تبليغاتX
یک نفر شورشی
سه شنبه بیستم اسفند 1387
خشونت عریان
تا حالا شده به خاطر هیچ و پوچ مث یه گوشفند باهات برخورد کنند. بگیرندت...بکشندت رو زمین....کتکت بزنند. تا حالا شده به کثافت کشیده بشین چون نمی خواین اجازه بدین از حد شما کسی عبور کنه؟ تا خالا شده احساس حقارت کنین  چون می خواستین بزرگ باشین...چون نخواستین تن بدین و بقیه آدمای مث خودتون- درس مث گوشفندا- به شما نگا کنن و بعضیاشون بخندن؟ تا حالا شده مث سگ کتک بخورین و بعد محکومتون کنن به این که اختشاش کردین و جو دادین و بعدم بگن که تو بد دردسری می افتین؟ تا حالا شده نخواین تن بدین...تا حالا به زور کسی بهتون تجاوز کرده؟ من شده...من امروز چون نمی خواستم کارتمو بکشم تو گیت...چون نمی خواستم تو سیستم نگهبانی ثبت بشم...چون نمی خواستم تن بدم مث سگ کتک خوردم ...مث یه گوشفند کشیدنم رو زمین و بقیه گوشفندام داشتن نگام می کردن...نمی خوام لاین دانشگاه و .....حالا اون احمقایی که فکر می کنن باید تن داد و گذشت و به یه جایی رسید و تصور کنین که نمی دونن قیمت این به جایی رسیدن....یعنی یه نقش توی ساختار پیدا کردن از دادن شرافتمه....باید خفه شم تا اطلاع ثانوی...باید کی حرف بزنم پس؟ اونایی که می گن باید صبر کرد؟ نمی دونن برای چی باید صبر کرد...اخراجم کنین از این کثافت خونه ای که بعضیا احمقانه دندون تیز کردن براش...از دانشگاه تهران اخراجم کنین.
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 10:30 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
هر دم از این باغ بری می رسد
تمام شد. ثبت شدم. به قول مهسا سه اتفاق برگ توی زندگیم توی زمستون افتاده:
۱.اول دی ماه ۱۳۶۳ به دنیا اومدم.
۲. ۶ بهمن ماه ۱۳۸۴ ازدواج کردم.
۳. ۱۴ اسفند ماه ۱۳۸۷ طلاق گرفتم.
حالا باید به فصل خای دیگه و اتفاقای دیگه فکر کرد.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 14:17 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هفتم اسفند 1387
هنوز ادامه داره
شاید درست بشه....هم لاینی هام نامه نوشتند که نه بابا این یارو این کاره نیست...گفتند اهل خدا- پیغمبره نوشتن اصلا ما خودمون پشتش وا میسیم به استغاصه...گفتن درس می شه....گفتن فعلا کلاساتو برو و قول بده گه زیادی نخوری....منم مث بچعه های خوب گفتم چشم...والله چرا نگم چشم؟ دارم دیونه می شم راس راسی ...نه این که کم آورده باشما نه...موضوعی که باید براش بجنگم موضوع احمقانه ایه....یه مدتی باید کنار اومد می خوام تکیه بدم به دیوار و یه نخ سیگار بکشم اما نه اونقدی که یه بخشی از دیوار بشم....تموم شد. یه کم باید نشست.
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 11:47 | | لینک به این مطلب
شنبه سوم اسفند 1387
لعنت به همتون
هر بار خواستم بخزم یه گوشه و به هیچ احمقی کار نداشته باشم نشد...انگاری همه باهام کار دارند. من اما می خواستم...می خوام تنها باشم...ولم کنید...مجبورم این بار باز بنویسم...پست قبلیو با یه مطلب جدید:( قبلاْ این مطلبو نوشته بودم....قبلاْ اما اتفاق تازه ای افتاده)

آن چه گذشت:
این یک ماجرای احمقانه اما واقعیست.

