بوی چربی همه جای میدان را پر کرده است. آفتاب مستقیم توی سر آدم می خورد و انگار یک نفر اصرار دارد که آدم را به زور به طرف مسجد شیخ لطف الله هل بدهد. آدم ها کنار حوض جمع شده اند. عکس می گیرند. از زاویه های مختلف و هی ترکیبشان را عوض می کنند. همیشه این جای روز حوصله آدم سر می رود از بوی چربی و چیز های دیگری که توی هوا پیچیده و این صدایی که توی هوا پخش است برای چند دقیقه ایستادن توی میدان را سخت می کند.
: معذرت می خوام خانم.
دختر صورتش را به طرف صدا بر می گرداند.
: به نظر شما این چراغی که من خریده ام برای یه کادوی تولد می تونه مناسب باشه؟
همین طور که خنده سردی گوشه لبهایش نشسته به صورت دوستانش نگاهی می اندازد و سعی می کند چیزی برای گفتن پیدا کند.
- برای کادوی تولد...ایمممم، آ..آ..آره چرا که نه.
دستش را پشت گردنش سر می دهد و سعی می کند نشان بدهد که درباره جوابی که داده است مطمئن است.
- آره کادوی مناسبیه....لاین طور نیست بچه ها؟
: خیلی ممنون، فقط نگران بودم، نهمی دونستم که بین این چراغ یا شال آبیر نگی که انتخاب کردم کدوم یکی و ببر برای تولد. شما از رنگ آبی خوشتون می آد؟
- من....نه من ترکیب سیاه و قرمز و ترجیه می دم.
: آوه...بله به صورتتون هم می آد، گفتم شاید دوست داشته باشید، به هر حال این شال و دیگه با خودم نمی برم...می ذارمش این جا اگه دوست داشتید برش دارید.
- خیلی ممنون، گفتم من از رنگ آبی خوشم نمی آد....اما خب می تونم بدمش به یکی از دوستانم که ممکنه آبی دوست داشته باشه....از طرف یه غریبه.
: خب هر طور صلاح می دونید، به هر حال یه جور تشکر از شما...بخاطر کمکی که کردی.
- خیلی ممنون...اتفاقاً آخرین باری که حامد، ا راستی یادم رفت بهتون معرفی کنم، حامد... به یکی از دوستانش اتشاره می کند... دوست پسرم، می خواست برام یه کادو بخره یدونه چراغ بود. البته یه چراغ معمولی. فکر می کنم چراغ شما کلی روش مس کاری شده باشه. هر چند برای یه چراغ مهمه که روشن بشه فقط و برای یه هدیه این که نشون بده کسی به یاد تواِ.
: خب من فکر نمی کنم خواهرم هیچ وقت این چراغ و روشن کنه. راستی شما مسافرید؟
-: آره با بچه ها برای شرکت تو یه جور همایش اومدیم. مسابقات تئاتر بین دانشگاهی امسال توی اصفهان برگزار شده. شما اصفهانی هستید.
: آره...یعنی اصلیتم اصفهانیه. ولی خیلی وقته که تهران زندگی می کنیم. شهرک غرب.
- تقریباً می شد از شکل صحبت کردنتون حدس زد. لهجه که اصلاً نداشتید...به هر حال، خیلی ممنون بابات لطفت. ما دیگگه باید بریم. قرار که با بچه ها بریم طرفای چارباغ یه چیزی بخوریم.
تموم شد...کارگاه شعر و ادبیات را بستند...پلیس ها و سربازان گم نام امام زمان نتوانستند تحملمان کنند...نخواستند...من دیگر هیچ علاقه ای به زبان فارسی ندارم...به ایران..وطنی که نیست و آدم هایی که دیدبانان دولت اند.
پ.ن:
وودی الن عاشقتم!
سربازي، و بچه هایی که مرد می زایند
:تازه چشمم گرم شده بود. يه دفه صداي عجيب و غريبي شنيدم. صدا بايد از پشت ديوار بلنده بوده باشه.
: بشين رو زمين. نمي بيني ريختن تو حيات. اگه ببينن اين جايي كه دهنم سرويسه لعنتي. دوباره بايد بيافتم تو اون خوك دوني.
مرتضي كه تونسته بود با زحمت سيگار نيم سوخته اي را روشن كند ارام به ديواره برجك تكيه داد و آرام سر خورد تا به كف برجك رسيد.
: با امروزي مي شن 5 تا. تو تموم دوران خدمتم هيچ كدومشونو نديدم كه تا اون جا پيش رفته باشه.يارو كلي تخم داشته.
: من تو فكر اون مادر مرده اي ام كه نگهبان برجك تويي بوده. دخلشو مي آرن. راستي مرتضي امروز نوبت كي بود نگهباني اون طرف؟
مرتضي كه پك هاي محكم و با تومانينه اي به سيگار ميزد دستشو توي موهاي سرش كشيد.با بي حوصلكي پاي راستشو وسط برجك دراز كرد.
: امروز صبح كه پستمو تحويل مي دادم انگاري ارمين داشت مي رفت توي برجك....بچه كوني، قبل از اين كه برم حتماً از خجالتش در مي آم...
خودشو به سختي تكان داد و توي برجك جابه جا شد.
: حالا چيزي مي بيني از اون بالا يا نه؟
: انقده تكون نخور وسط اين صاب مورده گنده بك. اگه سر گروهبان بفهمه اومدي اينجا عياشي بيچارمون مي كنه...
