تبليغاتX
یک نفر شورشی
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
آقا ببخشید! من پیاده می شم.
ر.ن:
همه رنگی ها رو می تونید کلیک کنید. یه پنجره باز می شه یه چیزی توش هست که مربوط به اون چیزیه که توی متن نوشتم.( قصد نداشتم به شعور مخاطب توهین کنم اما خواستم توضیح بیشتری بدم.)
----------
اتفاق خاصی در حال رخ دادن نیست...این جا یک چیز مهم هست به نام من و چیز مهم دیگری به نام او...چیزی که قرار داد کرده اند مرد باشد و چیزی که بر اساس قرار ها زن شده است...دو تا دوست که زن و شوهر شدند....قرار نبود این طور بشه. قرار بود اتفاق خوبی بیافته. قرار بود ساختار ها رو دور بزنند. اما مشکل کمی پیچیده تر از این حرفاست. مشکل چیز دیگه ای ایه. شاید باید باور کنم که از اول این بنا نباید ساخته می شد. شاید باید پیش تر این اتفاقا می افتاد. فرآیندی که منتهی شد به این جا. قصه ای که من هیچ وقت نمی نویسمش. باید تا تیر سعی کنیم بهمون خوش بگذره. بعد از اون من و اون- همون طور که تا حالا- تنها می شیم. با این تفاوت که دیگه ای هیچ کدوم مجبور نیست اون یکی رو بکشه.
------------------
پ.ن:
۱. یه دوست عزیزی نوشته بود برام انگاری عاشق شدم....شادم....بعد من می گم معنا تو ذهن آدما اتفاق می افته نه تو گفتار و ما شما باور نکنید.
۲. روزای عجیبی دارم می گذرونم.
۳. داستان و شعر و سید مهدی موسوی که انگار داره رسما تبدیل می شه به دغدغه من.
۴. همین برای حالا.
۵. تبریک گفتن سال نو احمقانست. من وارد نمایش شما نمی شم.
۶. ما مطمئنا ۱۵ ام تیر از هم جدا می شیم.
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 10:47 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیستم اسفند 1386
شغلم؟.....
حمید ملک زاده
رو نوشت:
این اصلا عادلانه نیست...چی؟ چه اهمیتی داره؟ هنوز زنده ام.
۱. می خوام چند تا شعر قدیمی بذارم این جا...شاید برای دوباره شروع کردن گذشتن از قبلیا لازم باشه.
۲. غزل...داستان...من وسط وزن و قافیه و روایت...یه دوستی دارم که خودشو توی داستاناش خالی می کنه...راستی داستان مثل سطل آسغال شده براش.
۳. یه دوستی دارم که با بی تفاوتیه تمام نگران بقیست.
۴. سید مهدی موسوی! نمی دونم از کجا پیداش شد این وقت سال تو این سرما. ولی علی رغم همه چیز، یه جورایی آدم و مجبور می کنه به تکون خوردن؛ به کندن و شخم زدن مغزش. نه این که اون این کار رو می کنه....شخم زدن و می گم...نه! اما آدمو مجبور می کنه به کندن. خودش کلی حسن واسه سید. من که بهش احترام می ذارم.
۵. با فردین رفتیم شمال...
۶. بگذریم شعر های گذشته ای که بایدنقد شوند:


شبیه صندوق پستی که زیر این باران
کنار کوچه بن بست از شب آویزان-
شدست و می خزد آرام تا ته کوچه
تکیده مرده شبح واره ای چنین خیزان.
و انحنای نگاهش به سمت چپ چرخید
سگی کنار درختان خسته از انسان
ور روی صندلی آن طرف تر از نیمکت
طنین هق هق یک مرد---یک زن عریان
             
               غزل۲
سکوت گیج خیابان هفتم مرداد
                 ****
در ازدحام همیشه و هرچه بادا باد
ورق ورق همه کوچه را قدم می زد
زنی که از ملکوتت به شعر من افتاد
{همیشه حاصل ضرب من و شما}- تردید
: چرا نمی شود اینجا تلاقی اضداد؟
                 ****
 نگاه می... به خیابان و خیره می ماند
صدای پای کسی در حوالی  شمشاد
قطار آمد و رد شد از ایستگاه و هنوز
سکوت گیج خیابان هفتم مرداد

غزل۳

حالم به هم می خورد از این پیاده رو
از مردمان منتظر توی تابلو
این جا کنار نعش خودم پلک می زنم
رویای لحظه های تورا در پیاده رو
باران خوب هرچه ندارم- عزیزکم
در کوچه های بی کس و کارم بمان- نرو!
بعد از شما رسیده غزل های من به این
شب پرسه های منفرد ِ آخرین سگ و
یک مصرع به یاد شما مانده تا ابد
باران به ذهن مرد چکیده
                      تلو
                            تلو
بیت های نا تمام
۱.
هر روز قدم
             قدم
                   قدم می گردم
دنبال دلیل بودنم می گردم
آیینه شبیه کودکی هایم نیست
بیهوده به دنبال خودم می گردم.

-------------
پ.ن:
۱. هنوز زنده ام.
۲. قصد دارم پست قبلیمو یه داستان خوب از توش در بیارم.
۳. همین برای امروز کافیه شاید.
۴.{...............................}         

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 13:55 | | لینک به این مطلب
شنبه یازدهم اسفند 1386
.........1387
دود سیگار رو آروم حول داد روی صورتش و همین طور که داشت به دیوار چوبیه پشت سرش تکیه می داد چشماشو دوخت روی سقف که از لابه لای دود سیگار تصویر مبهم و بی قواره آهوی خماری را می شد روی آن تشخیص داد که انگار سال ها پیش یک نفر طرحی از آن را روی سقف کشیده و شاید چون از بیماری سل رنج می برده عمرش کفاف تمام کردن تصویر را نداده است و کس دیگری هم به فکر تمام کردن این تصویر نیافتاده......
----------------------------
پ.ن:
۱. این روزها اصلا دستم به نوشتن نمی ره. نوشتن داستان و شعر و ترانه و حرف و غزل و این چیز هایی که می نویسم به جای داستان و داستانک و به خورد مخاطب نازنینم می دم.
۲. لعنت به بلاگ فا.
۳.راستی این ماجرای ما هم ماجرای عجیبی است. ماجرای معنا و ذهن و زبان و کلمه و سوء تفاهم نا بی نهایت.
۴. به من چه که آدما دوست ندارند جدی بشنوند منو. به من چه که معنا توی ذهن مخاطب اتفاق می افته. به من چه که زبان نا توان از انتقال معنا است. به من چه که.....
۵. من یک انسان.....تر ترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترتر!
۶. نه می خوام....نه می تونم به نمایش تن بدم.من حمید ملک زاده ام. چرا نمی تونند بفهمند که من کاملا با هاشون جدی ام. لعنت به انسان مدرن در نظریهُ ساخت و ساختار.
۷.در تهران ۱۳۸۷ تنها می شود به لذتی که در هم آغوشی، در بستر وجو د دارد امید وار بود. به قسمت کردن تن با «دلبرکان غمگین» هزاره ها. به لذت آغشته به درد.
۸. ساعت های بدی را می گذرانیم. اتفاقات بدی در راه است. این روز ها همواره صدای سید مهدی موسوی را می شنوم که: و روز های بدت رفته بدتر آمده است.
۹.این ها را به حساب ناله و گلایه نگذارید تنها حرف های یک نفر سوژه در ساختار است برای دیگرانی که به او پیوسته اند« از پا، با زنجیر  .

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 12:8 | | لینک به این مطلب