تبليغاتX
یک نفر شورشی
یکشنبه سی ام دی 1386
یک

اتاق کوچک و تاریکی که تنها با یک شمع روشن است. یک پنجره بسته ی به اندازه روشن و کاغذ هایی که ریخته اند وسط اتاق.  مرد  گاه ی به سایه های روی دیوار خیره می شود و گاه سرش را پایین آورده به سرعت چیز هایی می نویسد. بعد در حالی که خود کار را توی دهانش فرو کرده است یک بار دیگر جمله های خودش را می خواند و فکر می کند اگر می توانست برای توصیف اتاق از بقیه چیز هایی که توی آن هست استفاده کند شاید فضا سازی قوی تری اتفاق می افتاد. مثلا همین تختی که گوشه سمت چپ میز مرد بود. با پایه های چوبی پوسیده ای که انگار موریانه به مغزش زده است و دارد از تو او را می جود. بار ها صدای جویده شدنش را در خواب شنیده بود و هربار به این فکر کرده بود که ممکن است صبح وقتی بیدار می شود اثری از تخت نباشد و از ترس این که موریانه ها او را که به بخشی از این اتاق چوبی تبدیل شده بود بجوند تا صبح خرناس کشیده و نفس های عمیق و داغی را از گلو گاهش بیرون داده بود.  بعد می توانست خودکار را در دهانش بگذارد و به این فکر کند که بازی زیبایی را هم می تواند با پنجره داشته باشد. پنجره اتاقی که پشت به خورشید است. مرد بار ها صدای سگ هایی را شنیده است که درست زیر پنجره اتاقش جفت گیری می کرد اند. صدای ناله های ماده سگان در حال فراری که چند سگ دیگر آن ها را تعقیب می کرده اند و هربار که اتفاقا پک های آخر سیگارش را می کشیده است لعنت فرستاده به طبیعت که عده ای را همواره موضوع کامیابی عده دیگر کرده است و بعد به این فکر می کرد که می شود چیز دیگری را هم به این  ماجرا اضافه کرد. مثلا مستی مرد را از کنیاک فرانسوی قرمز رنگی که یکی از آشناینش برایش آورده بود بی آنکه دغدغه پرداختن به آن آشنا را داشته باشد چرا که گفتن درباره اودر جریان داستان هیچج تاثیر مستقیمی نداشت و به نظر می رسید گفتن این نکته کفایت می کرد که هربار یک شنبه به اتاق مرد سری می زده است برای صرف مشروب و گفتگوی کوتاهی که البته بعضی روز ها تا چند ساعت طول می کشید و در تمام طول گفتگو از مقابل مرد بلند نمی شده است و گاه در حالی که خنده شیطنت آمیزی به چهره داشته صورتش را در هاله ای از دود سیگار پنهان می کرده. و حتی می توانست این جمله را در ذهن مرد بنویسد که این عشق بازی ابر و ماه است در تاریکی اتاقی که او در آن سکونت دارد. چیز دیگری هم دیرباره او می توانست اضافه کند.  برای این کار لازم بود در حالی که به صندلی کهنه اش تکیه می داد دستش را به طرف پیشانی اش ببرد . تا در حالی که گوشه پیشانی اش را با انگشت اشاره و شصت دست چپ لمس می کند خود کار را روی می بگذارد و سیگارش را از توی زیر سیگاری بردارد. خب چند دقیقه ای می شد که به سیگار پک نزده بود به همین دلیل است که من فرآموش کردم درباره سیگاری که آن شب توی زیر سیگاری بود بنویسم. به هر حال مردسیگار را بر می دارد و به آرامی شروع به پک زدن می کند. توده ای از دود مسیر دهان تا روی ران هایش را پر می کند و در حالی که دورباره سیگار را به طرف زیر سیگاری می برد به این فکر می کند که اصلا باید بی خیال این آشنا شد. به نظرش توضیح اضافی درباره زن کار بیهوده ای است و داستان لطمه می زند. بعد خودکار را از روی کاغذ ایش بر می دارد و شروع می کند به نوشتن ماجرایی که فکر می کنم باید در یکی از روز های اردیبهشت و در اتاقی که رو به یکی از کوچه های تنگ و باریک شهر اتفاق افتاده باشد. جفت گیری حیوانات زیر پنجره گواه این است که ماجرای در یک روز بهاری اتفاق افتاده است.حداقل این دلالت در ذهن خواننده عام وجود دارد.  