اين طرف و آن طرف زندان را نگاهي انداخت و سعي كرد به سر گروهبان گه چند ثانيه اي نگاهش را به طرف او چرخانده بود نشان بدهد كه اوضاع را تحت كنترل دارد.
: از اين پسره كه بعيده رفته باشه نگهباني. سوگوليه جناب سروان كه نگهباني نمي ده!
مرتضي كه حالا سيگارش را خاموش كرده بود همين طور كه سعي مي كرد بدون جلب توجه ديگران به پايين نگاهي بياندازدخود را جمع كرد.
: روزا دختر جناب سروان و مي كنه و شبا اين جا زير خواب باباي كس كششه. من و تو هم تو كف يه ماده سگ تو اين خراب شده بايد مواظب جماعتي باشيم كه يه جا بند نمي شن. اصلا نمي فهمم چرا اين لعنتيا خفه خون نمي گيرن چند وقتي زندگي شونو بكنن تو اين خراب شده و بعدش راحت برن سر خونه زندگيشيون. من كه سر در نمي آرم. تو چيزي مي فهمي علي رضا؟
علي رضا همين طور كه مسير حركت سر گروهبان را نگاه مي كرد دستش را روي سر مرتضي گذاشت و او را به طرف پايين حل داد.
: گم شو پايين عوضي. تو واقعاً يه چيزيت مي شه ها. نمي بيني مرتيكه چپ مي ره راست مي آد اين طرفو نگا مي كنه؟ گم شو برو پايين ببينم... من از اين چيزا سر در نمي آرم. تنها چيزي كه مي دونم اينه كه اگه تو اون گه كاري و نكرده بودي الان نشسته بوديم مث بچه آدم توي دفتر جناب سروان و زير باد كولر تخمامونو هوا مي كرديم.
مرتضي كه تا پايين اتاقك سر خورد، علي رضا خودش را به گوشه ديگر برجك رساند. همين طور كه داشت اطراف را نگاه مي كرد. به طرف مرتضي برگشت.
: ببينم، فرهاد مگه قرار نبود امروز بياد پيش ما؟ ازش خبري نيست؟
مرتضي خنده كوچكي زد. دستش را توي شلوارش برد و محكم تخم هايش را فشار داد. بعد نفس عميقي كشيد و چشمهاشو روي هم گذاشت.
: تو بهترين دوستي هستي كه تو دوران خدمتم داشتم.
: چاپلوسي نكن. مي دوني كه از دستت شاكي ام...
: تو هنوز بابت قضيه سروان دلخوري؟
: حرفشو نزن كه همين جا خلاصت مي كنم از اين زندگي تخمي. مي فرستمت پيش برادران زحمتكش و فرشتگان محترم
دوزخ به پا. مطمئنم كه از تخم اويزونت مي كنن تخم سگ.
: اي بابا عجب احمقي هستي تو. يه كم تربيت داشته باش كوني. حالا خوبه اون روزي خودت كلي خنديدي.
: بهم نگو كه حداقل تونستيم فرهاد و تو اين جهنم پيدا كنيم.
: خب آره. مگه بد مي گم؟ تو اين بيابون فرشته اي مث فرهاد پيدا كردن به قيمت نديدن قيافه نحس اون افسر مفنگي نمي ارزه؟ تازه اين جوري راحت ترم هستيم و هيشكي نمي تونه حالمونو بگيره.
: لعنت بهت. تو خود شيطوني.
علي رضا اسلحه اش را به ديواره برجك تكيه مي دهد.
: پاشو. پاشو جمع كن خودتو واسا اين جا تا من يه سيگار بكشم. مردم از ظهر بي سيگاري. اين عوضي آم نمي رن تو بگيرن بكپن.
مرتضي همين طور كه دست علي رضا را آرام آرام به طرف پايين مي كشد ازكف برجك بلند مي شود.
: بيا بشين. بيا بشين سيگارتو بكش نگهبان كوچولو. اگه من و نداشتي چه خاكي به سرت مي زدي.
علي رضا آرام به ديواره برجك تكيه مي دهد.
: بيا علي از سيگار من بكش.
: نه بابا من دول كش نيستم. راسش حالمو بد مي كنه اون آشغالي كه تو مي كشي.
: راستي تو آخر هفته داري مي ري مرخصي؟
: آره دارم مي رم. عروسي خواهرمه. آبجي كوچيكس. اين آخري ام كه بره ديگه مي تونم با خيال راحت به زندگيم برسم. كاري داري كه بتونم برات انجام بدم؟
: من نه! اما فرهاد اين نامه رو داده كه ببري به يه آدرسي. مي گفت ازش شماره و ادرس ندي بهشون. ولي اصرار داشت كه حتماً نامه رو بدي دست يكي از اون خونه.
****
: بعد از اون شب ديگه هيچ وقت فرهاد و نديدم.
: چي مي كشي آقا؟
: نعنا- پرتقال...يه سرويس چايي هم بذار.
:تو چيكار كردي مرتضي؟
: نامه رو بردم در خونه اي كه آدرسشو داده بود. هيچ كس نبود تو اون خونه. يعني اصلاً خونه اي در كار نبوده. يه خرابه. يه زمين خرابه. مردم محله مي گفتند كه چند وقتيه خرابش كردند. كار پليس بوده . مي گفتن حكم دادگاه داشتن.
: چيز ديگه اي نمي خواين آقايون؟
: نه ممنون....فقط من مي تونم سيگار بكشم اين جا كه.
: فقط مواظب باش جعفر خان نبينه. اشكالي نداره.
