بی اتفاقی زندگی روزمره اتفاق می افتد سعی می کنم ظرافت های داستانی مورد نظر کلاسیسیست ها و مدرن نویسان دنبال روشان را در این ماجرا نادیده بگیرم. راستش را بخواهید زندگی من هیچ وقت هیچ ماجرای پیچیده ای نداشته است. حالا هم اصراری ندارم که بخشی از آن را با پیچیدگی زیادی برای شما بنویسم. مخصوصاً حالا که تقریبا 70 سال دارم و ذهن خسته ام دیگر حوصله ای برای شیطنت هایی که برای نویسنده های جوان جذاب اند ندارد. شیطنت هایی که هنوز محمد حسینی مقدم را- حتی حالا که 69 سالگی را پشت سر گذاشته است- به وجد می آورد. این محمد حسینی مقدم هم اتفاقاً از آدم هایی است که توی این داستان درباره اش خواهم نوشت. راستش را بخواهید محمد تا حد زیادی موفقیت دیر هنگامش در ادبیات این سال های کشور را مدیون مرگ استاد مهدی موسوی است. مردی که حداقل برای من، به عنوان رشته اتصال شخصیت های این داستان بیشترین توجه را به خود اختصاص داده است.
: ادبیات میخ و چکش بود.
همه چیز از این اس ام اس ساده شروع شد.
: تو غلط کردی که دیر می آی مادر جندـ ، مگه ادبیات مسخره تواِ که یه روز دیر می آی، یه روز مادرت می زاد، یه روز تولدِتِ؟ اگه یه ذره برای ادبیات این کشور ارزش قائل بودی این حرف و نمی زدی.
: اکباتان، اکباتان آقا، اکباتان دو نفر!
: مهدی جان، سوار شیم؟
: نه محمد، منتظر یکی از بچه های کارگاهم. گفته بودم بهش بیاد آزادی با هم بریم کارگاه.
بعد از رد و بدل شدن دیالوگ هایی مثل این بین دکتر مهدی موسوی و محمد حسینی مقدم بود که اس ام اس بالا به گوشی دکتر مهدی موسوی ارسال شد.
: مادر جنــ...، آشغال کثافت. چه فکری با خودش کرده. مادرتو می گــ ام.
: مهدی جان طوری شده دوباره؟
: منظورت از از این اس ام اس چیه؟ حمید تو بیش از یک سال باهاش به هم زدی، معصومه هم من و دوست داره، نمی فهمم مشکل و قضیه چیه.
توی فاصله ای که دکتر مهدی موسوی اس ام اس باالا را برای من می فرستاد، معصومه روی تخت دراز کشیده و همانطور که سعی می کرد شیطنت همیشگی اش را داشته باشد رد انگشتان من را روی گوشی تلفن همراهم دنبال می کرد.
: بالاخره بهش اس ام اس دادی! خیالت راحت شد؟
:مهدی جان چرا به هم ریخته ای؟
: همه چیز و به مسخره گرفتند آشغالای کثافت. من شب و روز دارم مطالعه می کنم، فیلم می بینم تا این مادرجنـ... ها به یه جایی برسند، بعد دستشونو می گیرند به کیــ...شون، تکلیف انجام نمی دند می آند مخ دخترای کارگاه و بزنند. می بینی محمد جان! مردا یه مشت کیــ... دو پا اند که همیشه باید مواظبشون باشی!
بعد من که سیگاری گیرانده بودم- دکتر مهدی موسوی و البته بعضی وقت ها خانم اوستایی- همیشه از این کلمه گیراندن توی داستان های من خوششان نمی آمد. توی اتاق قدم می زدم و لباس های معصومه را به طرفش پرت می کردم که بپوشد.
: مواظب حنا باش. وقتی با دکتر می خوابی لهش نکنه!
: دیونه ای حمید.
: اکباتان، اکباتان یه نفر!
: مهدی جان چرا بهم نمی گی چی شده؟ کی قرار بیاد که با هم بریم؟ نگران اینم که دیر برسیم.
محمد حسینی مقدم البته روزهای زیادی را با دکتر مهدی موسوی گذرانده است. و به تعداد همان روز ها دکتر مهدی موسوی را در حال اس ام اس زدن دیده است. حالا هم یکی از ان روزهای پر مشغله دکتر مهدی موسوی است.
