اینو بعدا اضافه کردم:
هر چی بیشتر می گذره بیشتر می فهمم که چقدر به نوازش کزدن و نوازش شدن نیاز دارم. یکی منو بغل کنه!!!
خشن ترین شکل برخورد با یک نفر زن متهم کردن او به خیانت، فحشا یا توضیح خواستن از او درباره روابطش است.
ر.ن: جناب آقای سپاه، حضرت آقای اطلاعات سلام. باید خدمت شما عرض کنم که این جا توی یک سوراخی که من قایم شده ام، از ترس، از ترس جان ناقابل و کثافتی که برداشتم و از تهران بخاطرش فرار کردم، می خواهم چند کلمه ای برای مردمم بنویسم. شما می توانید باور کنید که این نوشته های یک شهروند بزدل ایرانی است و یا این که برچسب انگلیسیتان به پیشانی یا هر جای دیگرم که خواستید بچسبانید.
متن اصلی:
ما خرداد پر حادثه زیاد دیده ایم؛ دارم بالا می آرم، بوی خون، صدای جیغ، گاز لعنتی اشک آور و دعوای نخبگان سیاسی برای بودن، برای نگه داشتن مردم و نگه نداشتن ان ها. پیوند هستی بخشی از نخبگان قدرت به مردم و خواسته هایشان و...ما رکب خوردیم بچه ها...فایده نداره بیاید بریم...ترس بیشتر به خاطر اینه که اگه بریم خونه هامون دیگه نتونیم بیایم بیرون. حالت تهوع دارم عباس، بکش کنار اون سیگارو، سیگار سیگار سیگار، بیا این جا دختر، چشماتو باز کن، دهنتو باز کن....احمد یه سیگار به من بده، کثافتا، این آخری فلفل بود...اصلا صدا هم نداره اقتاده بود کنار پام...هوق هوق هنوق...برید کنار برید کنار، سرتو بکن تو دود دختر، هی احمد کجا می ری بیا طرف آتیش: ما زن و مرد جنگیم بجنگ تا بجنگیم، بجنگ تا بجنگبم اوهو اوه اوهم اوهم...برو اونو جمع کن داره خفه می شه...امشب برنامه چیه؟ حرف نزن این وسط پر از جاسوسه برو آتیش روشن کن...خبرا رو داری؟ مردم تو فاطمی دارند شلوغ می کنند...پلیسا ریختند و می زننشون، دانشگاه فایده نداره باید بریم بیرون پیش مردم...سیگار به من بده...مصطفی، سرم و کجا بردی، برسون به این دختره اون جا افتاده...بگو چشماشو باز کنه بعد بریز تو چشش، مواظب باش، کم نیاریم...این طور که پیش می ره به سرم زیاد نیاز داریما...چته، چته؟ بیا ببینم...سیگار، سیگار بدین به من بچه ها...اوهو اوهو اوهو...چشماتو باز کن دختر...اینو یکی ببینه، یکی به این سیگار برسونه...بیا پسر..بیا واسا این گوشه...اوهو...اوهو....تو بهتری دختر؟ آره بهترم...معلوم نیست چشونه حالا اینقدر گاز می زنند...نمی دونم...می ری اون جلو صورتتو بپوشون..بیارش این جا..بیارش اینجا..چشماتو باز کن ..چشماتو باز کن و دهنتم باز کن...آروم می شی الان...صبر کن...: مرگ بر دیکتاتور...اینا چرا دارند فرار می کنند؟ برید برید لباس شخصیا ریختند توی دانشگاه..برید برید...حالم داره به هم می خوره...حالم داره بهم می خوره...سرم داره گیج می ره...این اصلا عادلانه نیست...جنگی که قاونونشو ما تعیین نمی کنیم...جنگی توش ما اصلحه نداریم...جنگی که...آقا ببخشید یه نخ سیگار دارید؟
-----
پ.ن:
۱.------------------------.
۲. ......................................... .
