-----------------
بالا نوشت:
۱.هنوز نمی دونم این ماجرا به کجا ممکنه ختم بشه....این به هم ریختگی...بی تفاوتی این هیچی نبودن... بنا به دلایل کاملا مشخص ولی مبهم تا اطلاع ثانوی نیمه تعطیلم...معلوم نیست کی....چه طور چرا می نویسم...من یه اتفاق تازه....یه آدم تازه...یه شرایط تازه یه هیجان تازه می خوام... یه دوست تازه....اصلا یه دوست چه شکلیه....من دوست دارم که با یک نفر انسان رو تجربه کمنم بدون این که قیدی وجود داشته باشه....عامل بیرونی...نیروی سوم...نمی فهمید؟ این درست دردیه که....می فهمید؟ دروغ می گید همتون.....شما ها حتی توی حرف زدن هم دیگه این چیزا رو نمی فهمید...نرگس نر گس نرگس....تنها دختری که حرف می زد٬ درست مثل اون رفتار می کرد...وقتی می گفت می فهمم می فهمید...درک می کرد و من اینو از توی رفتارش می دیدم...شاید فوق یه جایی قبول شده...شاید نشده و داره برای سال آینده یه رشته دیگه می خونه...شاید شوهرش دادند...شاید عاشق شده و ازدواج کرده....نمی دونم ولی خیلی انسانه می دونم که یه روزی باز می بینمش.
۲. **********************************************
---------
کنار پنجره نشسته و داره به بیرون نگاه می کنه...این طور به نظر می رسه که صحبت کردن با وکیل مدافش آروم ترش کرده و حالا می تونه به جلسه بعدی دادگاه فکر کنه...آخرین باری که توی دادگاه حاضر شده بود قبل از این که دفاعیش تموم بشه یکی از مامورین امنیتی دادگاه مجبورش کرده بود بشینه و آروم بگیره...تهدیدش کرده بود که اگه این کار رو نکنه توی بازداشتگاه حسابی به خدمتش می رسند...اون روز بعد از جلسه دادگاه یه بازجویی تازه به روش عجیب غریبی که شاید هیچ کدوم از تبار شناسای شکنجه بهش برنخورده بودند رو تجربه کرده بود...مامورین امنیتی دست و پای مرد رو بسته بودند و گلوله های آتشین قرمز رنگی توی حلقش فرو می کرند...حتی بهش اجازه نمی دادند آب بخوره...دادستان کل گفته بود این جا فقط یه مرکز بازداشت موقت٬ برای زندانیایی که تکلیفشون هنوز معلوم نیست....یه هفته ای می شد که دیگه به وکیلش اجازه نداده بودند بیاد ملاقات مرد و آقای نویسنده همین طور کنار پنجره نشسته بود و به بیرون نگاه می کرد. به اختلاط فرشته های توی حیات و آدمایی که مثل اون هر روز بازجویی های دسته جمعی یا جدا جدا رو تجربه می کردند فکر می کرد...آقای نویسنده خیلی تلاش می کنه تا یه جوری به دست مرد سیگار برسونه شاید این قصه بدون گیرونده شدن سیگار هیجچ وقت اتفاق نیافته...: بهش گفته بودم که فایده ای نداره...به حرفم گوش نکرد... هر بار برای گفتن یه حرف تازه باید حواسشو جمع می کرد که...: خوب حواستو جمع کن آقا وگر نه چند ماه دیگه ای این جا می مونی....: بله آقای قاضی!...: من قاضی نیستم آقا من فقط یک پزشک ام....یک پزشک روانشناس و اصلا از این مسخره بازی شما سر در نمی آرم...: آقای قاضی سیگارشو روشن کرد همونطوری که به وکیل مدافع خیره شده بود گفت: شما سیگاری هستید؟...: من نه آقا ولی آقای نویسنده همیشه روبه روی پنجره وا می ساد و هی سیگار می کشید....من هزار بار به شما گفتم کسی که باید بخاطر...: متوجه ام عزیز من...بفرمایید این سیگار برای شماست...تا چند ماه آینده آخرین سیگاری است که خواهید کشید. ... سرشو به طرف خانم وکیل مدافع چرخوند...سیگار و گرفت و کز کرد گوشه و اتاق آروم شروع کرد به کشیدن...بعد از این که خانم وکیل و آقای قاضی از اتاق بیرون رفتند چند تا از مامورین امنیتی زندان دست و پاشو گرفتند و آوردندش توی بازداشت گاه... الان چند ماهی می شه که دیگه خانم وکیل مدافع رو ندیدم....سیگارم تموم شده و هر روز شکنجه های زندان بان٬ من و بیشتر آزرده می کنه.