: چی نوشته؟!
: می گه اگه جواب ندی زنگ می زنم به حمید و ازش ماجرا رو می پرسم.
: اکباتان دو نفر اکباتان، آقا اکباتان!
: ما منتظر کسی هستیم آقا!
بعد دکتر مهدی موسوی که حالا گوشی های تلفن همراهش را مثل شمشیرزن های فیلم های هالی وودی عوض می کند و با سرعت به همه اس ام اس ها جواب می دهد، اس ام اسی با این مضمون دریافت خواهد کرد که از یک طرف خیال او را راحت می کند و از طرفی ریتم داستان را تند تر از گذشته خواهد نمود.
: ادبیات دکتر ادبیات! آدمایی که به واسطه هم باهاشون آشنا می شیم دکتر! به خاطر ادبیات دکتر! یادتِ چقدر من و تحقر کردی! میخ اسلام دکتر! معصومه دو روز بود که با من تموم...هِ شما بهش می گید تموم!
دکتر مهدی موسوی تنها انسانی است که توی فرستادن اس ام اس به اندازه من تبحر دارد. همین که خواستم برای معصومه توضیح بدهم که مسئله واقعی من هم بستری دوست سابقم با استاد کارگاه ادبی ایی که دو سال به عنوان یک قاعده اساسی منع روابط دوستانه مبتنی بر عشق رمانتیک بین بچه های کارگاه را داشته است صدای گوشی تلفن همراهم بلند شد. حتی قبل از اینی که برای معصومه درباره علی باباچاهی بگویم که مهدی برای تحقیر کردنش بارها پیشنهاد سکــ... او به دختر جوانی را که بخاطر ادبیات به او مراجعه کرده بود به بچه ها یادآوری کرده بود. یا ماجرای فلان شاعر کرجی را که برای آشنایی با فلان خانم کرجی شعر گفته بود و همه ما باور کرده بودیم که مهدی موسوی آلت محترم تناسلی اش ارتباطی با ادبیات ندارد.
:معصومه گفت ماه ها پیش با کسی به هم زده، من از چیزی ترس ندارم، حاضرم روبه رو کنی، در ضمن ما به واسطه کارگاه دوست نشدیم، تو هم پارسال گفته بودی به هم زدین، من اگه می دونستم دوست توآِ باهاش شروع نمی کردم، وگرنه واسه چی باید می ذاشتم بیاد پیش تو امروز!
معصومه حالا نشسته بود و با لذتی که من هنوز بعد از سالهای زیادی که از ماجرا گذشته نفهمیدم چه دلیلی داشته است، به من نگاه می کرد.
: حمید واقعاً اون طوری که تو فکر می کنی نبوده.
: مسئله من یه چیز دیگس دختر؛ مسئله من تو نیستی، من و تو به هر حال تموم کرده بودیم. تازه من خیلی خوشحالم که تو بالاخره تونستی با یه کس دیگه بخوابی و ازش لذت ببری... این اتفاق بزرگی بود برای تو. ترسای لعنتیتو کنار گذاشتی و با تنت کنار اومدی. مسئله من یه چیز دیگس!
محمد حسینی مقدم احتمالاً حوصله اش سر رفته و هنوز دوست داشت از ماجرایی که استاد را به هم ریخته است بپرسد.اما احترام استاد را حفظ می کرد و بی قراری های او را به حساب یکی دیگر از اعضای کارگاه می گذاشت که اعصاب استاد را به هم ریخته است.
: بی خیال دکتر. معصومه شاگردِ کارگاه بود اومده بود بیاد کارگاه و اولین بار به واسطه من شناختیش. من مسئلم اون نیست. شمایی! دکتر، تنها اتفاقی که افتاده اینه که من یاد گرفتم کارگاه و آدماش وسیله شخصی شما اند. بابای ادبیات واسه من حالا یه شاعر خوبه، که درست مثل بقیه آدماست.
: من با معصومه صحبت می کنم تا ببینم چرا از من پنهان کرده و قضیه چیه، من هرگز نخواستم با خراب کردن زندگی کسی زندگیمو بسازم.