۳. ............................... .) توی همه این جمله ها ترس نویسنده کاملا مشخصه. ترس نویسنده که (ای کاش کاش کاش پشیمان نمیشدم
ای کاش مرده بودم و پنهان نمیشدم....)
شهر
كم تر از دو ماه از مي ماه سال 2009 ميلادي مي گذرد و حافظان مناسباتي كه تجمع صد تا 500 نفره كارگرانش را تحمل نمي كرد، هزاران نفر را توي خيابان هاي اورده است تا منطقش را پيش ببرد. دارم به هشام شرابي فكر مي كنم. به روايتي از كه از منطق ژدرشاهي اش ارائه مي دهد: پدرشاه، درون خانواده فرزندان اش را به شدت تنبيه مي كند تا از نوازش مختصري احساس رضايتمندي و به قواعد بازي تن در دهند. ما، اين كودكان وابسته به پدرشاهِ دولت چه خوب محقق مي كنيم منطق پدرشاهي را.
خوب كه فكر مي كنم نمي توانم نگران نباشم از روزي كه به ازاي حفظ حداقل حقوقمان تجمعي چندبرابر آن چه در تهران بود در دفاع از محمود احمدي نژاد برگزار كنيم؛ شكلي از تعين ساختار كه امروز نمي خواهيمش.
جنون تصميم، ميل به ديده شدن، تحقق اراده اي كه بي نهايت محافظه كارانه است. اي كاش مي توانستم براي مردمم توضيح بدهم كه اين شكل از خواستن را اگر براي اصيل ترين مطالباتشان، چيزي فراتر از برگشتن به قانوني كه اساسً در مخالفت با آزادي هايشان تدوين شده است، تجميع كنند به راحتي نتايجي بدست مي آورند كه شايد در خيالشان خون ها بايد داد برايش و انقلاب ها كرد.
آن چه در اين ميان مي ماند يك اميد ساده است براي من و مردمم:
مي دانيم كه پيچيدگي ذهن و شرايط سازمان اجتماعي مردم به دنبال خود ضرورتي در پيچيده تر شدن رفتار سياسي دولت ها را، و مخصوصاً در سطح سركوب اجتماعي، به دنبال دارد. اين شكل از بازي سياسي در مناسباتي كه جمهوري اسلامي نمايندگيشان مي كند به طور مشخص براي من و مردمم اين اميد را باقي مي گذارد كه در آينده اي نه چندان دور و در جريان يكي از اين نمايش ها، شكلي از رفتار مبتني بر خواسته هاي اجتماعي، بدون چشم داشت از گشاده دستي حكومت ايجاد شود. شايد در يك نگاه خوش بينانه بشود گفت كه اين بيرون آمدن مردم براي بيان حرف هايي كه مي خواهند بزنند، در سطح آگاهي ايشان اين تغيير اساسي را به وجود بياورد كه خواستن و به شكل علني بيان كردن خواسته هاي اجتماعي شان را به عنوان يك حق واقعي قابل دست رس به رسميت بشناسند. هر چند خيلي خوشبينانه است اما نوشته ام را به اين خوشبختي وا مي گذارم كه، مردم، و مخصوصاًنسل جديد كنش گران سياسي ايران، كه در اولين قدم به شكلي خشن سركوب نشده اند، به در خيابان امدن و ماندن در خيابان عادت كنند.
حميد ملك زاده، تهران، خيابان 16 آذر 20 خرداد ماه 1388
من، حمید ملک زاده تا وقتی که دست هایی برای نوشتن دارم از گائیدن شما و چیزی که به آن فرهنگ می گویید دست بر نخواهم داشت.

پارك لاله، اوين، و جهان امروز انسان ايراني
فكر مي كنم به يك اعتبار بشود مجموعه نيروي انتظامي و كارمندان وزارت اطلاعات و پليس را در هر كشور در زمره بخشي از كارگران آن بشمار آورد. حالا بعد از بيست روز از روز جهاني كارگر مي توانم اين ادعا را محكم تر براي اطلاع عموم آدم هايي كه به هر شكل درباره مسائل كارگري فكر مي كنند و يا در اين زمينه فعاليت دارند بيان كنم. راستش را بخواهيد هر كس ديگري هم كه در روز اول ماه مي در پارك لاله راه مي رفت مي تواند اين ادعاي مرا تصديق كند.
