تبليغاتX
یک نفر شورشی
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386
تجربه 6
انگاری یه نفر دوباره اومده حموم...تقریبا همیشه همین طوره...بعد از ظهرای پنج شنبه....خانم و آقا به ترتیب می آند حموم برای نظافت....خانم بیشتر می مونه...من و خونوادم مجبوریم یکی دو ساعتی توی خونمون قایم بشیم و از جامون تکون نخوریم...اما مثل این که این دفعه همه چیز فرق کرده...آقا زود تر از خانم از محل کارش برگشته....می تونم حدس بزنم که سر راهش به خونه  گل خریده و از داروخونه سر خیابون تیغ تیز خیریده و حالا می خواد همه تنشو تمیز کنه...بعد می ره یه گوشه آروم می شینه و چایی می خوره تا خانم بیاد...: هزار بار به بچه هام گفتم موقعی که یه نفر می آد توی حموم بیرون نرند از خونه خصوصا وقتی آقا خونه باشه.

آقای نویسنده همینطور که داشت این چیزا رو می نوشت دستشو گذاشت روی جیب شلوارش بعد پا شد حولشو برداشت و رفت توی حموم...شیر آب رو که باز کرد آروم نگاهشو توی حموم چرخوند: برای یه هفته غذای خوشمزه ای دارید که شاید هیچ وقت تموم نشه...بچه های من همیشه دوست دارند آقا رو وقتی حموم می کنه نگاه کنند....اون گوشت خوشمزه ای داره... تصور خوردن اون برای خونواده من که همیشه بدست اون کشته شدند به جز ارزش های غذایی حس آغشته به شهوت انتقام رو تداعی می کنه...آقای نویسنده آروم کنار حموم می شینه و دستگاه ریش تراششو از گوشه حموم بر می داره...حالا دیگه وقت استراحت کردنه...نمی دونم چرا شیر آب رو بسته....صدای چک چک آب رو که می شنوم مطمئن می شم هنوز از حموم بیرون نرفته باید سر و گوشی آب بدم...بوی خون سوراخ گرم و تاریک ما رو پر می کنه...چک چک...صدای قشنگیه...وقت زیادی ندارم باید به خونوادم ملحق بشم.
----

پ.ن:
۱. جای مسائل شخصی این جا نیست...دیگه هیچ وقت از مسائل شخصیم این جا نمی نویسم چو.ن فقط همه چیز و خراب می کنه...چون رابطه ناب بین الاذهانی زندگی مجازی رو به گه می کشه.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 11:2 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386
تجربه ۵
 

 

۱ من عاشق شدم . یک عشق زمینی ، عشق انسان به انسان .

پ . ن : خیلی دلم می خواد یه آدم توی برگه ی استعفا نامه ش اینو بنویسه و موضوع نوشته ش من باشم.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 13:58 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386
تجربه 4

دستاش هوز سرد نشده بود....چشماي بيرون زده از كاسشو مي شد نديد....يه جور قشنگي لم داده بود به ديوار و انگاري داشت فكر مي كرد كه چه جوري مي تونه من و راضي كنه تا دست از سرش بردارم....آخرين باري كه يواشكي زده بود بيرون٬ رفته بود پيش آقاي نويسنده و از اون خواسته بود تا كمكش كنه....شايد اگه اون مي خواست مي تونست براش يه كاري بكنه....آقاي نويسنده گفته بود كه اون فقط مي تونه بنويسه...نظم واژه ها ربطي به اون نداره....گفته بود من قلم و دستم مي گيرم و اجازه مي دم كه واژه ها پشت سر هم بشينند... بعد كه مي خونمشون مي بينم يه معناي پيدا كرده هم نشيني كلمه ها...اين ماجراي بي هوده شدن از كنار ديوار كه داشت رد مي شد به هيچ مغز لعنتي تنبلش رو انداخت توي فاضلاب كوچه حسن آقا كه فكرشم نمي كرد بتونه......واژه ها از دست آقاي نوسنده در رفتند....مثل يه كيسه سيب زميني كه وسط خيابون پاره مي شه......وسط همين شلوغي بود كه.....صداي وحشتناكي داشت....نتونستم تحملش كنم....بايد يه جوري از شر اين گلوله لعنتي خلاص مي شدم....ترس لو رفتن اسلحه داشت منو ديونه مي كرد....الان ديگه همه تنش سرد شده... بيچاره من كه نويسنده اين مطالبم...تا پليس بخواد وارد اين ماجرا بشه سوسكاي توي حموم خونم نصف گوشتاي تنمو بردند....همه تنم سرد شده اينجا ديگه جاي موندن نيست....