-------------
پ.ن:
۱. این روزا همه چیز به هم ریختست....کودک درونم داغون شده...احساس بدی دارم...احساس چروکیدگی....احساس بیهودگی....احساس تسلیم و له شدگی توی ساختار...احساس بد انزاجار.
۲.خفه ام....هیچ چیزی برای گفتن نمونده...ذهنم تعطیله...فکر کنید من انقدر ضعیف و بی خاصیت شده ام که دارم این جا جس ناله می کنم...لعنت به جامعه لعنت به دولت....لعنت به.....نمی دونم این اراجیف و چرا نوشتم....
۳. یکی منو.....چی؟ بگذریم.
این شاید بهترین تصمیمی بود که می تونست بگیره....دیوارهای کهنه و تکرای این کوچه ها پر شد بود از کلمه هایی که بازی کردن با اونا نمی تونست اتفاق تازه ای رو خلق کنه و فقط به بیشتر گم شدن آقای نویسنده وسط ماجرا هایی که کنترلشون از دست نوشته خارج می شد منتهی می شد....شاید اصلا به جای کلمه باید به تصویر پناه می برد به موسیقی...نت های پراکنده ای که بدون هیچ منطق موسیقیایی پشت سر هم می نشستند و این طوری آشفتگی فضایی که توی اون اتفاق افتاده بودند رو نشون می دادند.....استفاده بی قاعده از افعال بی معنی ماضی التزامی یا بعید....کشیدن تابلو هایی که هیچ تصویر مشخصی رو نشون نمی دانند حتی از دشت و پرنده و زنی که زیرکانه پای نویسنده رو به زندان شهر کشونده بود....باید از دست این نقطه های بی معنی پشت سر هم که فقط بهونه های قطع ارتباط آقای نویسنده بودند با فضای نوشته و شاید یه جور گریز برای این که اون بتونه نا توانی شو از کامل کردن تصاویر توجیه کنه خلاص می شد...برای مرد چاره دیگه نمونده بود به جز این که در حالت احتزار همه ماجرا رو تعریف کنه....قبل از اینکه آخرین ضربه چاقو رو بخواد بزنه گفته بود که چه طور این چند وقته برای ارتقای شغلیش مجبور بوده هر روز تا دیر وقت کار کنه و الان نیاز داشت تا برای چند روز زن رو ترک کنه تا دوباره بعد از تجدید قوا...زخم آخری اونقدر عمیق بود که جمله مرد نیمه کاره موند...واژه های دم دست...خستگی کار روزانه و اتاقی که به هم ریخته بود...باید خیلی پیش تر از این به یه جای دنج می رفت...شاید تجربه غار نشینی می تونست برای آقای نویسنده آرام بخش باشه اما واقعیت این بود که هر بار از این وضع فرار می کرد کلمه ها درست مثل یه جور فرشته زشت....یه جور همزاد بد سگال....این کلمه اصلا به متن نمی خونونه اما یا دش می آد که خودش این کلمو رو توی دهن مرد گذاشته بود....وقتی کنار دیوار تکیه داده بود سعی می کرد در مورد خدا یه جمله بنویسه...برای یادگاری....: خدا نتیجه بدسگالی هابیل بود هنگامی که طمع زیبایی ی خواهر٬ او را به طراحی نقشه ای مجاب کرد که میان گندم و گوسفند برترینشان گندم باشد.....وقتی که هابیل نا عادلانه دست بر تن زنی کشید که دوستش نداشت....که نمی خواستش.
