تبليغاتX
یک نفر شورشی
شنبه بیست و چهارم آذر 1386
یک ...دو...تا هیچ جا

صدای عجیب - غریبی از توی زیر زمین، هر شب درست ساعت هشت و سی دقیقه شروع می کند به گز کردن فضا های خالی خانه، تلفن پنج بار صدا می کند و پنجره اتاق عمه هر دفعه به صورت غیر منتظره ای باز و بسته می شود...چهار بار، پرده اتاق تکان می خورد و توی تاریکی این طور به نظر می رسد که با هر بار بسته شدن پنجره، پرده به طرف من کشیده می شود و بعد از آن وقتی که پنجره باز می شود پرده سر جایش بر می گردد و آرام می گیرد....مثل وقتی که نرگس نفس می کشید. هر بار با پُر شدن ریه هایش  از هوای تازه یقه نازک لباس  زیر مانتویش به طرف خیابان کشیده می شد و بعد با هر بار باز دم سر جایش بر می گشت. من که همیشه رو به روی او می نشستم احساس می کردم  با هر بار نفس کشیدن بخشی از لایه های رویی تنم را می بلعد... این جا خانه عمه من، خانم صادقی باید باشد! حداقل در اولین نامه اغی که از طرف این زن به دستم رسید این طوری نوشته شده بود...: برادر زاده عزیزم امروز بعد از ظهر خودروی سیاه رنگی در مقابل دانشگاه منتظرِ تو خواهد بود. به همراه خانم سیاه پوشی که به تو معرفی می شود به خانه من بیا. تو را برای مدت زیادی در انتظار نخواهم گذاشت. قربانت خانم صادقی.... بعد من به همراه خانم سیاه پوش به این جا وارد شدم. خانه ای بی نهایت بزرگ با سالن های پیچ در پیچ و باغی بزرگ که تقریبا در ۱۵ کیلومتری شهر قرارگرفته است. خوب که فکر می کنم همه چراغهای این خانه از روزی که واردش شده ام خاموش بودند و من هیچ وقت نتوانستم از توی پنجره اتاقم ته باغ را ببینم. الان درست یک ماه از تعطیلات دانشگاهی را پشتِ سرگذاشته ام.
 چیز عجیب دیگری که باید به آن اشاره کنم میزان شناخانتیست که خانم صاحب خانه از علایق من دارد. توی اتاقی که برای من در نظر گرفته شده قفسه های جداگانه ی کتاب وجود دارد. رمان های خوبی که به دقت کلاسه بندی شده اند. قفسه اول با مجموعه ای از رمان های بزرگ روسی آغاز شده و بعد از آن مجموعه ای از نوشته های بزرگ ادبیات فرانسه در ادامه اش چیده اند؛ این سلسله نهایتا به مجموعه ای از نوشته های آمریکایی ختم می شود. و از همه جالب تر اینه که در ابتدای همه آن کتاب ها این جمله عجیب نوشته شده است....: من مجموعه ای از کلمات بی معنایی هستم که هم نشینی معنا داری پیدا کرده اند. برای مردی که هست، که نیست!...بعد تاریخ روزی که برای اولین بار کتاب منتشر شده است را زیر این جمله نوشته اند. از آن جایی که هر کدام از این کتاب ها با خط متفاوتی نوشته شده احساس می کنم که نویسنده شخصاً آن را برای من امضا کرده باشد. شاید هم برای یک نفر دیگر! مردی که هست، که نیست.