انکار نمی کنم که این اس ام اس دکتر مهدی موسوی تاثیر زیادی روی من گذاشت. تا پیش از این اس ام اس باور من به یگانگی خودم در فهم مسائل دنیا ان طوری که دوست دارم خدشه دار نشده بود. و حالا دکتر مهدی موسوی هم نمی خواست باور کند که بابای ادبیات نباید مامان ادبیات را از بین دختر های کارگاه انتخاب می کرد.
مششغول همین فکر های عجیب غریب و تحیر های خودم بودم و دستم هی روی دکمه های تلفن همراهم پایین و بالا می رفت. من حتی آن روز هم نتوانستم تصور کنم محمد حسینی مقدم چه کار دارد می کند توی میدان /آزادی و شماره تاکسی های اکباتان آزادی هم بعد از این همه سال از دستم بیرون رفته است. چیزی که در حالتی از تحیر و دلخوری از بی توجهی دکتر مهدی موسوی به منظور واقعی ام نوشته بودم را اما برای دکتر موسوی فرستادم.
: نه دکتر شاد باشید. من مسئلمو گفتم. از بودن آدما با هم ناراحت نمی شم. اون چیزی که منو می چزونه این نیست دکتر. نمی خواستم برام بشکنِ یه چیزایی. شکست.
اما هنوز هم دکتر مهدی موسوی نخواست مسئله ای را که من داشتم بخاطرش شکایت می کردم بفهمد.
:حمید. به خدایی که قبول نداری می دونی چقدر دوست دارم، به همون خدا از من قایم کرده بود وگر نه اصلا نمی ذاشتم چیزی شروع یا جدی بشه.
بعد کار به این جای ماجرا که رسید، من تحیرم چند برابر شد و سکوت کردم و ماجرا را برای محمد آسیابانی تعریف کردم. قرار شد برای فردین هم بگوییم. دکتر مهدی موسوی هم زنگ زد و صحبت های زیادی کردیم و همه شان را هم محمد آسیابانی شنید. صحبت هایی که چون نتوانستم ضبطشان کنم و حالا بعد از 40، 50 سال از آن روز هم حافظه ام یاری نمی کند تا آن ها را عیناً برای خوانندگانم نقل کنم از ایشان صرف نظر می کنم.
اما تا جایی که به خاطر دارم بعد از به پایان رسیدن کارگاه حرف هایی با معصومه و دکتر مهدی موسوی زدیم که چون متن اس ام اس هایش هنوز هم توی گوش ام هست برای تمام کردن این داستان آن ها را هم می نویسم.
: حمید مهدی الان خیلی دپرس شده! مهدی اون طوری نیست که شما ها فکر می کنید.
: دپرس چرا! ازش بپرس چرا لیلا اکرمی دیگه کارگاه نرفت. ماجرای سمیه چیه؟ چه طور شد که تو یه هفته عاشقت شده . زهرا معتمدی کجاست؟ هفته پیش که عاشق اون بود.
شاید نباید آن روز این حرف ها را برای دختری که فکر می کرد بنا دارد آیدای ادبیات معاصر باشد می گفتم. به هر حال آدم در سن و سالی که من بودم بعضی وقت ها احساس می کند که باید آدم ها را نجات بدهد. شاید شما هم در سن سال آن روز های من بوده باشید. به هر حال معصومه اس ام اس من را به دکتر فرستاد و بعد من مجبور شدم اس ام اس آخرم را برای دکتر مهدی موسوی بفرستم. حرفی که شاید برای خودم هم سخت بود نوشتنش. چون مسئله مهمی در کار بود. حمید ملک زاده خودش می دانست که صحبت از هم بستری دو آدم نیست. که اتافق بزرگی است. که حداقل در دوران جوانی اش فکر می کرد همه زندگی حاشیه ای بر همین اتفاق ساده است.
: دکتر! این سوالیه که همه داشتیم و جواب شما رو قبول می کردیم و بقیه باید خلافشو ثابت می کردند. اما حالا شما باید خلافشو ثابت کنی!.
تموم شد...کارگاه شعر و ادبیات را بستند...پلیس ها و سربازان گم نام امام زمان نتوانستند تحملمان کنند...نخواستند...من دیگر هیچ علاقه ای به زبان فارسی ندارم...به ایران..وطنی که نیست و آدم هایی که دیدبانان دولت اند.
