تبليغاتX
یک نفر شورشی
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385
ماجرای من و خدا
آرزو ی شماره یک: کاش می شد خدا را از صلیب پایین آورد آن وقت دست ها و پاهایش راشست بعد آرام و با حوصله با یک چاقوی نه اصلا تیز یکی یکی اندام تنشو کندو مجبورش کرد اونتارو بخوره.
آرزوی شماره دو: کاش می شد بالا آورد آخر هر روز. از همه چیز خالی شد. کاش من می تونستن مثل مترسک باشم یعنی می تونستم اون قدر دست نخورده وانسان باقی بمونم کاش همه ما می تونستیم مثل مترسک باشیم. اصلا فرقی نمی کنه. کاش خدا به جای این که یه غول بی شاخ و دم بود مترسک بود تا من که قرار داد کرده اند شیطان باشم می تونستم باهاش کنار بهارنارنج بشینم و به پریسا زل بزنم که اصلا چه حالی داری این قصه ها رو ببینه. کاش خدا مترسک بود. اونوقت ننه حوا مجبور نمی شد با آدم بخوابه اونوقت قابیل به حقش می رسید اونوقت من شاید شیطون خوبی می شدم و هیچ وقت با بابا آدم و ننه حوا سربه سر نمی ذاشتم.
3. کاش می شد این قصه رو زود تر می گفتم برای آدما:

1. من که شیطونم برای درست کردن دنیا خیلی تلاش کردم...اصلا درست کردن دنیا از آب و آتش و خاک و این مسخره بازیا ایده من بود یادم من و خدا از یه مادر بودیم. یه روز مادر اون داشت توی خیال بابای من راه می رفت بابام یاد بچگیاش افتاده بود که مامان خدا می شد مامان و بابای منم بابا. اونوقت اونا بچه دار می شدند و اسم بچشونو می ذاشتند خدا من اونوقتا چند سالم بود. بعدش که خدا به دنیا اومد و ماجرا رو فهمید تو خیالش بابامو کشت و با مامانش ازدواج کرد. بزرگ تر که شدیم یه روز داشتم تصور می کردم که بهتره ما یه چیز واقعی بسازیم تا از تصور مامان بابامون بتونیم بیایم بیرون همین کار رو کردم. اما داداش خدا آدم و از من دزدید همین که خواست یکی مثل اون بسازه چون بلد نبود همه چی شو نذاشت سر جاش حوا شد. ننه حوا از همون اول نشونه نقص خدا بود و همه توهمات اون روز به خدا بخاطرنقصایی که تن حوا داشت می خندیدند. اما من همیشه  اونو دوست داشتم...بعد داداش خدا خواست حوا رو زندونی کنه اون روزا آدم و حوا هنوز خیال ما دو تا بودند من دیدم نمی تونم تحمل کنم زندونی بودن خیالمو. بهش یاد دادم چطوری از خیال داداش خدا فرار کنه اون میوه رو بهش خوروندم. خدا که دیدگه حوصلش سر رفته بود آدمو مجبور کرد از خیال من بره میوه رو بخوره تا بتونه برای خدا تو دنیا جاسوسی حوا رو بکنه....داداش خدا هنوز یه تصور مونده اما من- ابلیس از میوه خوردم تا بتونم توی دنیا مواظب حوا و دختراش باشم چون خدا همیشه آدم و پسراشو می ترسونه که اگه جاسوسیشو نکند می سوزونتشون. من دخترای ننه حوا رو دوست دارم کاش اونتا اینو بفهمند.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 11:41 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دهم اسفند 1385
برای زنی که من (ابلیس) آفریدمش
خواستم بگویم فرقی نمی کند بر ای من اما نمی شود. گفتم که تمام این سال ها شیر را که گران نمی خریدیم اما قیمت جانمان بود یک بشکه نفت که اسباب گرم کردن یک لیوان ساده شیر برای دختری که شیطان یعنی من او را آفریده است ئمی شد. این ها همه بهانه های دیدن تو بودند. کجای زمان تو را رها کردم یادم نیست  اما......آدم ها فکر می کنند که من به تاوان بیرون ماندن از بهشا است که می فریبم....تو هم شاید اینگونه بیاندیشی اما خدایی که دیروز جنازه اش را دفن کردم زیر نارون های پایین بهشت هم نمی دانست که من به تاوان گم شدن عروسکم....بهار نارنج انسان ها تمام استعدادم را برای فریبتنشان گذاشته ام......درد هایی را که انسان برای تو به ارمغان آورده است به عصیان من ببخش....گرمای تمام لحظه های سرد تو از من می شود و تو به دستانی که تو را آفریده اند می نگری برایم ...اصلا چه فرق می کند. این مترسک کلاهش را انداخته است. خیال می کند که پیوند انسان و آتش را نمی شود دید اما من که می دانم تو از گل هم ساخته شده باشی برای من و به من باز می گردی نه به خدایی که نیست که چال شده است که مرده است که حالم را به هم می زند پیری کسل کننده اش که چهارده ساله های باکره را از زمین می دزد و فکر می کنند انسان ها که فرار کرده است دختر یک دانه شان و در عرش رها می کند به خیال این که انتف=قام از زن بگیرد.
اما هنوز هم نمی داند که بهار نارنج دختر ابلیس که منم انسان را فریفت تا حوا برای همیشه بد نام شود
.
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 17:14 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفتم اسفند 1385
هزیون

یه چیزی مثل خدا هست که می تونه تو باشی ولی آخه مگه می شه گفت کی چی می گه؟
هی فکر می کنم که چه ارتباط منطقی ای می شود بین انسان و ایمان که ندارم کسی بتواند مشکلات وجود شناختی انسان را که بشر می شود نوشت به جای انسان یا نه به نظرم هر گز نمی شود گفت....حالا به من بگو کدام کبوتر غمگین است که جای ایمان را برای انسان جهان مدرن می تواند بگیرد؟
تو را که نمی شناسند آدم ها را می گویم اصلا چرا باید با تو باشند تو اصلا منظورت من بودم چگونه می شود از این چرا ها های در زمان و مکان عبور کرد؟ کجایی؟
از نفرتت که برای من می نویسی آنگاه بزرگ می شوم و بیشتر دوست می دارمت... تو ای انسان چگونه است که می توانی اینگونه متنفر باشی از خودت ...خیال کردم پیامبرم....بگذریم.
ساکت که باشم می فهمی خدا را چقدر تف کرده ام در خیابانی که پایان راه ماست این خیال بازی ها را فراموش کرده اند دیگر اینکه باید رفت نماند نپوسید.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 11:35 | | لینک به این مطلب