روز های اول
خانم سیاه پوشی که توی سطر های اول نوشته نشسته است، بدون این که مزاحمت خاصی برای من ایجاد کند به اتاقی می رفت و بعد از چند ساعت، همیشه راس ساعت ۱۴.۴۴، خانه را ترک می کرد. ساعت تنها چیزی است که این جا هیچ گاه از چشمان آدم پنهان نمی ماند. چون تقریبا همه جای خانه ساعتهای مختلفی هست که هر بار به تو نشان می دهند درست در چه موقعی از روز هستی. الان درست یک ماه و ۱۷ ساعت است که من این جا وسط خانه بزرگی سرگردانم....روز سوم وقتی از خواب بدار شدم متوجه شدم که یک نفر آرام وارد اتاق شده است، در های پنجره را که دیشب به هوای باد خنک شامگاهی باز کرده بودم بسته و زیر سیگاری مستطیل شکل و خاکستری رنگ مرا خالی کرده و بعد ازآن، درست پیش از بیدار شدنم از اتاق خارج شده است. همچنین تغییرات دیگری در اتاق من اتفاق افتاده بود که گیجی مرا افزوده می کرد. مثلا یک بطری کنیاک نصفه کاره در گوشه میز مطالعه ای که تقریبا در همه اتاق های خانه وجود دارد گذاشته بودند و دو گیلاس که یکی از آن ها نیمه کاره بود در کنار صفحات مچاله شده دفتری که روی زمین افتاده بودند در اتاق دیده می شد که پیش از این  آن جا نبود. من که از تاریکی شب می هراسیدم و از صدای خارج شدن زن از اتاق کنار تقریبا خواب شبانه ام پریشان شده بود  آرام آرام بلند شدم و به سراغ کاغذ های مچاله شده رفتم. مجموعه ای از نوشته های منقطع که هر بار به طور ناشیانه ای خط خطی شده بودند و انگار یک نفر با بی حوصلگی آن ها را پاره و از پشت میز به گوشه ای پرت کرده بود. بوی عطر مردانه ای هم در گوشه ای از اتاق پیچیده بود که مطمئن بودم مال من نیست. چون اصلا به خاطر نمی آورم هیچ گاه از عطر فرانسوی استفاده کرده باشم، و در این خانه هم هیچ مرد دیگری نبوده است. با خودم فکر کردم که حتما دیشب بعد از این که به خواب رفته بودم  کسی- شاید مستخدم خانه -که فقط شب ها برای سر و سامان دادن به اوضاع به هم ریخته می آمده است- به اتاق خوابم آمده تا به هم ریختگی اتاقم را سر و سامان بدهد. شاید دیشب پس از آن که بر سر یک نفر روسپی در کافه های پایین شهر زد و خورد مفصلی کرده شیشه کنیاکش را برداشته و بلافاصله به خانه عمع ام آمده برای انجام وظایفش؛بعد هم که وارد اتاق شده از روی استیصال و عصبانیت پشت میز نشسته و شیشه کنیاکش را از کیف چرمی سیاه رنگی که همواره به همراه دارد بیرون اورده تا جرعه ای بنوشد. بعد دفتری را که احتمالا  ماجراهای شبانه اش را در ان ثبت می کرده بیرون اوذرده تا ماجرای دیشب در میخانه های پایین شهر را بنویسد. از آن جایی که انسان وقتی در میانه مستی و عصبانیت گیر افتاده نمی تواند تمرکز داشته باشد، مرد کاغذ های زیادی را پشت سر هم نوشته و چون ماجرای رضایت مندی از آن بیرون نمی امده است صفحه های نیمه کاره را از دفتر جدا کرده و با عصبانیت به طرف من پرت کرده. بعد از مدتی، درست وقتی که می خواسته از زیر زمین وسایل کارش به اتاق من بیاورد به هر دلیل در ان جا زندانی شده و شاید این صدا های عجیب و غریبی که از توی زیر زمین می آیند اصلا تلاش های آن مرد بیچاره باشند برای نجات یافتن. از آن جایی که این ماجرا اصلا برای من نمی توانست مهم باشد با بی حوصلگی بلند شدم و به طرف دفتری رفتم که روی میز قرار