تبليغاتX
یک نفر شورشی
پنجشنبه پنجم شهریور 1388
یک روز گرم آفتابی

بوی چربی همه جای میدان را پر کرده است. آفتاب مستقیم توی سر آدم می خورد و انگار یک نفر اصرار دارد که آدم را به زور به طرف مسجد شیخ لطف الله هل بدهد. آدم ها کنار حوض جمع شده اند.  عکس می گیرند. از زاویه های مختلف و هی ترکیبشان را عوض می کنند. همیشه این جای روز حوصله آدم سر می رود از بوی چربی و چیز های دیگری که توی هوا پیچیده و این صدایی که توی هوا پخش است برای چند دقیقه ایستادن توی میدان را سخت می کند.

: معذرت می خوام خانم.

دختر صورتش را به طرف صدا بر می گرداند.

: به نظر شما این چراغی که من خریده ام برای یه کادوی تولد می تونه مناسب باشه؟

همین طور که خنده سردی گوشه لبهایش نشسته به صورت دوستانش نگاهی می اندازد و سعی می کند چیزی برای گفتن پیدا کند.

- برای کادوی تولد...ایمممم، آ..آ..آره چرا که نه.

دستش را پشت گردنش سر می دهد و سعی می کند نشان بدهد که درباره جوابی که داده است مطمئن است.

- آره کادوی مناسبیه....لاین طور نیست بچه ها؟

: خیلی ممنون، فقط نگران بودم، نهمی دونستم که بین این چراغ یا شال آبیر نگی که انتخاب کردم کدوم یکی و ببر برای تولد. شما از رنگ آبی خوشتون می آد؟

- من....نه من ترکیب سیاه و قرمز و ترجیه می دم.

: آوه...بله به صورتتون هم می آد، گفتم شاید دوست داشته باشید، به هر حال این شال و دیگه با خودم نمی برم...می ذارمش این جا اگه دوست داشتید برش دارید.

- خیلی ممنون، گفتم من از رنگ آبی خوشم نمی آد....اما خب می تونم بدمش به یکی از دوستانم که ممکنه آبی دوست داشته باشه....از طرف یه غریبه.

: خب هر طور صلاح می دونید، به هر حال یه جور تشکر از شما...بخاطر کمکی که کردی.

- خیلی ممنون...اتفاقاً آخرین باری که حامد، ا راستی یادم رفت بهتون معرفی کنم، حامد... به یکی از دوستانش اتشاره می کند... دوست پسرم، می خواست برام یه کادو بخره یدونه چراغ بود. البته یه چراغ معمولی. فکر می کنم چراغ شما کلی روش مس کاری شده باشه. هر چند برای یه چراغ مهمه که روشن بشه فقط و برای یه هدیه این که نشون بده کسی به یاد تواِ.

: خب من فکر نمی کنم خواهرم هیچ وقت این چراغ و روشن کنه. راستی شما مسافرید؟

-: آره با بچه ها برای شرکت تو یه جور همایش اومدیم. مسابقات تئاتر بین دانشگاهی امسال توی اصفهان برگزار شده. شما اصفهانی هستید.

: آره...یعنی اصلیتم اصفهانیه. ولی خیلی وقته که تهران زندگی می کنیم. شهرک غرب.

- تقریباً می شد از شکل صحبت کردنتون حدس زد. لهجه که اصلاً نداشتید...به هر حال، خیلی ممنون بابات لطفت. ما دیگگه باید بریم. قرار که با بچه ها بریم طرفای چارباغ یه چیزی بخوریم.

 

 

 

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 18:44 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388
گزارش پزشکی
خانم های محترم، آقایون عزیز بی تعارف عرض می کنم، حمید ملک زاده دچار یک جور بیماری حاد روانی شده است!


 

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 3:8 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388

تموم شد...کارگاه شعر و ادبیات را بستند...پلیس ها و سربازان گم نام امام زمان نتوانستند تحملمان کنند...نخواستند...من دیگر هیچ علاقه ای به زبان فارسی ندارم...به ایران..وطنی که نیست و آدم هایی که دیدبانان دولت اند.

 

پ.ن:

وودی الن عاشقتم!

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 22:58 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388
جنگ،جنگ تا پیروزی

صحبت هایی از  دکتر مهدی موسوی در باره من:

حمید ملک زاده: این پسر دوست داشتنی بااستعداد بامطالعه فقط دو چیز برای موفقیت های بزرگ کم دارد. اوّلی پشتکار است و اینکه یاد بگیرد با هوشش نخواهد همه چیز را به دست بیاورد. یعنی باید از همه چیز بگذرد، از خیلی لذت های خوب دنیا. از وقت تلف کردن های روشنفکرانه! و بچسبد به استعداد سرشاری که دارد. دوم شک کردن است به شک کردن! یعنی اینکه یک بار به همه چیز شک کرده و حالا در آن شک خودش به یقین رسیده است. باید این شک را ادامه دهد چه در فرم و شکل داستان هایش چه در نگاهش به زندگی. حمید داستان نویس خوبی خواهد شد امّا باید مواظب احساسات گه باشد! زندگی شخصی و فکر کردن یعنی سم مخصوصا وقتی چهارچنگولی درگیرش بشوی یا درگیرت بشود.

 

حمید ملک زاده: پسر سرکش کارگاه! یک سال تمام هر کاری کرد که بیرونش کنم و بالاخره موفق شد. استعدادی بسیار خوب که متاسفانه به جای هدایت و انتقال یاغی گری اش به داستان هایش، آن را به زندگی و رفتارش انتقال می دهد که باعث می شود از بسیاری از چیزهایی که شاید دوستشان دارد بازبماند. شاید اگر شعر نبود می توانست با همین رفتار، دوست خوبی برای من باشد امّا خودش می داند که کارگاه و ادبیات را حتی از خودم بیشتر دوست دارم و تاوانش را هم پرداخته ام.

مطالبی از دکتر موسوی که باید خوانده بشوند:
۱. شناسه های غزل پست مدرن
۲. غزل امروز- دایناسور با دامن مینی ژوپ
۳. غزل کلاسيک، سکس/ غزل پست مدرن، اروتيسم

چند کار قدیمی از من که در سایت های معتبر ادبی منتشر شده اند:

وب سایت ادبی، هنری آدم برفی ها

۱. آیا گوجه فرهنگجی هم می تواند میوه باشد؟)گزارش جلسه نقد کتاب گریه روی شانه های تخم مرغ
۲. زندگی در وقت اضافه - داستان
۳. داستانک من و دوستانم
۴. وقتي همه چيز بر خلاف آن چه شما مي خواهيد پيش مي رود - داستان
۵. فایل صوتی شعر خوانی پست مدرن - شعر خوانی دکتر مهدی موسوی، من، محمد حسینی مقدم عزیز و دوستان دیگر.
۶. داستان بی نام - داستان
۷. مصائب یک نفر نویسنده - داستان
۸. فمینیزم، زن در مقابل زن بودگی - مقاله
۹. درباره ادبیات و نقش های اجتماعی- مقاله
۱۰. سوپر مارکت کلمات - مقاله درباره فلش فیکشن (داستان کوتاه کوتاه)

ر.ن:

متن مفصلی نوشته بودم درباره این که چرا باید استاد ها را به آتش کشید، متاسفانه منتشر نشد.  چرای ادعای فوق را به طور خلاصه توضیح می دهم:
 استاد ها فاسد اند و ذهن را فاسد می کنند. استاد ها باور هایی دارند که انتظار دارند به خاطرشان به آن ها احترام بگذارند. استاد ها عاشق نمی شوند...استاد ها خواب نمی بینند استاد ها اشتباه نمی کنند. استاد ها نمی ترسند، استاد ها خیال می کنند تمام حقیقت را در اختیار دارند، استاد ها
می خواهند آدم ها را تربیت کنند. یک چیز دیگر هم هست، لباس استادی را ممکن است هر آدمی به تن کند. استادی لباسی است که نه به تن خودمان می خواهیم نه حوصله دارندگانشان را داریم. استاد ها مغرورانه توهین می کنند. این ها همه هست. تازه استاد ها می توانند به گوشه عزلت یا ازلت یا هر جای دیگری بروند و به مردم منت بگذارند که بی خیال آن ها و درست وقتی که ندا را داشتند توی خیابان گلوله می زدند مشغول پیکره تراشی بوده اند. استاد ها استاد اند اما ما بیشتر به شاعر ها نیاز داریم. به نویسنده ها به متفکرانی که اشتباه می کنند باز می نویسند و باز اشتباه می کنند.

حالا این متن را از کتاب انجمن شاعران مرده می گذارم این جابرای همه کسانی که می خوانند و می خواهند که باشند،خودشان باشند بی خیال استاد ها:

در جنگل دو راه پیش رویم بود و من راهی را برگزیدم که رهروان کمتری به خود دیده بود، و همین تمام تفاوت ها را موجب شد.( رابرت فراست- شاعر آمریکایی)
باید بدانید که استاد ها شما را دعوت می کنند به آن راهی که همه رفته اند.

 ---------------------------------

برای اولین بار در این وبلاگ قصد دارم درباره مسائل شهری بنویسم که کودکی ام در آن گذشته است درباره زرین شهر، مرکز شهرستان لنجان در استان اصفهان. درباره بخشی از آگاهی انسان ایرانی که احساس می کنم بیش از هرچیز دیگری مستعد آفت هایی است که در ایران وجود دارند:

۱. اتفاق تازه ای افتاده است:

قبل از هر چیز باید اعلام کنم که به همت انجمن فروغ ولایت، اولین کارگاه شعر و داستان در شهرستان زرین شهر شروع به کار کرده است. موضوعات این کارگاه را بخش های متنوعی از فلسفه، ادبیات، نظریه ادبی و شکل های جدید شعر و داستان نویسی در ایران و جهان در بر می گیرد. از همه علاقمندان خواهش می شود در روزهای چهارشنبه از ساعت ۴.۳۰ تا ۵ بعد از ظهر در محل فرهنگسرای شهرداری زرین شهر حضور به هم رسانند. جلسه از ساعت ۵ تا ۷ بعد از ظهر برگزار می شود.

۲. روشنفکر از آن دست پیش بند هایی است که آدم ها دوست دارند داشته باشند. درست مثل مادر ها که دوست دارند فرزندانشان دکتر یا مهندس بشوند. درست مثل من وقتی که در دوران کودکی ام ترجیح می دادم خلبان باشم. حتی- در رویا های کودکی ام به جای ماشین عروس با هلی کوپتر پرواز می کردم  و گلوله های آتش زا می انداختم. این رویا در دوران کودکی ام رویایی کاملا متفاوت بود. راستش، این که در سال های کودکیِ من یک نفر چنین رویایی ببیند نشان می دهد که آدم پیش رو(آوانگارد)یی است.