من حميد ملک زاده دانشجوي سال اول علوم سياسي مقطع کارشناسي ارشد در دانشگاه تهران هستم. پذيرفته شده مشروط در دانشگاه تهران. گرايش تحصيلي من انديشه سياسي است. آدم معمولي اي هستم با دغدغه هاي خاص خودم. دغدغه هاي احمقانه اي که تقريبا دارند همه چيزم را به هم مي ريزند.
 پيش تر براي خودم نشريه اي داشتم- در دوره کارشناسي- توقيف شد. اسم نشريه ام توقيف شد بود. توقيف شد. بيشتر به خاطر اشتباهي که درباره محاسباتم داشتم. درباره اتفاقي که بعد از منتشر شدنه آخرين شماره اش داشتم. فعاليت سياسي بيرون و توي دانشگاه کم نکردم. براي هر کدام هم توضيحات خاص خودم را داشتم. اين ها هيچ کدام مهم نيست. اين ها اصلا مهم نيستند. من مي خواهم يک چيز ديگري را براي شما بنويسم. بعد از پذيرفته شدن در دوره کارشناسي ارشد به دلايلي که گفتم و همين طور دلايلي که بيشتر به فضاي اعتراضات دانشجويي حاکم است کم تر در فضاي سياسي دانشگاه قرار گرفتم. اين ها همه مقدمه اند.
****

در ابتداي هفته جاري از طريق کارشناس آموزش تحصيلات تکميلي دانشکده متوجه شدم که احضاريه کميته انضباطي برايم فرستاده اند.( علامت تعجب) امروز- سه شنبه ۸.۱۱.۱۳۸۷ بقه کميته انضباطي مراجعه کردم. همه اتهاماتي که ممکن بود به خاطرشان احضار شده باشم را در ذهنم مرور کردم و براي هر کدام جوابيه اي در ذهن آماده کردم.
موعد بازجويي که شد وارد اتاق شدم. چهره جديدي پشت ميز بود. درست مثل بازجو ها رفتار مي کرد. درست مثل آن ها.
: چند دقيقه صبر کنيد لطفاْ.
-: بله حتماْ
بعد کار هاي آقاي بازپرس تمام شد. پرونده ام را باز کرد و شروع کرد به مطالعه. هر چند برگ يک بار نگاهي به من مي کرد.
-:اگه بخوايد همشو بخونيد تا صبح طول مي کشه.
:.....(نگاه)
- نمي خوايد بگيد چي کار کردم؟
:...(نگاه)
-:آهان داريد اونو مي خونيد.
:....يعني خودت نمي دوني؟
-: نه واقعاْ من کار خاصي نکردم تو سال جديد.
تق تق تق...
: ببخشيد مي خواستم يکي از پرونده ها را بردارم.
: خواهش مي کنم....(بعد زن بيرون رفت) نظرت درباره سکس چيه؟
-:خوبه...
: ولي هر چيزي متعادلش خوبه.
-: شما از من درباره کيفيتش نپرسيديد...من مشکل اخلاقي پيدا کردم؟
:....(نگاه اينبار خيره) متاهلي؟
-: بله...من يک بار ازدواج کردم...(برايش اصلا نگفتم که قصد دارم طلاق بگيرم و از اين حرف ها. چون احساس کردم مسائل خصوصي آدم به کميته انضباطي ارتباط پيدا نمي کند)
: يک بار؟ الان مجردي؟
-:  نمي خوايد بگيد من چيکار کردم؟
:...(در حالي که به پرونده نگاه مي کرد و زير چشمي مرا مي پاييد)....
-:( به شوخي) خود ارضايي کردم؟
: بله...خودارضايي کرديد.
-:(اول فکر کردم داريم با هم شوخي مي کنيم....با خنده و به شوخي)د حالا کي گزارش داده بهم بگيد تو رو خدا.
:(جدي... ولي راحت تر از قبل) ما اين جا همه چي داريم.(سکوت) حراست دانشگاه.