داشت. مجموعه بی معنایی از نوشته هایی که بیشتر شبیه تلاش یک نفر نویسنده تازه کار بود برای نوشتن خاطرات من. جالب این جا ست که دست خط نویسنده شان شباهت زیادی با نوشته ای داشت که در صفحه اول کتاب های من ثبت کرده بودند. شاید این فرصت مناسبی بود برای این که بتوانم از ماجراهای عجیب و غریبی که این روز ها داشت اتفاق می افتاد سر در بیاورم، به همین دلیل بلند شدم و به سرعت در اتاقم را قفل کردم. بعد برگشتم پشت میز و و از ابتدای دفتر شروع کردم به خواندن. چیز های بی معنی وپراکنده ای بود که من اصلا از آن سر در نیاوردم، فقط می تواتم بگویم مجموعه ای از کد ها و نشانه های عجیبی بودند که بعضی مربوط به من می شد؛ بعضی از آن ها را پیش تر می دانستم، از بعضی دیگر سر در نمی آوردم. بیشتر شبیه پیش گویی هایی در باره آینده من بودند. تنها یک چیز عجیب در آن وجود داشت که می شود گفت  معنای مشخصی می دهد، چیزی که برای من بیشتر شبیه یک کابوس بود...: روز چهارم وقتی مرد روبه پنجره داشت باغچه را تماشا می کرد،  زن- که لباس سیاه زیبایی به تن کرده بود- وارد اتاق شد و آرام روی تخت نشست. آخرین پک های سیگار را که زد، درست پیش از خاموش کردن سیگار نفس عمیقی کشید و به همراه دود غلیظی که محکم به درون کشیده بود بوی عطر تازه ای را حس کرد. آرام چرخید و  زن را دید که به او خیره شده است. چشم های سیاه و درشت دختر، دکمه های سیاهی که انسان را در ترکیب تاریکی اتاق و لباس بلند دخترک به خود متوجه می کرد، چاله های بزرگی که انگار در میان گردی سفید رنگی گذاشته شده بودند تا سرمای پیرامونشان را عمیق تر نشان بدهند.سیگار خاموش نشده را محکم توی زیر سیگاری خاموش کرد و بی توجه به حضور زن به طرف میز کارش حرکت کرد. شیشه کنیاکی را که تقریبا به نیمه رسیده بود برداشت، گیلاسی برای خود ریخت و بعد گیلاسی را برای زن. به طرف دختر حرکت کرد، گوشه ای از تخت نشست و در حالی که به دیوار تکیه می داد گیلاس را به دست دخترک داد....: متوجه نشدم کی وارد شدی. داشتم به تاریکی باغچه نگاه می کردم و سعی می کردم ببینم به کجا ختم می شود. بعد نفس عمیقی کشید و رو به دختر چرخید، طوری که انگار می خواهد چیز مهمی را با او در میان بگذارد. احساس سگی را داشت که چند روز در تاریکی به سر برده است و حالا روشنایی چراغی، هر چند سرد و لرزان او را به هیجان واداشته است...: از وقتی که به اینجا آمده ام هر روز مثل دیوانه ها به این چیز ها فکر می کنم. به علاوه که صدا های توی زیر زمین این ایده احمقانه را منتقل می کنند که این جا درست همان خانه ارواح است و من توسط یکی از شرور ترین آن ها به این جا منتقل شده ام. حتی به این هم فکر کردم که تو می توانستی فرشته مرگ من باشی و این جا در واقع همان جهان میان آخرت و دنیاست که مسلمانان به آن برزخ می گویند. جایی برای صبر کردن و منتظر ماندن که در آن همه چیز خنثی است. نه عذابی و نه پاداشی. چندین بار خواستم این چیز ها را با کسی در میان بگذارم اما اصلا فرصتی پیش نمی آمد.... بعد در حالی که سنگینی اش را از روی تخت می کَند تا به به دیوار پشت سرش تکیه کند به دیوار خیره شد...: فکر می کنم حتما باید به یک نفر روان پزشک یا روان شناس مراجعه کنم.... زن که گیلاس کنیاکش را یک نفس بالا