پ.ن:
وودی الن عاشقتم!
سربازي، و بچه هایی که مرد می زایند
:تازه چشمم گرم شده بود. يه دفه صداي عجيب و غريبي شنيدم. صدا بايد از پشت ديوار بلنده بوده باشه.
: بشين رو زمين. نمي بيني ريختن تو حيات. اگه ببينن اين جايي كه دهنم سرويسه لعنتي. دوباره بايد بيافتم تو اون خوك دوني.
مرتضي كه تونسته بود با زحمت سيگار نيم سوخته اي را روشن كند ارام به ديواره برجك تكيه داد و آرام سر خورد تا به كف برجك رسيد.
: با امروزي مي شن 5 تا. تو تموم دوران خدمتم هيچ كدومشونو نديدم كه تا اون جا پيش رفته باشه.يارو كلي تخم داشته.
: من تو فكر اون مادر مرده اي ام كه نگهبان برجك تويي بوده. دخلشو مي آرن. راستي مرتضي امروز نوبت كي بود نگهباني اون طرف؟
مرتضي كه پك هاي محكم و با تومانينه اي به سيگار ميزد دستشو توي موهاي سرش كشيد.با بي حوصلكي پاي راستشو وسط برجك دراز كرد.
: امروز صبح كه پستمو تحويل مي دادم انگاري ارمين داشت مي رفت توي برجك....بچه كوني، قبل از اين كه برم حتماً از خجالتش در مي آم...
خودشو به سختي تكان داد و توي برجك جابه جا شد.
: حالا چيزي مي بيني از اون بالا يا نه؟
: انقده تكون نخور وسط اين صاب مورده گنده بك. اگه سر گروهبان بفهمه اومدي اينجا عياشي بيچارمون مي كنه...
اين طرف و آن طرف زندان را نگاهي انداخت و سعي كرد به سر گروهبان گه چند ثانيه اي نگاهش را به طرف او چرخانده بود نشان بدهد كه اوضاع را تحت كنترل دارد.
: از اين پسره كه بعيده رفته باشه نگهباني. سوگوليه جناب سروان كه نگهباني نمي ده!
مرتضي كه حالا سيگارش را خاموش كرده بود همين طور كه سعي مي كرد بدون جلب توجه ديگران به پايين نگاهي بياندازدخود را جمع كرد.
: روزا دختر جناب سروان و مي كنه و شبا اين جا زير خواب باباي كس كششه. من و تو هم تو كف يه ماده سگ تو اين خراب شده بايد مواظب جماعتي باشيم كه يه جا بند نمي شن. اصلا نمي فهمم چرا اين لعنتيا خفه خون نمي گيرن چند وقتي زندگي شونو بكنن تو اين خراب شده و بعدش راحت برن سر خونه زندگيشيون. من كه سر در نمي آرم. تو چيزي مي فهمي علي رضا؟
علي رضا همين طور كه مسير حركت سر گروهبان را نگاه مي كرد دستش را روي سر مرتضي گذاشت و او را به طرف پايين حل داد.
: گم شو پايين عوضي. تو واقعاً يه چيزيت مي شه ها. نمي بيني مرتيكه چپ مي ره راست مي آد اين طرفو نگا مي كنه؟ گم شو برو پايين ببينم... من از اين چيزا سر در نمي آرم. تنها چيزي كه مي دونم اينه كه اگه تو اون گه كاري و نكرده بودي الان نشسته بوديم مث بچه آدم توي دفتر جناب سروان و زير باد كولر تخمامونو هوا مي كرديم.
مرتضي كه تا پايين اتاقك سر خورد، علي رضا خودش را به گوشه ديگر برجك رساند. همين طور كه داشت اطراف را نگاه مي كرد. به طرف مرتضي برگشت.
: ببينم، فرهاد مگه قرار نبود امروز بياد پيش ما؟ ازش خبري نيست؟
مرتضي خنده كوچكي زد. دستش را توي شلوارش برد و محكم تخم هايش را فشار داد. بعد نفس عميقي كشيد و چشمهاشو روي هم گذاشت.
: تو بهترين دوستي هستي كه تو دوران خدمتم داشتم.
: چاپلوسي نكن. مي دوني كه از دستت شاكي ام...