: تو چه بلايي سرت اومد. كودوم جهنمي گم شدي؟
: راستش مرتضي. اون روز كه تو از تو برجك رفتي پايين و از در جلويي رفتي مرخصي. ديدم عباس. يادته كه دوست فرهاد.
: همون خوشگله كه از دست سروان نجاتش داديم.
: آره همون كه هر شب با فرهاد مي رفتند يواشكي تو حيات و تا صبح بحث مي كردند و حرفاي عجيب غريب مي زدن.
:خب!
: عباس و ديدم كه داره بال بال مي زنه. فك كردم از همون ادا اطفاراي هميششه. براش دست تكون دادم. اما ديدم خيلي داره بال بال مي كنه. بهش گفتم اومد بالا. به من كه رسيد چشاش پر خون بود. لباساش خوني بود و از بث گريه كرده بود
نا نداشت. خودشو انداخت تو بغلم.
: ماجرا رو از سر گروهبان شنيدم وقتي برگشتم...چاييت سرد نشه...هيچ كس اما از تو خبر نداشت. يعني هيچي بهم
نمي گفتن لعنتيا.
: بعد از اون ماجرا همه پايه قديميا رو از زندان منتقل كردن منطقه. حرف زدن درباره اون ماجرا رو هم قدغن كردند. براي تو هم يك ماه مرخصي تشويقي نوشتن.
: عباس كه اومد بالا يه جوريم شد. اسم فرهاد رو صدا مي كرد. مي ترسيد. اسم سروانو مي اورد. من هيچ چي نمي فهميدم. فقط ديدم يدونه هفت تير تو دستشه. داغ داغ بود. انگاري تازه شليك كرده بود. فقط يادمه كه لباساش تيكه و پاره بود. انگار يكي تو خاك كشونده باشدتش. همش مي گفت فرهاد و گريه مي كرد. سر دوشياي سروان تو دستش بود. بغلش كرده بودم. داشت آروم مي شد كه سرگروهبان يهو اومد بالا سرمون. اصلا نفهميدم چطور شد. فقط انقده يادمه كه يه مشت مغز و بنا گوش با كلي خون پاشيده شد تو صورتم. تا خواستم به خودم بيام عباس خودشو كشته بود. يه مدتي تيمارستان بودم. صداي گوله از تو گوشم در نمي اومد.
صحبت هایی از دکتر مهدی موسوی در باره من:
حمید ملک زاده: این پسر دوست داشتنی بااستعداد بامطالعه فقط دو چیز برای موفقیت های بزرگ کم دارد. اوّلی پشتکار است و اینکه یاد بگیرد با هوشش نخواهد همه چیز را به دست بیاورد. یعنی باید از همه چیز بگذرد، از خیلی لذت های خوب دنیا. از وقت تلف کردن های روشنفکرانه! و بچسبد به استعداد سرشاری که دارد. دوم شک کردن است به شک کردن! یعنی اینکه یک بار به همه چیز شک کرده و حالا در آن شک خودش به یقین رسیده است. باید این شک را ادامه دهد چه در فرم و شکل داستان هایش چه در نگاهش به زندگی. حمید داستان نویس خوبی خواهد شد امّا باید مواظب احساسات گه باشد! زندگی شخصی و فکر کردن یعنی سم مخصوصا وقتی چهارچنگولی درگیرش بشوی یا درگیرت بشود.
حمید ملک زاده: پسر سرکش کارگاه! یک سال تمام هر کاری کرد که بیرونش کنم و بالاخره موفق شد. استعدادی بسیار خوب که متاسفانه به جای هدایت و انتقال یاغی گری اش به داستان هایش، آن را به زندگی و رفتارش انتقال می دهد که باعث می شود از بسیاری از چیزهایی که شاید دوستشان دارد بازبماند. شاید اگر شعر نبود می توانست با همین رفتار، دوست خوبی برای من باشد امّا خودش می داند که کارگاه و ادبیات را حتی از خودم بیشتر دوست دارم و تاوانش را هم پرداخته ام.
مطالبی از دکتر موسوی که باید خوانده بشوند:
۱. شناسه های غزل پست مدرن
۲. غزل امروز- دایناسور با دامن مینی ژوپ
۳. غزل کلاسيک، سکس/ غزل پست مدرن، اروتيسم
چند کار قدیمی از من که در سایت های معتبر ادبی منتشر شده اند:
وب سایت ادبی، هنری آدم برفی ها
۱. آیا گوجه فرهنگجی هم می تواند میوه باشد؟)گزارش جلسه نقد کتاب گریه روی شانه های تخم مرغ
۲. زندگی در وقت اضافه - داستان
۳. داستانک من و دوستانم
۴. وقتي همه چيز بر خلاف آن چه شما مي خواهيد پيش مي رود - داستان
۵. فایل صوتی شعر خوانی پست مدرن - شعر خوانی دکتر مهدی موسوی، من، محمد حسینی مقدم عزیز و دوستان دیگر.