ادامه مطلب
مهدی موسوی عزیز
لحظه های خوبی هستند توی زندگی آدم ها...تصمیم های خوبی هستند که بعضی وقت ها آدم ها می گیرند...درست مثل روزی که تصمیم گرفتم توی کارگاه آدمی شرکت کنم همیشه برای من قابل احترام خواهد بود. توی کارگاه ادبی مهدی موسوی. که همه چیز هست و هیچ چیز نیست.
آدم های خوبی هستند که باید برای یک مدت کوتاه هم که شده است دوستیشان را امتحان کنی....درست مثل تو....مهدی موسوی....که همه کس هست و هیچ کس نیست.
لحظه هایی هستند که باید برای افتخار کردن به آن ها داشته باشیشان....درست مثل اولین باری که لذت هم آغوشی از سر عشق را می فهمی....مثل وقتی که با یک نفر انسان خوب قدم می زنی توی کوچه های کرج و حرف هایی داری برای زدن. لحظه هایی که همه چیز اند و هیچ چیز نیستند.
چیز هایی هستند که باید به هر قیمت حفظ شوند. چیز هایی که آدم را معنا می دهند. مثل ادبیات برای تو و مثل شورش ببرای من. چیزهایی که هیچ کس حق ندارد آن ها را از آدم بگیرند. چیز هایی که اگر نباشند انسان ها نمی توانند زندگی کنند. انسان ها می میرند. مثل ادبیات برای تو و عصیان برای من. چیز هاغیی که همه چیز اند و هیچ نیستند.
هر کدام از آدم ها راه خودشان را می روند و خدایان سال هاست تحمل حضور یکدیگر را ندارند.
برای همه لحظه هایی که دوستم بودی...که به عنوان دوستت بودم...برای همه پرسه های چند ساعتمان و بحث های تا دعوا کشیده شده مان بی اندازه دوست دارمت. بی اندازه. اما من هیچ وقت شاگرد خوبی نبودم. هیچ وقت هم نمی خواهم باشم....یک آدم کاملا معمولی که نمی خواهد به هیچ چیز خدمت کند. که نمی خواهد خودش را از دست بدهد به بهای همه چیز های خوب دنیا. می دانم که ببرای تو تنفس در هوای کلمات به اندازه بودنم در نبودن ارزش دارد. به اندازه هر بار که خودم را می پاشم توی دنیای آدم ها. ئنخواستم دنیای تو را خراب کنم. دنیایی که ساخته ای و مال توست. حرف هایی هست که نخواستم بزنم حرف هایی که یک دوست باید به یک دوست بزند اما من نگفتم و شاید نگویم هیچ گاه. قوانین دنیای تو کاملا محترمن اما من بی هیچ قانونی درست سرمستی کرم هایی را دارم که در مستراح افتاده اند. زیر پای گاو های طویله های بزرگ. می خواهم در این سرمستی باقی بمانم و این انتخاب من است.
برای همیشه دوست دارم که مرا دوست خودت بدانی. شاید بیرون بودنم از ادبیات این امکان را فراهم کند.
حمید ملک زاده- مردی که هست؛ که نیست!
من هستم پس شورش می کنم...خراب می کنم و می سازم و در این ساختن و ویران کردن است که محقق می شوم... خوشبختی جز این است؟
اين اصلاً يك متن طنز نيست. به هيچ عنوان قصد ندارم مهملات صرفاً ذهني يا روشنفكر مابانه خودم را به عنوانيك متن، يادداشت يا مقاله براي شما بنويسم. اين را شايد از دقت كه در نوشتن كلماتم به كار بردم
مي توانيد برداشت كنيد.