دوباره پای سیگار به این قصه کشیده شد و قضاوتی که خدا هیچ وقت در موردش عادلانه عمل نکرد.
پاکت سیگارشو توی دستش له کرد و آروم راه افتاد توی پیاده رو...شلوغی این خراب شده داشت همه چیزشو ازش می گرفت...سرگیجه بدی داشت درست مثل روز اولی که با داستایوفسمی توی حیات خونه پدریش نشسته بود و یواشکی نخ اول سیگارشو گیرونده بود...یه نخ کنت لایت که برای مصرف در داخل جمهوری اسلامی ایران سفارش داده شده بود...احساس می کرد داره تلو تلو می خوره... این درست همون حسی بود که دیشب بعد از بیدار شدن از خواب بهش دست داده بود... نمی دونست اتفاق ها رو درست کنار هم بچینه... صدای خش خش برگه هایی که دیشب باد تکونشون می داد هنوز توی کلش بود... از صدای داد و بیداد مردی که انگار از ته چاه می اومد بیدار شد٬ همه اتاقو با نگاش چرخید تا بتونه مرد و ببینه...زن بدون این که حرفی بزنه بلند شد و چاقوی دسته بلند آشپزخونه رو که بعد از ظهر قبل از اومدن آقای نویسنده داده بود به قصاب سر کوچه تا تیزش کنه زیر تخت قایم کرد. گفته بود که قرار خونواده مرد برای چند روزی بیاند خونشون مهمونی و لازم بود تا چاقوی آشپزخونه حسابی تیز بشه. بعد از ظهر سردی بود٬ آقای نویسنده سرشو توی یقش فرو کرده بود و نتونسته بود زن رو ببینه که از توی قصابی با عجله خودشو به در خونه رسونده...: سیگار لعنتی اگه هنوز تموم نشده بودی٬ اگه انقدر دنبال خریدن چند نخ سیگار اضافی برای شب زنده داریم نبودم!... هنوز نمی تونست باور کنه چیزی که توی روزنامه ها نوشته بودند می تونه واقعیت داشته باشه...اون حتی به ساده ترین نشانه هایی که اون روز بعد از ظهر می تونست پیامد اتفاق دیشب باشه توجه نکرده بود.: خیلی وقت که توی نوشته های آقای نویسنده اتفاق جدیدی نیافتاده و این دفعه زن بدون اینکه چیزی رو بشه از چهرش خوند آروم کلیشه های نوشتاری داستان آقای نویسنده رو به هم ریخته بود. باید سراغ وکیلش می رفت. واقعیت اینه که آقای نویسنده سال هاست دستش به خون کسی آلوده نشده. اما حالا فقط یه وکیل خبره می تونست اینو به قاضی زبون نفهم شهر حالی کنه. همینطور که دستشو توی جیبش می چرخوند سیگاری بیرون آورد به دیوار روبه روی دادگستری تکیه داد و آتیشش زد. شاید اگه فقط یک ساعت دیگه بیدار مونده بود اتفاق تازه ای رخ نمی داد.
--------------------
پ.ن
۱. نخوندن داستان ها مصطفی مستور اشتباه بزرگیه. هر کی هر چی می خواد بگه.
-----------------------------------------
پ.ن
۱. این نوشته رو برای دوست عزیزم صدای تنهایی نوشتم.
