تامس پین معتقد است که دولت در واقع زاییده شرارت های انسان است. به این معنا جنگ را می توانیم تلاش نمایندگان شر اجتماعی در جوامع مختلف برای اثبات بیش از پیش زشتی های حوزه تحت سلطه شان به حساب بیاوریم. جنگ در این معنا می تواند اصرار شروران هر جامعه(اصرار من در بکار نبردن مفهوم ساختگی ملت قابل فهم است) در شرارت های تاریخی- فرهنگی شان است.
-------------
پ.ن
۱. جناب آقای احمدی نژاد فراموش نکنید که خداوندتان در لحظه های سخت مردم بیگناهی را که شرارت هایشان بر ایشان سلطه دارند تنها گذاشته است. همواره در طول تاریخ.
بالا نوشت:
۱. این اصلا سخت نیست که توی کامنتی که می نویسیم اسممون رو هم بذاریم تا شناخته بشیم...دزدی که نکردیم حالا اصلا فحش هم داده باشیم مهم نیست.
۲. اون مقاله رو خوندم...توصیه می کنم هرکی می تونه بخونه کار بدی نیست هر چند تفاوت بنیادین داره با ایده من- ایده ای که البته من مبدعش نیستم من فقط دارم سعی می کنم توی فضای یه نظریه که تجربه های شخصیم نشون داده درسته زندگی می کنم.-
۳. با همه احترامی که برای نویسنده اون مقاله قائلم معتقدم تفاوت بنیادین بین نوشته من ...دغدغه هام و دغدغه های اون وجود داره. دغدغه من دولت توتالیتر نیست مسئله من همه گونه های دولته....مسئله بعدی اینه که مذهب و دولت پیوند متعین ضرورتا نهادیندارند. بلکه به طور پنهان پیوندی بین این دو مسئله منه. فرمانبرداری و ضعف مذهبی در سایه قلدری دولت. این دو نیاز مند یک دیگر اند. اما مسئله مقاله ای که گفتی تزشو دزدیدم در واقع دولت توتالیتره.
--------------------------
چمباتمه زده بود گوشه اتاق بزرگی که دیوارای آبی رنگش رنگ خودشونو از دست داده بودند و پرده کثیف و چروکیده آویزون به پنجرش جلوی خزیدن نور روی کف پوش سفید و متعفنش رو می گرفت. هیچ کدوم از شاگرداشو به خودش راه نداده بود و با بی حوصلگی جوابشون کرده بود: من هر چی که بلد بودم بهتون یاد دادم...این که شما ها دوست دارید کلاس ادامه پیدا کنه اصلا تقصیر من نیست٬ در ضمن قلم زدنای بی فایده شما نمی تونه باعث بشه که...سرش و چرخونده و در اتاق رو محکم بسته بود. تو فاصله ای که بین در اتاق کارگاه با میز مطالعش تعریف برای خودش تعریف کرده بود به این فکر می کرد که چرا همه این روزا خودش رو سزنش می کرده. تصویر اون روز از ذهنش گذشت...: من داشتم مثل هر روز به طرف خونه زن حرکت می کردم...هوای سرد و تند و تیزی بود اونقدر که مجبور شدم سرم رو توی یقه پالتوم قایم کنم...زن با عجله داشت از قصابی بیرون می اومد...چاقوی تیزی توی دستش بود که علیرغم تلاش زن برای پنهان کردنش از کنار چادرش برق می زد و باعث شد بود که آقای نویسنده به طرف زن بچرخه...همین طور که سعی می کرد پشت میزش بشینه نگاهش به پرتویی از نور خورشید افتاد که از کنار پرده چروکیده پیدا بود و مجبورش می کرد تا نگاهش رو از طرف پنجره بچرخونه...:هیچ وقت این طوری بهش نگاه نکرده بودم...چشمای سیاه درشتی که قلب آدم رو به تپش وا می داشت...گردن کشیده ای که به زن امکان می داد از بالا به تو نگاه کنه و خنده قشنگی که روی لبای قرمز و کوچیک زن نشسته بود...تنش شروع کرد به لرزیدن...با خودش فکر کرد که دلیل همه حرکتای گاه و بی گاه آقای نویسنده نیروی پنهانی بود که توی نقاشی چهره زن گذاشته بودند. اصلا انگار همیشه این زن را از پشت حجاب می دیده است و هی اصرار می کرد کلمه زن را با همه مفاهیمی که ممکن بود به همراه داشته باشد در ذهن تکرار کند...: واقعیت این بود که تو می خواستی مرد رو با یه دسته گل و کمی زود تر از همیشه به خونه برگردونی تا شاید ماجرای این داستان سفید باشه و پایان اموزنده ای برای زوج های پیر و جوان رقم بزنی و به خواننده هات نشون بدی که... وقت زیادی تا برگشتن مرد نمونده بود...یک حس کاملا انسانی مثل حسادت نسبت به مردی که ساخته بودی بهت دست داد...