چيزي كه من به طور مشخص قصد دارم درباره اش بنويسم، نام بردن، و در بعضي مواقع تبيين، سي راه براي كشتن يك نفر آدم است. راه هايي كه مي شود با استفاده كردن از آن ها يك نفر آدم معمولي را به كشتن بدهيد:
1. سيگار:
استفاده از سيگار يكي از ساده ترين راه هايي است كه براي كشتن يك نفر آدم معمولي مي شود در نظر گرفت. براي اين منظور، كافيست فرد مورد نظر را با سيگار به خوبي آشنا كنيد. همه مضرات آن را به دقت تمام براي او توضيح بدهيد. بعد، يك روز نه خيلي سرد، وقتي زير باران قدم مي زنيد و او هم در كنار شما است جايي را براي نشستن پيدا كنيد- اين روش بيشتر در پارك يا كافي شاپ جواب مي دهد-. از توي پاكت سيگارتان، يك نخ سيگار در بياوريد و از روي ادب به تعارف كنيد- شما هم چنين مي توانيد از او بخواهيد كه براي روشن كردن سيگارتان آتيشي روشن كند-. متوجه خواهيد شد كه چند روز ديگر دوست شما- اگر همان روز سيگاري روشن نكند- با سيگار روشن سراغ شما خواهد آمد. خب حالا دوست شما كاملاض سيگاري شده است. از او بخواهيد كه به همراه شما به مسافرت بيايد. مي توانيد به كوه يا هر جاي ديگري كه سيگار خريدن غير ممكن است برويد. چند روز بي سيگاري دوست شما را خواهد كشت.
2.ازدواج:
هر بار يكي از دوستان شما ازدواج كرد مي توانيد با خيال راحت فرآيند منتهي به مرگ او را مشاهده كنيد.
3. فيلم و كتاب:
اين روش البته روش بسيار مطمئني است. براي استفاده از اين روش تنها كافيست دوست خود را با يك سري كتاب خاص آشنا كنيد. اين كتاب ها مي توانند مجموعه گسترده اي از ادبيات و فلسفه باشد. چند ماهي از او مراقبت كنيد تا تبديل به يك كرم كتاب واقعي شود. بغد او را به حال خود رها كنيد تا به تدريج از مرگش لذت ببريد.
4. مهاجرت:
خيلي سادست. يكي از شهروندان كشورهاي غير مسلمان خاورميانه را به ايران دعوت كنيد. مي توانيد او را ممنوع الخروج كنيد. بعد از مدتي فرآيند گنديده شدنش را خواهيد ديد.
5. دولت:
اين يكي از ساده ترين راه هاي كشتن است. شرايطي را فرآهم كنيد كه يكي از آدم هايي كه مي شناسيد وارد دستگاه هاي دولتي شود- از مقام آبدارچي يك اداره در يك روستاي دور افتاده تا رياست جمهوري يك كشور- خواهيد ديد كه به راحتي مي ميرد.
6. مهاجرت:
يكي از شهروندان ايراني را- از هر طبقه اجتماعي و ساكنه هر شهري كه باشد- فقط براي دو ماه- به يكي از كشور هاي غير مسلمان بفرستيد. مدت اقامت كوتاه او را تاكيد كنيد. و مقدار زيادي ارز هم در اختيارش بگذاريد. اگر از خوشحالي سكته نكند و زنده بماند در طول دو ماه اقامتش در كشور مقصد از زيادي استفاده از الكل و سكس خواهد مرد. شما مي توانيد مطمئن باشيد اگر در اين حالت هم شخص مورد نظر زنده ماند، حتما در پايان دو ماه از ناراحتي بازگشت خواهد مرد.
7. انسان بودن:
يكي از دختران ايراني كه متولد سال هاي بعد از سال 1365هستند را پيدا كنيد. بعد به او پسري معرفي كنيد كه واقعاً چيزي به جز اراجيفي كه او درباره مرد هاي فكر مي كند است. در ابتدا باور نخواهد كرد. شما به او اين مسئله را ثابت كنيد. از ناباوري سكته خواهد كرد. اين سكته معمولا به مرگ او منتج مي شود.