۶. داستان بی نام - داستان
۷. مصائب یک نفر نویسنده - داستان
۸. فمینیزم، زن در مقابل زن بودگی - مقاله
۹. درباره ادبیات و نقش های اجتماعی- مقاله
۱۰. سوپر مارکت کلمات - مقاله درباره فلش فیکشن (داستان کوتاه کوتاه)
ر.ن:
متن مفصلی نوشته بودم درباره این که چرا باید استاد ها را به آتش کشید، متاسفانه منتشر نشد. چرای ادعای فوق را به طور خلاصه توضیح می دهم:
استاد ها فاسد اند و ذهن را فاسد می کنند. استاد ها باور هایی دارند که انتظار دارند به خاطرشان به آن ها احترام بگذارند. استاد ها عاشق نمی شوند...استاد ها خواب نمی بینند استاد ها اشتباه نمی کنند. استاد ها نمی ترسند، استاد ها خیال می کنند تمام حقیقت را در اختیار دارند، استاد ها
می خواهند آدم ها را تربیت کنند. یک چیز دیگر هم هست، لباس استادی را ممکن است هر آدمی به تن کند. استادی لباسی است که نه به تن خودمان می خواهیم نه حوصله دارندگانشان را داریم. استاد ها مغرورانه توهین می کنند. این ها همه هست. تازه استاد ها می توانند به گوشه عزلت یا ازلت یا هر جای دیگری بروند و به مردم منت بگذارند که بی خیال آن ها و درست وقتی که ندا را داشتند توی خیابان گلوله می زدند مشغول پیکره تراشی بوده اند. استاد ها استاد اند اما ما بیشتر به شاعر ها نیاز داریم. به نویسنده ها به متفکرانی که اشتباه می کنند باز می نویسند و باز اشتباه می کنند.
حالا این متن را از کتاب انجمن شاعران مرده می گذارم این جابرای همه کسانی که می خوانند و می خواهند که باشند،خودشان باشند بی خیال استاد ها:
در جنگل دو راه پیش رویم بود و من راهی را برگزیدم که رهروان کمتری به خود دیده بود، و همین تمام تفاوت ها را موجب شد.( رابرت فراست- شاعر آمریکایی)
باید بدانید که استاد ها شما را دعوت می کنند به آن راهی که همه رفته اند.
---------------------------------
برای اولین بار در این وبلاگ قصد دارم درباره مسائل شهری بنویسم که کودکی ام در آن گذشته است درباره زرین شهر، مرکز شهرستان لنجان در استان اصفهان. درباره بخشی از آگاهی انسان ایرانی که احساس می کنم بیش از هرچیز دیگری مستعد آفت هایی است که در ایران وجود دارند:
۱. اتفاق تازه ای افتاده است:
قبل از هر چیز باید اعلام کنم که به همت انجمن فروغ ولایت، اولین کارگاه شعر و داستان در شهرستان زرین شهر شروع به کار کرده است. موضوعات این کارگاه را بخش های متنوعی از فلسفه، ادبیات، نظریه ادبی و شکل های جدید شعر و داستان نویسی در ایران و جهان در بر می گیرد. از همه علاقمندان خواهش می شود در روزهای چهارشنبه از ساعت ۴.۳۰ تا ۵ بعد از ظهر در محل فرهنگسرای شهرداری زرین شهر حضور به هم رسانند. جلسه از ساعت ۵ تا ۷ بعد از ظهر برگزار می شود.
۲. روشنفکر از آن دست پیش بند هایی است که آدم ها دوست دارند داشته باشند. درست مثل مادر ها که دوست دارند فرزندانشان دکتر یا مهندس بشوند. درست مثل من وقتی که در دوران کودکی ام ترجیح می دادم خلبان باشم. حتی- در رویا های کودکی ام به جای ماشین عروس با هلی کوپتر پرواز می کردم و گلوله های آتش زا می انداختم. این رویا در دوران کودکی ام رویایی کاملا متفاوت بود. راستش، این که در سال های کودکیِ من یک نفر چنین رویایی ببیند نشان می دهد که آدم پیش رو(آوانگارد)یی است.
۳. زرین شهر از آن دسته از شهر هایی است که آدم های زیادی در درون آن فکر می کنند روشنفکر اند. درباره این روشنفکر ها چند کلمه می خواهم حرف بزنم:
الف. این روشنفکر ها اغلب معلمان مدارس راهنمایی و دبیرستان شهر هستند. یکی از آن ها را من از نزدیک می شناسم و بی انصافی کرده ام اگر نگویم که بعضی چیز ها را به او مدیون ام اما این همه چیز هایی نیست که باید درباره شان گفت.
ب. این روشنفکر ها محدوده کوچکی از کتاب های خوب و متوسط و بد را خوانده اند. این روشنفکر ها هنوز روش های بررسی مسائل اجتماعی را بلد نیستند. این روشنفکر ها توی زندگی واقعی شان- وقتی لباس روشنفکر به تن ندارند- اصلاً آدم های روشنفکری نیستند. برای این روشنفکران، روشنفکری مثل لباس بوده است. مثل نقش های اجتماعی شان. درواقع از نظر ایشان روشنفکر بودن قواعدی دارد که بازی اش می کنند. این روشنفکران اهل نمایش اند.
ج. این روشنفکر ها دقیقاً بر خلاف منطق روشنفکری- حواستان باشد در ایران همه چیز قلب می شود حالا اگر درباره یک شهر کوچک توی ایران حرف بزنید همه چیز مغلوب و مقلوب می شود- علاقمند به نوچه پروری اند. انتظار احترام زیادی دارند. احساس می کنند بالای جایی نشسته اند و آدم ها را تحلیل می کنند. درست مثل پزشک ها که بیمار را.
د. این روشنفکر ها فراموش کرده اند که: خودشان بخشی از مسئله هستند و نه بخشی از راه حل.
