تبليغاتX
یک نفر شورشی
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388
جنگ،جنگ تا پیروزی

صحبت هایی از  دکتر مهدی موسوی در باره من:

حمید ملک زاده: این پسر دوست داشتنی بااستعداد بامطالعه فقط دو چیز برای موفقیت های بزرگ کم دارد. اوّلی پشتکار است و اینکه یاد بگیرد با هوشش نخواهد همه چیز را به دست بیاورد. یعنی باید از همه چیز بگذرد، از خیلی لذت های خوب دنیا. از وقت تلف کردن های روشنفکرانه! و بچسبد به استعداد سرشاری که دارد. دوم شک کردن است به شک کردن! یعنی اینکه یک بار به همه چیز شک کرده و حالا در آن شک خودش به یقین رسیده است. باید این شک را ادامه دهد چه در فرم و شکل داستان هایش چه در نگاهش به زندگی. حمید داستان نویس خوبی خواهد شد امّا باید مواظب احساسات گه باشد! زندگی شخصی و فکر کردن یعنی سم مخصوصا وقتی چهارچنگولی درگیرش بشوی یا درگیرت بشود.

 

حمید ملک زاده: پسر سرکش کارگاه! یک سال تمام هر کاری کرد که بیرونش کنم و بالاخره موفق شد. استعدادی بسیار خوب که متاسفانه به جای هدایت و انتقال یاغی گری اش به داستان هایش، آن را به زندگی و رفتارش انتقال می دهد که باعث می شود از بسیاری از چیزهایی که شاید دوستشان دارد بازبماند. شاید اگر شعر نبود می توانست با همین رفتار، دوست خوبی برای من باشد امّا خودش می داند که کارگاه و ادبیات را حتی از خودم بیشتر دوست دارم و تاوانش را هم پرداخته ام.

مطالبی از دکتر موسوی که باید خوانده بشوند:
۱. شناسه های غزل پست مدرن
۲. غزل امروز- دایناسور با دامن مینی ژوپ
۳. غزل کلاسيک، سکس/ غزل پست مدرن، اروتيسم

چند کار قدیمی از من که در سایت های معتبر ادبی منتشر شده اند:

وب سایت ادبی، هنری آدم برفی ها

۱. آیا گوجه فرهنگجی هم می تواند میوه باشد؟)گزارش جلسه نقد کتاب گریه روی شانه های تخم مرغ
۲. زندگی در وقت اضافه - داستان
۳. داستانک من و دوستانم
۴. وقتي همه چيز بر خلاف آن چه شما مي خواهيد پيش مي رود - داستان
۵. فایل صوتی شعر خوانی پست مدرن - شعر خوانی دکتر مهدی موسوی، من، محمد حسینی مقدم عزیز و دوستان دیگر.
۶. داستان بی نام - داستان
۷. مصائب یک نفر نویسنده - داستان
۸. فمینیزم، زن در مقابل زن بودگی - مقاله
۹. درباره ادبیات و نقش های اجتماعی- مقاله
۱۰. سوپر مارکت کلمات - مقاله درباره فلش فیکشن (داستان کوتاه کوتاه)

ر.ن:

متن مفصلی نوشته بودم درباره این که چرا باید استاد ها را به آتش کشید، متاسفانه منتشر نشد.  چرای ادعای فوق را به طور خلاصه توضیح می دهم:
 استاد ها فاسد اند و ذهن را فاسد می کنند. استاد ها باور هایی دارند که انتظار دارند به خاطرشان به آن ها احترام بگذارند. استاد ها عاشق نمی شوند...استاد ها خواب نمی بینند استاد ها اشتباه نمی کنند. استاد ها نمی ترسند، استاد ها خیال می کنند تمام حقیقت را در اختیار دارند، استاد ها
می خواهند آدم ها را تربیت کنند. یک چیز دیگر هم هست، لباس استادی را ممکن است هر آدمی به تن کند. استادی لباسی است که نه به تن خودمان می خواهیم نه حوصله دارندگانشان را داریم. استاد ها مغرورانه توهین می کنند. این ها همه هست. تازه استاد ها می توانند به گوشه عزلت یا ازلت یا هر جای دیگری بروند و به مردم منت بگذارند که بی خیال آن ها و درست وقتی که ندا را داشتند توی خیابان گلوله می زدند مشغول پیکره تراشی بوده اند. استاد ها استاد اند اما ما بیشتر به شاعر ها نیاز داریم. به نویسنده ها به متفکرانی که اشتباه می کنند باز می نویسند و باز اشتباه می کنند.