8. سكس:
استفاده از اين روش كار تقريباً سختي است. يك نفر زن ايراني را پيدا كنيد كه مي فهمد سكس، يك جريان انساني است، يك جور رابطه بين دو نفر انسان. بعد بايد به او بفهمانيد كه نبايد نگران مسئوليتي كه از وارد شدن به اين رابطه براي او به وجود مي آيد باشد. بايد بپذيرد كه مسئوليت هايي در اين زمينه دارد. اگر هم چنين آدمي را پيدا كرديد، يا توانستيد از مجراي آموزش هاي خاصي چنين آدمي را بدست بياوريد. بايد به او بفهمانيد كه بايد براي لذت بردن در رابطه اش با يك زن يا مرد بايد حضور داشته باشد. بعد او را به بستر يك مرد ايراني كه او هم چيز هايي از اين دست را مي داند بفرستيد- اين آخري هم خودش مسئله بزرگي است-. اگر مرد رابطه در جريان هم بستري از تعجب، خوش حالي يا ميزان لذتي كه مي برد سكته منجر به مرگ نكند، حتماً بعد از رابطه مي ميرد.
راه هاي زياد ديگري هستند كه در ادامه فقط آن ها را نام مي برم:
9. آموزش و پرورش رسمي:
هر آدمي در چارچوب نظام آموزش و پرورش رسمي مرده است. براي اين كه آدمي را از اين طريق به كشتن بدهيد كافيست او را در سن هفت سالگي در يكي از مدارس رسمي كشورتان ثبت نام كنيد.
10. ايدئولوژي:
هرآدمي كه خود را به عنوان كاركزار ايدئولوژي مي شناسد انسان مرده ايست.
11. جامعه:
هر آدمي كه خود و ديگران را به عنوان يكي از اعضاي كل برتر از انسان تصور مي كند انسان مرده ايست.
12. حقيقت:
هرگاه در يك نفر انسان سوداي دست يابي به حقيقت، به عنوان يك كل كامل انتزاعي به وجود آمد او را
مي توانيد به عنوان يك نفر آدم مرده به حساب بياوريد.
13. دانشگاه:
دانشگاه از چند جهت شما را مي كشد: الف. ادعاي توليد معيار صدق و كذب قضاياي انساني را دارد. ب. ايدئولوژي هاي حاكم و مخالف شان را ترويج مي كند. ج. سعي دارد دانشجويان اش را جامعه پذير كند. د. نظام طبقه بندي اجتماعي را توليد و بازتوليد مي كند. و ....
14. شليك گلوله:
به شخص مورد نظر بگوييد كه تا بيست دقيقه ديگر او را خواهيد كشت. با يك گلوله. جلوي او بمانيد و روي ساعتتان نگاه كنيد. چند دقيقه بعد او خواهد مرد.
15. مسموميت.
16. تنهايي:
يك ادم را تنها بگذاريد. تنهاي تنها و به او ياد اور شويد كه اين تنهايي از جنس تنهايي كه از جنس تنها گذاشته شدن است.
17. شك:
يك نفر آدم را نسبت به چيزي كه هست مشكوك كنيد. در واقع در اين جا نقش حقيقت بسيار پررنگ است.
18. سرزمين شهد و عسل:
به يك آدم بگوييد كه پس از مرگش در شهد و عسل خواهد بود. بعد فرآيند تدريجي مرگ او را ببينيد.
19. اميد ها و آرزو ها:
آرزو هاي يك نفر آدم را در چشمش خوار كنيد و نا معتبر.
20. مسموميت
21. تصادف
22. خودكشي
23. گاز
24. آب:
كسي كه شنا بلد نيست را تحريك كنيد تا در عمق بيش از دو متر شنا كند.
25. مسافرت با هواپيما:
در ايران يكي از راه هاي مناسب براي كشتن يك نفر آدم، افزايش مسافرت هاي هوايي اوست.