-: يعني من توي دانشگاه خودارضايي کردم؟
: توي خوابگاه...البته اتهامات ديگه اي هم هست...حضور در تجمع غير قانوني... استعمال مواد مخدر...مواد مصرف مي کنيد؟
-: نه...به هيچ وجه...هر وقت خواستيد مي ريم آزمايشگاه.
: از کي خود ارضاي مي کنيد؟
-:( تازه فهميده بودم که شوخي نيست) از ۱۲ يا ۱۳ سالگي. اون موقه ها به بلوغ جنسي رسيدم.
: با پسر رابطه داري؟
-: نه الان ديگه خيلي وقته که نداشتم.
: يعني از بعد از کارشناسي ارشد؟
-: نه بر مي گيرده به دبيرستان سالاي اول. اون موقع مردونگي و اين حرفا( يادداشت مي کند) شما ۱۹۸۴ رو خونديد؟
: نه چي هست؟
-: يه رمانه...يه داستان بلند که خوب بهش مي گند رومان...(به سرعت يادداشت مي کند) مال جرج اوروله.
: درباره چي هست؟
-: نقد دولت شورويه...تو دوره استالين... کار نماد گرايانه قشنگيه.( زير لب) الان احساس مي کنم توي اون جامعه ام. حتماْ بخونيدش.
: چند وقت به چند وقت خودارضايي مي کنيد؟
-: چند وقت يه بار بستگي داره به حال و احوالم. يه راه براي ارضاي ميل.
: راحت مي شي بعدش.
-: من بيشتر وقتي خوب نيستم اين کار و مي کنم خيلي هم به خاطر سکس نيست...(نگاه مي کند و منتظر پاسخ خودش است) آره بعدش مي خوابم...شل مي شم.
: چرا با خانومت زندگي نمي کني؟ چرا خوابگاه مجردي هستي؟
-: خوب بهم خوابگاه متاهلي ندادن...پول هم ندارم خونه بگيرم...( فکر کردم اگه بهش بگم مي خوام طلاق بگيرم بي چاره مي شم.)
: خوب حالا دفاعياتتو توي اين برگه بنويس.
-: از اين که خودارضايي مي کنم؟ فکر مي کنم مسئله خيلي خصوصي اي باشه.
: ببين من طرف توام...
-: بله مي دونم...هميشه اينو مي گيد اولش...ولي اين مسئله خيلي خصوصيه...آخه....باشه توي همين برگه؟( با سر جواب مي دهد) حالا چي بنويسم؟
: نظرياتت درباره سکس و حرفاي ديگه اي که زدي.
-: بله(نوشتنم که تمام مي شود کلمه خود ارضايي را به او نشان مي دهم.) درسته؟
: بله..بريد به سلامت.
-: حالا تو حکمک چي مي نويسند؟ اين که ديگه خودارضايي نکنم؟
: درست مي شه ان شاء الله.
 هدفونم سفيدم را توي گوشم مي گذارم و به طرف کتاب خانه دانشکده
مي روم. بايد براي امتحان  فردا آماده شوم.

 آن چه شد:
حالا من دو ترم ممنوعیت از تحصیل دارم.این حکم کمیته انضباطیه دانشگاه تهران توی قرن بیست و یکمه....مند به خاطر این که توی حوزه خصوصیم خودارضایی کردم دو ترم ممنوعیت از تحصیل دارم و ممنوعیت از حضور در خوابگاه و ممنوعیت ورود به دانشگاه. نه این که فکر کنید این شوخیه ها...این واقعیه....به یکی از دوستام تو دانشگاه گفتم خیلی با حال بود خندید و گفت این نیز بگذرد.  من از هیچ آدمی توقع ندارم...آدمایی که پارانویا دارن. آدمایی که می تونند سرشونو بکنند تو لب تاپ چند صد هزار تومانیشونو به فکر دردای توده زحمت کش باشند. مهم نیست...یه کاریش می کنم. خودم...شاید...دارم دیونه می شم.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 15:14 | | لینک به این مطلب