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 11:9 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386
تجربه3
نشسته بود پشت دیوارای بلند خونه ای که تا چند صد متری ش محافظ های جورواجور ازش محافظت می کردند. آخرین باری که توی صف نونوایی رفته بود و نیم ساعتی منتظر شده بود ، حدود بیست سال پیش بود. دیگه کسی نمی تونست به ش پناه ببره. جونای محل قدیمی شون بعد از نماز مغرب و عشا می اومدند و مسائل شرعی شونو ازش می پرسیدند. پیش ش اعتراف می کردند تا سبک بشن و بعضی وقتا ازش راهنمایی می خواستند که : آقا من پری دختر همسایه مونو خیلی می خوام. آخرش یه روز می گیرم و اونقدر ماچش می کنم تا جونم درآد. آقا شما بزرگواری کن به حاجی سفارش کن که هوای ما رو داشته باشه. بعد آقا لبخندی می زد و به حاجی می گفت: حاجی این پسر همسایه تون٬ حاجی دست آقا رو می گرفت که خودم هواسم هست. گفتم بره بازار کار پیدا کنه بعد ان شاءالله یه روز می آن خدمت شما برای مراسم عقد و عروسی. دل آقا صاف می شد که بالاخره....
اما حالا دور از شهر و آدماش آقا نشسته و همه رابطه ش محدود به روابط رسمی و خسته کننده ایه که نمی دونه چه طوری باید از شرشون خلاص شه. شاید آقا دلش برای سه تار زدن و کنار اخوان نشستن تنگ شده باشه...نویسنده این مطالب حاضره هر وقت آقا بخواد اونو توی خونه بیست متری که نه ، سوئیتی که دانشگاه بشون داده راه بده تا با هم بشینن و تا صبح شعر بخونن. از خاطره هاشون بگن و تا اون جا که ممکنه به آقا عشق و محبت بی ریا و غیر متملقانه انسان به انسان رو بچشونه.
----------------------
پ.ن:
۱. اینایی که گفتم احساس واقعیم بود.
۲. سومین سالگرد نمی دونم چی من و مهسا بیست و یکم اردیبهشت بود. نمی دونم بهش خوش گذشت یا نه. شاید من دیگه پیر شده باشم.
۳. هیچ آدمی شما رو بی دریغ دوست نداره لطفا سعی نکنید اینو به م ثابت کنید. همه بره ها تو یه موقعیت خاص بد ترین گرگ هان..

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 10:21 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
تجربه2
کنار بزرگ ترین صخره دنیا که نه سنگ ریزه نا چیزی که همین اطراف افتاده نشسته بود. داشت پکهای عمیق و عصبی به سیگار می زد. نویسنده دچار بحران شده بود. نمی تونست فکرشو متمرکز کنه. بنگ وافیون همه سلول های مغزشو تسخیر کرده بود. تخیل از روی نشعگی بالاخره تموم می شد و اون می دونست که یه جوری باید خودش رو برای مخاطب زنده نگه داره. توی فصل نامه ادبی شهر یه داستان تازه خونده بود از یه نویسنده تازه....
:داستان قوی و استخون داریه! نمی دونم توی این مملکت داره چه اتفاقی می افته! هر روز تخیل های قوی و به روز به وجود می آند.
این می تونست بهونه خوبی باشه برای زنده موندن...آقای نویسنده هر چقدر تونست به داستان نویسنده تازه کار بد و بیرا گفت و سعی کرد از اون نویسنده یه احمق قلم به دست بسازه...کمتر از یک ماه همه شماره های اون داستان فروخته شد...آقای نویسنده دیگه حتی نمی تونست خیال کنه....
آقای نویسنده فحش بنویس....برای من...به اسم من...مهم نیست....من بزرگ تر می شم...آقای نویسنده از شما تشکر می کنم.

---------
پ.ن: حوصله ندارم...حوصله هیچ چی رو...حوصله دوستی٬ دروغ٬ آشنایی٬ چت٬ حوصله سوالایی که به من ربط نداره...برای من همه چیز تموم شده می خوام آروم زندگی کنم...آروم وحشی بشم...یا چیزی مثل این...

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 1:50 | | لینک به این مطلب
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386
تجربه 1

هیچ اتفاقی نیافتاده.... من برگشتم...من متاسفانه یا خوشبختانه انسان ام...فریب نه با رضایت سیب سرخ سینه های حوای همیشه را خوردم...بهشت بیخیالی و عذاب برای من کفایت نمی کند. من جهنم زمینی انسان ساز را می خواهم با زنان سوخته از آتشش.
--------------
دنیای مبهم و پیچیده ای ست. بیشتر به خاطر ما و پیچ در پیچ روان٬ رو ح یا چه فرقی می کند کجای مان.....!
نمی توانم از بیهوده گی بنوسم....نه! کار دیگری هست که باید انجامش داد.......من اراده ام معطوف به ویرانی است و خواسته ای ندارم به جز ساختن. حس ناله های سیاه توهین به اختیار به عصیان و آگاهی من است. تمام دنیا در من جریان دارد. اینک من جهان را به سامان می خواهم:در صلح و آرامشی پویا....من هماهنگی با طبیعت را ارمغان فروپاشی همه نظام ها و نظم های قرار دادی می دانم.