26. ترافيك:
در تهران مخصوصاً اگر توي ترافيك بيش از حد بد شانس باشيد و چند تا بوق ناقابل بزنيد حتماً يك نفر شما را خواهد كشت.
27. الكل:
در تهران اگر دست رسي به الكل سفيد نداشتيد حتما از يكي از ساقي هاي چهار راه استانبول مشروب بخريد. ظرف دو سال احتمالاً يكي از مشروبات شما را خواهد كشت.
28. مواد مخدر:
اين روش هم از جنس بالايي است. شما اگر ساقي مطمئني نداشته باشيد. حتماً بر اثر استفاده از يكي از انواع موادي كه مصرف مي كنيد خواهيد مرد.
29. كارگاه ادبي:
30. غذا نخوريد. مي ميريد.
۱.اول دی ماه ۱۳۶۳ به دنیا اومدم.
۲. ۶ بهمن ماه ۱۳۸۴ ازدواج کردم.
۳. ۱۴ اسفند ماه ۱۳۸۷ طلاق گرفتم.
حالا باید به فصل خای دیگه و اتفاقای دیگه فکر کرد.
آن چه گذشت:
این یک ماجرای احمقانه اما واقعیست.
من حميد ملک زاده دانشجوي سال اول علوم سياسي مقطع کارشناسي ارشد در دانشگاه تهران هستم. پذيرفته شده مشروط در دانشگاه تهران. گرايش تحصيلي من انديشه سياسي است. آدم معمولي اي هستم با دغدغه هاي خاص خودم. دغدغه هاي احمقانه اي که تقريبا دارند همه چيزم را به هم مي ريزند.
پيش تر براي خودم نشريه اي داشتم- در دوره کارشناسي- توقيف شد. اسم نشريه ام توقيف شد بود. توقيف شد. بيشتر به خاطر اشتباهي که درباره محاسباتم داشتم. درباره اتفاقي که بعد از منتشر شدنه آخرين شماره اش داشتم. فعاليت سياسي بيرون و توي دانشگاه کم نکردم. براي هر کدام هم توضيحات خاص خودم را داشتم. اين ها هيچ کدام مهم نيست. اين ها اصلا مهم نيستند. من مي خواهم يک چيز ديگري را براي شما بنويسم. بعد از پذيرفته شدن در دوره کارشناسي ارشد به دلايلي که گفتم و همين طور دلايلي که بيشتر به فضاي اعتراضات دانشجويي حاکم است کم تر در فضاي سياسي دانشگاه قرار گرفتم. اين ها همه مقدمه اند.
****
در ابتداي هفته جاري از طريق کارشناس آموزش تحصيلات تکميلي دانشکده متوجه شدم که احضاريه کميته انضباطي برايم فرستاده اند.( علامت تعجب) امروز- سه شنبه ۸.۱۱.۱۳۸۷ بقه کميته انضباطي مراجعه کردم. همه اتهاماتي که ممکن بود به خاطرشان احضار شده باشم را در ذهنم مرور کردم و براي هر کدام جوابيه اي در ذهن آماده کردم.
موعد بازجويي که شد وارد اتاق شدم. چهره جديدي پشت ميز بود. درست مثل بازجو ها رفتار مي کرد. درست مثل آن ها.
: چند دقيقه صبر کنيد لطفاْ.
-: بله حتماْ
بعد کار هاي آقاي بازپرس تمام شد. پرونده ام را باز کرد و شروع کرد به مطالعه. هر چند برگ يک بار نگاهي به من مي کرد.
-:اگه بخوايد همشو بخونيد تا صبح طول مي کشه.
:.....(نگاه)
- نمي خوايد بگيد چي کار کردم؟
:...(نگاه)
-:آهان داريد اونو مي خونيد.
:....يعني خودت نمي دوني؟
-: نه واقعاْ من کار خاصي نکردم تو سال جديد.
تق تق تق...