حالا این متن را از کتاب انجمن شاعران مرده می گذارم این جابرای همه کسانی که می خوانند و می خواهند که باشند،خودشان باشند بی خیال استاد ها:

در جنگل دو راه پیش رویم بود و من راهی را برگزیدم که رهروان کمتری به خود دیده بود، و همین تمام تفاوت ها را موجب شد.( رابرت فراست- شاعر آمریکایی)
باید بدانید که استاد ها شما را دعوت می کنند به آن راهی که همه رفته اند.

 ---------------------------------

برای اولین بار در این وبلاگ قصد دارم درباره مسائل شهری بنویسم که کودکی ام در آن گذشته است درباره زرین شهر، مرکز شهرستان لنجان در استان اصفهان. درباره بخشی از آگاهی انسان ایرانی که احساس می کنم بیش از هرچیز دیگری مستعد آفت هایی است که در ایران وجود دارند:

۱. اتفاق تازه ای افتاده است:

قبل از هر چیز باید اعلام کنم که به همت انجمن فروغ ولایت، اولین کارگاه شعر و داستان در شهرستان زرین شهر شروع به کار کرده است. موضوعات این کارگاه را بخش های متنوعی از فلسفه، ادبیات، نظریه ادبی و شکل های جدید شعر و داستان نویسی در ایران و جهان در بر می گیرد. از همه علاقمندان خواهش می شود در روزهای چهارشنبه از ساعت ۴.۳۰ تا ۵ بعد از ظهر در محل فرهنگسرای شهرداری زرین شهر حضور به هم رسانند. جلسه از ساعت ۵ تا ۷ بعد از ظهر برگزار می شود.

۲. روشنفکر از آن دست پیش بند هایی است که آدم ها دوست دارند داشته باشند. درست مثل مادر ها که دوست دارند فرزندانشان دکتر یا مهندس بشوند. درست مثل من وقتی که در دوران کودکی ام ترجیح می دادم خلبان باشم. حتی- در رویا های کودکی ام به جای ماشین عروس با هلی کوپتر پرواز می کردم  و گلوله های آتش زا می انداختم. این رویا در دوران کودکی ام رویایی کاملا متفاوت بود. راستش، این که در سال های کودکیِ من یک نفر چنین رویایی ببیند نشان می دهد که آدم پیش رو(آوانگارد)یی است.

۳. زرین شهر از آن دسته از شهر هایی است که آدم های زیادی در درون آن فکر می کنند روشنفکر اند. درباره این روشنفکر ها چند کلمه می خواهم حرف بزنم:

الف. این روشنفکر ها اغلب معلمان مدارس راهنمایی و دبیرستان شهر هستند. یکی از آن ها را من از نزدیک می شناسم و بی انصافی کرده ام اگر نگویم که بعضی چیز ها را به او مدیون ام اما این همه چیز هایی نیست که باید درباره شان گفت.
ب. این روشنفکر ها محدوده کوچکی از کتاب های خوب و متوسط و بد را خوانده اند. این روشنفکر ها هنوز روش های بررسی مسائل اجتماعی را بلد نیستند. این روشنفکر ها توی زندگی واقعی شان- وقتی لباس روشنفکر به تن ندارند- اصلاً آدم های روشنفکری نیستند. برای این روشنفکران، روشنفکری مثل لباس بوده است. مثل نقش های اجتماعی شان. درواقع از نظر ایشان روشنفکر بودن قواعدی دارد که بازی اش می کنند. این روشنفکران اهل نمایش اند.
ج. این روشنفکر ها دقیقاً بر خلاف منطق روشنفکری- حواستان باشد در ایران همه چیز قلب می شود حالا اگر درباره یک شهر کوچک توی ایران حرف بزنید همه چیز مغلوب و مقلوب می شود- علاقمند به نوچه پروری اند. انتظار احترام زیادی دارند. احساس می کنند بالای جایی نشسته اند و آدم ها را تحلیل می کنند. درست مثل پزشک ها که بیمار را.
د. این روشنفکر ها فراموش کرده اند که: خودشان بخشی از مسئله هستند و نه بخشی از راه حل.
ه. این روشنفکر ها که توی زرین شهر نمونه هایشان- خودشان و نوچه هایشان- زیاد اند فکر می کنند مردم گوسفند اند. اصلا توی این شهر این جمله که مردم گوسفند اند مدال افتخاری است برای آن ها که فکر می کنند روشنفکر اند.
ه.۱/ ه همه روشنفکران جهان باید تذکر داد که مردم، مردم اند نه خس و خاشاک احمدی نژاد اند و نه آشغال سردار رویانیان و نه گوسفند روشنفکران. مردم اند؛ همین.