--------
نمی شود گفت که توی این اتاق تفاوت زیادی بین ساعت های مختلف روز وجود دارد. در واقع به خاطر به  دیوار همسایه است که خورشید بیشتر به سایه ساختمان های کج و ماوجی تبدیل شده است که روی دیوار مقابل میز کار من می افتد و من تقریبا از روی روشنایی چراغ برقی که روی به روی پنجره اتاقم قرار گرفته است زندگی ام را تنضیم می کنم. به نظر می آید که مردم این کوچه- من کم تر به جا های دیگر شهر سر می زنم و بیشتر روز ها را در اتاقم پشت میز کار و یا روی تخت چوبی و کهنه ای که از آن برای استراحت کردن استفاده می کنم می گذرانم- هر روز صبح به خواب می روند و بعد درست وقتی که شب فرا می رسد بیدار می شوند. این حرف ها را چند باری که به یکی از دوستانم گفتم درباره سلامتی روانی ام شک کرد و از من خواست که از این دخمه- این ترکیبی است که او برای اتاق محل سکونتم استفاده کرد- خارج شوم؛ حتی سعی کرد بی آن که بخواهد حساسیتی در من ایجاد کند مرا به ملاقالت با یک نفر مشاور روانشناس ترغیب کند. او هر هفته چند ساعت برای دیدن من به این جا می آید و به همراه خود مقدار زیادی سیگار و چند بطری کنیاک فرانسوی و غذا- به اندازه مصرف یک هفته- می آورد. تقریبا همه ارتباط من با دنیای بیرون محدود شده است به رابطه با این زن.
دیروز همسایه روبه رویی من روی پشت بامش داشت قدم می زد. فکر می کنم خانه او بیشتر شبیه یک قلعه است که بعضی اوقات به واسطه حمله ای که به آن می شود لازم است یک یا چند سرباز برای محافظت از آن روی پشت بام بیایند. این سرباز ها معمولا سر و صدای زیادی تولید می کنند. این طور به نظر می رسد که با مشعل های بزرگی به استقبال دشمنانشان می روند. این کار تقریبا هر سال پیش از زمستان اتفاق می افتد. صدای هو هوی مشعل، جیر جیر چرخ هایی که دشمنان برای بالا رفتن از شت بام از آن استفاده می کنند و دیالوگ هایی که رمز گونه اند. بعضی وقت ها هم پشت بام همسایه می شود جای پهلوانان اساطیری قصه ها ک برای مبارزه با پرنده های عجیب و غریب مهاجم به خدمت گرفته شده اند. پهلوان فریاد می زند و میزان موفقیتش را می پرسد: خوبه؟....بعد صدای خفه ای از پایین می آید .پهلوان جهت شمشیرش را عوض می کند. انقدر این کار را می کند تا تا نبرد به پایان برسد و پهلوان به سرعت از پشت بام پایین می رود. این چیز هایی است که معمولا در قصه های اساطیری خوانده ام. همچنین پشت بام قصر محل عبور و مرور سربازان و جاسوسان دیگری هم هست که شب ها روی پشت بام دیده می شوند. شاید آن ها نمی دانند که دیوار اتاق من جایی است که همه حرکاتشان نقش می بندد. اما من فکر می کنم حتی که علاقه ای هم میان یکی از دوشیزگان قصر روبه روی پنجره ام با شاهزاده ای از قصر هم جوار وجود داشته باشد. همین امروز صبح وقتی بنا به عادت همه همسایه ها چراغ های خانه شان را خاموش کردند و خورشید توی اتاقم پاشیده شد دیدم که یکی از دوشیزگان به همراه شاهزاده ای روی دیوار مشترک دو قصر که از قضا نگهبانی ندارد یک دیگر را به آغوش کشیده اند و هی در هم تنیده می شوند. این ماجرا چندین ماه است که ادامه دارد. روز های اول فکر می کردم باید نامه ای به دربار هر کدام از این پادشهان بنویسم و ماجرا را گزارش کنم. چرا که شرافت دو خانواده از اهمیت والایی برخوردار است و این کار می تواند برای هر کدام از این دو خانواده اتفاق کمر شکنی باشد. اما درست روزی که می خواستم این کار را بکنم نوشته ای بدستم رسید از یکی از نویسندگان انگلیسی که در آن شرحی از شرایط زندگی اشراف زادگان اروپایی بود. روابط آزاد و بی قید جنسی ایشان که معمولا در قرن های پیشا ویکتوریایی پنهان نبوده است و اصلا رواج هم داشته است. بعد فکر کردم که این رفتار من می تواند توهینی باشد به سنتی چند صد ساله که حتما نا بخشوده خواهد بود و مرا به دردسری بزرگ خواهد انداخت. اصلا دوست نداشتم که در این اتاق چوبی سوزانده شوم.آن هم زنده زنده.