: تو هنوز بابت قضيه سروان دلخوري؟
: حرفشو نزن كه همين جا خلاصت مي كنم از اين زندگي تخمي. مي فرستمت پيش برادران زحمتكش و فرشتگان محترم
دوزخ به پا. مطمئنم كه از تخم اويزونت مي كنن تخم سگ.
: اي بابا عجب احمقي هستي تو. يه كم تربيت داشته باش كوني. حالا خوبه اون روزي خودت كلي خنديدي.
: بهم نگو كه حداقل تونستيم فرهاد و تو اين جهنم پيدا كنيم.
: خب آره. مگه بد مي گم؟ تو اين بيابون فرشته اي مث فرهاد پيدا كردن به قيمت نديدن قيافه نحس اون افسر مفنگي نمي ارزه؟ تازه اين جوري راحت ترم هستيم و هيشكي نمي تونه حالمونو بگيره.
: لعنت بهت. تو خود شيطوني.
علي رضا اسلحه اش را به ديواره برجك تكيه مي دهد.
: پاشو. پاشو جمع كن خودتو واسا اين جا تا من يه سيگار بكشم. مردم از ظهر بي سيگاري. اين عوضي آم نمي رن تو بگيرن بكپن.
مرتضي همين طور كه دست علي رضا را آرام آرام به طرف پايين مي كشد ازكف برجك بلند مي شود.
: بيا بشين. بيا بشين سيگارتو بكش نگهبان كوچولو. اگه من و نداشتي چه خاكي به سرت مي زدي.
علي رضا آرام به ديواره برجك تكيه مي دهد.
: بيا علي از سيگار من بكش.
: نه بابا من دول كش نيستم. راسش حالمو بد مي كنه اون آشغالي كه تو مي كشي.
: راستي تو آخر هفته داري مي ري مرخصي؟
: آره دارم مي رم. عروسي خواهرمه. آبجي كوچيكس. اين آخري ام كه بره ديگه مي تونم با خيال راحت به زندگيم برسم. كاري داري كه بتونم برات انجام بدم؟
: من نه! اما فرهاد اين نامه رو داده كه ببري به يه آدرسي. مي گفت ازش شماره و ادرس ندي بهشون. ولي اصرار داشت كه حتماً نامه رو بدي دست يكي از اون خونه.
****
: بعد از اون شب ديگه هيچ وقت فرهاد و نديدم.
: چي مي كشي آقا؟
: نعنا- پرتقال...يه سرويس چايي هم بذار.
:تو چيكار كردي مرتضي؟
: نامه رو بردم در خونه اي كه آدرسشو داده بود. هيچ كس نبود تو اون خونه. يعني اصلاً خونه اي در كار نبوده. يه خرابه. يه زمين خرابه. مردم محله مي گفتند كه چند وقتيه خرابش كردند. كار پليس بوده . مي گفتن حكم دادگاه داشتن.
: چيز ديگه اي نمي خواين آقايون؟
: نه ممنون....فقط من مي تونم سيگار بكشم اين جا كه.
: فقط مواظب باش جعفر خان نبينه. اشكالي نداره.
: تو چه بلايي سرت اومد. كودوم جهنمي گم شدي؟
: راستش مرتضي. اون روز كه تو از تو برجك رفتي پايين و از در جلويي رفتي مرخصي. ديدم عباس. يادته كه دوست فرهاد.
: همون خوشگله كه از دست سروان نجاتش داديم.
: آره همون كه هر شب با فرهاد مي رفتند يواشكي تو حيات و تا صبح بحث مي كردند و حرفاي عجيب غريب مي زدن.
:خب!
: عباس و ديدم كه داره بال بال مي زنه. فك كردم از همون ادا اطفاراي هميششه. براش دست تكون دادم. اما ديدم خيلي داره بال بال مي كنه. بهش گفتم اومد بالا. به من كه رسيد چشاش پر خون بود. لباساش خوني بود و از بث گريه كرده بود
نا نداشت. خودشو انداخت تو بغلم.
: ماجرا رو از سر گروهبان شنيدم وقتي برگشتم...چاييت سرد نشه...هيچ كس اما از تو خبر نداشت. يعني هيچي بهم
نمي گفتن لعنتيا.