: ببخشيد مي خواستم يکي از پرونده ها را بردارم.
: خواهش مي کنم....(بعد زن بيرون رفت) نظرت درباره سکس چيه؟
-:خوبه...
: ولي هر چيزي متعادلش خوبه.
-: شما از من درباره کيفيتش نپرسيديد...من مشکل اخلاقي پيدا کردم؟
:....(نگاه اينبار خيره) متاهلي؟
-: بله...من يک بار ازدواج کردم...(برايش اصلا نگفتم که قصد دارم طلاق بگيرم و از اين حرف ها. چون احساس کردم مسائل خصوصي آدم به کميته انضباطي ارتباط پيدا نمي کند)
: يک بار؟ الان مجردي؟
-: نمي خوايد بگيد من چيکار کردم؟
:...(در حالي که به پرونده نگاه مي کرد و زير چشمي مرا مي پاييد)....
-:( به شوخي) خود ارضايي کردم؟
: بله...خودارضايي کرديد.
-:(اول فکر کردم داريم با هم شوخي مي کنيم....با خنده و به شوخي)د حالا کي گزارش داده بهم بگيد تو رو خدا.
:(جدي... ولي راحت تر از قبل) ما اين جا همه چي داريم.(سکوت) حراست دانشگاه.
-: يعني من توي دانشگاه خودارضايي کردم؟
: توي خوابگاه...البته اتهامات ديگه اي هم هست...حضور در تجمع غير قانوني... استعمال مواد مخدر...مواد مصرف مي کنيد؟
-: نه...به هيچ وجه...هر وقت خواستيد مي ريم آزمايشگاه.
: از کي خود ارضاي مي کنيد؟
-:( تازه فهميده بودم که شوخي نيست) از ۱۲ يا ۱۳ سالگي. اون موقه ها به بلوغ جنسي رسيدم.
: با پسر رابطه داري؟
-: نه الان ديگه خيلي وقته که نداشتم.
: يعني از بعد از کارشناسي ارشد؟
-: نه بر مي گيرده به دبيرستان سالاي اول. اون موقع مردونگي و اين حرفا( يادداشت مي کند) شما ۱۹۸۴ رو خونديد؟
: نه چي هست؟
-: يه رمانه...يه داستان بلند که خوب بهش مي گند رومان...(به سرعت يادداشت مي کند) مال جرج اوروله.
: درباره چي هست؟
-: نقد دولت شورويه...تو دوره استالين... کار نماد گرايانه قشنگيه.( زير لب) الان احساس مي کنم توي اون جامعه ام. حتماْ بخونيدش.
: چند وقت به چند وقت خودارضايي مي کنيد؟
-: چند وقت يه بار بستگي داره به حال و احوالم. يه راه براي ارضاي ميل.
: راحت مي شي بعدش.
-: من بيشتر وقتي خوب نيستم اين کار و مي کنم خيلي هم به خاطر سکس نيست...(نگاه مي کند و منتظر پاسخ خودش است) آره بعدش مي خوابم...شل مي شم.
: چرا با خانومت زندگي نمي کني؟ چرا خوابگاه مجردي هستي؟
-: خوب بهم خوابگاه متاهلي ندادن...پول هم ندارم خونه بگيرم...( فکر کردم اگه بهش بگم مي خوام طلاق بگيرم بي چاره مي شم.)
: خوب حالا دفاعياتتو توي اين برگه بنويس.
-: از اين که خودارضايي مي کنم؟ فکر مي کنم مسئله خيلي خصوصي اي باشه.
: ببين من طرف توام...
-: بله مي دونم...هميشه اينو مي گيد اولش...ولي اين مسئله خيلي خصوصيه...آخه....باشه توي همين برگه؟( با سر جواب مي دهد) حالا چي بنويسم؟
: نظرياتت درباره سکس و حرفاي ديگه اي که زدي.
-: بله(نوشتنم که تمام مي شود کلمه خود ارضايي را به او نشان مي دهم.) درسته؟
: بله..بريد به سلامت.