این روزها احساس کرختی زیادی به من دست می دهد. فکر می کنم که دقایق زیادی از روز و شب را می خوابم و برنامه روزانه ام دچار اختلالات مهمی شده است، ضمن این که خانم محترمی که گفتم از آشنایان من است تا ساعتی دیگر به سراغم خواهد آمد و احتمالا این بار چیز های تازه ای برایم می آورد که مشکل من با خواب زیاد را مرتفع می کند. گلوله های خوش طعنی که من هر بار دچار بی قراری منتج به بی خوابی می شوم باید برای چند دقیقه در دهانم مگه دارم. بعد کمی می شوم چند ساعت پس از آن آرام به خواب می روم. بعد آن خانم محترم مر از روی صندلی بلند می کند و روی تخت می برد. چند ساعتی می نشیند و سیگار می کشد. این مسئله را از ته سیگار هایی که توی اتاق باقی می ماند می فهم. صبح که از خواب بیدار می شوم. اتاق تاریک است و فقط نور کن رنگ چراغ توی کوچه را می بینم که سایه های نا مفهومی را روی دیوار اتاق انداخته است. سایه حیوانات چهار ای کوچکی که از روی دیوار همسایه می گذرند و صدایی که سرسرای خانه را ر کرده است. بعد من بلند می شوم و کتغذ های به هم ریخته ام را مرنب می کنم. جرعه ای از کنیاک تلخ فرانسوی ام می نوشم و در حالی که پشت میز کترم نشسته ام به دیوار خیره می شوم. نرده های پنجره، لباس آبی خوش پوشی که به تازگی برای من آورده اند و درد در ناحیه گیج گاهی ام. کوریانه ها دیشب هم مشغول کار بوده اند و صدایشان از همه جای خانه به گوش می رسد.
-------------
چند ساعتی از شب گذشته است. مرد آرام بلند می شود و سعی می کند تا سنگینی چشک هایش را به دست جرعه ای کنیاک سبک کند. سیگاری می گیراند و از پنجره به بیرون خیره می شود. خستگی بیش از اندازه و گیجی مرد در روایتی که پرداخته است. بعد از چند دقیقه از توی کشوی میز بسته قرص های قرمز رنگی را بیرون می آورد و چند تایی از آن ها می خورد. روی تخت دراز می شکد و آرام به خواب می رود.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 10:33 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و یکم دی 1386
یک...
شاید اصلا به نظر شما درست نباشد اما به نظر من هم درست نیست که این کلمه ها را روی پا هایشان نگه داریم...اصلا کسی چه می داند شاید شب دوباره... دنبال معنی می گردید؟ کجا توی کلمه ها؟ ای بابا بگذریم.
------------
پ.ن:
۱. کنکور و کار و امتحان و سرما و....این همه دلیل برای گلایه کردن....گلایه نمی کنم شاید که باشم.
۲. این وبلاگ تبدیل خواهد شد به یک وبلاگ ادبی صرف...داستان و شعر و ترانه....یواش یواش کاراممو از هم تفکیک می کنم. متعاقبا به اطلاع عموم می رساند.