: بعد از اون ماجرا همه پايه قديميا رو از زندان منتقل كردن منطقه. حرف زدن درباره اون ماجرا رو هم قدغن كردند. براي تو هم يك ماه مرخصي تشويقي نوشتن.
: عباس كه اومد بالا يه جوريم شد. اسم فرهاد رو صدا مي كرد. مي ترسيد. اسم سروانو مي اورد. من هيچ چي نمي فهميدم. فقط ديدم يدونه هفت تير تو دستشه. داغ داغ بود. انگاري تازه شليك كرده بود. فقط يادمه كه لباساش تيكه و پاره بود. انگار يكي تو خاك كشونده باشدتش. همش مي گفت فرهاد و گريه مي كرد. سر دوشياي سروان تو دستش بود. بغلش كرده بودم. داشت آروم مي شد كه سرگروهبان يهو اومد بالا سرمون. اصلا نفهميدم چطور شد. فقط انقده يادمه كه يه مشت مغز و بنا گوش با كلي خون پاشيده شد تو صورتم. تا خواستم به خودم بيام عباس خودشو كشته بود. يه مدتي تيمارستان بودم. صداي گوله از تو گوشم در نمي اومد.
صحبت هایی از دکتر مهدی موسوی در باره من:
حمید ملک زاده: این پسر دوست داشتنی بااستعداد بامطالعه فقط دو چیز برای موفقیت های بزرگ کم دارد. اوّلی پشتکار است و اینکه یاد بگیرد با هوشش نخواهد همه چیز را به دست بیاورد. یعنی باید از همه چیز بگذرد، از خیلی لذت های خوب دنیا. از وقت تلف کردن های روشنفکرانه! و بچسبد به استعداد سرشاری که دارد. دوم شک کردن است به شک کردن! یعنی اینکه یک بار به همه چیز شک کرده و حالا در آن شک خودش به یقین رسیده است. باید این شک را ادامه دهد چه در فرم و شکل داستان هایش چه در نگاهش به زندگی. حمید داستان نویس خوبی خواهد شد امّا باید مواظب احساسات گه باشد! زندگی شخصی و فکر کردن یعنی سم مخصوصا وقتی چهارچنگولی درگیرش بشوی یا درگیرت بشود.
حمید ملک زاده: پسر سرکش کارگاه! یک سال تمام هر کاری کرد که بیرونش کنم و بالاخره موفق شد. استعدادی بسیار خوب که متاسفانه به جای هدایت و انتقال یاغی گری اش به داستان هایش، آن را به زندگی و رفتارش انتقال می دهد که باعث می شود از بسیاری از چیزهایی که شاید دوستشان دارد بازبماند. شاید اگر شعر نبود می توانست با همین رفتار، دوست خوبی برای من باشد امّا خودش می داند که کارگاه و ادبیات را حتی از خودم بیشتر دوست دارم و تاوانش را هم پرداخته ام.
مطالبی از دکتر موسوی که باید خوانده بشوند:
۱. شناسه های غزل پست مدرن
۲. غزل امروز- دایناسور با دامن مینی ژوپ
۳. غزل کلاسيک، سکس/ غزل پست مدرن، اروتيسم
چند کار قدیمی از من که در سایت های معتبر ادبی منتشر شده اند:
وب سایت ادبی، هنری آدم برفی ها
۱. آیا گوجه فرهنگجی هم می تواند میوه باشد؟)گزارش جلسه نقد کتاب گریه روی شانه های تخم مرغ
۲. زندگی در وقت اضافه - داستان
۳. داستانک من و دوستانم
۴. وقتي همه چيز بر خلاف آن چه شما مي خواهيد پيش مي رود - داستان
۵. فایل صوتی شعر خوانی پست مدرن - شعر خوانی دکتر مهدی موسوی، من، محمد حسینی مقدم عزیز و دوستان دیگر.