۳. زرین شهر از آن دسته از شهر هایی است که آدم های زیادی در درون آن فکر می کنند روشنفکر اند. درباره این روشنفکر ها چند کلمه می خواهم حرف بزنم:

الف. این روشنفکر ها اغلب معلمان مدارس راهنمایی و دبیرستان شهر هستند. یکی از آن ها را من از نزدیک می شناسم و بی انصافی کرده ام اگر نگویم که بعضی چیز ها را به او مدیون ام اما این همه چیز هایی نیست که باید درباره شان گفت.
ب. این روشنفکر ها محدوده کوچکی از کتاب های خوب و متوسط و بد را خوانده اند. این روشنفکر ها هنوز روش های بررسی مسائل اجتماعی را بلد نیستند. این روشنفکر ها توی زندگی واقعی شان- وقتی لباس روشنفکر به تن ندارند- اصلاً آدم های روشنفکری نیستند. برای این روشنفکران، روشنفکری مثل لباس بوده است. مثل نقش های اجتماعی شان. درواقع از نظر ایشان روشنفکر بودن قواعدی دارد که بازی اش می کنند. این روشنفکران اهل نمایش اند.
ج. این روشنفکر ها دقیقاً بر خلاف منطق روشنفکری- حواستان باشد در ایران همه چیز قلب می شود حالا اگر درباره یک شهر کوچک توی ایران حرف بزنید همه چیز مغلوب و مقلوب می شود- علاقمند به نوچه پروری اند. انتظار احترام زیادی دارند. احساس می کنند بالای جایی نشسته اند و آدم ها را تحلیل می کنند. درست مثل پزشک ها که بیمار را.
د. این روشنفکر ها فراموش کرده اند که: خودشان بخشی از مسئله هستند و نه بخشی از راه حل.
ه. این روشنفکر ها که توی زرین شهر نمونه هایشان- خودشان و نوچه هایشان- زیاد اند فکر می کنند مردم گوسفند اند. اصلا توی این شهر این جمله که مردم گوسفند اند مدال افتخاری است برای آن ها که فکر می کنند روشنفکر اند.
ه.۱/ ه همه روشنفکران جهان باید تذکر داد که مردم، مردم اند نه خس و خاشاک احمدی نژاد اند و نه آشغال سردار رویانیان و نه گوسفند روشنفکران. مردم اند؛ همین.

و. روشنفکران شهر من دنبال یک جور خودارضایی فلسفی اند. بی تعارف می گویم حتی بعضی وقت ها خودم هم این طوری می شوم. یعنی وقتی می خواهند فاصله یبین خودشان و مردم را یادآوری کنند شکل صورتشان عوض می شود. یک جور عجیبی حرف می زنند و احتمالاً فکر می کنند که: ای بابا این ها که ما را نمی فهمند... و بعد آهی می کشند می گویند که حیف از تو که خودت را برای این مردم هلاک کرده ای.
ر. روشنفکران شهر من از قضای روزگار هه در ساختاری که دارند نقدش می کنند مسئولیتی دارند و عجیب که بسیار محافظه کار اند و بعضی وقت ها ترسو. این دیگر از عجای روزگار است. روشنفکر در ساختار. روشنفکر که هزینه زندگی اش را ساختار دارد تامین می کند خب حالا از این روشنفکر چه انتظاری باید داشت. خدایش بیامرزد ژان پل سارتر بد بخت را.

۴. ما مجموعه ای از همین گوسفندان هستیم توی شهر که می خواهیم بزرگتر نداشته باشیم. می خواهیم حق داشته باشیم فکر کنیم و اصلا حق داریم که اشتباه فکر کنیم. ما نمی خواهیم روشنفکرانمان به جای ما فکر کنند و دستمزد ها و پست های بیشتری بگیرند. به همین خاطر دور هم جمع شده ایم و یک کارگاه داستان راه انداخته ایم. هر کسی که فکر می کند دوست دارد حرف بزند، دوست دارد خودش باشد و برای خودش بنویسد به ما ملحق شود. این جا برای همه جا هست. فقط باید در حد دوره ابتدایی سواد و به اندازه یک فیلسوف جسور باشید و میل به کتاب خواندن داشته باشید. همین. ما همه بی سوادیم اما نمی خواهیم کسی به ما چیزی یاد بدهد. می خواهیم خودمان برای خودمان بنویسیم...خودمان برای خودمان حرف بزنیم. به زبان خودمان...نه به زبان فرسوده روشنفکرانی که به ساختار وابسته اند.

چهارشنبه ها منتظر آدم های معمولی هستیم...آن هایی که مثل خودمان هستند. ساعت ۵، فرهنگسرای شهرداری زرین شهر.

 

 

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 17:26 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیستم خرداد 1388
خانم ها؛ آقايان من حرف دارم

شهر جاي عجيب و غريبي است و اين روز ها تهران از هميشه عجيب و غريب تر است؛ منطق نمايش ايجاب مي كند كه آدم ها به خيابان بيايند. نمايش منطق خودش را دارد. آدم ها با آرزوهاي قلب شده، درست مثل بازيگران با نقاب هايي كه از خودشان نيست، نمايش قدرت يك ساختار سياسي را در مقابل همه مخالفانش، حتي آدم هايي كه دارند منطق نمايش را ژيش مي برند، به اجرا مي گذارند. لمپن ها عليه لمپن ها؛ و عجيب از انسان ايراني كه مناسبات منتهي به فاشيسم را رها كرده است و حالا دارد براي تغيير كردن شكل اصلاح پيشوا دعوا مي كند. هورا مي كشد. اين نيروي عظيم كه مي تواند خشمگين باشد حالا دارد براي كاهش سطح فشارهايي كه از سكوت چند ساله اش توليد شده است، درست منطق نمايش را بازي مي كند. خداناباوراني كه فرياد مي زنند براي پيروزي مردي كه اصرار دارد به احياي نمايش بپردازد.
كم تر از دو ماه از مي ماه سال 2009 ميلادي مي گذرد و حافظان مناسباتي كه تجمع صد تا 500 نفره كارگرانش را تحمل نمي كرد، هزاران نفر را توي خيابان هاي اورده است تا منطقش را پيش ببرد. دارم به هشام شرابي فكر مي كنم. به روايتي از كه از منطق ژدرشاهي اش ارائه مي دهد: پدرشاه، درون خانواده فرزندان اش را به شدت تنبيه مي كند تا از نوازش مختصري احساس رضايتمندي و به قواعد بازي تن در دهند. ما، اين كودكان وابسته به پدرشاهِ دولت چه خوب محقق مي كنيم منطق پدرشاهي را.
خوب كه فكر مي كنم نمي توانم نگران نباشم از روزي كه به ازاي حفظ حداقل حقوقمان تجمعي چندبرابر آن چه در تهران بود در دفاع از محمود احمدي نژاد برگزار كنيم؛ شكلي از تعين ساختار كه امروز نمي خواهيمش.
جنون تصميم، ميل به ديده شدن، تحقق اراده اي كه بي نهايت محافظه كارانه است. اي كاش مي توانستم براي مردمم توضيح بدهم كه اين شكل از خواستن را اگر براي اصيل ترين مطالباتشان، چيزي فراتر از برگشتن به قانوني كه اساسً در مخالفت با آزادي هايشان تدوين شده است، تجميع كنند به راحتي نتايجي بدست مي آورند كه شايد در خيالشان خون ها بايد داد برايش و انقلاب ها كرد.
آن چه در اين ميان مي ماند يك اميد ساده است براي من و مردمم:

مي دانيم كه پيچيدگي ذهن و شرايط سازمان اجتماعي مردم به دنبال خود ضرورتي در پيچيده تر شدن رفتار سياسي دولت ها را، و مخصوصاً در سطح سركوب اجتماعي، به دنبال دارد. اين شكل از بازي سياسي در مناسباتي كه جمهوري اسلامي نمايندگيشان مي كند به طور مشخص براي من و مردمم اين اميد را باقي مي گذارد كه در آينده اي نه چندان دور و در جريان يكي از اين نمايش ها، شكلي از رفتار مبتني بر خواسته هاي اجتماعي، بدون چشم داشت از گشاده دستي حكومت ايجاد شود. شايد در يك نگاه خوش بينانه بشود گفت كه اين بيرون آمدن مردم براي بيان حرف هايي كه مي خواهند بزنند، در سطح آگاهي ايشان اين تغيير اساسي را به وجود بياورد كه خواستن و به شكل علني بيان كردن خواسته هاي اجتماعي شان را به عنوان يك حق واقعي قابل دست رس به رسميت بشناسند. هر چند خيلي خوشبينانه است اما نوشته ام را به اين خوشبختي وا مي گذارم كه، مردم، و مخصوصاًنسل جديد كنش گران سياسي ايران، كه در اولين قدم به شكلي خشن سركوب نشده اند، به در خيابان امدن و ماندن در خيابان عادت كنند.

حميد ملك زاده، تهران، خيابان 16 آذر 20 خرداد ماه 1388

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 22:10 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388
دارم بالا می آرم، درست روی صورت شما
آدم ها خوب، آدم های دوست داشتنی، آدم های با شخصیت خوبی که می شناسمتان یا نه، اصلا همه آدم هایی که دارید این حرف ها را می خوانید، ادم هایی که بوی کثافت را از توی کلمه هایم می توانید احساس کنید، آدم های پول دار و بی پول، آگاه و نا آگاه، جسور و نا جسور، مهندیسین محترم و وکلای عزی، دوستان حرام زاده خودم، دارم این جا درست روی صورت شما، روی محتوای پیکره احمقانتان روی فرهنگ شما می شاشم. این درست کاری است که می خواهم با ذهن پوسیده به من آغشته شما بکنم. آدم هایی که هستید، آدم هایی که مسئول تجاوزی هستید که هر روز دارد به من می شود، شما را می گجویم استاد محترم دانشگاه های ایران، و همین طور شما را که توی یکی از این جنده خانه هایی که اسمش را گذاشته اید دانشگاه هر روز به شخصیت هایتان اضافه می شود، خب هواستان را جمع کنید "دیگری" عزیز:

من، حمید ملک زاده تا وقتی که دست هایی برای نوشتن دارم از گائیدن شما و چیزی که به آن فرهنگ می گویید دست بر نخواهم داشت.

من دوست ندارم عروسک خیمه شب بازی شما باشم. من خودم در فرهنگ تعریف نمی کنم.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 15:33 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388

پارك لاله، اوين، و جهان امروز انسان ايراني

فكر مي كنم به يك اعتبار بشود مجموعه نيروي انتظامي و كارمندان وزارت اطلاعات و پليس را در هر كشور در زمره بخشي از كارگران آن بشمار آورد. حالا بعد از بيست روز از روز جهاني كارگر مي توانم اين ادعا را محكم تر براي اطلاع عموم آدم هايي كه به هر شكل درباره مسائل كارگري فكر مي كنند و يا در اين زمينه فعاليت دارند بيان كنم. راستش را بخواهيد هر كس ديگري هم كه در روز اول ماه مي در پارك لاله راه مي رفت مي تواند اين ادعاي مرا تصديق كند.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 22:8 | | لینک به این مطلب
شنبه سوم اسفند 1387
لعنت به همتون
هر بار خواستم بخزم یه گوشه و به هیچ احمقی کار نداشته باشم نشد...انگاری همه باهام کار دارند. من اما می خواستم...می خوام تنها باشم...ولم کنید...مجبورم این بار باز بنویسم...پست قبلیو با یه مطلب جدید:( قبلاْ این مطلبو نوشته بودم....قبلاْ اما اتفاق تازه ای افتاده)

آن چه گذشت:
این یک ماجرای احمقانه اما واقعیست.