من تنها یک فرد هستم٬ همه جهان در من جریان دارد.

من عصیان سازنده٬ آفرینش پویا و همانگی با طبیعت را برای همیشه انسان می خواهم.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 9:51 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386
امروز اول دی ماه است
کز کرده بود گوشه پیاده رو و اصلا حواسش نبود که آقای نویسنده چند هفته ای می آد این جا و سعی می کنه همه حرکاتشون ظبط کنه. این شاید برای آقای نویسنده جالب تر از هر سوژه دیگکه ای می تونست باشه....مردی که حتی یه بار هم نتوسته صورتشو ببینه و بفهمه توی این سرما لثه های بی دندونش چه طوری به همی خورند. چیز دیگه ای که آقای نویسندخ توی این چند هفته نتونسته بود ببینه زخم بالای لب مرد بود که وقتی می خندید از لبش یه گل سه تیکه درست می کرد و اونقدر دل آدم رو می لرزوند که یادمه آخرین زنی که یه شب بهش پناه داده بود ازش خواسته بود تموم شب و بشینه و خیره بهش نگاه کنه٬لطیفه های جور واجور تعریف کرده بود که مرد بخنده و اون بتونه از قشنگی لبای مرد قنج بره.

****
هوا هر دقیقه سرد تر می شد و مرد که تقریبا همه پیاده رو های شهر رو پشت سر گذاشته بود دلش می خواست دوباره می تونست بره به خونه آقای نویسنده مشهوری که بهش گفته بود برای اینکه بتونی برای این مردم بنویسی باید با اونا زندگی کنی. حالا تقریبا یه هفته از اون ملاقات می گذشت و آقای نویسنده تونسته بود با این مردم زندگی کنه.....ساعت از نیمه شب گذشته بود....هوای هر لحظه سرد تر می شد...مرد تکون محکمی به خودش داد  بلند شد....این می تونه یه داستان خیلی خوب باشه.....حالا دیگه از خودش اومده بود بیرون...راه افتاد توی خیابون تا بپیچه توی کوچه ششم....یک دهفته ای بود که این راه و نیومده بود....هوا خیلی سرد شده بود.
*****
دو تا کوچه بالاتر مرد داشت از سرما یخ می زد...تموم بعد از ظهر رو دنبال کارتن گشته بود...توی این شهر لعنتی حتی کارتن برای سوزندن پیدا نمی شه.
این می تونست جمله قشنگی برای شروع داستانی تازه باشه...آقای نویسنده همه تجربه های هفته گذشتشو به این ایده ساده فروخت.

------
پی نوشت:
۱. نمی دونم چرا لینک دوستانم همه پاک شدند...دوباره نوشتم فرصت نشد همه رو باز بنویسم.
۲. این نوشته محصول لحظه است...من دوبار نوشته هامو نمی خونم.
۳. پست قبلی رو برا این نوشتم که شما تو زندگیم دخالت کنید چون من و مهسا خودمون به جز این حرفا به هیچ نتیجه دیگه ای نرسیدیم.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 11:53 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
برای مهسا(همه درد های چند سال گذشته ام، همه ارتباط با من با دنیای شما، برای یک نفر انسان خوب)

شاید نوشتن این حرفا فایده ای نداشته باشه، شاید گفتن این چیزا فقط به بد تر شدن تو، من و زندگی مشترکی که نداریم منتج بشه اما باید اونا رو نوشت؛ باید برای تو نوشت از چیزایی که فکر می کنم واقعی اند. این شاید بخاطر این باشه که تو ببینی من هنوز صادق ام. این یکی از مهم ترین گوشه های شخصیت من بود، یکی از اون گوشه هایی که تو بخاطرش با من همسفر شدی، نشستی روی بال خیالم و دو سال با من همه دردا و بی قراری هامو دیدی، اما به نظر می رسه یه بخش بزرگی از من هست که نخواستی یا نتونستی که بهش نزدیک بشی. این شاید یه چیزی باشه مثل اون. من همیشه بخاطر این که نخواستم آزارت بدم این چیزا رو سانسور کردم، اما تجمع این همه تصویر و بی قراری توی من از من یه آدم مالیخولیا ساخته.