با خودت فکر کردی اگه امشب هم مرد کمی دیر تر به خونه برگرده اتفاق خاصی توی داستان تو نمی افته...مرد دیر تر اومد...زن تصمیم خودش رو گرفته بود...: امشب کار و تموم می کنم... صبح وقتی با خونی که توی تخت خشکیده مواجه بشه حتما... و تو هیچ جوری نمی خواستی اون رو از دست بدی...این داستان باید یک قربانی می داشت و تو روند داستان رو طوری تنظیم کردی که مرد...رقیب تو...این هوشمندانه به نظر می رسید...شب قبل از اینکه مرد از خونه بیرون بره زن رو غافل گیر کردی و مجبورش کردی که مرد رو با چاقو بزنه...بعد با استفاده از یه جمله ساده پای پلیس و از ماجرا کوتاه کردی که مبادا به دام...آقای نویسنده بلند شد و با صدای بلند گریه کرد...بعد از یکی از مامورین امنیتی زندان کاغذ خواست...:من کاغذ می خوام ...کاغذ واقعی...ماجرا رو برای رئیس آسایشگاه نوشت و خواست که ماجرا رو به خانم وکیل هم گزارش بدهند...بعد آروم کنار پنجره چمباتمه زد و اونقدر گریه کرد تا حالت بیهوشی بهش دست داد.
----------------
پ.ن:
۱. اصرار من در نوشتن در مورد ازدواج شاید حوصله خواننده خاص را سر ببرد ولی چاره ای نیست:
ازدواج در واقع وسیله ای است در خدمت دولت برای باز تولید روابط قدرت و اندیشه هایی که در نهایت مشروعیت و امنیت او را تضمین می کنند. ازدواج مهم ترین وسیله تبدیل افراد جامعه به سوژه های عملی و نظری دستگاه سیاسی حاکم به جامعه است. چیزی که در دولت های ایدئولوژیک از ان به عنوان فساد یاد می شود در واقع امکان نفی شدن ارش های اساسی نظام سیاسی است.
بالا نوشت:
۱. از تائید گذاشتن بیزارم ولی بخاطر آسوده شدن خیال خواننده هام این کار رو می کنم.
۲. در مورد دوستی که شیطونی می کنه: بروز رفتار های جنسی در قالب انحرافات گوناگون رو اگه باور داشته باشید اون موقع نوع بر خورد این دوست عزیزم یه جور خود ارضایی ساده به نظر می آد....من دوست ندارم از آدمی که راهی برای رها شدن از انحرافاتش داره چیزی رو دریغ کنم این در واقع خود ارضاییه یه نفر نابغست.
------------
:هیچ ایده تازه ای و.جود نداره....دیوارای این جا هرروز کوچک تر می شند و هیچ کس نمی خواد باور کنه که زندگی یه نفر آدم فقط به توجه بیشتر من بستگی داشته...جلسه های آخر کارگاه داستان نویسی داره به خوبی پیش می ره...دیروز بعد از رفتن شما یکی از شاگردام اومدم توی دفتر کارم...نشست و برام از اتفاقی که شبه گذشته افتاده بود حرف زد...از زنی که درست بیست و هفت ساعت قبل از اومدن شما توی داستان به خاطر گیجی زیادی که دچارش شده بود خود سوزی کرده بود...از استیصالی که برای خاموش کردن تن سوزان زن به نویسنده جوان دست داده بود و رنجی که از اون به بعد به همه زندگی پسرک وارد شده بود... نویسنده جوان از شدت ناراحتی قلمشو شکسته بود و دفتر نوشته هاشو پرت کرده بود گوشه اتاق...راستی باید بابت تلاشی که برای اختصاص یافتن روزی چند دقیقه پیاده روی در محوطه زندان به من کرده بودید تشکر کنم...حرف تازه دیگه ای نیست به جز این که زیر آفتاب بدون شما سیگار کشیدن لطف خاصی نداره...رسوندن این دست خط به شما هم زحمت زیادی برای من که چند ساعت سعی داشتم مامور امنیتی زندان را متقاعد کنم به همراه داشت. به هرترتیب روز ها را به امید دیدار دوباره شما می گذرانم. راستی رئیس زندان دیروز قول داده بود که اجازه ملاقلات ما را برای هفته ای یک مرتبه صادر کند...این می تواند خبر مسرت بخشی باشد...آقای رئیس همینطور که متن نامه را باصدای بلند می خوند نگاه سرزنش آمیزی به پزشک مشاور آقای نویسنده می کرد...: خانم وکیل...کارگاه داستان نویسی....این دیگه واقعا نوبر دوران شده. شما بهتر از هرکسی با قوانین این موسسه آشنا هستید خانم وکیل...خانم وکیل سعی می کرد نگاهش رو طوری تنظیم کنه که به نگاه آقای رئیس گره نخوره... این طوری می تونست فکرشو متمرکز و کنه و برای آقای قاضی توضیح بده که اگه فقط یه هفته دیگه بهش فرصت می دادند می تونست نتایج بهتری در مورد این پرونده بدست بیاره.....