جناب آقا و یا سرکار خانم خواننده باید عرض کنم خدمت شما که این نوشته ایست حاصل به هم تنیدگی خیال و واقعیت. تلاش حمید ملک زاده است. درباره آن چند نکته ساده را باید برای شما بنویسم:
۱. اگر اسم نوشته طوری که شما فکر می کنید درست است نیست اصلا بهتر است که داستان را نخوانید. حوصله نغ نغ کردن شما را ندارم.
۲. اگر با روشی که داستان را می نویسم مشکل دارید. صفحه را ببندید. همین حالا.
۳. اگر حرفی به جز نق نق کردن ندارید بهتر نزنید.
۴. حتما مقدمه لوئی فردینان سلین در کتاب زیبای دار و دسته دلقک ها را بخوانید.
۵. این ها را اصلا برای شما نمی نویسم. اما دوست دارم که شما هم آن ها را بخوانید.
:وایسا، با توام.
زن چادر مشکی روی سرش را کشید جلو، با دستهایش محکم نگهش داشت و سر جایش ماند.
: صد بار بهت گفتم این مثِ یه بازی نیست. صد بار بهت گفتم نمی شه این طوری ادامه داد. صد بار بهت گفتم... بعد همین طور که دستش را تند تند جلوی صورت زن تکان می داد شروع کرد دور او چرخ زدن.
: بَبو بَبو بَبو....پشتش را به زن کرد، ایستاد...: حتمی دارن می آرنِش. این جای قصه رو هیچ وقت نگفته بودی. اون روز تو چیکار می کردی، کجا بودی...هیسسسسسسسسسسسسس....بعد روی زمین طوری که انگار دارد نماز می خواند نشست....: اشهد انَّ محمدً الرسول الله و اشهد و انَّ... شَطَرَق...ذکرش را ناتمام گذاشت...: پی تیکو پی تی کو پی تیکو، این قصه تو نبوده... من صد بار توی خواب دیدم. راسشو بگو کجا بودی اون بعد از ظهر لعنتی؟!...بعد همین طور که سرش را وسط زانو هایش فرو برده بود شروع کرد به گریه کردن. همین که زن قصد کرد چند قدمی جلو تر برود برگشت، خودش را روی زمین کشید و محکم چادرش را گرفت... حرف بزن، یالله. بذار آروم بگیرم لعنتی... زن که حالا خودش را به کنار حوض رسانده بود آرام روی لبه سنگی اش نشست. چادرش را از سر برداشت...: اخما تو باز کن، این آخرین باریه که می رم. وقتی برگشتم با هم از این جا می ریم. من و تو... بعد دستشو گذاشته بود روی شکم باد کرده دخترک هفده ساله و با شیطنت نگاهش کرده بود...: غصه نخور، اخم نکن فِک می کنه ما با هم دعوا کردیم پِدَ سوخته ...بلند شده بود و آرام گونه های خیس دختر را بوسیده بود... غیششششششششش...: من دیگه باید برم اومدن دنبالم...وقتی جلوی در رسید اداهای عجیب غریبی با دست و پاهایش در آورد که زن معنی آن ها را نمی فهمید... فردای آن روز همسایه ها وقتی پیدایش کردند که گوشه حیاط افتاده بود. سقف خانه شان ریخته بود. بوی سوختگی از همه جای محله به مشام می رسید....چند روز بعد وقتی چشمهایش را باز کرد پسرک کوچکی را به او نشان دادند. پسرک کوچکی که منتظرش بود...: دیگه هیچ خبری از بابات به من ندادن، ما از اون شهر رفتیم. چند جا رفتیم، هر روز از این شهر به اون شهر...: بومب بومب بومب....بومب بومب بومب... جنگ بود نه؟...زن چادرش را از روی سرش انداخت...: جنگ بود، موشک و خمپاره. من هی باید می شستم و هی باید... پسرک که انگار توانسته بود به چیزی که می خواهد برسد رو به روی زن نشست، طوری که انگار توی کلاس درس...: تو خودت هیچ وقت موشک خوردی؟... : من نه ولی مامانم تعریف می کنه که توی خونه ما چند باری موشک افتاده... صدای خنده بچه ها...: شما اصلا می دونید موشک چه شکلیه؟ مامان من دیده، انقده موشک دیده... وقتی وارد کلاس شد همکلاسی ها سر جایشان نشستند. آقای معلم که توی کلاس آمد بلند شد تا حرفی بزند، سرش گیج رفت...: بومب بومب بومب، بومب ... خودش را پرت می کرد توی گوشه های اتاق، زیر میز پناه می گرفت...: بومب بومب بومب، موشک پشت موشک،...چند لحظه ای همین طور توی اتاق خودش را به این طرف و آن طرف زد، همین طور که داشت توی کلاس می چرخید خودش را روی زمین انداخت، گوشه میز را گرفت...: تو را به خدا نه... آقا من که گفتم خیلی وقته که دیگه این کار رو
نمی کنم... انگار داشت سعی می کرد هر طور شده چادرش را از دست کسی که با لای سرش ایستاده بود در بیاورد... شما یه چیزی بگید آقا. من که کلفتیِ شما و زن و بچتونُ کردم. حالا هم چیز زیادی
نمی خوام پول زحمتمو بدید تا برم... بلند شد. از این طرف به آن طرف خودش را پرت می کرد...:نه تو را به خدا... نه نه نهههههههههههههههههههه بومب بومب بومب بومب...خودش را روی زمین انداخته بود. از دهان کوچکش صدا های عجیب و غریبی مثل صدا هایی که شب ها توی خانه یِشان می پیچید در آورده بود... صدای گربه هایی که هر روز، هر شب توی خانه شان جیغ می کشیدند.
پ.ن:
۱. این روز ها همه چیز بدی اون قد بد که حوصله نمی کنم بد باشم.
۲. دارم درباره چگونگی فضیلت(آرخه) در جهان پست مدرن فکر می کنم.
۳. دلم می خواد فردین و ببینم. لعنتی انگاری رفته زیر زمین.
۴. سکوتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.

