تبليغاتX
یک نفر شورشی
شنبه بیست و هشتم مهر 1386
تر تر ترمز
تمام شدم.....فعلا همین.
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 12:41 | | لینک به این مطلب
دوشنبه نهم مهر 1386
بیماری
بیماری عجیبی دارم. احساس مداوم سرگیجه و اختلال در سیستم های عصبی ام. شاید چیزی شبیه به درد در ناحیه تحتانی سر باعث شده است که امکان بررسی دقیق تر مسائل پیرامونم را از دست داده باشم. هی فکر می کنم که این اتاقی که بسته است که چند هفته ایست کسی برای چند لحظه کوتاه هم شده داخل آن نیامده است همه سهم من از جهان انسان های واقعی است. حس عجیبی دارم درست مثل این که هر روز کاسته می شود از وجودم. این درست به این معناست که هر روز کوچک تر از قبل می شوم. شاید درست مثل مردی که آلمادوار به تصویر کشیده بود. ماجرای سیاه و سفید عشق مردی به یک نفر خانم شیمی دان که سعی می کرد دوایی برای چاغی پیدا کند. معجونی بدست اورد که مرد آن را سر کشدید... هر روز کوچ و کوچک تر شد و نهایتا یک شب وقتی حتی کوچک تر از یک بند انگشت شده بود برای همیشه خودش را در رحم زنی که دوستش می داشت پنهان کرد. مرد دلداده زنی بود و برای همیشه با او بودن خود را به تخمدان زن کشاند. اما من که همه هیجاناتم فروکش کرده اند که تبدیل شده ام به موجودی که نیست موجودی که(اصرار من در به کار بردن موجود به جای وجود باید قابل فهم باشد) انگار به جز فرآیند طبیعی دیگر زندگان کار دیگری برای انجام دادن ندارد نمی فهمم که چطور باید پنهام شوم....این ماجرای غریبیه که آقای نویسنده رو درگیر خودش کرده.
تنهایی
تنهایی
تنهایی
درست با همان حسرتی که در صدای شاملو هست.
---------------
۱. خیلی وقت بود حرف تازه نداشتم. من دچار خفقانم خفقان.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 12:25 | | لینک به این مطلب