ه. این روشنفکر ها که توی زرین شهر نمونه هایشان- خودشان و نوچه هایشان- زیاد اند فکر می کنند مردم گوسفند اند. اصلا توی این شهر این جمله که مردم گوسفند اند مدال افتخاری است برای آن ها که فکر می کنند روشنفکر اند.
ه.۱/ ه همه روشنفکران جهان باید تذکر داد که مردم، مردم اند نه خس و خاشاک احمدی نژاد اند و نه آشغال سردار رویانیان و نه گوسفند روشنفکران. مردم اند؛ همین.
و. روشنفکران شهر من دنبال یک جور خودارضایی فلسفی اند. بی تعارف می گویم حتی بعضی وقت ها خودم هم این طوری می شوم. یعنی وقتی می خواهند فاصله یبین خودشان و مردم را یادآوری کنند شکل صورتشان عوض می شود. یک جور عجیبی حرف می زنند و احتمالاً فکر می کنند که: ای بابا این ها که ما را نمی فهمند... و بعد آهی می کشند می گویند که حیف از تو که خودت را برای این مردم هلاک کرده ای.
ر. روشنفکران شهر من از قضای روزگار هه در ساختاری که دارند نقدش می کنند مسئولیتی دارند و عجیب که بسیار محافظه کار اند و بعضی وقت ها ترسو. این دیگر از عجای روزگار است. روشنفکر در ساختار. روشنفکر که هزینه زندگی اش را ساختار دارد تامین می کند خب حالا از این روشنفکر چه انتظاری باید داشت. خدایش بیامرزد ژان پل سارتر بد بخت را.
۴. ما مجموعه ای از همین گوسفندان هستیم توی شهر که می خواهیم بزرگتر نداشته باشیم. می خواهیم حق داشته باشیم فکر کنیم و اصلا حق داریم که اشتباه فکر کنیم. ما نمی خواهیم روشنفکرانمان به جای ما فکر کنند و دستمزد ها و پست های بیشتری بگیرند. به همین خاطر دور هم جمع شده ایم و یک کارگاه داستان راه انداخته ایم. هر کسی که فکر می کند دوست دارد حرف بزند، دوست دارد خودش باشد و برای خودش بنویسد به ما ملحق شود. این جا برای همه جا هست. فقط باید در حد دوره ابتدایی سواد و به اندازه یک فیلسوف جسور باشید و میل به کتاب خواندن داشته باشید. همین. ما همه بی سوادیم اما نمی خواهیم کسی به ما چیزی یاد بدهد. می خواهیم خودمان برای خودمان بنویسیم...خودمان برای خودمان حرف بزنیم. به زبان خودمان...نه به زبان فرسوده روشنفکرانی که به ساختار وابسته اند.
چهارشنبه ها منتظر آدم های معمولی هستیم...آن هایی که مثل خودمان هستند. ساعت ۵، فرهنگسرای شهرداری زرین شهر.
من، حمید ملک زاده تا وقتی که دست هایی برای نوشتن دارم از گائیدن شما و چیزی که به آن فرهنگ می گویید دست بر نخواهم داشت.

ر.ن:
من کارگا می خوام....من کارگاه می خوام...دستم به نوشتن نمی ره...نمی تونم بنویسم....کی
می دونه من عاشق کودمم...مهدی موسوی یا ادبیات؟
حمید ملک زاده
وب سایت آدم بر فی ها
امروز هزاران سال از آن روز ها می گذرد. این جمله شاید به نظر نوستالژیک بیاید. نویسنده این نوشتار نسبت به همه معانی ای که ممکن است شما از مطالبش برداشت کنید اعلام برائت می کند، هرچند نمی تواند بگوید که واقعا چه چیزی را می خواهد این جا بنویسد.
مقدمه: به سیاق نوشته های معول:
1. اگر در حالی که دارید به سختی خود را برای امتحانات پایان ترم، مصاحبه حضوری برای گزینش فلان شغل یا برای رفتن به قرار با دوست عزیزی که تازه با او آشنا شده اید از آسمان موجود عجیب و غریبی جلوی چشمتان سبز شود چه خواهید کرد؟
2. توی خیابان های همین تهران خودمان، اگر در یکی از لحظه های شلوغ روز که دارید احساس سرگشتگی می کنید وسط ماشین و نقش هاغی اجتماعی متعارضات هوس کنید یک دفعه توی پیاده رو بایستید و به کشف تازه ای که صبح به ذهنتان خطور کرده است بپردازید چه اتفاقی برایتان می افتد؟
3. اگر مثلا من بخواهم به جای همین چند خط مختصری که می نویسم یک مقاله چند صفحه برای شما تهییه کنم چه کار خواهید کرد؟
4. لطفا برای من بنویسید که الان درباره این متن و نویسنده اش چه احساسی دارید؟
طرح مسئله: آسمون ریسمونِ خودمانی
الف.نوشته های بسیار با ارزشی هستند که در طول تاریخ انسان های برگی نشسته اند و نوشته اند شان. دار هر حوزه ای که شما خیالش را می خواهید بکنید. ادم هایی که هی پرسیده اند. بعد پاسخ هایی تحویل گرفته اند که کافی نبوده و خواسته اند معنای تازه ای به دنیا اضافه کنند.
ب. آن روز ها- بیش از دو هزار سال میلادی پیش، سیستم بردگی بر جهان باستان حاکم بود. یونانی ها برداران بزرگی بودند. برده ها کار می کردند و اشراف به واسطه فراغتی که بریشان قراهم آمده بوده فکر می کردند. در سیاست و شعر و فنون دیگر.