۳. همه انسان ها را باید با جدیت و جسارت دوست داشت....؟؟....!!!!!.....؟؟؟....!!!!

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 22:54 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه پنجم دی 1386
ثبت یک لحظه تاریخی، گسست در سنت
جناب آقاي ميثم صفر چي، حميده، فرشيد؛ فارغ از همه توجيهاتي كه مي شود براي رفتار هايمان داشته باشيم، براي رفتار هايم داشته باشم، من اشتباه كردم. منظورم اين است، به طور مشخص، كه شايد بهتر است در باره چند مسئله ساده تجديد نظر كنم:
۱. من وجود دارم. واقعا وجود دارم.
۲. ديگري واقعيت دارد.
۳. من براي مورد شناسايي قرار گرفتن به ارتباط با ديگري نياز دارم.
۴. چگونگي كيفيت شناسايي من در ديگري به من بستگي دارد؛ به نشانه هايي كه از من به ديگري منتقل مي شود.
۵. من در يك تعامل مداوم مورد شناسايي و باز شناسي ديگري قرار مي گيرم.
۶. رفتار من كه شكل دهنده تصور ديگري از من است در تعامل ميان اين دو به من شكل مي دهد.
۷. رفتار مسئولانه من نسبت به ديگري در واقع رفتاري مسئولانه نسبت به خود است.
۸. ميثم دوستت دارم. و تا وقتي اينجا برام ننويسي هيچ وقت ديگه نمی نويسم. يه چيزي هست كه بايد باور كني اونم اين مسئله اساسيه كه احساس طَرد شدن، ناديده گرفته شدن و كُلا به حاشيه رانده شدن انسان را به طَرَفِ رفتاري حُل مي ده كه.... قبول كن كه دو هفته گذشته فشار زيادي روم بوده....قبول كن كه كابوس كنكور و خوابگاه لعنتي و زندگي و......آستانه همه چيزمو پايين آورده. توجيح بسه. دوستت دارم همين.
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 11:22 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سوم دی 1386
مانیفست شماره ان ام دادائیسم

:ما انسان های تنهایی هستیم که چیزی مثل لذت تنها در زجر مداومِمام تجلي مي يابد. اين يك گزاره تنها كه از سر درد در ذهن شكل گرفته باشد نيست. در واقع مي توانم بگويم كه اين عبارتي است كه در سال هاي گذشته هر كدام از كلماتش، زره زره در ذهن نويسنده به وجود آمده اند و بعد هر كدام به روش هاي گوناگون از واج هاي جدا جدا تا شكل گيري كلمه هايي كه در چارچوب قواعد هم نشيني معناي مشخصي را به خواننده منتقل مي كنند مسيري را پشت سر گذاشته اند كه با تامل در جملات پيشين وتوجه به حاشيه هايي كه در  ادامه براي توضيح آن آمده اند مي شود كشفِشان كرد... بعد همه آدم هايي كه دور ميز نشسته اند چند ثانيه سكوت مي كنند. انگار با مسئله بغرنجي مواجه شده اند كه بايد براي فهميدنش چند دقيقه اي فكر كرد...:درست مثل اين كلمه یِ (انسان) كه هر كدام از ما در مكالمات روزمره مان به سادگي از آن استفاده مي كنيم؛ كلمه اي كه سال ها دغدغه یِ بزرگ متفكراني بوده است كه هر كدام بخشي از دانش و تجربه بشر را به ما منتقل مي كنند؛ يكي از چيز هايي كه مي شود به طور عمده در اين عبارت پيدا کرد استفاده یِ نويسنده از يك كلمه بسيار ساده است،  كلمه (ما) در ابتداي عبارت. براي روز بعدي كه در اين جا جمع مي شويم حتما در مورد اين كلمه، كار كرد وضرورت هايي كه استفاده آن در ابتداي عبارت دارد بحث خواهيم كرد...