من حميد ملک زاده دانشجوي سال اول علوم سياسي مقطع کارشناسي ارشد در دانشگاه تهران هستم. پذيرفته شده مشروط در دانشگاه تهران. گرايش تحصيلي من انديشه سياسي است. آدم معمولي اي هستم با دغدغه هاي خاص خودم. دغدغه هاي احمقانه اي که تقريبا دارند همه چيزم را به هم مي ريزند.
 پيش تر براي خودم نشريه اي داشتم- در دوره کارشناسي- توقيف شد. اسم نشريه ام توقيف شد بود. توقيف شد. بيشتر به خاطر اشتباهي که درباره محاسباتم داشتم. درباره اتفاقي که بعد از منتشر شدنه آخرين شماره اش داشتم. فعاليت سياسي بيرون و توي دانشگاه کم نکردم. براي هر کدام هم توضيحات خاص خودم را داشتم. اين ها هيچ کدام مهم نيست. اين ها اصلا مهم نيستند. من مي خواهم يک چيز ديگري را براي شما بنويسم. بعد از پذيرفته شدن در دوره کارشناسي ارشد به دلايلي که گفتم و همين طور دلايلي که بيشتر به فضاي اعتراضات دانشجويي حاکم است کم تر در فضاي سياسي دانشگاه قرار گرفتم. اين ها همه مقدمه اند.
****

در ابتداي هفته جاري از طريق کارشناس آموزش تحصيلات تکميلي دانشکده متوجه شدم که احضاريه کميته انضباطي برايم فرستاده اند.( علامت تعجب) امروز- سه شنبه ۸.۱۱.۱۳۸۷ بقه کميته انضباطي مراجعه کردم. همه اتهاماتي که ممکن بود به خاطرشان احضار شده باشم را در ذهنم مرور کردم و براي هر کدام جوابيه اي در ذهن آماده کردم.
موعد بازجويي که شد وارد اتاق شدم. چهره جديدي پشت ميز بود. درست مثل بازجو ها رفتار مي کرد. درست مثل آن ها.
: چند دقيقه صبر کنيد لطفاْ.
-: بله حتماْ
بعد کار هاي آقاي بازپرس تمام شد. پرونده ام را باز کرد و شروع کرد به مطالعه. هر چند برگ يک بار نگاهي به من مي کرد.
-:اگه بخوايد همشو بخونيد تا صبح طول مي کشه.
:.....(نگاه)
- نمي خوايد بگيد چي کار کردم؟
:...(نگاه)
-:آهان داريد اونو مي خونيد.
:....يعني خودت نمي دوني؟
-: نه واقعاْ من کار خاصي نکردم تو سال جديد.
تق تق تق...
: ببخشيد مي خواستم يکي از پرونده ها را بردارم.
: خواهش مي کنم....(بعد زن بيرون رفت) نظرت درباره سکس چيه؟
-:خوبه...
: ولي هر چيزي متعادلش خوبه.
-: شما از من درباره کيفيتش نپرسيديد...من مشکل اخلاقي پيدا کردم؟
:....(نگاه اينبار خيره) متاهلي؟
-: بله...من يک بار ازدواج کردم...(برايش اصلا نگفتم که قصد دارم طلاق بگيرم و از اين حرف ها. چون احساس کردم مسائل خصوصي آدم به کميته انضباطي ارتباط پيدا نمي کند)
: يک بار؟ الان مجردي؟
-:  نمي خوايد بگيد من چيکار کردم؟
:...(در حالي که به پرونده نگاه مي کرد و زير چشمي مرا مي پاييد)....
-:( به شوخي) خود ارضايي کردم؟
: بله...خودارضايي کرديد.
-:(اول فکر کردم داريم با هم شوخي مي کنيم....با خنده و به شوخي)د حالا کي گزارش داده بهم بگيد تو رو خدا.
:(جدي... ولي راحت تر از قبل) ما اين جا همه چي داريم.(سکوت) حراست دانشگاه.
-: يعني من توي دانشگاه خودارضايي کردم؟
: توي خوابگاه...البته اتهامات ديگه اي هم هست...حضور در تجمع غير قانوني... استعمال مواد مخدر...مواد مصرف مي کنيد؟
-: نه...به هيچ وجه...هر وقت خواستيد مي ريم آزمايشگاه.
: از کي خود ارضاي مي کنيد؟
-:( تازه فهميده بودم که شوخي نيست) از ۱۲ يا ۱۳ سالگي. اون موقه ها به بلوغ جنسي رسيدم.
: با پسر رابطه داري؟
-: نه الان ديگه خيلي وقته که نداشتم.
: يعني از بعد از کارشناسي ارشد؟
-: نه بر مي گيرده به دبيرستان سالاي اول. اون موقع مردونگي و اين حرفا( يادداشت مي کند) شما ۱۹۸۴ رو خونديد؟
: نه چي هست؟
-: يه رمانه...يه داستان بلند که خوب بهش مي گند رومان...(به سرعت يادداشت مي کند) مال جرج اوروله.
: درباره چي هست؟
-: نقد دولت شورويه...تو دوره استالين... کار نماد گرايانه قشنگيه.( زير لب) الان احساس مي کنم توي اون جامعه ام. حتماْ بخونيدش.
: چند وقت به چند وقت خودارضايي مي کنيد؟
-: چند وقت يه بار بستگي داره به حال و احوالم. يه راه براي ارضاي ميل.
: راحت مي شي بعدش.
-: من بيشتر وقتي خوب نيستم اين کار و مي کنم خيلي هم به خاطر سکس نيست...(نگاه مي کند و منتظر پاسخ خودش است) آره بعدش مي خوابم...شل مي شم.
: چرا با خانومت زندگي نمي کني؟ چرا خوابگاه مجردي هستي؟
-: خوب بهم خوابگاه متاهلي ندادن...پول هم ندارم خونه بگيرم...( فکر کردم اگه بهش بگم مي خوام طلاق بگيرم بي چاره مي شم.)
: خوب حالا دفاعياتتو توي اين برگه بنويس.
-: از اين که خودارضايي مي کنم؟ فکر مي کنم مسئله خيلي خصوصي اي باشه.
: ببين من طرف توام...
-: بله مي دونم...هميشه اينو مي گيد اولش...ولي اين مسئله خيلي خصوصيه...آخه....باشه توي همين برگه؟( با سر جواب مي دهد) حالا چي بنويسم؟
: نظرياتت درباره سکس و حرفاي ديگه اي که زدي.
-: بله(نوشتنم که تمام مي شود کلمه خود ارضايي را به او نشان مي دهم.) درسته؟
: بله..بريد به سلامت.
-: حالا تو حکمک چي مي نويسند؟ اين که ديگه خودارضايي نکنم؟
: درست مي شه ان شاء الله.
 هدفونم سفيدم را توي گوشم مي گذارم و به طرف کتاب خانه دانشکده
مي روم. بايد براي امتحان  فردا آماده شوم.

 آن چه شد:
حالا من دو ترم ممنوعیت از تحصیل دارم.این حکم کمیته انضباطیه دانشگاه تهران توی قرن بیست و یکمه....مند به خاطر این که توی حوزه خصوصیم خودارضایی کردم دو ترم ممنوعیت از تحصیل دارم و ممنوعیت از حضور در خوابگاه و ممنوعیت ورود به دانشگاه. نه این که فکر کنید این شوخیه ها...این واقعیه....به یکی از دوستام تو دانشگاه گفتم خیلی با حال بود خندید و گفت این نیز بگذرد.  من از هیچ آدمی توقع ندارم...آدمایی که پارانویا دارن. آدمایی که می تونند سرشونو بکنند تو لب تاپ چند صد هزار تومانیشونو به فکر دردای توده زحمت کش باشند. مهم نیست...یه کاریش می کنم. خودم...شاید...دارم دیونه می شم.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 15:14 | | لینک به این مطلب
سه شنبه پنجم آذر 1387
فرار از بندگی
زندگی در جهان جدید همواره انسان را در محیط هایی قرار می دهد که از او انتظار بنده بودن دارند. انتظار تحت انقیاد در آمدن. نکته جالبی که در این میان وجود دارد این است که فضا های مدرن دستگاه های ارزش گذاری سنتی را یا دچار قلب می کنند و یا با استفاده دیگر گونه از ارزش های سنتی همواره سعی در استفاده کارکرد گرایانه از دستگاه های ارزش گذاری پیشین برای حفظ و تقویت خود دارند.
شاید مهم ترین ویژگی زندگی در دنیای مدرن؛ تمایل بی اندازه این زندگی در به انقیاد کشیدن ارواح سرکش باشد. توجیهات نظری و امکانات تکنولوژیک جدید نیز این آرزو را برای انسان های دنیای تازه فرآهم می کند.

جالب این جاست که در جامعه ایرانی متفاوت ترین انسان ها همواره شما را به اتهامات اخلاقی از خود می رانند. این نکته اساسی در ایران- مخصوصا- از دولت به میان عوام الناس منتقل شده است. جالبت تر این که ادم ها ست مدرن هم در ایران درگیر ارزش گذاری های اخلاقی اند. مدرن و مدرنیته در ایرن شوخی بی مزه ایست که در تکرار کمیک تاریخ قابل مشاهده است.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 10:58 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفتم آبان 1387
درباره خودم و نه ضرورتاَ ادبیات
منو ببخش استاد؛

وودي آلن توي فيلم هری ساختار شکن مي گه: من جنده ها رو خيلي دوست دارم چون به خاطر خوابيدن باهاشون مجبور نيستي از فيلم و فلسفه حرف بزني.

و اين منم، عريان عريان؛ برهنه و عاصي:

اصلا بذار شما ها، اونا يا هر كس ديگه اي فكر كنه كه احساس مانيفست نوشتن دام مي كنم. بذار به قول بعضي آدم هاي خوب همه فكر كنند كه من ميل به ديدن خودم به عنوان جهان رو دارم. بذار اصلا اينو به همه چي اضافه كنم كه معتقدم جهان بدون من نه امكان دارد و توان دارد كه به وجود داشتنش ادامه بدهد. حالا كه به اين جا رسيديم بذار دوباره اين ادعاي واقعي رو اين جا بنويسم كه: من همه جهان ام و جهان در من جريان دارد.

۱. خيلي سعي مي كنم يادداشت شخصي ننويسم. خيلي سعي
مي كنم چيزي به جز من، من، من ِ مستقيم تو اين وبلاگ وجود داشته باشه. اما چاره اي نيست بعضي وقتا لازم مي شه.
تبصره ع:
استاد ببخشيد ولي من بهترين دوستان وبلاگيمو وقتي داشتم كه يادداشت شخصي مي نوشتم.
تبصره ت:
آدما دوست دارن تو از بدبختيات بنويسي. يه ديالوگ قشنگ از فيلم پارتنر هست كه مي گه: بايد پريد تا اونا خوش حال بشند.
نكته: اين پريدن اشاره به سقوط كردن داره نه پرواز كردن.