ج. نیوتن زیر درخت سیب نشسته بود. داشت همین طوری فکر می کرد. سیب که توی سرش خورد ان قدر فرصت داشت که از چرایی اش چیز هایی بسازد که امروز ما بر اساس آن ها بخشی از جهانمان را درک می کنیم.
تبصره: دو نکته را به یاد داشته باشد1. نیوتن وقت داشت که زیر درخت بنشیند.2. نیوتن می توانست روی یک موضوع مشخص تمرکز کند و فکر کند.3.- باید می نوشتم سه نکته. بگذریم. نیوتن آن قدر فرصت داشته است که بخواهد نتایج بدست آمده اش را بنویسد.
د. سال ها پشت سر هم گذشت. برده داری منسوخ شد.
ه. ادم های هر روز بیشتر می فهمیدندو چیز های عجیب غریبی می ساختند. بعضی ها به این فکر می کردند که ماشین می تواند به جای برده ها کار هایی را به عهده بگیرد. انسان باید فارق باشد تا بتواند فکر کند و گرنه درجا می زند و دنیا بوی گند می گیرد.
تحلیل شرایط: سنتزی که ممکن است باشد یا نه
حالا که دو بخش بالا را با هم کنار هم بگذارید می بینید که می شود از درونشان یک چیز سومی درآورد که محصول آن هاست. این اصلا مهم نیست که بخش های نام برده به لحاظ سازمانی ارتباط زیادی با هم ندارند. من نتیجه خودم را می گیروم.
آدم ها مدرن شدند. ماشین ساختند و بردگی را ملغی کردند و فراغتشان را از دست دادند و تنها شدند تا اگر توی خیابان های همین تهران خودمان، اگر در یکی از لحظه های شلوغ روز که دارید احساس سرگشتگی می کنند وسط ماشین و نقش های اجتماعی متعارضات هوس کنند یک دفعه توی پیاده رو بایستند و به کشف تازه ای که صبح به ذهنشان خطور کرده است بپردازند، زیر دست و پای عابر های عجول که دارند برای وارد شدن به نقش های تازه ای آماده می شوند له شوند و رشته افکارشان- پر!
ماشین ها قرار بود....اصلا مهم نیست که قرار بود چی به هر حال حالا فقط شمارا سریع تر به جاهای تازه ای می برند که باید توی نقش های تازه وارد شوید و تعارضات شمحا را زیاد تر می کندد و.....
این ها اصلا موضوع نوشته من نیستند.
موضوع نوشته من:
چیزی که مهم است این واقعیت غیر قابل انکار است که ما- ادم ها را می گویم- به جای تغیر دادن شرایط محصولات متناسب با آن ساختیم. همین فلش فیکشن. که موضوع نوشته من است. برای این است که وقتی توی مترو یا تاکسی دارید تند تند به خانه، محل کار دوم، سوم و یا به هر جای دیگری می روید با خیال راحت، در حالی که لم داده اید و چرت هم میز نید چیز هایی بخانید. تا ارتباط شما با خودتان و تخیلتان قطع نشود. تا شبیه وسایل حمل و نقل عمومی نشوید که هر روز چیز هایی را به جاهایی می برند و بر می گردند. موضوع نوشته من سوپر مارکتِ کلمات در جهان سرعت و آدم های آزادی است که بردگی می کنند.
فلش فیکشن:
فلشفیكشنها معمولا از ۳۰۰ الی ۱۰۰۰ كلمه، تشكیل شدهاند؛ یعنی طولانیتر از میكروفیكشنها (كه بین ۱۰ تا ۳۰۰ كلمه دارند) و كوتاهتر از داستانهای كوتاه معمولی كه در نشریات چاپ میشوند و حدودن ۳۰۰۰ الی ۵۰۰۰ كلمه را شامل میشوند.
فلشفیكشنها معمولن داستانهایی هستند كه بر حادثهی واحدی (كه در بیشتر موارد همان بزنگاه داستان است)، تكیه دارند.
سادگی موضوع از ویژگی های مهم فلش فیکشن هاست. سادگی به این معنا که موضوع انتخاب شده باید از آن دست موضعاتی باشد که نیاز چندانی به پرداخت داستانی ندارند. برای پرداختن به روابط پیچیده بین والدین و فرزند، شما به یك داستان بلند نیاز دارید؛ به جنبههای كوچكتر این موضوع پیچیده بپردازید. به عنوان مثال به احساس كودك، وقتی او را در گفتگو به حساب نمیآورند یا وقتی كه به همراه پدر و مادر بیحوصلهاش در اتومبیل نشسته است.
یکی دیگر از مسائلی که باید به آن ها اشاره کرد این مسئله اساسی است که توضیحات و مقدمههای ورود به داستان در فلش فیکشن ها وجود ندارند.معمولاً تمام این مقدمهها را در یك پاراگراف خلاصهمی شوند و نویسنده مستقیما اصل مطلب یا همان بزنگاه داستان می رود.
یکی از خصوصیت های عمومی این قبیل داستان ها معمای ساده ایست که در درونشان وجود دارد. این نوشته ها با واگذاری توصیفات اضافه به تخیل خوانندگانشان امکان تاویل، مشارکت خواننده در متن و افزایش لذت او از داستان را فراهم می کنجند. نمونه های موفق فلش فیکشن پایان بندی های جذابی دارند. جذابیت در پایان بندی بعضاً به وسیله وارد کردن عناصری از غافل گیری و یا به اشکال دیگر اعمال می شود.