وقتی این چیزا رو می خونی اولین چیزی که بنظرت می رسه شاید این باشه که زبان نوشتم با تصوری که تو از نوشته هام داری خیلی متفاوتِ. شاید این درست باشه که پیچیدگی و ابهام توی مفهوم، زبان رو سخت و پیچیده می کنه. به هر حال برای اولین بار توی این وبلاگ می خوام در مورد مسائل شخصیم بنویسم.

 

*****

مهسای عزیز!
بیشتر از هر کس دیگه ای می دونی که خیلی دوستت دارم، هیچ وقت یادم نمی ره که از خودت گذشتی برای این که با آدم بی قرار و به هم ریخته ای مثل من بمونی. می دونم که هیچ زنی حاضر نبود منو توی شرایطی که داشتم برای مدت طولانی بپذیره- این مسئله هنوزم صادق ِ- و می دونم که تو بیشتر از هر کسی به من محبت می کنی و بر خلاف خواسته من توی این سال ها در من حل شدی اون قدر که شاید چیزی به اسم«من» برای تو معناش رو از دست داده.

 

  1. این یک سخنرانی نیست زندگی من ِ.

می دونم که رفتارم بعضی وقتا اون قدر بد و خود خواهانه بوده که تو طول زمان تو رو سوژه تفکر و عمل من قرار داده، برخلاف میل هر دومون«من شدم شوهر و تو همسر» می دونم که نتونستم برات دوست خوبی باشم. می دونم که خیلی از تصورات تو رو نادیده گرفتم و باعث شدم خیلی از چیزایی که دوست داشتی برات فراهم نشه. می دونم که لج باز، خودخواه و غیر قابل تحمل بودم و منو درک کردی.

 

  1. می دونم که خیلی دوستم داری، ام می خوام بی انصافی کنم.

اینا همه دونسته هاست. می خوام اونایی که شاید می دونستی و هیچ وقت نگفتی یا نمی دونستی یا ترجیح دادی ندونی رو برات بنویسم.

 

******

 

حمید ملک زاده شاید بالا ترین روابط عمومی دنیا رو داشته باشه، امکان نداره توی یه جمعی بره و چند تا دوست توی چند دقیقه اول پیدا نکنه؛ دوستای حمید ملک زاده بیشتر خانم هستند چون اون زنا رو خیلی دوست داره اما نه بخاطر زنانگی شان. هر زن درست مثل یه جزیره کشف نشده می مونه برای نویسنده این مطالب، جزیره ای که نزدیک شدن بهش آغاز یه سفر اکتشافی برای اون.

 

  1. حمید ملک زاده زن بدون تن، عشق بدون سکس، یا قانون و حد توی رفتار با هیچ جنسی اعم از موافق و مخالف نمی شناسه.

می دونم. اینا هم جزءِ دونسته هاند.

وقتی برای اولین بار الهه دستم و گرفت و از دنیای ذهنیم به دنیای آدما آوردم- ماجراشو صد برا برات گفتم- من مثل یه آدم تازه متولد شده گیج داشتم توی دنیا می تابیدم که ولم کرد و رفت. من گیج بودم با آدما مشکل داشتم نمی فهمیدم شون و همه اونایی که صد بار برات تعریف کردم. خسته شده بودم از سر و کله زدن با آدما. آدمای زیاده شاد آدمای خوب، آدمای دوست داشتنی.

 

4. من برای دنیای آدما چیزی نداشتم.

این بود که تصمیم گرفتم به آدمایی که ممکن بود به کمکم نیاز داشته باشند کمک کنم. کارم شد گوش دادن حرفا و و رندگی کردن با خیالا و تصورات آدما. خیلی اومدند قوی شدند و برگشتند. تو که اومدی فکر کردم برات يه ساختمون بسازم تا بتونه تو رو توی خودش داشته باشه، یه ساختمون محکم از ایده های تازه، تو هم دوست داشتی به این فکرم تن دادی.من مثل یه مهندس به طور غریزی شروع کردم به کار...تو اعتماد به نفستو بدست آوردی و تبدیل شدی به یک نفر انسان با حد معقولی از آگاهی نسبت به خود. کار من تموم شده بود.ساختمونی که تو ساخته بودی با مال من جور در نمی اومد. ما باید از هم جدا می شدیم.دو سال ارتباط مثبت و سازنده و انسانی من و تو. باید تموم می شد.تو باید براساس ارزش های خودت زندگی می کردی و من باید دنبال ویرانی خودم می رفتم.

 

5. قبلا هم بهت گفتم ما وقتی ازدواج کردیم که همه چیز برامون تموم شده بود.