کشیده بود بلند شد و به طرف پنجره رفت. حرکت نرم ران های دختر نگاهش را از  سکون و یک دستی دیوار منحرف کرد. این شاید همان چیزی بود که مرد برای رها شدن از تصوراتی که هر روز آزارش می دادند به آن نیاز دارد. احساسی که حرکت کردن یک نفر موجود دیگر در این خانه به او می دهد می تواند فرضیه های پیشینش را باطل و او را از چند چیز مطمئن کند....: اما حالا که می بینم یک نفر انسان دیگر هم این جا هست که راه می رود، می نوشد و احتمالا می تواند صحبت کندتصورات بیمار گونه ام از جایی که در ان هستیم تا حدی تضعیف می شوند. راستی اسم شما را ....پیش از این که جمله اش تمام شود دختر که پنجره را بسته بود به سمت او چرخید...: زن، این چیزیه که می تونی باهاش منو صدا کنی.... بعد آروم کنار مرد نشست و در حالی که به نرمی روی تخت لم می داد دستش را روی لبهای پسر کشید....از این جا به بعدش را ننوشته بود و من هر قدر سعی کردم نتوانستم چیزی در مورد اتفاقی که افتاده بود به یاد بیاورم. مثل این که قرار بود از این به بعد اتفاقات عجیب دیگری نیز در این خانه بیافتد. چطور می توانستم دختری که تا حالا بیش از چند کلمه با من صحبت نکرده بود لمیده روی تخت خودم احساس کنم. اصلا چرا باید این کار را می کرد. اصلا چرا فکر می کنم این ماجرای من و همان خانم سیاه پوشی است که چند دقیقه پیش خانه را ترک کرد؟ می دانستم که او دختر عمه من نیست. اگر این طور بود حتما خانم صادقی در نامه اش می نوشت که دخترش در انتظار من خواهد بود و ضرورتی نداشت که از کلمه خانم برای معرفی او استفاده کند. به هر حال من هنوز هم سر در نمی آورم. بعد بی اختیار دستم را دراز کردم و جرعه ای از کونیاک توی شیشه را برای خودم ریختم و بالا رفتم. بعد از آن سیگاری کشیدم و سعی کردم ذهنم را روی اتفاقاتی که تا امروز برای من رخ داده است ،متمرکز کنم. در نهایت چیز مشخصی به خاطرم نیامد. تصاویر مبهمی از ورودم به خانه ای که بزرگ است و تاریک و فقط از روی ساعت های بی شماری که همه جای آن بود می شد فهمید در چه وقتی از روز هستیم.  به هر حال بعد از گذشت چند ساعت بی خیالِ قضایایی که اتفاق افتاده است دستم را روی سرم کشیدم. نفس عمیقی کشیدم، انگار همه چیز هایی که در موردشان فکر کرده بودم به همراه ملوکول های هوا از تنم خارج شدند. بلند شدم پنجره را باز کردم و روی تخت دراز کشیدم.  ساعت 21.26 بود که از اتاق کناری صدای موسیقی آرامی تو در توی خانه را پشت سر گذاشت و انگار که سنگینی لذت آوری را حول داد توی اتاقی که من نشسته بودم. احساس می کنم جایی آن را شنیده ام. از آن دست موسیقی های است که می شود با آن آهسته رقصید و بعد آرام یله شد توی بغل کسی که با تو می رقصد و او را بوسید و به طرف تختی هدایت کرد که در انتظار سنگینی اندام سبکبار انسان اند. صدای زنگ های ساعت 6 بار میان من و لذت لزجی که دچارش شده بودم نواخته شد. به کشیدن سیگار هر چند دقیقه عادت کرده بودم. درست مثل کسی که سال هاست این کار را می کند. بعد از این بود که- در فاصله آن شش ضربه و روشن شدن سیگار- دختری که انگار با فاصله کمی از زمین قدم بر می داشت وارد اتاق شد. لباس سیاه بلندی پوشیده بود و چشمان سیاه و سردی داشت. کنار تخت نشست و پیش از این که بخواهم حرفی بزنم لب های خشکیده ام را بوسید. بعد من را از روی تخت بلند کرد و تن کوچکش را آرام حرکت داد. یک ساعتی با هم رقصیدیم. بعد خودش را ول کرد توی اغوشم و برای چندمین بار من را بوسید. و بعد به طرف تخت رفت. چیزی شبیه پرواز بود با کایت دست سازی که انگار برای من ساخته بودندش....