۲. مترسک فیلسوف عزیز...احمد خیلی برات نوشته بودم پرید...خلاصش این بود که من ماجرای شب و شکستن و این حرفا رو نمی فهمم...یادم نیست... من یه بار بهت گفتم بیا گی بازی کنیم..شکستم؟ بهتر! اگه بخاطر یه حرف این طوری می شه شکست بهتره آدم بشکنه...من اصلا نمی خوام اون طوری بخوایم...من یه آدمم با همه پستی و دروغا و صداقتاش...نمی خوام اونی باشم که تو می گی...تو می خوای...بهتره تموم کنی این بازی رو....ببین احمد تو یه آدم معمولی ولی نابغه هستی من به نبوغت احترام می گذارم و بیماریتو دوست دارم. در مورد علی و مهران! اول بهشون سلام برسون...در ضمن من مسئول قضاوت های اونا نیستم...اونا می تونند هر طوری می خواند فکر کنند. اما تو خیلی پستی که هر چی دلت می خواد بهشون می گی وقتی حتی نوشته هامو نخوندند یه کاری می کنی که اون طوری که می خوای قضاوت کنند. به هر حال هر کسی مسئول خودش و قضاوت هاشه. تو این طوری راضی می شه...بشو...راستی دیگه پیشه کیا از من بد می گی احمد...کیا رو از اومدن توی وبلاگم منصرف کردی؟ احمقانست....بگذریم...من و خودم تنها کسایی هستیم که می تونیم مرجع...ول کن بابا دانشجوی کارشناسی فلسفه غرب...آناهیتای توانا....بازی کن....برقص ول کن ما آدما رو.
۳. هرکسی پستیمو نمی پسنده نیاد این جا هیچ وقت....بره با دروغ پاکدامنی و پاکدامن های دروغین زندگی کنه.
چند سالی می شد که داشت فرار می کرد...صدای عجیب و غریبی که از توی زمین به گوشش می رسید...انگاری هیچ وقت نمی تونست آروم بگیره...همیشه توی چند متریش یه جایی زیر زمین صدای عجیب و غریبی می اومد ....صدای پاره شدن...صدای خرد شدن سنگ...احساس می کرد زمین داره یه چیزی رو بالا می آره...احساس می کرد همیشه این صدا توی چند قدمیش جریان داره و همین مسئله باعث می شد که هیچ وقت نتونه برای چند لحظه ام که شده آروم بگیره...بمونه...بشینه...: هیجان غریبی داشت....اولین باری که دختره خانم همسایمون و دیدم...بعد از اون چند باری توی خونه من نشستیم و من براش حرف زدم...من حرف می زدم و اون گوش می کرد...به نظرم می رسید که می تونم براش همه راز های زمین و بگم...یه روز که داشتم از صدا های عجیب غریب زیر زمین می گفتم آروم اومد طرفم...دستشو گذاشت پشت کمرم..تو چشام خیره شد و لبش و آورد طرف صورتم...احساس کردم دهن یه قورباغه بزرگ سبز داره می آد طرف دهنم...مطمئن بودم که صدا های زیر زمین مجبورش کردند روح منو از راه دهنم بمکه و تف کنه توی خیابون...اون موقع فقط سه سالم بود...چند سالی می شد که آقای نویسنده با این کلمه ها بازی می کرد...:صدا های زیر زمین...صدا های زیر زمین... روز غریبی بودبالاخره تصمیم گرفت بالا بیاره کثافتی که توی دل زمین گذاشته بودند رو....سر جاش محکم وایساد...تصمیم گرفت بشینه...آقای نویسنده نشست....دل زمین پاره شد...یک توده ضخیم سنگ چهار طرف اونو پوشوند...آقای نویسنده آروم به یکی از توده ها تکیه داد...سیگاری گیروند و اجازه داد تا«دیوار» همه اطرافشو احاطه کنه.
-----------
پ.ن:
۱.ما آدم بودیم. من و حوا...بی خیال از همه چیز...توی بهشت که نه توی همین زمین خاکی راه می رفتیم و برامون تصوری از گناه وجود نداشت. ما بی دریغ می بوسیدیم...بغل می کردیم و گناه تنها تصور پلید خدایان بود از آرامشی که داشتیم.
۲. دیوار! چهار گانه مذهب٬دولت و دستگاه های آموزشی شان.
۳. در هیچ چارچوبی قرار نمی گیرم...من آزادم...من بعنوان یک فرد تمایز یافته انسانی تنها به خودم پایبندم...به قانونی که نساخته ام...آسوده ام و آسودگی ام را وامدار آزادی وجدان ام می باشم.
۴. دولت٬ مذهب٬ اخلاق٬ عرف٬ سنت! خیال پوچ شما که رفیقه هایتان ارواح سست و تنبلتان را بلعیده اند. من آزادانه پستی می کنم...شما بخوانید پستی...هر چه می خواهید.