۶. داستان بی نام - داستان
۷. مصائب یک نفر نویسنده - داستان
۸. فمینیزم، زن در مقابل زن بودگی - مقاله
۹. درباره ادبیات و نقش های اجتماعی- مقاله
۱۰. سوپر مارکت کلمات - مقاله درباره فلش فیکشن (داستان کوتاه کوتاه)
ر.ن:
متن مفصلی نوشته بودم درباره این که چرا باید استاد ها را به آتش کشید، متاسفانه منتشر نشد. چرای ادعای فوق را به طور خلاصه توضیح می دهم:
استاد ها فاسد اند و ذهن را فاسد می کنند. استاد ها باور هایی دارند که انتظار دارند به خاطرشان به آن ها احترام بگذارند. استاد ها عاشق نمی شوند...استاد ها خواب نمی بینند استاد ها اشتباه نمی کنند. استاد ها نمی ترسند، استاد ها خیال می کنند تمام حقیقت را در اختیار دارند، استاد ها
می خواهند آدم ها را تربیت کنند. یک چیز دیگر هم هست، لباس استادی را ممکن است هر آدمی به تن کند. استادی لباسی است که نه به تن خودمان می خواهیم نه حوصله دارندگانشان را داریم. استاد ها مغرورانه توهین می کنند. این ها همه هست. تازه استاد ها می توانند به گوشه عزلت یا ازلت یا هر جای دیگری بروند و به مردم منت بگذارند که بی خیال آن ها و درست وقتی که ندا را داشتند توی خیابان گلوله می زدند مشغول پیکره تراشی بوده اند. استاد ها استاد اند اما ما بیشتر به شاعر ها نیاز داریم. به نویسنده ها به متفکرانی که اشتباه می کنند باز می نویسند و باز اشتباه می کنند.
حالا این متن را از کتاب انجمن شاعران مرده می گذارم این جابرای همه کسانی که می خوانند و می خواهند که باشند،خودشان باشند بی خیال استاد ها:
در جنگل دو راه پیش رویم بود و من راهی را برگزیدم که رهروان کمتری به خود دیده بود، و همین تمام تفاوت ها را موجب شد.( رابرت فراست- شاعر آمریکایی)
باید بدانید که استاد ها شما را دعوت می کنند به آن راهی که همه رفته اند.
---------------------------------
برای اولین بار در این وبلاگ قصد دارم درباره مسائل شهری بنویسم که کودکی ام در آن گذشته است درباره زرین شهر، مرکز شهرستان لنجان در استان اصفهان. درباره بخشی از آگاهی انسان ایرانی که احساس می کنم بیش از هرچیز دیگری مستعد آفت هایی است که در ایران وجود دارند:
۱. اتفاق تازه ای افتاده است:
قبل از هر چیز باید اعلام کنم که به همت انجمن فروغ ولایت، اولین کارگاه شعر و داستان در شهرستان زرین شهر شروع به کار کرده است. موضوعات این کارگاه را بخش های متنوعی از فلسفه، ادبیات، نظریه ادبی و شکل های جدید شعر و داستان نویسی در ایران و جهان در بر می گیرد. از همه علاقمندان خواهش می شود در روزهای چهارشنبه از ساعت ۴.۳۰ تا ۵ بعد از ظهر در محل فرهنگسرای شهرداری زرین شهر حضور به هم رسانند. جلسه از ساعت ۵ تا ۷ بعد از ظهر برگزار می شود.
۲. روشنفکر از آن دست پیش بند هایی است که آدم ها دوست دارند داشته باشند. درست مثل مادر ها که دوست دارند فرزندانشان دکتر یا مهندس بشوند. درست مثل من وقتی که در دوران کودکی ام ترجیح می دادم خلبان باشم. حتی- در رویا های کودکی ام به جای ماشین عروس با هلی کوپتر پرواز می کردم و گلوله های آتش زا می انداختم. این رویا در دوران کودکی ام رویایی کاملا متفاوت بود. راستش، این که در سال های کودکیِ من یک نفر چنین رویایی ببیند نشان می دهد که آدم پیش رو(آوانگارد)یی است.
۳. زرین شهر از آن دسته از شهر هایی است که آدم های زیادی در درون آن فکر می کنند روشنفکر اند. درباره این روشنفکر ها چند کلمه می خواهم حرف بزنم:
الف. این روشنفکر ها اغلب معلمان مدارس راهنمایی و دبیرستان شهر هستند. یکی از آن ها را من از نزدیک می شناسم و بی انصافی کرده ام اگر نگویم که بعضی چیز ها را به او مدیون ام اما این همه چیز هایی نیست که باید درباره شان گفت.
