تبليغاتX
یک نفر شورشی
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386
تجربه10+10

:ننوشتن هوز هم بهونه می خواد این بهونه هر چی می تونه باشه...هرچی...برای من که تموم شدم فرقی نمی کنه... خانم وکیل با عجله این جمله رو گفته بود و از اتاق خارج شده بود. چند روزی می شد که آقای نویسنده چمباتمه زده بود گوشه دیوار رو ی تخت دو نفره ای که وقتی خودشو رها می کرد روی تشک نرم و پوشیده از حریرش احساس می کرد وسط یه دریاچه بی سر و ته رهاش کردند و دارند از پشت شیشه های یه آکواریوم بزرگ نگاش می کنند٬ بستنی می خورند و تخمه می شکنند حتما برای تهییه کردن بلیط این نمایش هزینه زیادی باید پرداخت می شد. آقای نویسنده سردش بود یا حداقل من که راوی ام از حالت نشستن و لرزیدنش این طور برداشت می کنم....: این ماجرای بیهوده باید یه جایی تموم بشه....آقای نویسنده طوری که انگاری داره به بیرون کاغذ نگاه می کنه و با حالتی عصبی این جمله ها را کشدار و با صدای آرومی که به سختی می شد اونو شنید زمزمه کرد...خانم وکیل رفته بود... و من احساس می کنم که آقای نویسنده دچار حالتی عصبی نسبت به رفتار شب گذشته خانم همسایه شده بود...دیشب خانم وکیل و آقای نویسنده برای شام مهمان خانم همسایه بودند. خانم همسایه تمام شب برای این دو نفر و طوری که انگار فقط برای آقای نویسنده صحبت می کنه از ماجرای مردایی صحبت کرده بود که توی همه این سال ها به این خونه اومده بودند و درست همون جایی نشسته بودند که آقای نویسنده نشسته...بعد توضیح ماهرانه ای از شرایط و فضای حاکم به ذهن خودش کرده بود که هیچ مردی نتونسته تا حالا انقدر تحت تاثیرش قرار بده و گفته بود که مردای با شخصیت و آرومی مثل آقای نویسنده درست می دونند کجای یک زن بنشینند....بعد رو به خانم وکیل کرده بود و گفته بود که بعضی وقتا فکر می کنه این طور مردا بر اساس شناختی که از جنس لطیف دارند و خانم وکیل احساس بدی پیدا کرده بود از این ترکین نا متناسب برای زن....چرا که می دانست خانم همسایه با همه زنانگی اش برای تصرف آقای نویسنده آماده شده است. این را از بوی مضحک عطر و ابروانی که همواره در حال رد و بدل کردن اطلاعات و در رعشه بودند فهمیده بود....بعد از مدتی خانم وکیل به بهانه سردرد از خانه خانم همسایه بیرون آمده بود و به آقای نویسنده گفته بود که ساعتی بعد در طبقه بالا منتظرش می مامند چرا که فکر می کرد این میهمانی بیشتر برای آشنایی همسایه تازه وارد است با خانم همسایه و تردید نکرده بود که بهتر است این فضای آلوده به چیزی که فکر می کرد انسانی نیست را ترک کند. بعد از رفتن خانم وکیل٬ خانم همسایه به آرامی بلند شده بود....صفحه کهنه ای از قطعات پیانو را گذاشته بود و دلبرانه به آقای نویسنده خیره شده بود. آقای نویسنده اجازه خواست که سیگاری بگیرانه و این بهانه ای شد تا خانم همسایه برای آوردن زیر سیگاری به او نزدیک شود....خانم همسایه به لبه میز تکیه داد، سرش را طوری چرخاند که نیم رخ صورتش نمایان باشد: برای یه زن خیلی کم پیش نمی آد که این طوری نسبت به یک نفر کشش داشته باشه....این شاید به نظر شما هرزگی بیاد ولی.....آقای نویسنده جمله خانم همسایه رو قطع کرده بود و از خانم همسایه عاجزانه در خواست کرده بود که به خاطر علاقه شخصی و همچنین با عنایت به مشکلاتی که در چاپ این مجموعه ممکن است به وجود بیاید و برای این که اصلا دوست ندارد دوباره زندان و تیمارستان را تجربه کند از به کاربردن کلماتی که مخالف و مغایر با اخلاق عمومی و عرف جامعه هستند در این داستان خود داری کند و خانم همسایه پذیرفته بود....: خواستم بگویم به هر حال که شاید به نظر شما کمی غیر عادی بیاید اما برای من بودن شما درست مثل درخشش ستاره ای است در آسمانی که سال هاست روشنایی خورشید را از آن دریغ کرده اند....