۲. انسان پوك، انسان پوك پر از اعتماد:
من حميد ملك زاده، يك نفرب انسان. يك نفر نرينه دوپا، با همه احساساتي كه يك انسان دارد و تمايزاتي كه يك مرد؛ دارم درست وسط شما ها پرسه مي زنم. هر روز. با يك هدفون سفيد كه به شكل احمقانه اي از لابه لاي لباساي كثيف و گاه تميزم رد كرده ام. تا جايي كه مي فهمم من انسان ام. با همه نياز هاي انساني و تمايزات جنسي.
۳. من بي تاب برهنگي ام. انسان برهنه از نظر من انسان طبيعي است. هر اندازه كه انسان پوشيده باشد بيشتر وارد فرهنگ شده است. انسان بودن از نظر من مغاير با حضور در فرهنگ است. انسانِ  در فرهنگ در بهترين حالت حيواني است كه ويژگي هايي برايش نام برده اند: يا ناطق است، يا طيعي وحشي است، يا امتحان دهنده است، يا گرگ است يا يك چيز ديگري كه برايش تعريف كرده اند.
۴.من هرزگي طبيعي انسان را مي ستايم. من رهايي اميال واقعا قوي انساني و ارضاي آن ها را - حتي به شكل غلو شده اش در سالوي پازولوني- ارج مي نهم.
۵. برايم هيچ كدام از ارزش هاي تعريف شده فرهنگي معنا ندارند. من با آدم ها به زبان بدنم حرف مي زنم. به زبان لذت و درد. زبان طبيعت.
۶. من اصلا دوست ندارم سوژه معصومانه رابطه انسان هاي ضعيف باشم. سوژه اي براي اثبات درستي روح و روان و شخصيت و
اين چيز هاي آدم هايي كه نمي توانند يا نمي خواهند- شايد حوصله اش را ندارند- با زندگي، چونان كه هست، ارتباط برقرار كنند. آدم هايي كه در خيال زندگي مي كنند. آدم هايي كه نياز مند قضاوت شدن اند.
۷. من نمي خواهم استثناي هيچ رابطه اي باشم- درست مثل رابطه با همسري كه ديگر ندارمش، يا دختراني كه از انسان به جز تختير خيال چيز ديگري نمي خواهند، هم چنين مرداني كه ضعف هاي اساسي شان در فهم نيرو هاي دروني شان را به اخلاق نسبت مي دهند-
۸. بايد مردان و زنان حقوق را در كتاب هاي حقوق به آتش كشيد.
۹. مي خواهم يك داستان براي دل خودم بنويسم:
وفتي از اتاقش بيرون اومد همه كتابا رو پخش شده كف اتاق ديد. اين نمي تونست خيلي عجيب باشه. شايد خانم وكيل پيش از رفتن به جلسه دادگاه كتابايي كه ديشب دور و بر خودش جمع كرده بود رو سر جاشون نگذاشته بود. گلدون قشنگ عتيقه گوشه پذيرايي شكسته بود و تقريبا به جر پايه كوچك گردي چيزي از آن نمانده بود. شايد خانم وكيل انقدر عجله داشته كه وقتي دستش به گلدون خورده متوجه نشده. در اتاق خانم وكيل باز بود و كاغذ ها و پرونده هاش روي زمين افتاده بودند. شايد باد اونا رو زمين ريخته. بعد از اين كه خانم وكيل از خونه بيرون رفته بود. كمد لباسا به هم ريخته بود، مرسو پخش شده بود وسط اتاق، باد پرده هاي بالكن رو تكون مي داد. كتري تقريبا سوخته بود. آقاي نويسنده توي شلوغي خونه زير سيگاريشو پيدا كرد. انگار چند نفر توي اتاق با كفش هاي بزرگي راه رفته بودند. سيگارش رو كه با شعله روشن گاز گيروند، زير كتري رو خاموش كرد. روي زمين نشست. سفتي دراز و گردي زير پاهاش بود. حوصله نداشت خودشو جابه جا كنه. صداي برفك هاي آخر فيلمي كه احتمالا ديشب خانم وكيل ديده بود توي خونه پيچيده بود. داستان هاي تازه ش رو مي خواست براي خانم وكيل بخونه داستاناي جديدي كه آخرين بار دربارشون شنيده بود: اين سبك نوشتنتو دوست ندارم. زبانت ضعيف شده و ديگه اون قدرت قديمي رو نداره.

-----
: چرا در و محكم مي زني به هم. نكنه تو فكر عوض كردنشوني؟
: ديگه نمي تونم اين وضع و تحمل كنم. مشكلات خودم هست. اين چيزا رو نمي تونم تحمل كنم. من نمي تونم اين حضور سنگين و تحمل كنم.
: بيا بشين كنارم ببينم چته. باز توي دادگاه طوري شده؟
: خاموش كن اون سيگار لعنتيتو. فكر نمي كني بو توي ساختمون
مي پيچيه؟
: خب! خب! چرا بد اخلاق شدي حالا. تو كه دوست داشتي اين بو رو. وقتي پخش مي شد توي صورتت.
: اصلا حوصله شوخي ندارم....حمتون سر و ته يه كرباسيد.
:انگاري قضيه خيلي جديه ها. مي ترسوني منو وقتي اينطوري هستي.
: برو بابا تو ام.
: طوري شده كه منم بايد بدونم؟ خب بگو ماجرا از چه قراره.
: از وقتي اومدي تو اين خونه همسايه ها يه جوري بهم نگا مي كنن. دوستاي نزديكم پيشم نمي آند. حتي احساس مي كنم پرونده هاي جدي- اون طوري كه قبلا بهم پيشنهاد مي شد- پيشنهاد نمي شه.
: مجبورم يه طوري از جلوي همكارام رد بشم كه نبينمشون. مي دوني درباره من چي فكر مي كنن؟
-----
بعد از ماجراي اون روز صبح، آقاي نويسنده وسايلشو برداشت و رفت توي تيمارستان. با آقاي مدير حرف زد. و قرار شد چند وقتي توي اتاق قبليش بمونه. اون جا ايده هاي بكري بودن كه مي تونست ازشون كلي داستان تازه بنويسه. خانم وكيل گفته بود كه به موقع مي آد سراغش.
: نمي خوام هيچ كس بدونه كه اين جام آقای مدیر.
: خيال شما راحت باشه. حتي خود خدا رو هم توي اتاقتون راه
نمي دم.
----
آقاي نويسنده چند تا داستان كوتاه نوشت و ايده هايي درباره داستان هاي بلند داشت توي سرش. اون روز برگشته بود تا اون ايده ها رو با خانم وكيل در ميون بذاره. حواسشو جمع كرده بود كه زن همسايه و زناي همسايه اونو نبينن. وقتي توي اتاق رسيده بود حتي در آپارتمان باز گذاشته شده بود.
: لعنتي اين ديگه چيه؟ چقدر هم سفته. دختره حواس پرت معلوم نيست چيو كجا مي ذاره.
كنترل تلوزيون رو كه از زير بدنش در آورد هوس كرد چرخي توي برنامه هاي صبحگاهي بزنه.: سلام و صلوات بر رسول....
:اه...خسته نمي شن از وراجي.
: مردم ايران....يك دو سه حالا حركت بعدي رو....به گزارش خبرنگار اعزامي ما به اداره پليس تهران بزرگ، خانم.....خانم وكيل بود...كه چندي پيش يكي از نويسندگان درجه چندم ايراني را با مسئوليت خود به خانه اش منتقل كرده بود، صبح امروز بازداشت شد. وي در اولين مواجهه با بازجويي هاي تخصصي پليس به جرم خود اعتراف كرد. نام برده متهم به قتل اين نويسنده جوان بوده است.
آقاي نويسنده از سر جاش بلند شد. تاكسي تلفني گرفت و به سرعت خودش رو به اداره پليس رسوند.
: سلام سركار.
: بله آقا.
: من با يكي از كاراگاهان اداره جنايي كار دارم.
: سوالتو بگو...
:درباره قتل اون نويسندس.
: الو. جناب سرگرد فرهنگ؟...بله قربان يه آقايي درباره موضوع اون نويسنده با شما كار داره. بله قربان حتماً.
: ساختمون روبه رو در سمت چپ.
: سلام آقاي محترم. من در خدمت شمام.
: من آقاي نويسنده ام.
: بله؟
: بله...من آقاي نويسنده ام.
: كارت شناسايي داريد؟
: نه....هيچ چي ندارم.تيمارستان كه بودم همه مداركمو گرفتند. توي يه اتيش سوزي همش نابود شد.
: آهان...البته...سروان مطيعي...سروان!
:پچپ چپ چپچ.....مو به موبررسي كنيد.
: بله قربان.
: هموني كه امروز متهمه به داشتن رابطه نامشروع و قتلش اعتراف كرده....
: بله....
: چند لحضه منتظر بمونيد.
چند لحظه بعدآقاي نويسنده رو منتقل كردند به همون تيمارستاني كه خانم وكيل تونسته بود بيارتش بيرون.
مدارك بر اساس قانون كاملاً صحيح بودند و نمي شد هويت واقعي آقاي نويسنده رو هم ثابت كرد.


 

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 15:42 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
عنوان مطلب
۱. شهر جای کثیفی است. این لعنتی پر از همه چیز های بدی است که ممکن است تصور کنید. مهم ترین آن ها دود...این چیز لعنتی اجازه نمی دهد که آدم از سیگار کشیدنش لذت ببرد...شهر جای بی معنی ایی است خصوصا شهر ایرانی که روح ندارد...که اصالت ندارد که به هیچ دردی نمی خورد...شاید فقط پارک های که توی آن ها برای یواشکی عشق بازی کردن جایی پیدا می شوند را بشود از نقطه های خوب شهر دانست...شهر جای خوبی نیست...شهر پر از خونه های کوچک چند طبقه ایست که ما آدم های هر کدام هر بار به چند آدم دیگر یواشکی تجاوز می کنیم...شهر پر از خیابان هایی است که در حاشیه آن ها می شود راه رفت و هی توی پیاده رو به دختر هایی که رد می شوند انگشت کرد...شهر بخاطر این که جوی آب ندارد...بخاطر ایسن که نمی شود توی دشت های آن دوید امکان برخورد کردن نگاهم به نگاه زن هایی که بی هوا دارند بازی می کنند و توی دشت می دوند را از بین برده است...شهر جای به درد نخوری است.

۲. شهر های خانه هایی دارند که وصفشان را کرده ام...اما چیزی هست که باید بگویم...شهر ها خانه هایی هم دارند که تنها درون یکی از آن ها یک مرد هست...مرد ...یک نفر انسان با قدی بلند . صورتی که بین بی رنگی و سیاهی هی حرکت می کند...شهر ...شهر شهر...شاید اگر مرد نبود....

۳. مرد رفت...از شهر رفت...من که این طوری باور دارم و سر مسائل اعتقادی صحبت نمی کنم...شهر تنها شد.

۴. حالا مرد برگشته...حالا مرد برگشته به شهر لعنتی ما...به...لعنت به من......خوشحالم...همین. حتی نمی دونم چی کار باید بکنم..باید چه کار کنم..