یادته همیشه می گفتی حمید برات استثناست. ازدواج من و تو همه ارزش هامو آروم آروم کم رنگ کرد همه توانایی هام از بین رفت. این جا تو مقصر نبودی. توی رابطه ای قرار گرفتیم که ذاتا انسان رو منحط می کنه. نزدیکی جسم من و تو فاصله هر روز بیشتر روحمون و به وجود آورد. دیگه برای با هم بودن هیجان نداشتیم،

 

نكته: ازدماج مشخره ترين قرار داد قابل تصور.

6. ما هنوزم همدیگه رو دوست داریم می دونم. خیلی زیاد هم دوست داریم.

دیگه برای روح من ارزش خاص قائل نبودی. چون من دیگه استثناء تو نبودم شوهرت بودم. نتونستی باهام حرکت کنی. من می خواستم پویا و خلاق باشم اما تو طوری تربیت شدی که ایستا و آروم باشی.

 

7. تو سرد بودی همیشه مهسا، و من نمی خواستم تو رو درک کنم. نتونستم.

من دلم می خواست مثل دو تا بچه کوچولوی بیست و دو ساله زندگی کنیم. تو حتی اون قدر سرد و بزرگ بودی که من احساس می کردم با یک نفر زن چهل ساله دارم زندگی می کنم. دلم می خواست همیشه بریم بیرون، یه دفعه نصف شب بزنیم به خیابون دلم می خواست همیشه با تو حرف بزنم در مورد فکرم تصوراتی که از اجتماع و فرد دارم. دلم می خواست اولین کسی باشی که داستانامو می خونی دوست داشتم با من زندگی کنی. اما تو انگاری کنار من زندگی می کردی. انگاری من وسط یه گود داشتم نمایش یه نفره بازی می کردم و تو مثل پول دارای تئاتر رو که می خواند فقط لذت ببرند از دیدن نمایش نشسته بودی توی سالن نمایش و نگاه می کردی. من دوست داشتم تو در متن نه در حاشیه و  فعال باشی.

 

8. سکس ما حتی یه جور نمایش مسخرست که تو توی اون حاضر نیستی. من نیمي خوا با یه عروسک بی حرکت بخوابم.من یه زن عاصی فعال می خوام.

 می دونم این نوشته اشتباهاتی که توی رفتار من هست رو تو خودش نداره و اون دو تا دلیل داره عزیزم. اول این که انقدر به من بی توجهی – می دونم که از روی محبت بوده- نشون دادی که حتی بهم نگفتی کدوم کارم درست یا غلط. مهسا من روانشناس نیستم.فقط می تونم تصوراتمو بگم. نمی تونم حاتما همون رفتار صحیح رو داشته باشم تا به تو کمک کنه. دلیل دیگه هم اینه که وقتی از درون به خودم نگاه می کنم سخته بفهمم کدوم کارم درست کدوم غلط.

 

كاش مي تونستي خوش بخت باشي...كاش مي تونستم مردي رو كه ارزش تو رو بدونه و اندازه بزرگيت باشه پيدا كنم....مهسا تو ممكنه هر چيزي بگي٬ اما من ديگه تحمل خرد شدن تو رو ندارم....از طرفي دلم نمي خواد كمكت كنم...من مي خوام زندگي كنم بي دغدغه كمك كردن يا چيزاي ديگه من مي خوام روابط شخصيم پويا وفعال باشه. مريضاي دور بو رم زيادند....نمي تونم حتي با تو مثل اونا باشم....بزرگ شو نه پير نه بزرگ!

شاید باز اینطوری برات نوشتم.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 12:19 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386
نوروزانه7(بهار دوباره)
دستش رو گرفته بود و به زور از پله ها می بردش پایین٬ صدای ناله های زنش رو نمی شنید٬ به این فکر می کرد که چی باعث شده به یه نفر دیگه ترجیح داده بشه؟! نمی تونست ذهنشو متمرکز کنه! براش اهمیتی نداشت که همه آدمای چهار طبقه پایینی بفهمند بهش خیانت شده٬ فقط می خواست دختره رو بروسونه به حیات خوابگاه و هر طوری شده مجازاتش کنه! این ماجرا از یه طرف بی کمفایتی اونو نشون می داد و از طرف دیگه اشتباهی که توی انخابش کرده بود. مثل دیونه ها می پرسید:«یعنی می خوای بگی تو بهش زنگ نزدی؟»
وقتی رسیدم پایین داشت با زنش بسکتبال بازی می کرد! دختره فقط می تونست ناله کنه و التماس که دست از سرش برداره٬ وقتی نگهبان خوابگاه ازش پرسیده بود که چه اتفاقی افتاده گفته بود که زنش از آمپول می ترسه و اینطوری می خواد برای سلامتیش ببرتش دکتر!
*******

این فرجام خواهی پدران ماست از بچه هاشون. فرجام خواهی پدرانمان و مذهب از ما. از من٬ اون دختر بیچاره ای که نمی خواست متعهد باشه٬ از شوهرش٬ مرد بیچاره ای که نمی خواد باور کنه که یک نفر از اون شایسته تر برای همسرش هست؟٬ از من که داشتم می خوابیدم و خوابم بهم ریخت!