-------------
------------------
-------------
-------- --------- ---------- -
------------------------
-------
--------------
----------
------
فکر کم امروز هوا بهتر است. ار ها همیشه تحت تاثیر سرما کرخت می شوند.
۰۹۱۲۷۳۴۷۲۵۲
--------------------
روزای بعد تصویر رو و پشت جلد رو حتما همین جا می گذارم.
----------------
۱. تف به من اگه این تر تر کردنا رو به جای نوشته درست و حسابی به خواننده درست و حسابیم بدم که بخونه.
۲. آقای نویسنده لم داده گوشه اتاق....تکیش به دیواره و هنوز داره به.
۳. هنوز بوی جنگ می آد.
۴. این پست رو برای این نوشتم که مرز های میان مردن و زنده بود........بگذریم. آدم ضعیفی که نمی تونه تخیل کنه با مرده فرقی نداره.
------------------
بین ما هیچ چیز واقعا انسانی نیست. تقریبا باید برای همه ما ابراز نگرانی کرد. حیات نباتی انسانی که نمی سازد تقریبا./.........
بگذریم از من که هیچ..............
تنهایی
تنهایی
تنهایی
درست با همان حسرتی که در صدای شاملو هست.
---------------
۱. خیلی وقت بود حرف تازه نداشتم. من دچار خفقانم خفقان.
تمام شد.
۲. جهانی بی معنا و خالی از تخیل....جهانی که ضرورتا منطقی است و منطقی دارد که نوشته شده است.... جهان خرد به معنای حساب گری....جهان خالی از انسان....جهان موبایل تا بی نهایت....جهان رایانه که اگر نبود برای شما نمی توانستم بنویسم....جهان کارخانه....جهان تئاتر فانتزی....جهان سینمای بی معنای معنا گرا....جهان در جستجوی الوهیت از را انکار الوهیت....جهان روابط مکانیکی....جهان به انتها خشن......جهان آدم های نا صاف.....جهان انسان مدرن.
۳. جهانی بی معنا و خالی از من.....جهان ما....جهان گله ای زندگی کردن....جهان دیگر خدایی...کمدی زندگی خدایان در زمین....جهان سلطه سنگ و آهن و چوب....جهان بی معنایی انسان و جهان تکثیر نماد....جهان آقایان رئیس جمهور....جهان انرژی هسته ای...بمب....جهان عد ای که از ابزار مدرن استفاده های مدرن می کنند....جهان ۱۱ سپتامبر و جنگ و دیوانگان برای اثبات و انکار آن....جهان هولوکاست و موافقانش.....ما که مخالفیم شما که نمی دانید اصلا....جهان بی بی سی...سی ان ان.....شبکه های چند گانه صدا و سیمای خودمان....جهان فرشتگان جنگ....جهان پارلمان....جهان تقسیم قوا....جهان تقسیم کار بین اللملی....جهان سازمان ملل.....جهان پرچم و خاکریز و مفهوم مضحک میهن....مفهوم مضحک ملت...مفهوم آزار دهنده دموکراسی دینی و غیر دینی....جهان کسانی که انتزاع می شوند....جهان جنگ بدون صلح....جهان انسان فرآموش می شود....جهان انسان در دولت مدرن.
------------
پ.ن
۱.شاید فکر کنید دیونه شدم...حق دارید.
۲. شاید آدم وقتی حرفی نداره بهتر باشه خفه کار کنه....من عادت ندارم خفه باشم....من مثل یه ماشین تاریخ گذشته تحریرم.
۳. پایان.
اما حالا دور از شهر و آدماش آقا نشسته و همه رابطه ش محدود به روابط رسمی و خسته کننده ایه که نمی دونه چه طوری باید از شرشون خلاص شه. شاید آقا دلش برای سه تار زدن و کنار اخوان نشستن تنگ شده باشه...نویسنده این مطالب حاضره هر وقت آقا بخواد اونو توی خونه بیست متری که نه ، سوئیتی که دانشگاه بشون داده راه بده تا با هم بشینن و تا صبح شعر بخونن. از خاطره هاشون بگن و تا اون جا که ممکنه به آقا عشق و محبت بی ریا و غیر متملقانه انسان به انسان رو بچشونه.
----------------------
پ.ن:
۱. اینایی که گفتم احساس واقعیم بود.
۲. سومین سالگرد نمی دونم چی من و مهسا بیست و یکم اردیبهشت بود. نمی دونم بهش خوش گذشت یا نه. شاید من دیگه پیر شده باشم.
۳. هیچ آدمی شما رو بی دریغ دوست نداره لطفا سعی نکنید اینو به م ثابت کنید. همه بره ها تو یه موقعیت خاص بد ترین گرگ هان..
هیچ اتفاقی نیافتاده.... من برگشتم...من متاسفانه یا خوشبختانه انسان ام...فریب نه با رضایت سیب سرخ سینه های حوای همیشه را خوردم...بهشت بیخیالی و عذاب برای من کفایت نمی کند. من جهنم زمینی انسان ساز را می خواهم با زنان سوخته از آتشش.
--------------
دنیای مبهم و پیچیده ای ست. بیشتر به خاطر ما و پیچ در پیچ روان٬ رو ح یا چه فرقی می کند کجای مان.....!
نمی توانم از بیهوده گی بنوسم....نه! کار دیگری هست که باید انجامش داد.......من اراده ام معطوف به ویرانی است و خواسته ای ندارم به جز ساختن. حس ناله های سیاه توهین به اختیار به عصیان و آگاهی من است. تمام دنیا در من جریان دارد. اینک من جهان را به سامان می خواهم:در صلح و آرامشی پویا....من هماهنگی با طبیعت را ارمغان فروپاشی همه نظام ها و نظم های قرار دادی می دانم.
