تبليغاتX
یک نفر شورشی
جمعه سی و یکم تیر 1384
انسان

فكر مي كنم قبلا گفته بودم كه انسان دشواري وظيفه است...البته اين جمله را ترجيح مي دم كه: زندگي يك شانس بزرگ است براي انساني كه.....اصلا حواسم نيست كه دارم اين حرف ها را براي ...راستي تعريف ما مي شود چـ ......خودم هم نمي دانم ...اما يك چيز جالب هست كه دارم اين روز ها در موردش فكر مي كنم اين كه:

در جوامع پيش رفته و پس رفته ي امروزي كه دولت هاي مقتدر شكل گرفته و به آرامي تكنولژي اطلاعات داره بهشون وارد مي شهء بشر حكم كارگري رو پيدا مي كنه كه تحت انقياد دولت ِ اسير اطلاعات زيادي كه بهش داده مي شه و تقريبامجبور به اخذ  تصميمی ی كه آموزه هاي اجتماعيش ايجاب مي كنه....طبيعتي وجود نخواهد داشت براي انساني كه اسير مفاهيم اخلاقي ي برآمده از مذب يا روح پروتسانتيسمِ همینطور انساني كه مجبوره آموزش ببينه آموزشي كه محتواشو حكومت ها تعيين مي كنند ...نمي دونم شايد هم اشتباه مي كنم.....

 

نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 8:49 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و پنجم تیر 1384
يك مفهوم عجيب هست كه شايد همه را به اشتبااه مي اندازد....نياز ....نميدانم اين واژه را انسان براي اولين بار از كجايش در آورد اما مي فهمم كه همه چيز را براساس ان ساخته است اصلا هيچ توجه كرده ايد كه دارم هرزه مي نويسم؟ چه كسي مي داند شايد يكئ جايي در نا خودآگاه من هست كه آشفته مي سازدم اصلا به كسي چه ارتباطي مي تواند دااشته باشد اين مسئله...انسان رسمي ي آكادميك انسان بر اساس نرم اين ها همه....مغزم تلنبار پهن است انگاري...هيچ دقت كرده ايد كه...بگذراريد بگذريم....
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 10:32 | | لینک به این مطلب
سه شنبه چهاردهم تیر 1384
باز تولید لجن
خسته تر از تمام لحظه های هرزه ی تابستان .....بیهوده ترین.....از نتوشتن چه چیز  ممکن است  عاید مردی شود که سال هاست اسیر  خود است بی هیچ حیات خلوتی مردی که از دست داده است تمام درونش تسلیم شیطان شده الست و در لجن زار روز مرگی هر رزو فرو رفته به آنت چه کثیف می دانست ...فالصله گرفته ام از خودم...مرا به من بازگدان ای ابلیس توهم خیال آرزو های بیهوده ...مخرا سودای هیچ نیست مردی که سال هاست منتظر مرگ دیگریست دیگر دلش برای خودش تنگ.....نمی شود گفت که پیشرفتی حاصل شده ...نسبت به سال پیش که می نگرم هر روز شبیه شما شده ام و به خودم تف کرده ام انگار باید تمام خودم را به تاریخی بسپارم که نگارندگانش را نمی شود ...چرت و پرت..آنقدر می نویسم تا دوباره زنده شود در من همه ی تاریکی خودم و خیال وهم انگیز روشناییتان را بتوانم به فرمشیب بسپارم انسان تکرار بیهوده ی پدرانش است در چارچوب قواعد مضحک مذهب....عرف مرتجع اجتماعی وئ مفهموم بیهوده ی ادب و تعارفات لوس احترام بیزارم از شما و تمام هنجار هایتان می خواهم دوباره به آغوش امن بی قیدی باز گردم پیرهن بذرم و بخندم به شما و تقدیرتان..به ضعف های شما در مقابل سازه ای به اسم خدا و هزاذژر زهر مار دیگر......برای امروز بس است .....
نوشته شده توسط يك نفر شورشي در 19:3 | | لینک به این مطلب