بعد همه آدم هايي كه دور ميز نشسته بودند بلند مي شوند و در حالي كتاب هايشان را توي دست دارند هر كدام به جايي مي رود. بعضي ها هم تا آن جا كه مجال باشد يك ديگر را هم راهي مي كنند. امروز شصت و سه روز است كه اين ماجرا  ادامه دارد. حالا كه اين چيز ها را مي نويسم ساعت ۳.۳۰ بعد از ظهر است.  تقريبا مي شود گفت كه در جايي ميان شهر، تنها، پشت يك ميز قهوه اي رنگ نشسته ام و هي سعي مي كنم تا چيز هاي عجيب و غريبي كه روي كاغذ هاي زير شيشه براي يادگاري نوشته شده است هواسم را پرت نكند. يك شيشه كنياك سفارش داده ام و تا وقتي كه كاگر ساده سفيد پوشی كنياك و ليوان برايم بياورد احتمالا يك نخ سيگار كنت خواهم كشيد. اين روز ها بيشترين چيزي كه آزارم مي دهد صداي آرام و مردانه ايست كه آهنگ يك نواختي دارد و همه اش سعي مي كند تا از كنار هم چيدن كلمات بي معنايي كه در خود دارد معاني با شكوهي را به انسان منتقل كند. مثلا همين كلمه انسان را سعي مي كند چند بار پشت سر هم تكرار كند و اصرار دارد به ديگران بفهماند كه اصلا نبايد آن را به راحتي مردمان ديگر به كار برد. گاهي اوقات با خودم فكر مي كنم كه اين صدا جهان پيرامونش را چطور مي بيند و اصلا چه طور در مورد من فكر مي كند وقتي كنار درياچه اي ايستاده ام و نقش صورتم در آب هي تكان مي خورد. يا وقتي سعي دارم زني را كه بسيار دوست مي دارم متقاعد كنم كه عشق بهانه ساده هم بستري است....: كنياك و ليوان شما، چيز ديگري لازم نداريد،  مثلا يخ يا چيز ديگري كه به هر حال ممكن است به آن نياز داشته باشيد....اين يك ديالوگ ثابت است که روزي چند بار آن را ميشنوم و هر بار با خودم فکر می کنم مثلا همين كارگر ساده اي كه الان كنياك و ليوان براي من آورد چطور مي تواند به تمام چيز هايي كه هر روز، چند بار ،حداقل به من، مي گويد فكر كرده باشد؟ بعد دستش را جلوي صورتم پايين و بالا می کند و در حالي كه ژستي نگران به خود گرفته صدايم مي زند، بعد من به طرف او مي چرخم و با خنده اي كه معلوم است از سر اجبار به لب آورده ام مقدار كمي يخ سفارش مي دهم. و او هر بار بعد از چند دقيقه مقداري يخ براي من مي آورد.  من  هميشه مقداري پول اضافه روي صورت حسابم براي او مي گذارم. او مردي است جوان با حدود ۱۷۵ سانتي متر قد و صورتی گرد و زيبا.لباس تميزِ مرتبي به تن مي كند و در اوقاتي كه بيكار است با يكي از دختران خدمتكار روي صندلي انتهاي سالن مي نشيند. اين دو نفر كلمات ساده اي به كار مي برند و از رفتارشان چنين بر مي آيد كه علايقي بيش از علاقه موجود ميان همكاران ميانشان وجود دارد؛ يك بار كه فكر مي كنم در باره مسائل خصوصي تري صحبت مي كردند ديدم كه دخترك در حالي كه اشك از چشمانش مي ريخت سرش را روي شانه هاي مرد گذاشت و مرد آرام گونه هاي خيسش را بوسيد. يكي از روز هايي كه اين جا بودم مردبعد از اين كه كنياك، يخ و ليوانم را آورد سرش آرام پايين آورد و گفت كه صاحب اين جا پولي را كه من براي او مي گذارم براي خودش بر مي دارد و خواهش كرد كه اگر قصد دارم دوباره اين كار را بكنم پول را به خودش بدهم. بعد از اين رويه هاي سابقمان تغيير كرد و بهانه اي پيش آمد تا اگر فرصتي داد با او در باره بعضي چيز هايي كه دوست داشت صحبت كنم. امروز روز پر كاري نيست و فرصتي پيش مي آيد تا درباره مسائلي كه مطرح