آقای نویسنده که حالا گرمای دستان خانم همسایه را که خودش را در فاصله صحبت های بریده اش به پشت صندلی آقای نویسنده رسانده بود حس می کرد پک عمیقی به سیگار زد ،سرش را بالا آورد و به جایی در تاریکی اتاق روبه رو خیره شد...: فکر می کنم این نور ستاره ایست که سال ها پیش در گورستان ستاره ها خاموش شده است....تنها فاصله شما از ستاره است که موجب می شود تصور کنید هنوز ستاره ای در نزدیکی سوسو می زند.....خانم همسایه که حالا داشت گردن آقای نویسنده را با حالتی بیمار گونه نوازش می کرد آرام صورتش را پایین آورد و گونه های آقای نویسنده را بوسید....: به هر حال نکته مهمی هست که باید در مورد آن برای شما بگویم و آن این که......دست آقای نویسنده را گرفت مشتش را باز کرد و کلیدی را که روی آن واحد ۱۴۴ بود توی آن گذاشت.....: حالا هم فکر می کنم بهتر باشد بروید....خانم وکیل حتما رختخواب شما را آماده کرده و مطمئنم که امشب برای شما زن کاملی خواهد بود....آقای نویسنده آخرین جرعه گیلاس سرخ رنگی که روی میز بود را هورت کشید و راهی طبقه بالا شد...واحد ۱۴۸!

با این حال مطمئن نیستم که آقای نویسنده چه احساسی نسبت به این ماجرا داشت....: این کاریه که من باید بکنم....تو هر بار به یه بهونه.....خسته شدم از این همه...جمله های بریده بریده ای که اصلا نمی شد ازشون سر درآورد...آقای نویسنده بلند شد....کاغذی برداشت...چیزی روی آن نوشت و به طرف من گرفت....انگار تمام امروز سعی کرده بود چیز عجیبی را که نمی فهمیدم برای من بنویسه....کاغذ رو چرخوند به طرف من....من و پاک کن...می خوام خودم خودم رو بنویسم.....من و پاک کن!

 

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 9:58 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
تجربه10+9

شب سختی بود...قبل از این که بخوابه خدمه زندان برده بودندش حمام و مجبورش کرده بودند«چرک صد ساله» رو از تنش بشوره...:این آخرین جلسه دادگاه توا....اگه یه کمی حواستو جمع کنی فردا شب می تونی هر جا که دلت خواست باشی...اینو یکی از خدمه زندان گفته بود. آقای نویسنده از این ماجرا خوشش نمی اومد...بعد از این که دوش گرفتن آقای نویسنده تموم شد مردی با اونیفرم نظامی درست مثل نگهبانای زندان اومد و به دستش دست بند زد...این تازه ترین اتفاقی بود که توی چند ماه گذشته افتاده بود. مرد خیلی عجول و ناشیانه سعی می کرد ادای زندانبانا رو در بیاره...آقای نویسنده این صحنه رو یه بار توی یکی از فیلمای تلوزیون دیده بود. اون شب مهمونیی بزرگی به افتخار انتشار اولین کتابش ترتیب داده بودند و تقریبا همه خونواده جمع شده بودند. برای خالی نبودن عریضه و به پاس زحمت های پدری که درست یک سال بعد از تولد آقای نویسنده خونوادشو ترک کرده بود٬ پدری که فقط زحمت به وجود آوردن و اسم گذاری آقای نویسنده رو کشیده بود وبهد بی خیال سرنوشتی که در انتظار اینپسر کوچولوی یک ساله بود مرده بود٬ عکس دوران جونیشو گذاشته بودند کنار میز...رقص و رقص و آهنگ و....فضای گیج کننده ای بود . انگار این مهمونی به بهونه آقای نویسنده تشکیل شده بود تا تنهایی و فاصله آقای نویسننده بیش تر از همیشه معلوم بشه...آقای نویسنده که از سر و صدای کسایی که فکر می کردند دوستان نزدیک اون هستند خسته شده بود خودشو توی اتاق طبقه بالا حبس کرد....برای این که صدای خنده های بیمار گونه جمعیت رو نشنوه تلوزیون رو روشن کرده و شروع کرد به سیگار کشیدن....هیچ کس متوجه غیبت آقای نویسنده نشده بود.