علی رغم کوچکی اندام زیبا و یخ کرده اش همه مرا در بر می گرفت. می توانم بگویم جسم این زن از چیزی ژله ای شکل، از ماده ای لزج، ساخته شده بود که میل زیادی به پوشاندن من داشت. من را با خود می پوشاند و تمام شب جریان خون توی رگ هایم را با حرکتی که در تمام تنش وجود داشت تنظیم می کرد. من وارد کش مکش زجر آوری شده بودم با موجودی گه هر بار بیشتر می شد و انگار قصد نداشته بگذارد هوای بیرون از او به من برسد. هر بار سعی می کردم حرکتی کنم ، دنباله های برهنگی اش وجودم را می پوشاند و سرمای عجیبی که به من منتقل می کرد امکان حرکت دوباره تن را از من می گرفت. من خشک می شدم و تلاش دوباره ای را برای بیرون رفتن از این چیز چسب ناک آغاز می کردم و هر بار بیشتر تلاش می کردم کم تر موفق می شدم. تا این که به طرز خارق العاده ای سراسر وجودش را لرزید،درست مثل بید های جوهان و کوچکی که اولین باد های پاییزی را تجربه می کنند. سرتاسر وجدش شروع به لرزیدن کرد. بعد حرکت مداومش متوقف شد و آرام روی تخت دراز کشید. بلند شدم و در حالی که سیگاری روشن می کردم دو گیلاس کنیاک خنک برای خودمان ریختم. گیلاسش را لاجرعه بالا رفت و بعد خوابید. در حالی که از پنجرهد به باغ خیره بودم. صداهای عجیب و غریبی شنیدم که از زیر زمین به گوش می رسید اما این بار آرام تر؛ انگار یک نفر داشت با خودکار چیز تازه ای می نوشت. درست مثل وقتی که شاگرد اول ها دارند پاسخ های سوالات امتحانی را می نویسند. بعد بوی عطر مردانه ای در تمام اتاق پیچید و ساعت دو بار نوخته شد. نسیم خنکی از پنجره فضای اتاق را تازه کرده بود و من به باغچه ای فکر می کردم که تاریک است و مردی که هست. که نیست!

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 11:25 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هجدهم آذر 1386
یک....دو...تا من که بی نهایتم

داشتم سعی می کردم یه اسم خوب برای این نوشته پیدا کنم بعد شروع کردم به نوشتن...یک....دو ...تا من که بی نهایتم هم اگر بتوانی بشماری باز عدد های تازه ای هستند که شمرده نشده می مانند. اصلا خصوصیت ریاضیات این است. خصوصیت هر قرار داد ذهنی، راستش را بخواهید خصوصیت ذهن این است که بی نهایت ابهام را می شود در آن جای داد. اصلا اگر قرار نبود تخیل کنیم، خیالاتی بشویم و بعد فکر کنیم که خیالاتمان قوانین ثابت طبعت اند که نمی شد زندگی کرد واقعیت این است که جهان ماده یعنی جهانی  که خلق شده است توسط دیگری جای زیستن نیست. جای خوبی برای زیستن نیست و باید خیال بافی های جدیدی را برای حرکت همیشه اش خیال کرد. می خواستم این جمله ساده را بگویم که هر کدام از شما که دارید می خورید و پس می دید یک دنیای تازه اید در دنیای کهنه دیگری. اسیر جهنم دیگری بودن شما را به هر چیزی تبدیل می کند به جز خود....آگاهی ِ سیالی که زیر مانتو و شلوار و کت و روسری و برای پسر ها هم که گفتن تدارد جریان دارد. چیزی که من از شما می خواهم.