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 11:10 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
ترمز
تبدیل شدم به یک موجود بی خاصیت حقیر که حوصله هیچ چیو نداره....من هر روز حقیر تر می شم...هر روز کم تر و این کلمه های لعنتی حالم و بد تر می کنندو فقط می دونم که خوب نیستم همین.
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 16:44 | | لینک به این مطلب
شنبه یازدهم اسفند 1386
.........1387
دود سیگار رو آروم حول داد روی صورتش و همین طور که داشت به دیوار چوبیه پشت سرش تکیه می داد چشماشو دوخت روی سقف که از لابه لای دود سیگار تصویر مبهم و بی قواره آهوی خماری را می شد روی آن تشخیص داد که انگار سال ها پیش یک نفر طرحی از آن را روی سقف کشیده و شاید چون از بیماری سل رنج می برده عمرش کفاف تمام کردن تصویر را نداده است و کس دیگری هم به فکر تمام کردن این تصویر نیافتاده......
----------------------------
پ.ن:
۱. این روزها اصلا دستم به نوشتن نمی ره. نوشتن داستان و شعر و ترانه و حرف و غزل و این چیز هایی که می نویسم به جای داستان و داستانک و به خورد مخاطب نازنینم می دم.
۲. لعنت به بلاگ فا.
۳.راستی این ماجرای ما هم ماجرای عجیبی است. ماجرای معنا و ذهن و زبان و کلمه و سوء تفاهم نا بی نهایت.
۴. به من چه که آدما دوست ندارند جدی بشنوند منو. به من چه که معنا توی ذهن مخاطب اتفاق می افته. به من چه که زبان نا توان از انتقال معنا است. به من چه که.....
۵. من یک انسان.....تر ترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترتر!
۶. نه می خوام....نه می تونم به نمایش تن بدم.من حمید ملک زاده ام. چرا نمی تونند بفهمند که من کاملا با هاشون جدی ام. لعنت به انسان مدرن در نظریهُ ساخت و ساختار.
۷.در تهران ۱۳۸۷ تنها می شود به لذتی که در هم آغوشی، در بستر وجو د دارد امید وار بود. به قسمت کردن تن با «دلبرکان غمگین» هزاره ها. به لذت آغشته به درد.
۸. ساعت های بدی را می گذرانیم. اتفاقات بدی در راه است. این روز ها همواره صدای سید مهدی موسوی را می شنوم که: و روز های بدت رفته بدتر آمده است.
۹.این ها را به حساب ناله و گلایه نگذارید تنها حرف های یک نفر سوژه در ساختار است برای دیگرانی که به او پیوسته اند« از پا، با زنجیر  .

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 12:8 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هجدهم آذر 1386
یک....دو...تا من که بی نهایتم

داشتم سعی می کردم یه اسم خوب برای این نوشته پیدا کنم بعد شروع کردم به نوشتن...یک....دو ...تا من که بی نهایتم هم اگر بتوانی بشماری باز عدد های تازه ای هستند که شمرده نشده می مانند. اصلا خصوصیت ریاضیات این است. خصوصیت هر قرار داد ذهنی، راستش را بخواهید خصوصیت ذهن این است که بی نهایت ابهام را می شود در آن جای داد. اصلا اگر قرار نبود تخیل کنیم، خیالاتی بشویم و بعد فکر کنیم که خیالاتمان قوانین ثابت طبعت اند که نمی شد زندگی کرد واقعیت این است که جهان ماده یعنی جهانی  که خلق شده است توسط دیگری جای زیستن نیست. جای خوبی برای زیستن نیست و باید خیال بافی های جدیدی را برای حرکت همیشه اش خیال کرد. می خواستم این جمله ساده را بگویم که هر کدام از شما که دارید می خورید و پس می دید یک دنیای تازه اید در دنیای کهنه دیگری. اسیر جهنم دیگری بودن شما را به هر چیزی تبدیل می کند به جز خود....آگاهی ِ سیالی که زیر مانتو و شلوار و کت و روسری و برای پسر ها هم که گفتن تدارد جریان دارد. چیزی که من از شما می خواهم.
--------------
پ.ن:
۱. جنبش دانشجویی یعنی شوخی کردن دانشجوا و پلیس با هم. یعنی دانشجو ها شوخی شوخی فحش می دند و پلیسا جدی جدی می گیرندشون.
۲. دلم می خواد تو چند جای تاریخ بودم"۱. می ۱۹۶۸ پاریس. ۲. انقلاب اسانیا قبل از فرانکو. ۳. جنبش مشروطه ایران تبریز. ۴. سیاهکل. ۵. انقلاب فرانسه اوایل قرن ۱۸.
۳. کجا می تونم یه آدم پیدا کنم؟

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 16:21 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دوازدهم آذر 1386
کلمه

آیا باید هنوز چنان زندگی کنم که پدرانم- مردان خشنی که هنوز سنگینی قدم هایشان بر گرده مان می زند-  می خواستند؟
پاسخ این سوا
ل شاید در تصوری که ما از میرایی یا نا میرایی پدرانمان داریم نهفته باشد. در این عقیده که ایشان مردگان امروزند و یا زندگان جاودان جاری در همیشه. من به این سوال یک جواب مشخص دارم. نه! درست از ان گونه که شاعر گفته بود. مردی که از فرو رفتن دم می زد. و آن گاه در جریانی قرار می گیرم که پر است از تناقض. جهان انسان مدرن؛ جهان بی قرار ذهن در احاطه زیست جهان های تا بی نهایت جاری، تا بی نهایت متمایز.زیست جهانهایی شکل گرفته برمبنای تخصص،زیست جهان گوناگون با کارکرد های نا معلوم و کاملا جدای از هم.
آیا باید- چنان که توصیه می کنند در چارچوب یک سری قرار مشخص انسانی که پیشینیان 
به عنوان قرار های منطقی تئوریزه کرده اند عمل کنم. چنان که کنشی معطوف به هدف، یا در بدترین حالت ارزش داشته باشم؟ آیا باید به منطق جهان بیرون از من گردن بنهم به بهای بهرمندی از آرامش که مذهب کامل ترین نمونه آن را ارائه می دهد؟ جواب من به این سوال نیز چونان سوال گذشته است که این جهان نیمی ننگ نیمی نام کفایت بی قراریم را نمی کند.
اما جهان دیگری هست که من می سازمش. جهانی که مبهم است، جهانی که در حال شکل گیری است جهانی که رو به جلو و همواره در حرکت است نه در چرخش، نه به سوی مقصدی، که تصور مقصد خمودگی به بار می آورد. جهانی که به یک چیز نیاز دارد، انسان.

 

 

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 17:41 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
تر تر((بارون با صدای باد شکم)
این طور به نظر می رسه که هر آدمی لاجرم به یه دستگاه برای تعریف شدن نیاز داره. یکی از بچه های دانشکدمون(هستی) بعد از این که تونست از فضای نا امیدی و افسرده حاکم به ذهنش بیاد بیرون بدن تامل رفت سوسیالیست شد. وقتی ازش پرسیدم چرا گفت نمی خواد مثل من عمرشو تلف چرت و پرتایی مثل فرد و ضمیر مقدس من و قدرت من و غیره کنه. به یه دستگاه نیاز داره تا تعریف شه....جالبه.....شایدم نه. مذهب یا یه ایدئولوژی که حکم مذهب برای آدم و داشته باشه. چیزی که ارزش فدا کردن جون و داشته باشه. چیزی که توش تعریف بشی.....طبقه بندی بشی.....معنا پیدا کنی...حالم داره به هم می خوره می خوامب الا بیارم...می خوام این ترتر کردنا رو تموم کنم. ما گناهکاران اجتماعی هستیم....همیشه سایه گناهی که دیگران فکر می کنند کردیم یا در معرض انجام دادنش هستیم ما رو تعقیب می کنه....همیشه قضاوت می شیم...دلم یه تن می خواد...تن یه آدمی که فکر نکنه به هیچ چی فقط حس کنه...دلم یه آدم واقعی می خواد که تعریف نداشته باشه...که بی هوا بذاره تو بغلش دراز بکشم...در گوشش حرف بزنم....دلم می خواد زندگی کنم....دلم می خواد......حرف از مردن هم نمی زنم چون.....اصلا بی خیال بگذریم....
------------
پ.ن:
۱. می دونم خیلیاتون فکر می کنید اینا حرفای یه پسره که آلت تناسلی بی قدرش زده زیر گلوش و نمی دونه چیکار کنه.
۲. می دونم که اگه قضاوت نکنید احساس بی هودگی می کنید. می دونم برای این که قضاوت نشید در مورد دیگران قضاوت می کنید.
۳. می دونم که شما آدمای خوبی هستید. می دونم که آدمی هستم پست و نا بخشوده.
۴. از هیچ آدمی هیچ انتظاری ندارم.
۶.زنده باد من.
۵. ............................./
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 14:8 | | لینک به این مطلب
یکشنبه یازدهم شهریور 1386
بازگشت
۱. فاصله میان من و تو درست عین فاصله میان رجیم و رحیم است. اینو برای برادرم توی کتابی که به لطف فرزانه برای جشن عقدش کادو خریده بوذدم نوشتم و سعی کردم براش توضیح بم که زندگی جریان موزی و پیچ در پیچی که باید باهاش درگیر شد. نباید توش حل شد....خواستم براش بنویسم که زندگی جریان هرزه ای وسطه دو هم آغوشی که تو رو له می کنه....خواستم بهش بگم که ازدواج کردن اونم توی بیست و یک سالگی بیشتر از اونی که فکر کنی احمقانست....خواستم کاری کنم که این بفهمه.....بفهمه که تنهایی هیچ آدمی با یه آدم دیگه پر نمی شه...نشد ...نفهمید.
۲. ماجرای آقای نویسنده داره کم کم بیخ پیدا می کنه...این مردیکه خیالی درگیر شورش علیه من که راوی ام شده حتما ماجراشو می نویسم.
۳. دلم برای فرزانه تنگ شده....برای نرگس....برای مهسا...برای برای خانم وکیل و برای آدمای دوست داشتنی زندگیم.
۴. دو هفته ای از همه چی فاصله داشتم....توی گودال غرق شدهده بودم....خوش گذشت بی خیالی و بیخبری...راستی تازه چه خبر؟
۵. تمام شد.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 8:27 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفتم مرداد 1386
سکوت
دارم خفه می شم....دارم می میرم...ذرره ذره له شدم...زیر ساختار...ساخت...سازمان....اه.........دولت مذهب...سکوت آدمای راضی....ناراضی...خانم وکیل ....هل من ناصر ینصرنی؟ کمک.....این صدای یک نفر انسان ضعیف نیست....صدای یک نفر انسان قویه که کم آورده.
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 13:41 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و سوم تیر 1386
اشاره
برای فرزانه 
تامس پین معتقد است که دولت در واقع زاییده شرارت های انسان است. به این معنا جنگ را می توانیم تلاش نمایندگان شر اجتماعی در جوامع مختلف برای اثبات بیش از پیش زشتی های حوزه تحت سلطه شان به حساب بیاوریم. جنگ در این معنا می تواند اصرار شروران هر جامعه(اصرار من در بکار نبردن مفهوم ساختگی ملت قابل فهم است) در شرارت های تاریخی- فرهنگی شان است.
-------------
پ.ن
۱. جناب آقای احمدی نژاد فراموش نکنید که خداوندتان در لحظه های سخت مردم بیگناهی را که شرارت هایشان بر ایشان سلطه دارند تنها گذاشته است. همواره در طول تاریخ.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 8:23 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه ششم تیر 1386
کلیشه پایان
دیشب من و مهسا تصمیم خودمون رو گرفتیم...ما از هم جدا می شیم...کی؟ چه جوری؟ هنوز معلوم نیست...یعنی مامان و بابای اون می تونند بفهمند که ما برای حفظ کردن روزای خوبی که با هم داشتیم باید به روزای بدمون نه بگیم؟! باید تمومش کنیم؟!