به هر حال زندان بان به خدمه زندان دستور داده بود که آقای نویسنده رو به سلولش برگردونند و البته قبل از این که سلول رو ترک کنه حقوق آخر آقای نویسنده رو بهش متذکر شده بود. تموم شب آقای نویسنده احساس خوبی داشت چون مطمئن شده بود تونسته به دکترای گیج بیمارستانی که توش بستری شده بفهمونه که اون یه بیمار نیست بلکه یک مجرمه...تونسته بود واقعیت ماجرا رو به اونا بفهمونه و اونا رو مجاب کرده بود که باید یک محاکمه واقعی در کار باشه.
فردا صبح پیش از این که آقای نویسنده توی اتاق شروع به چرخیدن بکنه و قبل از این که بخواد به گلای توی طاقچه فکر کنه که انگاری خیلی وقت بو.د بهشون آب نداده بودند زندانبان اومد....دو تا نگهبان دیگه هم همراهش بودند....این هر سه سعی می کردند به طور ناشیانه رفتار خشک و نظامی داشته باشند...به آقای نویسنده توضیح دادند کگه تا چند لحظه دیگه خانم وکیل به دیدنش می آد. توضیح داده بودند که لازمه آقای نویسنده لباس نویی که خانم وکیل به وسیله اونا فرستاده رو پیش از ورود ایشون بپوشه و آقای نویسنده درست همون کاری رو کرد که خانم وکیل خواسته بود.
: لباس زیبا و برازنده ایست نه؟.....: این همه اش به خاطر لطف شماست...ولی چرا انقدر همه چیز تغییر کرده؟....از دیروز با من....خانم وکیل با اشاره دست کلام آقای نویسنده رو قطع کرد به طرف اون اومد...دستشو روی شونه هاش گذاشت و آروم اونو نشوند...:گوش کن! من همه سعیمو کردم تا این که این دادگاه به نفع تو تموم بشه....حواستو خوب جمع کن...امروز تو می تونی از این جهنم ذهنی خلاص بشی...آقای نویسنده! آدمای زیادی هستند که فکر می کنند تو باید هر چه زود تر از این جا بیای بیرون و دوباره شروع کنی...آقای نویسنده صورتشو چرخوند به دیوار تکیه داد و همونطوری که سیگارشو روشن می کرد به سقف خیره شد: پس دارند بیرونم می کنند...شاید فکر می کنند که نگه داری از من توی این خراب شده هزینه های عمومی شونو افزایش داده...مسخرست نه؟...خانم وکیل آهسته دست آقای نویسنده رو که انگاری داشت سیگار رو به طرف دهنش نزدیک می کرد گرفت٬ اون  به طرف خودش چرخوند و صورتشو بهش نزدیک کرد: بهتره به هیچ چیزی به جز ماجراهای بعد از دادگاه فکر نکنی...گوش کن آقای نویسنده فضای این زندان ذهن مخاطب تو رو آلوده می کنه...بعد چراغ مطالعه روی میز رو خاموش کرد....گونه آقای نویسشنده رو بوسید...الان سه ماه که مخاطبتو توی این بیمارستان می چرخونی...از دفتر رئیس به خونه خانم وکیل از اون جا به اتاق آقای نویسنده....بهتره  از فردا توی خونه خانم وکیل باشی...آقای نویسنده زیر نور کم رنگ شمعی که تو فاصله حرفای خانم وکیل روشن کرده بود آخرین جمله ای رو که آقای نویسنده در گوش خانم وکیل گفته بود نشنید: این شاید پایان خوبی باشه....از فردا من....تو....خونه ای که بزغاله ها و شوهر عصبانیت و ازش پاک کردیم. بعد آقای نویسنده شمع رو خاموش کرد.....بلند شد و به این فکر کرد که چطور می تاونه توی وجود خانم وکیل خودشو جا بگذاره.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 10:4 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دهم مرداد 1386
تجربه10+8

براي خانم وكيل