۵. نرگس...کاش این جا بودی...دلم برات تنگ شده.
این می تونست آخرین پکی باشه که به سیگار می زنه...بعد از اون می تونست کنار بالکن دراز بکشه و آروم صدای چک چک خونی که از پیرهنش می ریزه رو گوش کنه... آقای نویسنده پنج شنبه ها بعد از ظهر یک ساعت توی بالکن می ایستاد...مشروب خنکی می خورد و سیگارش رو چاق می کرد...آقای نویسنده؟! آقای نویسنده؟! ....با خودش گفته بود که تا قبل از غروب باید تمومش کنم...این طوری می تونست با خیال راحت برگرده توی خونه ش و خبر کشته شدن اون آدم عوضی رو به همسرش بگه...آدم بی چشم و رویی که چند ماه پیش بر اثر یک اتفاق وارد زندگی مرد شده بود...مرتیکه اصلا معلوم نیست چه غلطی می کنه...آقای نویسنده؟! آقای نویسنده؟! زن اصرار داشت که در خونه رو براش باز کنند...آقای نویسنده با خودش فکر کرد که مدت زیادی طول نمی کشه و می تونه هر چه زود تر به بالکن مورد علاقه ش برگرده...طاقت مرد تموم شده بود...مرتیکه فاسق یا بیرون از اون پشت...آقای نویسنده در خونه رو باز کرد...طاقت مرد تموم شده بود...سایه مرد رو که دید تصمیم گرفت کلکش رو بکنه...از عصبانیت دستش شروع کرد به لرزیدن...خانم همسایه اومده بود تا ماجرای مرگ گربه ش رو برای آقای نویسننده تعریف کنه...شاید بتونه بخوابه و ترس شبونه سراغش نیاد...مرد طاقتش تموم شده بود...می ترسید همسایه ها متوجه مرگ زنش شده باشند...سایه آقای نوسنده از پشت پرده پیدا بود...مرد ماشه رو چکوند...حالا دیگه همه نفرتش رو خالی کرده بود... سیگار شو روشن کرد...همین طور آروم کنار بالکن لم داد و به زن همسایه فکر کرد که دیگه نمی تونه چهره خندون آقای نویسنده رو ببینه
--------
پ.ن:
۱. آدم های خوب...آدم های سالم...آدم های معتقد....مار های زن خورده یا زن های مار خورده...غریبه ها را به خود راه نمی دهید.
۲. چند بار نوشتم پستی رو که نفهمیدم چرا پابلیش نشد:
برای زن ایرانی مرد تنها نرینه ایست که به جز همبستری چیز دیگری از او نمی شود خواست...برخلاف اتفاقی که فکر می کنیم در غرب برای زن افتاده است(شی شدگی جنسی) در جامعه پارادوکسیکال ایرانی مرد(من) به نرینه٬ مجمع الجزایر شهوت و یا در بهترین حالت نرمینه تهوع آور همبستری تبدیل شده است. من در اعتراض به توهین تاریخی زن ایرانی نسبت به شخصیتم٬ نسبت به صداقتی که شما نمی فهمید و نسبت به غریزه های واقعی ام برخلاف سیمون دوبوار چند جلدی« جنس اول» را تدوین می کنم.
۳. از همه اونایی که فکر می کنند من تور انداختم واسه شون٬ کسایی که نمی تونند کلمه و جهان ذهن مرا- انتظار ندارم بفهمند چرا که هر کدام از ما در بی انتها تصویر و تصور گم ایم- حس کنند( تحمل شاید) خواهش می کنم:۱. بنویسند و ۲. هیچ وقت به این خراب شده نیاند.
۴. کلمه ها گوش هایی از تنم٬ از تجربه هایی که زندگی اند( به معنای دقیق کلمه) و درست به اندازه من پست اند. من پستی را دوست دارم...شاید به شما بر بخورد ولی پستی را با همه الزاماتش می ستایم.
۵. صداقت روسپیان٬ جسارت و شرافتشان به حیا و پاکدامنی تمام دختران سرزمینم برتری داردبه پاکدامنی خیالی شما.