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 9:5 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
برای مهسا(همه درد های چند سال گذشته ام، همه ارتباط با من با دنیای شما، برای یک نفر انسان خوب)

شاید نوشتن این حرفا فایده ای نداشته باشه، شاید گفتن این چیزا فقط به بد تر شدن تو، من و زندگی مشترکی که نداریم منتج بشه اما باید اونا رو نوشت؛ باید برای تو نوشت از چیزایی که فکر می کنم واقعی اند. این شاید بخاطر این باشه که تو ببینی من هنوز صادق ام. این یکی از مهم ترین گوشه های شخصیت من بود، یکی از اون گوشه هایی که تو بخاطرش با من همسفر شدی، نشستی روی بال خیالم و دو سال با من همه دردا و بی قراری هامو دیدی، اما به نظر می رسه یه بخش بزرگی از من هست که نخواستی یا نتونستی که بهش نزدیک بشی. این شاید یه چیزی باشه مثل اون. من همیشه بخاطر این که نخواستم آزارت بدم این چیزا رو سانسور کردم، اما تجمع این همه تصویر و بی قراری توی من از من یه آدم مالیخولیا ساخته.

وقتی این چیزا رو می خونی اولین چیزی که بنظرت می رسه شاید این باشه که زبان نوشتم با تصوری که تو از نوشته هام داری خیلی متفاوتِ. شاید این درست باشه که پیچیدگی و ابهام توی مفهوم، زبان رو سخت و پیچیده می کنه. به هر حال برای اولین بار توی این وبلاگ می خوام در مورد مسائل شخصیم بنویسم.

 

*****

مهسای عزیز!
بیشتر از هر کس دیگه ای می دونی که خیلی دوستت دارم، هیچ وقت یادم نمی ره که از خودت گذشتی برای این که با آدم بی قرار و به هم ریخته ای مثل من بمونی. می دونم که هیچ زنی حاضر نبود منو توی شرایطی که داشتم برای مدت طولانی بپذیره- این مسئله هنوزم صادق ِ- و می دونم که تو بیشتر از هر کسی به من محبت می کنی و بر خلاف خواسته من توی این سال ها در من حل شدی اون قدر که شاید چیزی به اسم«من» برای تو معناش رو از دست داده.

 

  1. این یک سخنرانی نیست زندگی من ِ.

می دونم که رفتارم بعضی وقتا اون قدر بد و خود خواهانه بوده که تو طول زمان تو رو سوژه تفکر و عمل من قرار داده، برخلاف میل هر دومون«من شدم شوهر و تو همسر» می دونم که نتونستم برات دوست خوبی باشم. می دونم که خیلی از تصورات تو رو نادیده گرفتم و باعث شدم خیلی از چیزایی که دوست داشتی برات فراهم نشه. می دونم که لج باز، خودخواه و غیر قابل تحمل بودم و منو درک کردی.

 

  1. می دونم که خیلی دوستم داری، ام می خوام بی انصافی کنم.

اینا همه دونسته هاست. می خوام اونایی که شاید می دونستی و هیچ وقت نگفتی یا نمی دونستی یا ترجیح دادی ندونی رو برات بنویسم.

 

******

 

حمید ملک زاده شاید بالا ترین روابط عمومی دنیا رو داشته باشه، امکان نداره توی یه جمعی بره و چند تا دوست توی چند دقیقه اول پیدا نکنه؛ دوستای حمید ملک زاده بیشتر خانم هستند چون اون زنا رو خیلی دوست داره اما نه بخاطر زنانگی شان. هر زن درست مثل یه جزیره کشف نشده می مونه برای نویسنده این مطالب، جزیره ای که نزدیک شدن بهش آغاز یه سفر اکتشافی برای اون.

 

  1. حمید ملک زاده زن بدون تن، عشق بدون سکس، یا قانون و حد توی رفتار با هیچ جنسی اعم از موافق و مخالف نمی شناسه.

می دونم. اینا هم جزءِ دونسته هاند.

وقتی برای اولین بار الهه دستم و گرفت و از دنیای ذهنیم به دنیای آدما آوردم- ماجراشو صد برا برات گفتم- من مثل یه آدم تازه متولد شده گیج داشتم توی دنیا می تابیدم که ولم کرد و رفت. من گیج بودم با آدما مشکل داشتم نمی فهمیدم شون و همه اونایی که صد بار برات تعریف کردم. خسته شده بودم از سر و کله زدن با آدما. آدمای زیاده شاد آدمای خوب، آدمای دوست داشتنی.

 

4. من برای دنیای آدما چیزی نداشتم.

این بود که تصمیم گرفتم به آدمایی که ممکن بود به کمکم نیاز داشته باشند کمک کنم. کارم شد گوش دادن حرفا و و رندگی کردن با خیالا و تصورات آدما. خیلی اومدند قوی شدند و برگشتند. تو که اومدی فکر کردم برات يه ساختمون بسازم تا بتونه تو رو توی خودش داشته باشه، یه ساختمون محکم از ایده های تازه، تو هم دوست داشتی به این فکرم تن دادی.من مثل یه مهندس به طور غریزی شروع کردم به کار...تو اعتماد به نفستو بدست آوردی و تبدیل شدی به یک نفر انسان با حد معقولی از آگاهی نسبت به خود. کار من تموم شده بود.ساختمونی که تو ساخته بودی با مال من جور در نمی اومد. ما باید از هم جدا می شدیم.دو سال ارتباط مثبت و سازنده و انسانی من و تو. باید تموم می شد.تو باید براساس ارزش های خودت زندگی می کردی و من باید دنبال ویرانی خودم می رفتم.

 

5. قبلا هم بهت گفتم ما وقتی ازدواج کردیم که همه چیز برامون تموم شده بود.

یادته همیشه می گفتی حمید برات استثناست. ازدواج من و تو همه ارزش هامو آروم آروم کم رنگ کرد همه توانایی هام از بین رفت. این جا تو مقصر نبودی. توی رابطه ای قرار گرفتیم که ذاتا انسان رو منحط می کنه. نزدیکی جسم من و تو فاصله هر روز بیشتر روحمون و به وجود آورد. دیگه برای با هم بودن هیجان نداشتیم،

 

نكته: ازدماج مشخره ترين قرار داد قابل تصور.

6. ما هنوزم همدیگه رو دوست داریم می دونم. خیلی زیاد هم دوست داریم.

دیگه برای روح من ارزش خاص قائل نبودی. چون من دیگه استثناء تو نبودم شوهرت بودم. نتونستی باهام حرکت کنی. من می خواستم پویا و خلاق باشم اما تو طوری تربیت شدی که ایستا و آروم باشی.

 

7. تو سرد بودی همیشه مهسا، و من نمی خواستم تو رو درک کنم. نتونستم.

من دلم می خواست مثل دو تا بچه کوچولوی بیست و دو ساله زندگی کنیم. تو حتی اون قدر سرد و بزرگ بودی که من احساس می کردم با یک نفر زن چهل ساله دارم زندگی می کنم. دلم می خواست همیشه بریم بیرون، یه دفعه نصف شب بزنیم به خیابون دلم می خواست همیشه با تو حرف بزنم در مورد فکرم تصوراتی که از اجتماع و فرد دارم. دلم می خواست اولین کسی باشی که داستانامو می خونی دوست داشتم با من زندگی کنی. اما تو انگاری کنار من زندگی می کردی. انگاری من وسط یه گود داشتم نمایش یه نفره بازی می کردم و تو مثل پول دارای تئاتر رو که می خواند فقط لذت ببرند از دیدن نمایش نشسته بودی توی سالن نمایش و نگاه می کردی. من دوست داشتم تو در متن نه در حاشیه و  فعال باشی.

 

8. سکس ما حتی یه جور نمایش مسخرست که تو توی اون حاضر نیستی. من نیمي خوا با یه عروسک بی حرکت بخوابم.من یه زن عاصی فعال می خوام.

 می دونم این نوشته اشتباهاتی که توی رفتار من هست رو تو خودش نداره و اون دو تا دلیل داره عزیزم. اول این که انقدر به من بی توجهی – می دونم که از روی محبت بوده- نشون دادی که حتی بهم نگفتی کدوم کارم درست یا غلط. مهسا من روانشناس نیستم.فقط می تونم تصوراتمو بگم. نمی تونم حاتما همون رفتار صحیح رو داشته باشم تا به تو کمک کنه. دلیل دیگه هم اینه که وقتی از درون به خودم نگاه می کنم سخته بفهمم کدوم کارم درست کدوم غلط.

 

كاش مي تونستي خوش بخت باشي...كاش مي تونستم مردي رو كه ارزش تو رو بدونه و اندازه بزرگيت باشه پيدا كنم....مهسا تو ممكنه هر چيزي بگي٬ اما من ديگه تحمل خرد شدن تو رو ندارم....از طرفي دلم نمي خواد كمكت كنم...من مي خوام زندگي كنم بي دغدغه كمك كردن يا چيزاي ديگه من مي خوام روابط شخصيم پويا وفعال باشه. مريضاي دور بو رم زيادند....نمي تونم حتي با تو مثل اونا باشم....بزرگ شو نه پير نه بزرگ!