--------------
پ.ن:
۱. جنبش دانشجویی یعنی شوخی کردن دانشجوا و پلیس با هم. یعنی دانشجو ها شوخی شوخی فحش می دند و پلیسا جدی جدی می گیرندشون.
۲. دلم می خواد تو چند جای تاریخ بودم"۱. می ۱۹۶۸ پاریس. ۲. انقلاب اسانیا قبل از فرانکو. ۳. جنبش مشروطه ایران تبریز. ۴. سیاهکل. ۵. انقلاب فرانسه اوایل قرن ۱۸.
۳. کجا می تونم یه آدم پیدا کنم؟

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 16:21 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
توهم
نا امیدی بی پایان انسان را ترترکردنی از این دست دوا نمی شود. تمام
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 16:39 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دوازدهم آذر 1386
کلمه

آیا باید هنوز چنان زندگی کنم که پدرانم- مردان خشنی که هنوز سنگینی قدم هایشان بر گرده مان می زند-  می خواستند؟
پاسخ این سوا
ل شاید در تصوری که ما از میرایی یا نا میرایی پدرانمان داریم نهفته باشد. در این عقیده که ایشان مردگان امروزند و یا زندگان جاودان جاری در همیشه. من به این سوال یک جواب مشخص دارم. نه! درست از ان گونه که شاعر گفته بود. مردی که از فرو رفتن دم می زد. و آن گاه در جریانی قرار می گیرم که پر است از تناقض. جهان انسان مدرن؛ جهان بی قرار ذهن در احاطه زیست جهان های تا بی نهایت جاری، تا بی نهایت متمایز.زیست جهانهایی شکل گرفته برمبنای تخصص،زیست جهان گوناگون با کارکرد های نا معلوم و کاملا جدای از هم.
آیا باید- چنان که توصیه می کنند در چارچوب یک سری قرار مشخص انسانی که پیشینیان 
به عنوان قرار های منطقی تئوریزه کرده اند عمل کنم. چنان که کنشی معطوف به هدف، یا در بدترین حالت ارزش داشته باشم؟ آیا باید به منطق جهان بیرون از من گردن بنهم به بهای بهرمندی از آرامش که مذهب کامل ترین نمونه آن را ارائه می دهد؟ جواب من به این سوال نیز چونان سوال گذشته است که این جهان نیمی ننگ نیمی نام کفایت بی قراریم را نمی کند.
اما جهان دیگری هست که من می سازمش. جهانی که مبهم است، جهانی که در حال شکل گیری است جهانی که رو به جلو و همواره در حرکت است نه در چرخش، نه به سوی مقصدی، که تصور مقصد خمودگی به بار می آورد. جهانی که به یک چیز نیاز دارد، انسان.

 

 

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 17:41 | | لینک به این مطلب
سه شنبه ششم آذر 1386
--------------
----------------------------
-------------
------------------
-------------
--------  ---------  ---------- -
------------------------
-------
--------------
----------
------
فکر کم امروز هوا بهتر است. ار ها همیشه تحت تاثیر سرما کرخت می شوند.
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 18:49 | | لینک به این مطلب
دوشنبه پنجم آذر 1386
هنگ دوباره یه مشت گوشت و رگ
دوباره هنگ کردم. آدما موجودات غیر قابل تحملی اند. این چیزی که زندگی یِ هر روزه بنا داره بهم بفهمونه. اما من احمق تر از این حرفام. همه چی تغییر می کنه!
