برای خیلی ها جنگ تمام شده است. آری جنگ تمام شده است اما:
ما شهید شدیم شما دیپلمات.
ما شیمیایی شدیم شما دیپلمات.
ما اسیر شدیم شدیم دیپلمات
ما یتیم شدیم شما دیپلمات.
مرگ بر جنگ.
مرگ بر انقلاب.
مرگ بر دولت.
مرا هم به بازی شب یلدا دعوت کرده اند:
۱. برای من هیچ چیز بیرون از ذهن فرد انسانی معنا ندارد. معتقدم همه جهان در من خلاصه می شود و یک راه برای حل همه مشکلاتم دارم: همه ضمیر ها را از ذهنم حذف می کنم و تنها از ضمیر والای اول شخص مفرد استفاده می کنم. من به هیچ نیروی بیرون از ذهنم اعتقاد ندارم.
۲. برای من زن تجلی همه داشته های انسانی است. معتقدم زن جسارت و دانش بشر است. همه چیز برای من در درجه دوم اهمیت قرار دارد بعد از زن.
۳. بیش از هرچیز از صحبت کردن لذت می برم. انسان را در لحظه دوست دارم و برایم تعهد به قوانین انسانی و الهی چه ذهنی باشند چه عینی مضحک است. من تنها به خودم متعهدم تنها به جریان خلاق ذهنم.
۴. هیچ دوستی به جز سیگار ندارم. بهترین دوست من. که همواره برای من و با من بوده است.
۵. هیچ وقت نتوانستم به طور مشخص بگویم چه ج.ر موجودی هستم من یک مشت تناقض مسخره ام که در همه لحظه ها تغییر می کنم.
در این رابطه ترجمه مقاله عشق و ازدواج از اما گلدمن آنارکوفمنیست را که کار دوست عزیزم امید میلانی است برای شما لینک می کنم. این موضوعی است که علاقه دارم نظر شما رو هم در موردش بدونم.
تا جايي که يادم هست يکي از روز هاي خنک زمستان تهران بود...فقط دو طبقه با زمين و آدماش فاصله داشتيم...زير چشمي به قاضي نگاه کردم اصلا توجهي نداشت...همين که حرفم رو قطع کردم به صورتم نگاه کرد و گفت:خب!من و اون....احساس مي کردم که داره با يه کسي حرف مي زنه ...انگار از يه جايي دستور مي گرفت...همينطور با خودش حرف مي زد بعضي وقتا داد مي زد سرش و مي گرفت و يه چرخ توي اتاق ميزد و اصلا به من توجه نمي کرد و همينطور يه چيزي رو که انگار رماني از هسه بود مي خوند هربار که حرفامو قطع مي کردم چپ چپ نگام مي کرد و مي خواست براش ادامه بدم حرفامو.....آقاي قاضي من اصلا نمي دونم چي شد که......احساس کردم يه نفر داره صدام مي کنه يه سري حرف نيم بند توي ذهنم تکرار مي شد و من داشتم اوناروبدون اينکه بخوام براي قاضي مي گفتم يه چيز عجيبي داشت بيرون برق ميزد من همينطور حرف مي زدم و به طرف پنجره مي رفتم همينطور مي رفتم يه لحظه احساس کردم دارم به طرف زمين سقوط مي کنم....صدايي رو که مي شنيدم از اعماق زمين بود انگار منو به سمت خود مي خوند نزديکي زمين که رسيدم دهن بزرگي منو بلعيد و تا امروز که اين چيز ا رو مي نويسم اينجا،يه جا ميون هسته و پوسته ي زمين نگه داشته شدم