ب. این روشنفکر ها محدوده کوچکی از کتاب های خوب و متوسط و بد را خوانده اند. این روشنفکر ها هنوز روش های بررسی مسائل اجتماعی را بلد نیستند. این روشنفکر ها توی زندگی واقعی شان- وقتی لباس روشنفکر به تن ندارند- اصلاً آدم های روشنفکری نیستند. برای این روشنفکران، روشنفکری مثل لباس بوده است. مثل نقش های اجتماعی شان. درواقع از نظر ایشان روشنفکر بودن قواعدی دارد که بازی اش می کنند. این روشنفکران اهل نمایش اند.
ج. این روشنفکر ها دقیقاً بر خلاف منطق روشنفکری- حواستان باشد در ایران همه چیز قلب می شود حالا اگر درباره یک شهر کوچک توی ایران حرف بزنید همه چیز مغلوب و مقلوب می شود- علاقمند به نوچه پروری اند. انتظار احترام زیادی دارند. احساس می کنند بالای جایی نشسته اند و آدم ها را تحلیل می کنند. درست مثل پزشک ها که بیمار را.
د. این روشنفکر ها فراموش کرده اند که: خودشان بخشی از مسئله هستند و نه بخشی از راه حل.
ه. این روشنفکر ها که توی زرین شهر نمونه هایشان- خودشان و نوچه هایشان- زیاد اند فکر می کنند مردم گوسفند اند. اصلا توی این شهر این جمله که مردم گوسفند اند مدال افتخاری است برای آن ها که فکر می کنند روشنفکر اند.
ه.۱/ ه همه روشنفکران جهان باید تذکر داد که مردم، مردم اند نه خس و خاشاک احمدی نژاد اند و نه آشغال سردار رویانیان و نه گوسفند روشنفکران. مردم اند؛ همین.
و. روشنفکران شهر من دنبال یک جور خودارضایی فلسفی اند. بی تعارف می گویم حتی بعضی وقت ها خودم هم این طوری می شوم. یعنی وقتی می خواهند فاصله یبین خودشان و مردم را یادآوری کنند شکل صورتشان عوض می شود. یک جور عجیبی حرف می زنند و احتمالاً فکر می کنند که: ای بابا این ها که ما را نمی فهمند... و بعد آهی می کشند می گویند که حیف از تو که خودت را برای این مردم هلاک کرده ای.
ر. روشنفکران شهر من از قضای روزگار هه در ساختاری که دارند نقدش می کنند مسئولیتی دارند و عجیب که بسیار محافظه کار اند و بعضی وقت ها ترسو. این دیگر از عجای روزگار است. روشنفکر در ساختار. روشنفکر که هزینه زندگی اش را ساختار دارد تامین می کند خب حالا از این روشنفکر چه انتظاری باید داشت. خدایش بیامرزد ژان پل سارتر بد بخت را.
۴. ما مجموعه ای از همین گوسفندان هستیم توی شهر که می خواهیم بزرگتر نداشته باشیم. می خواهیم حق داشته باشیم فکر کنیم و اصلا حق داریم که اشتباه فکر کنیم. ما نمی خواهیم روشنفکرانمان به جای ما فکر کنند و دستمزد ها و پست های بیشتری بگیرند. به همین خاطر دور هم جمع شده ایم و یک کارگاه داستان راه انداخته ایم. هر کسی که فکر می کند دوست دارد حرف بزند، دوست دارد خودش باشد و برای خودش بنویسد به ما ملحق شود. این جا برای همه جا هست. فقط باید در حد دوره ابتدایی سواد و به اندازه یک فیلسوف جسور باشید و میل به کتاب خواندن داشته باشید. همین. ما همه بی سوادیم اما نمی خواهیم کسی به ما چیزی یاد بدهد. می خواهیم خودمان برای خودمان بنویسیم...خودمان برای خودمان حرف بزنیم. به زبان خودمان...نه به زبان فرسوده روشنفکرانی که به ساختار وابسته اند.
چهارشنبه ها منتظر آدم های معمولی هستیم...آن هایی که مثل خودمان هستند. ساعت ۵، فرهنگسرای شهرداری زرین شهر.
من، حمید ملک زاده تا وقتی که دست هایی برای نوشتن دارم از گائیدن شما و چیزی که به آن فرهنگ می گویید دست بر نخواهم داشت.