مي كند چيزهايي بگويم. به نظر هم صحبت جالبي مي رسد. من سعي مي كنم وقتي دور ميز نشسته ايم و درباره موضوعاتي كه او ممكن است به آن ها علاقه داشته باشد صحبت مي كنيم طوري حرف بزنم كه صدايمان را بشنود و بهانه اي بدست بيايد براي صحبت كردن. او احتمالا اين ماجرا را فهميده و هر بار به بهانه تميز كردن ميز هاي كنار ما در واقع وارد بحث مي شود. اين طور به نظر مي آيد كه هم صحبتي ما شرايطي را پيش آورده است كه او وقت كم تري براي خلوت كردن با دوست دخترش پيدا كند. اين روز ها تمام وقتش را به صحبت كردن با من مي پردازد و بعد از پايان يافتن ساعت كار نيز به همراه من در خيابان هاي اطراف كافه به قدم زدن مشغول مي شود. انسان جذاب و قابل توجهي است و علي رغم سادگي ذهن و زندگي اش هم صحبت خوبي به نظر مي رسد. من چند ساليست كه نتوانسته ام با يك نفر انسان رابطه عاطفي محكم و پايداري داشته باشم. اين روز ها همه وقتم را براي مطالعه در باره موضوعاتي كه سال هاست ذهنم را به خود مشغول كرده است تلف مي كنم. محيط ساده و آرام اين جا اين امكان را به من داده است تا بيشتر اوقات روزم را در گوشه اي بنشينم و به كار هايي كه دارم بپردازم. همچنين دقايقي را به صحبت كردن با پسر جوان اختصاص مي دهم. اين قضيه تا چند ماه ادامه پيدا كرد و من هر  روز بيشتر به اين مسئله فكر مي كردم كه بايد براي آن صداي آرام و ملايمي كه گفتم آهنگ خاصي در خود ندارد يك چيز تازه اي را تبيين كنم. چيز ساده اي كه شايد نتواند آن را هضم كند. هم نشيني بي معناي كلمات در يك شرايط ويژه ذهني عباراتي را خلق مي كند كه در ذهن ديگري معناي خودش را پيدا مي كند. در واقع شايد باید براي او مي گفتم كه معنا، درواقع وجهي از تخيل است كه ذهن بسته به محتوايش آن را هربار كشف مي كند. اما خوب تر كه فكر مي كنم مي بينم بايد به دلايل بيشتري براي توضيح دادن اين مسئله استناد كنم چرا كه لازم بود تا ذهن هاي پيچيده اي را كه معناهاي متفاوتي از بيان ساده كلماتم مي فهميدند قانع كنم. و دوباره خودم در گير پيچيدگي عجيب و غريبي مي شدم كه نمي شد از آن دست برداشت. يادداشت هايم را برداشتم و در حالي كه به طرف خانه مي رفتيم كلمات بي معنايي را در ذهن مرور كردم. ساده گي زندگي بيش از اين كه به نظر بيايد چيز دوست داشتني و ار آن مهم تر آرامش بخشي است يك واقعيت غير قابل انكار است؛ چنان كه تنها كافيست به پيچيده ترين متون بدست آمده از گذشتگان نگاه كنيد تا ببينيد كه ....بعد همینطور كلمه ها را بدون اين كه فكر كنم كنار يكديگر گذاشتم و ديدم كه هيچ معناي مشخصي نمي شود از توي آن ها بيرون كشيد. ساعت ۳.۳۰ بعد از ظهر بود كه به خانه رسيدم. خورشيد غروب كرده بود من داشتم كورمال كورمال وارد آپارتمانم مي شدم. باد شديدي مي وزيد هوا تاريك بود. ناگهان پايم از روي پله آخر لغزيد و تمام كاغذ هايم توي باد پخش شدند. حتي يكي از آن ها را نمي شد از توي باد جمع كرد بعد. بلند شدم و آرام از پله ها بالا رفتم. چراغ را كه روشن كردم.شيشه كنياك و ليوان پر از يخم را كه پسرك روي ميز گذاشته بود برداشتم. جرعه اي نوشيدم و آرام به خواب رفتم.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 13:40 | | لینک به این مطلب