و. روشنفکران شهر من دنبال یک جور خودارضایی فلسفی اند. بی تعارف می گویم حتی بعضی وقت ها خودم هم این طوری می شوم. یعنی وقتی می خواهند فاصله یبین خودشان و مردم را یادآوری کنند شکل صورتشان عوض می شود. یک جور عجیبی حرف می زنند و احتمالاً فکر می کنند که: ای بابا این ها که ما را نمی فهمند... و بعد آهی می کشند می گویند که حیف از تو که خودت را برای این مردم هلاک کرده ای.
ر. روشنفکران شهر من از قضای روزگار هه در ساختاری که دارند نقدش می کنند مسئولیتی دارند و عجیب که بسیار محافظه کار اند و بعضی وقت ها ترسو. این دیگر از عجای روزگار است. روشنفکر در ساختار. روشنفکر که هزینه زندگی اش را ساختار دارد تامین می کند خب حالا از این روشنفکر چه انتظاری باید داشت. خدایش بیامرزد ژان پل سارتر بد بخت را.

۴. ما مجموعه ای از همین گوسفندان هستیم توی شهر که می خواهیم بزرگتر نداشته باشیم. می خواهیم حق داشته باشیم فکر کنیم و اصلا حق داریم که اشتباه فکر کنیم. ما نمی خواهیم روشنفکرانمان به جای ما فکر کنند و دستمزد ها و پست های بیشتری بگیرند. به همین خاطر دور هم جمع شده ایم و یک کارگاه داستان راه انداخته ایم. هر کسی که فکر می کند دوست دارد حرف بزند، دوست دارد خودش باشد و برای خودش بنویسد به ما ملحق شود. این جا برای همه جا هست. فقط باید در حد دوره ابتدایی سواد و به اندازه یک فیلسوف جسور باشید و میل به کتاب خواندن داشته باشید. همین. ما همه بی سوادیم اما نمی خواهیم کسی به ما چیزی یاد بدهد. می خواهیم خودمان برای خودمان بنویسیم...خودمان برای خودمان حرف بزنیم. به زبان خودمان...نه به زبان فرسوده روشنفکرانی که به ساختار وابسته اند.

چهارشنبه ها منتظر آدم های معمولی هستیم...آن هایی که مثل خودمان هستند. ساعت ۵، فرهنگسرای شهرداری زرین شهر.

 

 

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 17:26 | | لینک به این مطلب
دوشنبه یکم تیر 1388
به احترام مردمم

دردم اومده، بکشید بیرون:

اگر همه آدمای دنیا جمع بشند و بگند که باید تن بدم به قواعدی که به خاطر اونا بقیه دوستم داشته باشند، شغل خوبی پیدا کنم یا بهم احترام بگذارند و تاییدم کنند. می رم گوشه پل و یه طوری زندگی می کنم که در نهایت چیزی توی رفتارام خرید و فروش نشه. اگه همه آدمای دنیا اعتقاد داشته باشند که رمز موفقیت نقش بازی کردن و نقش های خوب بازی کردنه من ترجیح می دم موفق نباشم. اگه هر بار هر آدمی تف کنه تو صورت بخاطر ارزش هایی که فرهنگ مستقر بهش داده و بخاطر این که منو حیونی می دونه که به اون ارزش ها پایبند نیستم، باز کوتاه نمی آم. من دنیای خودمو دارم. همینم که توی کلمه هام. نه برای خوش آمد شما می نویسم نه. برای این که تاییدم کنید نه، فقط برای ثبت کردن لحظه ای از خودم می نویسم. حالا هی حرص بخورید و قضاوتم کنید؛ که قاضیان حقیر ترین انسان ها اند.

 

اینو حالا دارم اضافه می کنم:

یکی به من بگه باید چیکار کنم...بیتا رو چرا بازداشت کردید؟ توحیدی و شوهرشو چرا از خونشون گرفتید بردید؟ باید چیکار کنم؟ بشینم...دوستام اون تو شکنجه بشند...بعد من این بیرون درباتره سوژه انضمامی آنارشیستی مقاله بنویسم؟ پایان ناممو بنویسم؟ آبرویی واسه دانشگاه مونده که بخوام با مدرکش یه گهی بخورم بعداْ؟

بیتا رو آزاد کنید!