دراز كشيده بود زير پرتوي بي رمق خورشيد و سعي مي كرد چشمش توي چشم اون گلوله آتشين تنبلي كه انگار چند ساعتي بود همه گونه هاي چرخشش رو فراموش كرده و زل زده بود به آقاي نويسنده نيفته.....: دكترا مي گند دچار يه جور خود آزاري شده. در واقع ميل ويرانگري در آقاي نويسنده معطوف به خوده و توي روانشناسي به همچين حالتي مازوخيسم مي گند.... من به گفته هاي پرستار بخش توجه نكردم و همينطور كه اون سرگرم تلفني شد كه ممكن بود ساعت ها وقتشو بگيره٬ رفتم توي اتاق آقاي نويسنده....: درست مثل چاقويي مي مونه كه توي دستاي يك نفر زن گذاشته باشي تا بدون اين كه اون بدونه بفرستيش مسلخ گاه. همه چيز يه دفعه به ذهنت مي آد. اين مي تونست ايده خوبي باشه اما اين كه من كجاي كار اشتباه كردم...شايد به قول آقاي روانشناس اشتباه من اين بوده كه برآورد درستي از هوشمندي سربازرس قتل اداره دادگستري شهر نداشتم.....آقاي روانشناس رو براي اولين با سه روز پيش ديده بود. وقتي كه از پنجره به گنجشكايي كه تصورشون كرده بود دونه مي داد يه ماشين نظامي با چند تا اسكرت وارد محوطه آسايشگاه شده بود و مرد چاق و كچلي كه روي آستين سمت چپش نشان نظامي داشت بعد از استقبالي كه مدير موسسه ازش به عمل آورده بود حيات رو به طرف دفتر آقاي مدير ترك كرده بود. ملاقات با اون مثل يك بازجويي فني عاري از خشونت بود. اولين جلسه بازجويي بدون حضور خانم وكيل برگزار شد. آقاي نويسنده اعتراض رسمي خودشو نسبت به اين مسئله ابراز كرده بود اما اونا گفته بودند كه اين فقط يك جلسه معرفیست و البته نيازي به حضور خانم وكيل نيست. آقاي مدير قول داده بود كه بر اساس مقررات از جلسه بعد خانم وكيل رو هم دعوت كنند. اون روز به آشنايي ساده آقاي نويسنده و آقاي روانشناس گذشته بود. آقاي نويسنده نمي تونست احساس بدي نسبت به بازپرس تازه داشته باشه چرا كه حضور بي مصرف مرد مي تونست باعث بشه كه دوباره  خانم نويسنده به سیالی اتاق اضافه بشه....: اين درست همون تصوير كامليه كه بهش فكر مي كردم...آقاي نويسنده ناگهان پرده چسبيده به پنجره رو كشيد.... تاريكي پاشيده شد توي اتاق. بعد كورمال كورمال سيگاري پيدا كرد و گيروند....." به احترام زني كه....اين جاي جملشو نتونست بگه....كاغذشو كنار زد.... انگار که مي خواست صفحه موسيقي گرامافون كهنه اي رو عوض كنه خودشو جابه جا كرد و بعد آروم تكيه داد به ديوار زير پنجره.
-------------------------
پ.ن:
۱. ظهور يك انسان تازه از گودال....حركت ذهن و نفي....پراگسيس...عمل ذهني.....تعين امر بيروني متناسب با خواست ذهني و دوباره اين جمله ماندگار كه جهان منشا در مني لاجرم براي مني دارد.
۲. خانم وكيل متشكرم....هيجان....شناخت و حركت....اين ها هديه هاي شما به من است....تلخ ترين شراب همه هستي براي شما.
۳.  خانم وكيل عزيز يك چيز هست كه به خوبي ياد گرفته ام. حالت ها و حس هاي منفي درست مثل بارون اتفاق مي افتند اما تو تصميم مي گيري كه ادامه پيدا كنند يا نه....اين مهم و اساسيه در ضمن افسردگي....سردگمي و....يكي از نتايج تنبلي اند و تنبلي ضرورتا بي كار افتادن نيست ذهن وقتي تنبل مي شه كه يا داده مناسب براي توليد نداره....يا اراده توليد در تو وجود نداره....خانم وكيل منتظر عصيان دوباره شمام.
۴. خانم وكيل عزيز: براي آخرين نكته بايد بگويم عصيان مداوم....نفي در نفي ايده و عمل...حركت...جهان اين چنين هيچ گاه كرخت و بي فايده نيست...تمام نمي شود.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 9:17 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفتم مرداد 1386
سکوت
دارم خفه می شم....دارم می میرم...ذرره ذره له شدم...زیر ساختار...ساخت...سازمان....اه.........دولت مذهب...سکوت آدمای راضی....ناراضی...خانم وکیل ....هل من ناصر ینصرنی؟ کمک.....این صدای یک نفر انسان ضعیف نیست....صدای یک نفر انسان قویه که کم آورده.
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 13:41 | | لینک به این مطلب