من تنها یک فرد هستم٬ همه جهان در من جریان دارد.
من عصیان سازنده٬ آفرینش پویا و همانگی با طبیعت را برای همیشه انسان می خواهم.
وقتی رسیدم پایین داشت با زنش بسکتبال بازی می کرد! دختره فقط می تونست ناله کنه و التماس که دست از سرش برداره٬ وقتی نگهبان خوابگاه ازش پرسیده بود که چه اتفاقی افتاده گفته بود که زنش از آمپول می ترسه و اینطوری می خواد برای سلامتیش ببرتش دکتر!
*******
این فرجام خواهی پدران ماست از بچه هاشون. فرجام خواهی پدرانمان و مذهب از ما. از من٬ اون دختر بیچاره ای که نمی خواست متعهد باشه٬ از شوهرش٬ مرد بیچاره ای که نمی خواد باور کنه که یک نفر از اون شایسته تر برای همسرش هست؟٬ از من که داشتم می خوابیدم و خوابم بهم ریخت!
***************
ازدواج احمقانه ترین رابطه ای که ما آدما تنظیم کردیم٬ مذهب توجیحش می کنه و دولت ازش حمایت.
-----------------------
براي مترسك فيلسوف
احمد عزيزم همه ما بيماريم. اينو اولش نوشتم كه اگه حرف نا مربوطي زدم بذاري پاي بيماريم نه بدسگالي.
مترسك نشسته بود توي كافي شاب دوست دختر تازش روي صندلي روبه رويش داشت براش حرف مي زد چرت و پرتاي هميشگي كه زندگي قشنگ و بايد بهش يه جور ديگه نگاه كرد و حرفاي اميد وار كننده اي كه بقيه آدما مي زنند.
مترسك توي خيالش اما داشت با خاطره هاي قشنگي كه با بهار نارنج داشت فكر مي كرد. به اين كه اگه سارا با هاش مونده شايد هيچ وقت اين طوري بهم نمي ريخت. دوست دختر تازش داشت همين جور چرت و پرت مي گفت و احمد داشت به يه چيز مبهمي فكر مي كرد. دلش مي خواست اونو بكشه بخاطر اراجيف سطحي كه مي گه نمي دونم چرا به جاي اين كه از اون عصباني بشه و حرفشو بزنه با خودش گفت اين حميد لعنتي.......بعد آخرين نظرات پست قبليمو نوشت.....اما احمد عزيز:
هيچ جاي زندگيم بدن زن نبوده....هميشه تونستم براي خودم يه دوست خوب پيدا كنم....احمد براي من تن هيچ زني جذابيت نداره....من تشنه ليسيده شدن رحم....برام يك ساعت حرف زدن با يكي از دختراي ننه حوا هزار بار از هم آغوشي مضحكي كه تو اتخيل مي كني هميشه دوست داشتني تره.
احمد مسئله من زن نيست. اما زن ها رو به خاطر دو چيز خيلي دوست دارم.تصوري كه از افسانه آفرينش دارم و پيچيدگي روح بزرگي كه توي اونا هست.
خسته ام، بیزارم، بیزارم، بیزارم،بیزار. این شاید شبیه احساسی باشد که دارم. نمی دانم بیقرارم یا نه اصلا یک جور احساس عجحیب است. شاید انقدر ساده که نمی شود آن را نوشت.
پیاده رو ها همیشه در یک مسیر امتداد دارند و به یک جا ختم می شوند، خوابگاه، خانه، چه فرقی می کند اصلا، این که من برچسب داشته باشم، اسم داشت باشم، یعنی تعریف بشوم در یک سیستم در یک ساختار و یک ساخت، چه فرقی می کند. چرا باید از موقعیتم بترسم؟ چرا باید اسیر باشم؟ چرا باید در چارچوب های بیهوده عقل و خرد ورزی دیگران قرار بگیرم؟
دخترای ننه حوا...منو بغل کنید ...من تنها نیستم....من همه شمام...من شمام...
اما هنوز هم نمی داند که بهار نارنج دختر ابلیس که منم انسان را فریفت تا حوا برای همیشه بد نام شود.
یه چیزی مثل خدا هست که می تونه تو باشی ولی آخه مگه می شه گفت کی چی می گه؟
هی فکر می کنم که چه ارتباط منطقی ای می شود بین انسان و ایمان که ندارم کسی بتواند مشکلات وجود شناختی انسان را که بشر می شود نوشت به جای انسان یا نه به نظرم هر گز نمی شود گفت....حالا به من بگو کدام کبوتر غمگین است که جای ایمان را برای انسان جهان مدرن می تواند بگیرد؟
تو را که نمی شناسند آدم ها را می گویم اصلا چرا باید با تو باشند تو اصلا منظورت من بودم چگونه می شود از این چرا ها های در زمان و مکان عبور کرد؟ کجایی؟
از نفرتت که برای من می نویسی آنگاه بزرگ می شوم و بیشتر دوست می دارمت... تو ای انسان چگونه است که می توانی اینگونه متنفر باشی از خودت ...خیال کردم پیامبرم....بگذریم.
ساکت که باشم می فهمی خدا را چقدر تف کرده ام در خیابانی که پایان راه ماست این خیال بازی ها را فراموش کرده اند دیگر اینکه باید رفت نماند نپوسید.