 

 

اینو بعدا اضافه کردم:
هر چی بیشتر می گذره بیشتر می فهمم که چقدر به نوازش کزدن و نوازش شدن نیاز دارم. یکی منو بغل کنه!!!

 

خشن ترین شکل برخورد با یک نفر زن متهم کردن او به خیانت، فحشا یا توضیح خواستن از او درباره روابطش است.

ر.ن: جناب آقای سپاه، حضرت آقای اطلاعات سلام. باید خدمت شما عرض کنم که این جا توی یک سوراخی که من قایم شده ام، از ترس، از ترس جان ناقابل و کثافتی که برداشتم و از تهران بخاطرش فرار کردم، می خواهم چند کلمه ای برای مردمم بنویسم. شما می توانید باور کنید که این نوشته های یک شهروند بزدل ایرانی است و یا این که برچسب انگلیسیتان به پیشانی یا هر جای دیگرم که خواستید بچسبانید.

متن اصلی:
ما خرداد پر حادثه زیاد دیده ایم؛ دارم بالا می آرم، بوی خون، صدای جیغ، گاز لعنتی اشک آور و دعوای نخبگان سیاسی برای بودن، برای نگه داشتن مردم و نگه نداشتن ان ها. پیوند هستی بخشی از نخبگان قدرت به مردم و خواسته هایشان و...ما رکب خوردیم بچه ها...فایده نداره بیاید بریم...ترس بیشتر به خاطر اینه که اگه بریم خونه هامون دیگه نتونیم بیایم بیرون. حالت تهوع دارم عباس، بکش کنار اون سیگارو، سیگار سیگار سیگار، بیا این جا دختر، چشماتو باز کن، دهنتو باز کن....احمد یه سیگار به من بده، کثافتا، این آخری فلفل بود...اصلا صدا هم نداره اقتاده بود کنار پام...هوق هوق هنوق...برید کنار برید کنار، سرتو بکن تو دود دختر، هی احمد کجا می ری بیا طرف آتیش: ما زن و مرد جنگیم بجنگ تا بجنگیم، بجنگ تا بجنگبم اوهو اوه اوهم اوهم...برو اونو جمع کن داره خفه می شه...امشب برنامه چیه؟ حرف نزن این وسط پر از جاسوسه برو آتیش روشن کن...خبرا رو داری؟ مردم تو فاطمی دارند شلوغ می کنند...پلیسا ریختند و می زننشون، دانشگاه فایده نداره باید بریم بیرون پیش مردم...سیگار به من بده...مصطفی، سرم و کجا بردی، برسون به این دختره اون جا افتاده...بگو چشماشو باز کنه بعد بریز تو چشش، مواظب باش، کم نیاریم...این طور که پیش می ره به سرم زیاد نیاز داریما...چته، چته؟ بیا ببینم...سیگار، سیگار بدین به من بچه ها...اوهو اوهو اوهو...چشماتو باز کن دختر...اینو یکی ببینه، یکی به این سیگار برسونه...بیا پسر..بیا واسا این گوشه...اوهو...اوهو....تو بهتری دختر؟ آره بهترم...معلوم نیست چشونه حالا اینقدر گاز می زنند...نمی دونم...می ری اون جلو صورتتو بپوشون..بیارش این جا..بیارش اینجا..چشماتو باز کن ..چشماتو باز کن و دهنتم باز کن...آروم می شی الان...صبر کن...: مرگ بر دیکتاتور...اینا چرا دارند فرار می کنند؟ برید برید لباس شخصیا ریختند توی دانشگاه..برید برید...حالم داره به هم می خوره...حالم داره بهم می خوره...سرم داره گیج می ره...این اصلا عادلانه نیست...جنگی که قاونونشو ما تعیین نمی کنیم...جنگی توش ما اصلحه نداریم...جنگی که...آقا ببخشید یه نخ سیگار دارید؟
-----
پ.ن:
۱.------------------------.
۲. ......................................... .

۳. ............................... .) توی همه این جمله ها ترس نویسنده کاملا مشخصه. ترس نویسنده که (ای کاش کاش کاش پشیمان نمیشدم
ای کاش مرده بودم و پنهان نمیشدم....)

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 21:53 | | لینک به این مطلب