شاید باز اینطوری برات نوشتم.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 12:19 | | لینک به این مطلب
شنبه هشتم اردیبهشت 1386
نوروزانه6(پایان بهار برای من)
اینو بعدا اد کردم

البته این نوشته رو قبلا گذاشته بودم ولی چون دو تا دوست عزیز به بازی آرزو ها دعوتم کردند باز می گذارمش:

آرزو ی شماره یک: کاش می شد خدا را از صلیب پایین آورد آن وقت دست ها و پاهایش راشست بعد آرام و با حوصله با یک چاقوی نه اصلا تیز یکی یکی اندام تنشو کندو مجبورش کرد اونتارو بخوره.
آرزوی شماره دو: کاش می شد بالا آورد آخر هر روز. از همه چیز خالی شد. کاش من می تونستن مثل مترسک باشم یعنی می تونستم اون قدر دست نخورده وانسان باقی بمونم کاش همه ما می تونستیم مثل مترسک باشیم. اصلا فرقی نمی کنه. کاش خدا به جای این که یه غول بی شاخ و دم بود مترسک بود تا من که قرار داد کرده اند شیطان باشم می تونستم باهاش کنار بهارنارنج بشینم و به پریسا زل بزنم که اصلا چه حالی داری این قصه ها رو ببینه. کاش خدا مترسک بود. اونوقت ننه حوا مجبور نمی شد با آدم بخوابه اونوقت قابیل به حقش می رسید اونوقت من شاید شیطون خوبی می شدم و هیچ وقت با بابا آدم و ننه حوا سربه سر نمی ذاشتم.
3. کاش می شد این قصه رو زود تر می گفتم برای آدما:

1. من که شیطونم برای درست کردن دنیا خیلی تلاش کردم...اصلا درست کردن دنیا از آب و آتش و خاک و این مسخره بازیا ایده من بود یادم من و خدا از یه مادر بودیم. یه روز مادر اون داشت توی خیال بابای من راه می رفت بابام یاد بچگیاش افتاده بود که مامان خدا می شد مامان و بابای منم بابا. اونوقت اونا بچه دار می شدند و اسم بچشونو می ذاشتند خدا من اونوقتا چند سالم بود. بعدش که خدا به دنیا اومد و ماجرا رو فهمید تو خیالش بابامو کشت و با مامانش ازدواج کرد. بزرگ تر که شدیم یه روز داشتم تصور می کردم که بهتره ما یه چیز واقعی بسازیم تا از تصور مامان بابامون بتونیم بیایم بیرون همین کار رو کردم. اما داداش خدا آدم و از من دزدید همین که خواست یکی مثل اون بسازه چون بلد نبود همه چی شو نذاشت سر جاش حوا شد. ننه حوا از همون اول نشونه نقص خدا بود و همه توهمات اون روز به خدا بخاطرنقصایی که تن حوا داشت می خندیدند. اما من همیشه  اونو دوست داشتم...بعد داداش خدا خواست حوا رو زندونی کنه اون روزا آدم و حوا هنوز خیال ما دو تا بودند من دیدم نمی تونم تحمل کنم زندونی بودن خیالمو. بهش یاد دادم چطوری از خیال داداش خدا فرار کنه اون میوه رو بهش خوروندم. خدا که دیدگه حوصلش سر رفته بود آدمو مجبور کرد از خیال من بره میوه رو بخوره تا بتونه برای خدا تو دنیا جاسوسی حوا رو بکنه....داداش خدا هنوز یه تصور مونده اما من- ابلیس از میوه خوردم تا بتونم توی دنیا مواظب حوا و دختراش باشم چون خدا همیشه آدم و پسراشو می ترسونه که اگه جاسوسیشو نکند می سوزونتشون. من دخترای ننه حوا رو دوست دارم کاش اونتا اینو بفهمند.

---------------------

با هر پکی که به سیگار می زنم یک قدم از دنیای انسان ها فاصله می گیرمو به سمت نابودی شتابم چند برابر می شود. در این راه تنها زنی که فکر می کند دوستم دارد گاهی همراهی ام می کند. سعی می کند تا از من فاصله نگیرد، سیگاری می گیراند و پک می زند به آن، برای همراهی با من و من در رقص دود سیگارهامان به نابودی فکر می کنم به روزگاری که دیگر تمام شده ام.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 9:43 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
نوروزانه 5(مانيفست يک نفر شورشي)
اینو بدا اد کردم

به خاطر یه نفر که خیلی عزیزه حافظ باز کردم این اومد:
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند.

این غزل و چار تا غزل بعدیش برای عزیز ترین آدمی که الان تو زندگیم هست.

------

 

حميد ملک زاده
رها بودنِ در خيال؛ از همه يِ دنيايِتان برايِ من همين كافيست!
پر از تكرارم، تكرار! و البته اسيرِ عادت هايِ پدرانم؛ هيچ نمي دانم..چرا پيچيده ام به دنيايِ شما، مي پوسم، مي گندم از اين همه بي هودگي، به سنگ مي كوبم بي قراري هايم را؛ دريوزگي يِ هر روزِ اين جاده ها، اين راه هاي منتهي يِ به تاريكي و من، من كه شبحي را مي مانم سرگردان، مشوش، من كه دنياي ِ شما را بر نمي تابم، من كه در گريزم از همه يِ سازمان هاي شما و نمي گنجم در دايره يِ مفاهيمِ پوسيده يِتان. بيزارم بيزارم. بيزارم از خودم كه چسبيده ام به دنيايِ شما، كه نمي دانم سرانجامم چه مي شود، كه نمي دانم كجاي جهان ايستاده ام، كه نمي دانم اگر، اگر هستم يا بوده ام در روزِگاري كه شما به خاطِرَش نمي آوريد.
چه فرق مي كند برايِ من اين همه تفاوت اگر اصيل باشند، يا زاييده يِ تصوراتِ قرار دادي يِ ما. اصلا مگر بيرون از ذهنِ بشر چيزِ ديگري را مي شود تصور كرد؟ شايد بهتر باشد اين گونه بگويم كه همه چيز در ذهنِ انسان اتفاق مي افتد و هيچ چيز و هيچ كس بيرون از دايره يي قرار داد هاي ذهني وجود ندارد.
تفاهمات و نزديكي هايِ ما، اشتراكِ افراد با يك ديگر، همه زاييده يي نزديكي ِ روشِ تربيتِشان است. شايد لازم باشد ياد آوري كنم كه همه يِ نياز ها، خواست ها و روش هاي زندگيِ انسان را تربيت خلق مي كند؛ اين نحوه يِ تربيتي است كه به او مي آموزآد »فرد گرا« باشد يا »سوشيال«
****
به دنيا مي آييم، بي آن كه بخواهيم، اقرارِ بودن مي گيرند از ما در همان ثانيه هاي اولِ زندگي به زورِ تازيانه، در حيرتيم از جهاني كه در آن زاده شديم و چيزي كه مي ماند برايِ ما همه اش قرار داد هايِ پدرانِمان است.
نام، نام خانوادگي، و شماره يِ مان، تا همه را به آن شماره بشناسند، 49 اين شماره ي من است..
نُرم، قانون و قاعده، دين، دولت، اين ها همه قربان گاهِ خلاقيتِ انسان مي شوند؛ هميشه چيزي هست كه رفتارِ تو با آن سنجيده مي شود. بزرگ ميشوي، به زودي با قوانينِ دنيايِ مضحكي كه در آن پا گذاشته اي ، بي آن كه بخواهي، تو را به بند مي گشند.
تو آن نا بخشوده اي، در تاريكي زاييده مي شوي، در ظلمات مي زي اي و در كابوسِ همه ي خاموشي ها مي ميري؛
اما من، فرزندِ قابيلِ مظلوم،آموختم از مادرم، حوا؛ كه پويايي يِ بشر همواره در عصيانِ بي مرز نهفته است، مي دانَم كه نفرينِ خدايان همواره به دنبالِ من است چرا كه عبادتِشان را فروختم به لذت، لذتِ دانستن،دوست داشتن به تلاش برايِ كشفِ انسان، براي خلق كردن، براي مبارزه با حقانيتِشان.
رهايم كنيد، به حالِ خود بگذاريدم، چه اخميتي دارد اگر مرا ديوانه بخوانيد، اگر طردم كنيد، اگر به همه يِ بي قراري هايم نيش خند بزني، در اوجِ قله هاي حماقتتان رهايتان مي كنم؛ مي خواهم، مي خواهم كه آزاد باشم از شما از همه يِ پليدي هايِتان و از كثافتي كه به آن احترام ميگذاريد. بگذاريد همه يديوار هايِتان را ديوانه وار بشكنم بِپاشم از همِتان، رها يِتان كنم. من پيامبرم پيامبرِ نيستي، پييامبر…بگذاريد،بگذريم.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 16:37 | | لینک به این مطلب
شنبه یکم اردیبهشت 1386
نوروزانه 4 (تردید، تناقض، بیماری)
اینو بعد اد کردم:

هر وقت خواستم تکون بخورم و یه اتفاق تازه برام بیافته، هروقت خواستم اون طوری که هستم معنا بشم. هر وقت همه چیز داره درست پیش می ره، هربار فکر کردم داره درست می شه. اصلا چرا باید در مورد من این همه قضاوت کنید. چرا باید آزار بدید. چرا دست آدم رو نمی گیرید. چرا حداقل نمی گذاری. 

----------- 

۱. فکر می کنم این یک واقعیت است که من وجود دارد. شاید بشود این را باور کرد که حمید ملک زاده بعنوان درجه ای از تعین ایده ها و تصورات کلی حوزه تمدنی ای که در آن زیست می کند وجود دارد و به هر ترتیب در یکی از فضاهای توسعه یافتگی ذهن بشر در حال نفس کشیدن است.
۲. حمید ملک زاده یک روش دارد برای زندگی کردن، برای زنده بودن.
فکر می کنم که دلهره اگزیستانسیالیستی مهم ترین وجه تاثیر گذار بر زندگی نویسنده این مطالب بوده است. گوشه گیری، انزوایی که نتیجه برخورد با جامعه بی سرانجام انسانی است، این ها همه شیرازه ذهن موجود ۷۰ کیلوگرمی کوچکی را که می نویسد از هم پاشیده است.

۳. حمید ملک زاده در انتظار هیچ معجزه ای نیست، معتقد است که باید دست هایش را- همین طور که در جیبش هستند- آماده کند برای اینکه، خلاصه اش می شود همان چیزی که پیش تر گفتم. من تمام جهانم، جهان منشا در منی دارد و نکرار این ضمیر ساده می تواند راه گشا باشد.

۴. حمید ملک زاده، هنوز هم شاید نیاز باشد که فکر بشود.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 9:49 | | لینک به این مطلب
شنبه یازدهم فروردین 1386
نوروزانه1
1.درست نمی نویسی...دن کیشت عزیز دیگر دلیلی برای مبارزه نمانده است مرگ تخیل را که نباید جشن گرفت....نوروز انسان ها...نو روز من...نوروز باستانی.
فرقی نمی کند که کوروش بزرگ دوباره زنده شود یا فرزند محمد ظهور کند در بهار... برای ما پتیاره ها دیگر چیزی نمانده است....شرافتمان را که فقط در پوشیدگی عورتمان می دانیم و هر روز در ذهن بیمارمان هزاران بار هم بستر خواهر شش سالمان می شویم....نوروز.....محمد...کوروش....علی...مهدی...سنت........همه اش نمایش است نمایشی که ....
2. تا کی قرار است که این وضع ادامه پیدا کند؟ دلم برای... رویای کودکی مان که همه اش بی پدری بوده است. جنگ.و هزار درد ناگفتنی.
3. بهارنارنج بوی خوبی دارد. مترسک تنها نیست و نرگس نرگس خودم درست کنار شکوفه های گل داده بلوغش آرمیده است.
4. مرا هم آغوشی غریبه ای که نامش را نمی دانم بسیار آرام بخش به نظر می رسد.
این روش جدید نوشتن نیست. هنوز برام سخته که بگذرم از .....از دو نوشته بعدی شروع می کنم.
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 12:0 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دهم بهمن 1385
برای جنگ
این روز ها اوضاع همه چیز نا بسامان است...همه چیز داریم به استقبال چنگ می رویم انگار مسولان سیاست خارجی ایران باور کرده اند اسطوره های شاهنامه را. خیال می کنند که که می شود با گرزو رخش و این تصورات ادبی به سراغ دیو های زره پوش رفت. باور کنید تمام این ها بهانه های فربگی دولت ها اند وگرنه مردم گرسنه و در بند کشور من تنها به آزادی برای سیر کردن شکم هاشان نیاز دارند و رفاه برای استفاده از آزادی. به خود آگاهی نیاز دارند و همه شان ترجیح می دهند قربانی بمب هسته ای باشند نه استفاده کنندگان آن.