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 16:22 | | لینک به این مطلب
یکشنبه چهارم آذر 1386
مردانگی(تجربه ابتدایی مرد بودن برای انسان ایرانی)
اتفاق بی خودیه بلوغ....وقتی نمی تونی تنتو با کسی قسمت کنی که فکر می کنی لیاقتشو داره....اون وقت توی اتاقت وقتی در رو قفل کردی و همه خوابند تصورش می کنی و می خوابی توی تختی که اون برهنه_من ترجیح می دم نیمه برهنه باشه_ دراز کشیده و منتظر تو ِ بعد آلت تناسلیتو که داغ شده و می دونه که قراره بالا بیاره می گیری تو دستت و خیره می شی به زنی که دوستش داری؛ دستت شروع می کنه به لرزیدن...سرتو به صورتش نزدیک می کنی و نفستو هول می دی روی پوست نازک صورتش  همون طوری که دستت داره کشاد تر می شه و نفسات به شماره می افته لبتو می بری زیر گردن دختر و بعد آروم آروم در حالی که بوش می کنی و دستت آهسته پایین و بالا می شه از گردنش می آی بالا به طرف صورتش.....بعد گردنتو کج می کنی و به لباش خیره می شه........دستتو و هر بار که بالا می اری دور آلتت می چرخونی بعد دوتایی تون صورتتون و به هم نزدیک می کنید و در حالی که محکم دستتو فشار می دی لبتو می ذاری روی لب دختر مورد علاقت و انقدر می خوریش که دستت پر از گرمای سفید رنگی می شه که اگه کمی دیر تر از جلدش می پرید بیرون، فرصت می کردی تا سینه های داغ دختر رو ببینی....صبح که از خواب پا می شی درد بدی توی زانو ها و کمرت احساس می کنی....تخت لک گرفته و تو بی حوصله ای بعد از چند ماه اتاق تو پر می شه از لکه های گرم و موندگاری که نشون می دند دیشب یه رابطه عاشقانه ناب رو تجربه کردی.
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 17:23 | | لینک به این مطلب
شنبه سوم آذر 1386
دیگر تمام شد گل سرخم تمام شد

خانم وکیل هر صبح با عجله استکان چاییشو هورت می کشید و در حالی که به در بسته آقای نویسنده نگاه می کرد کیف سیاه و چرمی بزرگی که ماجرای مردم و توش انبار کرده بود به دوش می گرفت و می رفت بیرون از خونه. احتمالا سر راه نگاه معنا داری به در نیمه باز آپارتمان خانم همسایه می انداخت، بعد سرشو از روی عصبانیت تکون می داد و با عجله از پله های پایین می رفت. صدای قدمای تند و محکمش تو مغز آپارتمان می پیچید. خانم سرآیدار هر روز درست نیم ساعت قبل از اینکه خانم وکیل درب ورودی آپارتمان رو باز کنه باغچه های حیات و آب یاری می کرد و درست هر وقت خانم وکیل رو می دید به یه بهونه ای صورتشو می چرخوند تا نگاش توی چشم دختره هرزه ای که چند ماهی با یه مرد غریبه زندگی می کرد نیوفته و مجبور نشه بهش سلام کنه...روزای اولی که اقای نویسنده به خونه خانم وکیل اومده بود نگاه خانم سرآیدار براش سنگینی غیر قابل تحملی رو تحمیل می کرد اما این روزای آخر این نگاه ها تبدیل به چیز بی ارزشی شده بود که خانم وکیل باید از کنارش رد می شد؛ درست مثل آقای نویسنده که حالا دیگه تبدیل شده بود به موجد بی مصرف و درواقع سرباری که خانم وکیل دیگه نمی تونست بهش توجهی بیشتر از گرامافون مضحک گوشه پذیرایی داشته باشه. هر روز بعد از بسته شدن در حیات صدای ترمز خودرویی می اومد که خانم سرآیدار حدس می زد یکی از اون شاستی بلندایی که معمولا خانمای بالای شهر سوار می شند. اگه حتی می تونست یک کلمه با خانم وکیل صحبت کنه حتما ازش می خواست به این مرتیکه تازه به دوران رسیده رسیده که هر روز می اد جلوی در خونه و سوارش می کنه بگه لااقل یه طوری ترمز کنه تا همسایه ها اون موقع صبح از خواب بیدار نشند. به هر ترتیب خانم وکیل بدون این که حتی پیغامی روی میز کنار تخت آقای نویسنده بذاره خونه رو ترک می کرد و شب وقتی بر می گشت یه راست توی اتاق کارش مشغول بررسی نامه اعمال مردم بی چاره می شد. مردمی که چشم امیدشون به افاضات یک نفر زن بود تا حقی را که فکر می کردند زایل شده باز پس بگیرند.