خانم وکیل معتقد بود که برقراری یک جور رابطه عاطفی همراه با تائید دنیای ذهنی آقای نویسنده برای تسریع در روند بهبود"این مرد نابغه" تنها روش ها مفید درمانه. اما برای اجرا کردن این برنامه درمانی لازم بود تا موافقت آقای رئیس رو جلب کنه...: این که شما نامه ای که برای من نوشته شده است را بخوانید اصلا درست نیست...در ضمن من از شما قول گرفتم که در فرآیند های درمانی این بیمار خاص مختار باشم... این درواقع ایجاد اختلال در شیوه های درمانی من و موجب کاهش اعتماد بیمار به من است...آقای رئیس می خواست حرف خانم وکیل رو قطع کنه...: ببینید آقای رئیس من متوجه تعهد شما نسبت به مسائل عمومی و البته اهمیت های اداری نهفته پشت این پرونده هستم....اگر واقعا علاقه مند به حل شدن این مشکل هستید اجازه بدهید تا من با روش خاص خودم... این برای چندمین باره که آقای قاضی و خانتم وکیل در مورد این مسئله صحبت می کنند. به نظر من که راوی داستانم بهتره صحبت های اداری و مصلحت های قراردادی این دو تا رو رها کنیم...شاید برای من بیشتر از هرچیز سرنوشت مردی مهم باشه که الان آخرین پک های سیگارشو می کشه و به ناله های مردی فکر می کنه که توی آخرین نفس هاش نتونسته بود بفهمه چه محتوایی دارند.
----------------------------
۱. شاید فعال نکردن نظر خواهی برای پست قبلی احمقانه بود....من این حماقت رو مرتکب شدم.
۲. هنوز هم فکر می کنم که دلیلی برای مبارزه وجود داره...دلیلی برای زنده بودن و موفق بودن.
۳.کلمه...کلمه...کلمه...همین.
بالا نوشت
۰.به زودی در این جا تجربه ای خلق می شود...تنها ازدحام بی پایان تصویر و کلمه است که مانع می شود.
۱. زیر سایه سنگین رئیس ناتوان مندی که خزئبلات پست مدرنی رو به طور ناقص درک کرده. زیر سایه نظارت رئیس کودنی که نمی دونم کجای سرنوشتم همراهی من و او نو رقم زده...زیر سایه نظارت رئیسی که نمی فهمه کار من مال منه...چیزی که پنهان کردم مال من و اون حق نداره سرچ کنه واسه پیدا کردنش...زیر سایه همه ناکامی های روانی و اجتماعی آدمی که نیست...که مرده...که فکر می کنه زندست داستانی خلق شد که ناقص بود...اصلاحش کردم...
رئیسارو نباید عوض کرد باید داغر زد.
۲. من کنترل ناپذیر...خودمو اصلاح نمی کنم...هیچ مرجعی نسبت به من صلاحیت ندارد. مرگ بر خانواده...دولت...مذهب(تا جایی که به من مربوط است مذهب سازماندهی شده مناسب به نظر
می آید).
-------------
:هر طوری هست باید از این جا بره...شما هیچ فکر کردید که ادامه این وضع به جای این که شرایط بهتری رو برای اون به وجود بیاره از اون یه آدم واخورده و جدا افتاده از بقیه می سازه؟! ...خانم وکیل داشت با حالت عصبی خاصی این جمله ها رو می گفت.آقای مدیر تا حالا خانم وکیل رو این طوری ندیده بود. این حالت از دو جهت تازگی داشت یکی حرارت خانم وکیل در دفاع از یه بیمار و دومی میزان وقتی که برای یک نفر آدم توسط خانم وکیل صرف می شد...: ببینید خانم شما بهتر از هر کسی از قوانین موسسه اطلاع دارید...خیال نمی کنم تاکید این نکته ضرورتی داشته باشه که بدون تصویب هیئت مسئول امکان ترخیص بیمار وجود نداره...خانم وکیل نمی خواست به این مسئله توجه کنه که در مورد این پرونده خاص نماینده پارلمان و فرستاده ویژه دولت توی آخرین جلسه هیئت مسئول قاطعانه با ترخیص آقای نویسنده مخالفت کرده بودند.نمایندگان مردم آزادی آقای نویسنده رو تهدیدی برای منافع وکلای خودشون می دونستند. خانم وکیل که داشت توی اتاق آقای رئیس به سرعت قدم می زد ایستاد... آخرین دست نوشته های آقای نویسنده رو روی میز انداخت و از اتاق خارج شد. با شنیدن صدا بسته شدن در اتاق آقای مدیر احساس کرد که تونسته میزان نفرت و اعتراضی که نسبت به این رویه داره رو به همه اعضای موسسه نشون بده و امید وار بود که این صدا به گوش آقای نویسنده هم رسیده باشه.
