تبليغاتX
یک نفر شورشی
دوشنبه بیستم آذر 1385
یک پنجره تازه
درد درواقع منم خانم...در همين خيابانی که می شنوی داشتم می رسيدم به کسی که می خواست پياده باشد و همراهی ديگران را می خواست. او فکر می کرد که بين همه انسان ها يک چيز مشترک که می گفت روح انسانی و تشنگی برای درد است وجود دارد که ايشان را گرد هم می آورد می خواست بگويد تمام زندگی قصه می شود نوشت را اما من چطور می توانم بفهم که جدا افتاده ای کنار خيابان که چه کار می توانم برای شما انجام بدهم اگر بيا......بريم به کوه که نمی شود در اين شهر لعنتی پيدا نمی کنم کلمه ای که تمام بشود اي کاش اين حرفهای بيهوده نگو که دردل داری درد داری درد دارم می کشم از دوری تو دو ستت بدارم يا نه! تمام شد قصه قصه قصه ی سرما دارد می رود با اينکه پائيز آمده است کلاغ گفت که بهار بهترين زمانی است که می شود پژمرد.

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 14:13 | | لینک به این مطلب