--------------------
اون روز خانم وکیل وقتی وارد دادگستری شد تا برای دفاع از موکل تازش وارد جلسه دادگاه بشه چند تا از مامورای شهربانی رو جلوی در دادگاه دید که با یه پرونده قرمز منتظر اون بودند. خانم وکیل که چند دقیقه ای زود تر از آغاز جلسه به دادگستری رفته بود بی اعتنای به مامورین وارد اتاق آقای قاضی شد. و شروع کرد به بررسی نت هایی که دیشب تهیه کرده بود....بعد از دقایق نه چندان کوتاهی آقای قاضی وارد اتاق شد در حالی که مامورن شهربانی پشت سرش حرکت می کردند. خانم وکیل که به نشانه احترام از روی صندلیش بلند شده به طرف قاضی رفت. مامور شماره یک ایستاد و روبه خانم وکیل پرسید: آیا شما خانم وکیل هستید؟ خانم وکیل با تومانینه خاصی که همیشه از او انتظار می رفت پاسخ داد. نه! من زهرا هستم زهرا.....مامور شهربانی به خانم وکیل اجازه نداد تا اسم فامیلش را بگوید و حکم جلب او را به آقای قاضی تقدیدم کرد. سپس آقای قاضی رو به خانم وکیلچرخید و با حالتی از تاثر گفت: متاسفانه خانم وکیل ماموران شهربانی حکم جلب شما را دارند و در واقع من ناگزیر از برگزاری جلسه دادگاه بدون حضور شما هستم. از شما تقاضا می کنم با سعه صبر به همراه مامورین جلسه دادگاه را ترک کنید. خانم وکیل سعی کرد تا از محتوای نامه ای که مامور شهربانی به همراه داشت موارد اتهام خود را بررسی کند. در حالی که نشانه های تاثر و استیصال در چهره اش موج می زد برگه ای را که از مامور شهربانی گرفته بود مطالعه کرد....سرکار خانم وکیل شما به اتهام قتل یک نفر نویسنده که در چند ماه گذشته به دلیل جنون آنی در تیمارستان مرکزی شهر تحت درمان بوده است بازداشت هستید.
-----------------
پ.ن:
۱.می دونی خانم محترم همه آدمایی که توی زندگی نکبت من بودند همیشه من و از چیزی که می خواستم محروم کردند از او چیزی که حق داشتنش و داشتم . همه آدمایی که اومدند تو زندگیم از من خواستند موجود سطحی و بی خاصیتی باشم بعد به موجود عوضی دیگه ترجیحم دادند یه مدت قر و غمیش اومدند و بعد محترمانه من و پیچوندند. اگه بهم می گفتند بی رودر بایسی که حوصلمو ندارتند بهم بر نمی خورد ولی اینطوری منو به لجن کشیدند. من دارم عادت می کنم. بگذریم. خانم محترم.
۲. لعنت به ازدواج، دولت، مذهب، عرف، به امر بیرون از ذهن، به دنیای واقعی، لعنت به مذهب و خانواده که منشا هر جور فساد قابل تصور اند.
۳.من هیچ گناهی نکرده بودم فقط می خواستم به قراردادم به تعهدم به حرفی که یه نفر گفته بود پای بند باشم...لعنت به من که مواظب دور و بریام نیستم...می دونی خرفت بودنم خوبه والله ما که نتونستیم...قصه تکراری من و آدمایی که می اند حرفایی که نزدم و می شنوم چیزایی که نیست ولی می سازند بهتره خفه شم....این شاید انتخاب خوبی باشه برای کسی که لیاقات و شایستگی و به قول فیلسوفای کلاسیک فضیلت لازم و نداشته و باخته به کسی که همه اینا رو یه جا تونسته درست کنه.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 19:33 | | لینک به این مطلب