*****
آقای نویسنده هر روز کز می کرد کنار پنجره و در حالی که به نظر می رسید سیگار تازه ای رو روشن می کنه برای مخاطبینش توجیه می کرد که چطور غفلت چند ثانیه ای اون باعث شده بود یه مرد بیگناه به دست همسرش کشته بشه.: اون رو و و و ز ه ه ه وا خی ل ی سرد بود من داشتم توو و و و ی کوچه به طط ط ط ط رف خونه اون مرد می رفتم... از سردی هوا س س س س رم رو کرده بودم توی یقه پالتو و...هنوز جملش تموم نشده بود که یکی از مامورین امنیتی زندان وارد شد...آقای نویسنده بی تفاوت سرشو چرخوند:سیگار می کشی؟....: آره یه نخ لطفا!....درحالی که داشت سیگار خانم وکیل رو می گیروند صورتشو به طرف چپ چرخوند: خب! دیگه....کااااا ر گاه اااامروز تموم شده...قرار ما باشه برای هفته بعد سر ساعت همیشه...: این بچه ها باید خیلی خوشبخت باشند که استادی مثل تو دارند...: هنوز کارمووووووو نو شروع نکردیم...ولی فکر کنم چیز تازه ای از توی این کلاس بیرون بی ی ی ی ی ی اد...: خانم وکیل چرخی زد توی اتاق... پرده های کثیف پنجره رو کنار زد و به بیرون نگاه کرد...:مزاحمت که نشدم؟! آقای نویسنده دست پاچه شده بود و سعی می کرد تا کاغذای باقی مونده از کارگاه آموزش داستان نویسیشو جمع و جور کنه....: نه! بی ی ی ا بشین این جا...البته فناری این کاناپه خیلی وقته که در اومدندولی فکر کنم راحت تر از واسادن کنار اون پنجرا باشه...می دونم که نسبت به گلای توی طاقچه حساسیت داری اگه گفته بودی که می آی حتما اونا رو بر می داشتم...:یه دفعه هوس کردم ببینمت برنامه خاصی نداشتم. بعد خانم وکیل همین طور که پک های عصبی به سیگار می زد به طرف اقای نویسنده رفت.آروم روی کاناپه نشست. آقای نویسنده درحالی که زیر سیگاری رو جلوی دست خانم وکیل میگذاشت به این فکر کرد که خانم وکیل چقدر خسته تر از همیشه به نظر می رسه٬ خسته و البته کمی عصبانی: هنوز حکم منو صادر نکردند؟...: خانم وکیل سیگارشو توی زیر سیگاری تکوند و سرشو تکون داد...: نماینده دولت...نماینده پارلمان...آقای مدیر...تو...هیچ اتفاق تازه ای نیافتاده...قرار بعدی معاینه تو شش ماه دیگست...آقای نویسنده که انگاری نسبت به کلمه معاینه بی تفاوت بود دست خانم وکیل رو گرفت. یه طوری که انگار می خواست نشون بده داره با محیط این جا خو می گیره نگاه کرد...بعد از چند لحظه بلند شد چند قدمی جلو رفت ...:می ی ی ی ی تونم س س س س رمو ....: خانم وکیل در حالی لبخند می زد پلکاشو روی هم گذاشت...این هیشه به معنی تایید خواسته آقاای نویسنده بود.
---------
۱. اخوان این روزا خیلی داره فاز می ده...از آدما بدم نمی آد...سخت افزارای خوبی هستند اما به نظر می رسه که لا اقل انسان ایرانی به یه سرویس کامل نرم افزاری نیاز داره.
۲. ماجرای من و سیگار داره بغرنج می شه...خستم می کنه...خستش می کنم.
۴. من دارم اعلامیه پخش می کنم: به یک نفر انسان نیاز داریم. برای ما ننویسید گشتم نبود یا...من باید پیدا کنم...کجا؟ درونم...بیرونم ....نمی دونم...
۳. تصمیمم و گرفتم...من شوهر نیستم...تمام شد...تمام شدم...تمامش می کنم.