***************

ازدواج احمقانه ترین رابطه ای که ما آدما تنظیم کردیم٬ مذهب توجیحش می کنه و دولت ازش حمایت.

-----------------------

براي مترسك فيلسوف

احمد عزيزم همه ما بيماريم. اينو اولش نوشتم كه اگه حرف نا مربوطي زدم بذاري پاي بيماريم نه بدسگالي.

مترسك نشسته بود توي كافي شاب دوست دختر تازش روي صندلي روبه رويش داشت براش حرف مي زد چرت و پرتاي هميشگي كه زندگي قشنگ و بايد بهش يه جور ديگه نگاه كرد و حرفاي اميد وار كننده اي كه بقيه آدما مي زنند.
مترسك توي خيالش اما داشت با خاطره هاي قشنگي كه با بهار نارنج داشت فكر مي كرد. به اين كه اگه سارا با هاش مونده شايد هيچ وقت اين طوري بهم نمي ريخت. دوست دختر تازش داشت همين جور چرت و پرت مي گفت و احمد داشت به يه چيز مبهمي فكر مي كرد. دلش مي خواست اونو بكشه بخاطر اراجيف سطحي كه مي گه نمي دونم چرا به جاي اين كه از اون عصباني بشه و حرفشو بزنه با خودش گفت اين حميد لعنتي.......بعد آخرين نظرات پست قبليمو نوشت.....اما احمد عزيز:

هيچ جاي زندگيم بدن زن نبوده....هميشه تونستم براي خودم يه دوست خوب پيدا كنم....احمد براي من تن هيچ زني جذابيت نداره....من تشنه ليسيده شدن رحم....برام يك ساعت حرف زدن با يكي از دختراي ننه حوا هزار بار از هم آغوشي مضحكي كه تو اتخيل مي كني هميشه دوست داشتني تره.
احمد مسئله من زن نيست. اما زن ها رو به خاطر دو چيز خيلي دوست دارم.تصوري كه از افسانه آفرينش دارم و پيچيدگي روح بزرگي كه توي اونا هست.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 9:26 | | لینک به این مطلب
شنبه هشتم اردیبهشت 1386
نوروزانه6(پایان بهار برای من)
اینو بعدا اد کردم

البته این نوشته رو قبلا گذاشته بودم ولی چون دو تا دوست عزیز به بازی آرزو ها دعوتم کردند باز می گذارمش:

آرزو ی شماره یک: کاش می شد خدا را از صلیب پایین آورد آن وقت دست ها و پاهایش راشست بعد آرام و با حوصله با یک چاقوی نه اصلا تیز یکی یکی اندام تنشو کندو مجبورش کرد اونتارو بخوره.
آرزوی شماره دو: کاش می شد بالا آورد آخر هر روز. از همه چیز خالی شد. کاش من می تونستن مثل مترسک باشم یعنی می تونستم اون قدر دست نخورده وانسان باقی بمونم کاش همه ما می تونستیم مثل مترسک باشیم. اصلا فرقی نمی کنه. کاش خدا به جای این که یه غول بی شاخ و دم بود مترسک بود تا من که قرار داد کرده اند شیطان باشم می تونستم باهاش کنار بهارنارنج بشینم و به پریسا زل بزنم که اصلا چه حالی داری این قصه ها رو ببینه. کاش خدا مترسک بود. اونوقت ننه حوا مجبور نمی شد با آدم بخوابه اونوقت قابیل به حقش می رسید اونوقت من شاید شیطون خوبی می شدم و هیچ وقت با بابا آدم و ننه حوا سربه سر نمی ذاشتم.
3. کاش می شد این قصه رو زود تر می گفتم برای آدما:

1. من که شیطونم برای درست کردن دنیا خیلی تلاش کردم...اصلا درست کردن دنیا از آب و آتش و خاک و این مسخره بازیا ایده من بود یادم من و خدا از یه مادر بودیم. یه روز مادر اون داشت توی خیال بابای من راه می رفت بابام یاد بچگیاش افتاده بود که مامان خدا می شد مامان و بابای منم بابا. اونوقت اونا بچه دار می شدند و اسم بچشونو می ذاشتند خدا من اونوقتا چند سالم بود. بعدش که خدا به دنیا اومد و ماجرا رو فهمید تو خیالش بابامو کشت و با مامانش ازدواج کرد. بزرگ تر که شدیم یه روز داشتم تصور می کردم که بهتره ما یه چیز واقعی بسازیم تا از تصور مامان بابامون بتونیم بیایم بیرون همین کار رو کردم. اما داداش خدا آدم و از من دزدید همین که خواست یکی مثل اون بسازه چون بلد نبود همه چی شو نذاشت سر جاش حوا شد. ننه حوا از همون اول نشونه نقص خدا بود و همه توهمات اون روز به خدا بخاطرنقصایی که تن حوا داشت می خندیدند. اما من همیشه  اونو دوست داشتم...بعد داداش خدا خواست حوا رو زندونی کنه اون روزا آدم و حوا هنوز خیال ما دو تا بودند من دیدم نمی تونم تحمل کنم زندونی بودن خیالمو. بهش یاد دادم چطوری از خیال داداش خدا فرار کنه اون میوه رو بهش خوروندم. خدا که دیدگه حوصلش سر رفته بود آدمو مجبور کرد از خیال من بره میوه رو بخوره تا بتونه برای خدا تو دنیا جاسوسی حوا رو بکنه....داداش خدا هنوز یه تصور مونده اما من- ابلیس از میوه خوردم تا بتونم توی دنیا مواظب حوا و دختراش باشم چون خدا همیشه آدم و پسراشو می ترسونه که اگه جاسوسیشو نکند می سوزونتشون. من دخترای ننه حوا رو دوست دارم کاش اونتا اینو بفهمند.

---------------------

با هر پکی که به سیگار می زنم یک قدم از دنیای انسان ها فاصله می گیرمو به سمت نابودی شتابم چند برابر می شود. در این راه تنها زنی که فکر می کند دوستم دارد گاهی همراهی ام می کند. سعی می کند تا از من فاصله نگیرد، سیگاری می گیراند و پک می زند به آن، برای همراهی با من و من در رقص دود سیگارهامان به نابودی فکر می کنم به روزگاری که دیگر تمام شده ام.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 9:43 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386
نوروزانه 5(مانيفست يک نفر شورشي)
اینو بدا اد کردم

به خاطر یه نفر که خیلی عزیزه حافظ باز کردم این اومد:
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند.

این غزل و چار تا غزل بعدیش برای عزیز ترین آدمی که الان تو زندگیم هست.

------

 

حميد ملک زاده
رها بودنِ در خيال؛ از همه يِ دنيايِتان برايِ من همين كافيست!
پر از تكرارم، تكرار! و البته اسيرِ عادت هايِ پدرانم؛ هيچ نمي دانم..چرا پيچيده ام به دنيايِ شما، مي پوسم، مي گندم از اين همه بي هودگي، به سنگ مي كوبم بي قراري هايم را؛ دريوزگي يِ هر روزِ اين جاده ها، اين راه هاي منتهي يِ به تاريكي و من، من كه شبحي را مي مانم سرگردان، مشوش، من كه دنياي ِ شما را بر نمي تابم، من كه در گريزم از همه يِ سازمان هاي شما و نمي گنجم در دايره يِ مفاهيمِ پوسيده يِتان. بيزارم بيزارم. بيزارم از خودم كه چسبيده ام به دنيايِ شما، كه نمي دانم سرانجامم چه مي شود، كه نمي دانم كجاي جهان ايستاده ام، كه نمي دانم اگر، اگر هستم يا بوده ام در روزِگاري كه شما به خاطِرَش نمي آوريد.
چه فرق مي كند برايِ من اين همه تفاوت اگر اصيل باشند، يا زاييده يِ تصوراتِ قرار دادي يِ ما. اصلا مگر بيرون از ذهنِ بشر چيزِ ديگري را مي شود تصور كرد؟ شايد بهتر باشد اين گونه بگويم كه همه چيز در ذهنِ انسان اتفاق مي افتد و هيچ چيز و هيچ كس بيرون از دايره يي قرار داد هاي ذهني وجود ندارد.
تفاهمات و نزديكي هايِ ما، اشتراكِ افراد با يك ديگر، همه زاييده يي نزديكي ِ روشِ تربيتِشان است. شايد لازم باشد ياد آوري كنم كه همه يِ نياز ها، خواست ها و روش هاي زندگيِ انسان را تربيت خلق مي كند؛ اين نحوه يِ تربيتي است كه به او مي آموزآد »فرد گرا« باشد يا »سوشيال«
****
به دنيا مي آييم، بي آن كه بخواهيم، اقرارِ بودن مي گيرند از ما در همان ثانيه هاي اولِ زندگي به زورِ تازيانه، در حيرتيم از جهاني كه در آن زاده شديم و چيزي كه مي ماند برايِ ما همه اش قرار داد هايِ پدرانِمان است.
نام، نام خانوادگي، و شماره يِ مان، تا همه را به آن شماره بشناسند، 49 اين شماره ي من است..
نُرم، قانون و قاعده، دين، دولت، اين ها همه قربان گاهِ خلاقيتِ انسان مي شوند؛ هميشه چيزي هست كه رفتارِ تو با آن سنجيده مي شود. بزرگ ميشوي، به زودي با قوانينِ دنيايِ مضحكي كه در آن پا گذاشته اي ، بي آن كه بخواهي، تو را به بند مي گشند.
تو آن نا بخشوده اي، در تاريكي زاييده مي شوي، در ظلمات مي زي اي و در كابوسِ همه ي خاموشي ها مي ميري؛
اما من، فرزندِ قابيلِ مظلوم،آموختم از مادرم، حوا؛ كه پويايي يِ بشر همواره در عصيانِ بي مرز نهفته است، مي دانَم كه نفرينِ خدايان همواره به دنبالِ من است چرا كه عبادتِشان را فروختم به لذت، لذتِ دانستن،دوست داشتن به تلاش برايِ كشفِ انسان، براي خلق كردن، براي مبارزه با حقانيتِشان.
رهايم كنيد، به حالِ خود بگذاريدم، چه اخميتي دارد اگر مرا ديوانه بخوانيد، اگر طردم كنيد، اگر به همه يِ بي قراري هايم نيش خند بزني، در اوجِ قله هاي حماقتتان رهايتان مي كنم؛ مي خواهم، مي خواهم كه آزاد باشم از شما از همه يِ پليدي هايِتان و از كثافتي كه به آن احترام ميگذاريد. بگذاريد همه يديوار هايِتان را ديوانه وار بشكنم بِپاشم از همِتان، رها يِتان كنم. من پيامبرم پيامبرِ نيستي، پييامبر…بگذاريد،بگذريم.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 16:37 | | لینک به این مطلب
شنبه یکم اردیبهشت 1386
نوروزانه 4 (تردید، تناقض، بیماری)
اینو بعد اد کردم:

هر وقت خواستم تکون بخورم و یه اتفاق تازه برام بیافته، هروقت خواستم اون طوری که هستم معنا بشم. هر وقت همه چیز داره درست پیش می ره، هربار فکر کردم داره درست می شه. اصلا چرا باید در مورد من این همه قضاوت کنید. چرا باید آزار بدید. چرا دست آدم رو نمی گیرید. چرا حداقل نمی گذاری. 

----------- 

۱. فکر می کنم این یک واقعیت است که من وجود دارد. شاید بشود این را باور کرد که حمید ملک زاده بعنوان درجه ای از تعین ایده ها و تصورات کلی حوزه تمدنی ای که در آن زیست می کند وجود دارد و به هر ترتیب در یکی از فضاهای توسعه یافتگی ذهن بشر در حال نفس کشیدن است.
۲. حمید ملک زاده یک روش دارد برای زندگی کردن، برای زنده بودن.
فکر می کنم که دلهره اگزیستانسیالیستی مهم ترین وجه تاثیر گذار بر زندگی نویسنده این مطالب بوده است. گوشه گیری، انزوایی که نتیجه برخورد با جامعه بی سرانجام انسانی است، این ها همه شیرازه ذهن موجود ۷۰ کیلوگرمی کوچکی را که می نویسد از هم پاشیده است.

۳. حمید ملک زاده در انتظار هیچ معجزه ای نیست، معتقد است که باید دست هایش را- همین طور که در جیبش هستند- آماده کند برای اینکه، خلاصه اش می شود همان چیزی که پیش تر گفتم. من تمام جهانم، جهان منشا در منی دارد و نکرار این ضمیر ساده می تواند راه گشا باشد.

۴. حمید ملک زاده، هنوز هم شاید نیاز باشد که فکر بشود.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 9:49 | | لینک به این مطلب

 


Runtime Error

Server Error in '/' Application.

Runtime Error

Description: An application error occurred on the server. The current custom error settings for this application prevent the details of the application error from being viewed remotely (for security reasons). It could, however, be viewed by browsers running on the local server machine.

Details: To enable the details of this specific error message to be viewable on remote machines, please create a <customErrors> tag within a "web.config" configuration file located in the root directory of the current web application. This <customErrors> tag should then have its "mode" attribute set to "Off".


<!-- Web.Config Configuration File -->

<configuration>
    <system.web>
        <customErrors mode="Off"/>
    </system.web>
</configuration>

Notes: The current error page you are seeing can be replaced by a custom error page by modifying the "defaultRedirect" attribute of the application's <customErrors> configuration tag to point to a custom error page URL.


<!-- Web.Config Configuration File -->

<configuration>
    <system.web>
        <customErrors mode="RemoteOnly" defaultRedirect="mycustompage.htm"/>
    </system.web>
</configuration>