*****

 

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 19:36 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفتم دی 1385
روسپیگری فرهنگی
به یک معنای مشخص می شود گفت ازدواج تجویز روسپیگری فرهنگی است.در واقع گونه ای از روسپیگری است که در آن زوجین برای توجیه رابطه و گریختن از عذاب گناهی که مرتکب می شوند به دامان مذهب  یا عرف یا قوانین مضحک مربوط به خانواده متوسل می شوند و با ارزش گذاری های خیالی برای رابطه ای که به نظر می رسد بنیان بر تمایلات عالیه جنسی بشر دارد سعی می کنند تا اولا این تمایلات عالی بشری را محدود و بعضا منحرف کنند.همچنین زشتی هوس رانی مداوم را با مفاهیم اخلاقی ساخته شده توسط توجیه گران دینی و اجتماعی توجیه نمایند.این توجیه گری درست مثل حق قضاوت اعطا شده به دستگاه های دولتی و توجیهاتی است که نظریه پردازن دولت برای اقتدار نا مشروع آن آورده اند.
در این رابطه ترجمه مقاله عشق و ازدواج از اما گلدمن آنارکوفمنیست را که کار دوست عزیزم امید میلانی است برای شما لینک می کنم. این موضوعی است که علاقه دارم نظر شما رو هم در موردش بدونم.

عشق و ازدواج

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 12:28 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیستم آذر 1385
یک پنجره تازه
درد درواقع منم خانم...در همين خيابانی که می شنوی داشتم می رسيدم به کسی که می خواست پياده باشد و همراهی ديگران را می خواست. او فکر می کرد که بين همه انسان ها يک چيز مشترک که می گفت روح انسانی و تشنگی برای درد است وجود دارد که ايشان را گرد هم می آورد می خواست بگويد تمام زندگی قصه می شود نوشت را اما من چطور می توانم بفهم که جدا افتاده ای کنار خيابان که چه کار می توانم برای شما انجام بدهم اگر بيا......بريم به کوه که نمی شود در اين شهر لعنتی پيدا نمی کنم کلمه ای که تمام بشود اي کاش اين حرفهای بيهوده نگو که دردل داری درد داری درد دارم می کشم از دوری تو دو ستت بدارم يا نه! تمام شد قصه قصه قصه ی سرما دارد می رود با اينکه پائيز آمده است کلاغ گفت که بهار بهترين زمانی است که می شود پژمرد.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 14:13 | | لینک به این مطلب
شنبه سوم تیر 1385
بازگشت....

تکرار هماره ام را دلیلی نیست...بیهوده به دیوار می کوبم سری را که درد نمی کمد که دستمال نبسته ام حتی اگر درد نکی کرد کسی نبود که این بیهودگی را پاسخی باشد....سکوت تمام فریاد های دنیا را به مبارزه می طلبد اما برای من بگویید چگونه می شود این سکوت متلاطم را پایان داد؟ به داد سکوتم برسید بیزار..........خسته ام تمام.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 12:9 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یکم شهریور 1384
انسان هزاره ها
  اينطور به نظر مي رسد که در جهان پيرامونمان هيچ جور ثباتي وجود ندارد؛ نه در مورد حالات روحي و نه در مورد انگاره هاي ذهني بشر! در مورد هيچ کدام نمي شود مطمئن بود. چرا که هر لحظه در حال تغيير اند.
البته اين مسئله  در يک رابطه ي متقابل ميان محرک هايي که در جريان روزمرگي ي بشرقرار مي گيرد قابل طرح و برسي است.
"گرايش حيواني به سوي زندگي ي روزانه باعث وابستگي ي انسان به دستگاه هاي ارتجاعي مي شود، وي مجبور مي شود به سان ديگران اسير زندان اسف انگيز نظام ارتجاعي گردد و ااز عمل انقلابي دوري جويد"(1)
اين در حاليست که توجه نخبه گان انساني به مسائل مر بوط به جامعه ي بشري و مشکلات موجو در آن در برهه هاي مختلف ِ زماني پديد آورنده ي نهضت ها و مدل هاي جديد ِ)نجات دهنده(براي بشر  بوده اند،  نظام هايي كه در قربانگاه تاريخ به ابتذال کشيده شده تا صحه اي باشند بر قانون ناپذيري روح و ذهن بشر؛ فضاي سيالي که به دنبال رسيدن به ثبات نيست و اصلا نمي تواند آرام باشد.چرا که حداقل از يك منظر بودنش در عصيان خلاصه مي شود.
جريان متداول زندگي ي روز مره ، انسان را از واقعيت خود جدا مي سازد ، به طوري که در يک فرآيند تاريخي بشر  زنداني شرايطي مي گردد که در ساختن آن سهمي نداشته است.
از طرفي در جهان مدرن ، قوانين سرمايه داري هر روز بند تازه اي بر روح سر کش بشر ايجاد کرده آن را به سمت بردگي مي کشاند تا آن جا که حاصل رشد روز افزون سرمايه داري بعد از قرن 18 و 19 ميلادي در اروپا و به تبع آن بقيه ي نقاط جهان نوعي اليناسيون فرهنگي و تاريخي را به همراه داشته است.
"اما همينکه بند هاي از خود بيگانگي از هم گسيخت انسان نسبت به وضيفه ي اجتماعي خود واقف گرديده ، در کسوتد انسان واقعي متجلي مي شود."
مي دانيم که "انسان تاريخ آفرين، انساني است که تفکر فرهنگي و فرهنگ تفکر داشته باشد"؛ تفکري که لازمه اش آزادي ي مطلق فضاي ذهني و البته داشتن يک جور فضاي حقيقي براي تجربه ي نتايج حاصل از تفکرلات هر کدام از افراد بشر است.
حال چگونه مي شود اميد وار بود به اين که قوانين نوشته شده ي الهي يا زميني( اعم از قوانين اجتماعي که در قالب آداب و سنن و قوانين سياسي که در
چارجوب دولت و نهاد هاي سياسي ي ديگر نمود دارند) مي توانند راه سعادت که معني مشخصي ندارد و در لحضه ترجمه مي شود را به شعور مطلق ِ بشر و روح تجربه گرايش نشان دهد؟
شايد زمان آن رسيده باشد که بطور ِ جدي به اين موارد بيانديشيم:
 که آيا چه ضمانت اجرايي وجود دارد براي اين همه «ايسم» و مذهب و مکتب؟!! و يا اطميناني به تحقق بهشت برين يا اتوپياي کمونيسم وجود دارد؟
اين ها تنها نمونه هايي از چيزيست كه  است که بحران بنيادين انسان هزاره ها را سبب مي گردد. به نظر مي رسد که بايد صبر کرد، يک نگاه ِ کوتاه به درون خود انداخت و سپس به باز خواني ي دوباره ي بشر پرداخت.

 

 

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 14:24 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384
آرامش
الا به ذکر الله تطمئن القلوب

  دین تریاک توده هاست

                                   (کارل مارکس)

شاید بعد از احتیاجات مادی که از ایشان به عنوان نیاز های اساسی بشر یاد می شود نیاز به امنیت و آرامش را بتوان از مهمترین خواسته های بشر دانست.....آرامشی که برای انسان شرقی البته برآمده از افسون تریاک مذهب است....آرامشی برآمده از عدالت مطلق خداوندی که همه ی ضعف های بشر را پوشش می دهد و در سایه ی وانایی که اورا امکان خطا نیست البته به سرابی می ماند که انسان را.....

بگذریم.

 

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 11:48 | | لینک به این مطلب
جمعه سی و یکم تیر 1384
انسان

فكر مي كنم قبلا گفته بودم كه انسان دشواري وظيفه است...البته اين جمله را ترجيح مي دم كه: زندگي يك شانس بزرگ است براي انساني كه.....اصلا حواسم نيست كه دارم اين حرف ها را براي ...راستي تعريف ما مي شود چـ ......خودم هم نمي دانم ...اما يك چيز جالب هست كه دارم اين روز ها در موردش فكر مي كنم اين كه:

در جوامع پيش رفته و پس رفته ي امروزي كه دولت هاي مقتدر شكل گرفته و به آرامي تكنولژي اطلاعات داره بهشون وارد مي شهء بشر حكم كارگري رو پيدا مي كنه كه تحت انقياد دولت ِ اسير اطلاعات زيادي كه بهش داده مي شه و تقريبامجبور به اخذ  تصميمی ی كه آموزه هاي اجتماعيش ايجاب مي كنه....طبيعتي وجود نخواهد داشت براي انساني كه اسير مفاهيم اخلاقي ي برآمده از مذب يا روح پروتسانتيسمِ همینطور انساني كه مجبوره آموزش ببينه آموزشي كه محتواشو حكومت ها تعيين مي كنند ...نمي دونم شايد هم اشتباه مي كنم.....

 

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 8:49 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و پنجم تیر 1384
يك مفهوم عجيب هست كه شايد همه را به اشتبااه مي اندازد....نياز ....نميدانم اين واژه را انسان براي اولين بار از كجايش در آورد اما مي فهمم كه همه چيز را براساس ان ساخته است اصلا هيچ توجه كرده ايد كه دارم هرزه مي نويسم؟ چه كسي مي داند شايد يكئ جايي در نا خودآگاه من هست كه آشفته مي سازدم اصلا به كسي چه ارتباطي مي تواند دااشته باشد اين مسئله...انسان رسمي ي آكادميك انسان بر اساس نرم اين ها همه....مغزم تلنبار پهن است انگاري...هيچ دقت كرده ايد كه...بگذراريد بگذريم....
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 10:32 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه پنجم خرداد 1384
کثافت ِ هستی

نمی شود به انسان اميد وار بود چرا که غرق شده است در لجن زار ی دنيا ی جديد در ازدحام کثافت سرمايه داری ....و فاصله گرفته است از واقعيت خودش و منحصر است به يک سری قوانين دست و  پاگير بشری يا الهی که همه اش بيمار می کند روح او را و صلابتش را به تاراج می برد و اجا زه نمی دهد به او که خلاق باشد که ...که بسازد مگر غير از اين است که هر انسان خود سازنده ی تاريخ است؟
ببين! لجن زار سرمايه داری به تاراج برده شهامتتمان را و همه ی تاريخ و فرهنگ بشريت مان را ماشينی که قرار بود ابزار مان باشد اربابمان شده است.....شو حکومت و دولت.... و همه ی داشته های بشر همه شان را .....که قرار بود برايمان سعادت....
بگذار بگذريم

 

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 16:43 | | لینک به این مطلب
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384
برای آغاز

زمان مثل یک مورچه ای که بار ِ چندین برابر وزن خودش رو جابجا می کنه می گذره.
منم مثل اون مورچه ام که یک بار سنگین رو سعی داره بلند کنه . میرم تو جاده ی زمان.تفاوت من و اون مورچه اینه که اون مقصد داره و کارش روشنه. ولی من فقط انگیزه دارم مقصدم روشن نیست که بهش اشاره کنم و بگم من دارم میرم. در واقع من فقط می رم و این چیزیه که می مونه!

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 14:55 | | لینک به این مطلب