-: حالا تو حکمک چي مي نويسند؟ اين که ديگه خودارضايي نکنم؟
: درست مي شه ان شاء الله.
هدفونم سفيدم را توي گوشم مي گذارم و به طرف کتاب خانه دانشکده
مي روم. بايد براي امتحان فردا آماده شوم.
آن چه شد:
حالا من دو ترم ممنوعیت از تحصیل دارم.این حکم کمیته انضباطیه دانشگاه تهران توی قرن بیست و یکمه....مند به خاطر این که توی حوزه خصوصیم خودارضایی کردم دو ترم ممنوعیت از تحصیل دارم و ممنوعیت از حضور در خوابگاه و ممنوعیت ورود به دانشگاه. نه این که فکر کنید این شوخیه ها...این واقعیه....به یکی از دوستام تو دانشگاه گفتم خیلی با حال بود خندید و گفت این نیز بگذرد. من از هیچ آدمی توقع ندارم...آدمایی که پارانویا دارن. آدمایی که می تونند سرشونو بکنند تو لب تاپ چند صد هزار تومانیشونو به فکر دردای توده زحمت کش باشند. مهم نیست...یه کاریش می کنم. خودم...شاید...دارم دیونه می شم.
این وبلاگ برای همیشه تعطیل می شود. این نوشته ها هر کدام محصول دنیایی بوده اند که دیگر نیست که باید تغییرش داد که اصلا نباید هیچ وقت می بود. جنگیدن با یک چیز طوری که انگار حقیقت در دستان تو و ضد حقیقت در قابل توست کار احمقانه ایست. کار احمقانه ای که من دیگر دوست ندارم انجامش بدهم.
شاید مهم ترین ویژگی زندگی در دنیای مدرن؛ تمایل بی اندازه این زندگی در به انقیاد کشیدن ارواح سرکش باشد. توجیهات نظری و امکانات تکنولوژیک جدید نیز این آرزو را برای انسان های دنیای تازه فرآهم می کند.
جالب این جاست که در جامعه ایرانی متفاوت ترین انسان ها همواره شما را به اتهامات اخلاقی از خود می رانند. این نکته اساسی در ایران- مخصوصا- از دولت به میان عوام الناس منتقل شده است. جالبت تر این که ادم ها ست مدرن هم در ایران درگیر ارزش گذاری های اخلاقی اند. مدرن و مدرنیته در ایرن شوخی بی مزه ایست که در تکرار کمیک تاریخ قابل مشاهده است.
وودي آلن توي فيلم هری ساختار شکن مي گه: من جنده ها رو خيلي دوست دارم چون به خاطر خوابيدن باهاشون مجبور نيستي از فيلم و فلسفه حرف بزني.
و اين منم، عريان عريان؛ برهنه و عاصي:
اصلا بذار شما ها، اونا يا هر كس ديگه اي فكر كنه كه احساس مانيفست نوشتن دام مي كنم. بذار به قول بعضي آدم هاي خوب همه فكر كنند كه من ميل به ديدن خودم به عنوان جهان رو دارم. بذار اصلا اينو به همه چي اضافه كنم كه معتقدم جهان بدون من نه امكان دارد و توان دارد كه به وجود داشتنش ادامه بدهد. حالا كه به اين جا رسيديم بذار دوباره اين ادعاي واقعي رو اين جا بنويسم كه: من همه جهان ام و جهان در من جريان دارد.
۱. خيلي سعي مي كنم يادداشت شخصي ننويسم. خيلي سعي
مي كنم چيزي به جز من، من، من ِ مستقيم تو اين وبلاگ وجود داشته باشه. اما چاره اي نيست بعضي وقتا لازم مي شه.
تبصره ع:
استاد ببخشيد ولي من بهترين دوستان وبلاگيمو وقتي داشتم كه يادداشت شخصي مي نوشتم.
تبصره ت:
آدما دوست دارن تو از بدبختيات بنويسي. يه ديالوگ قشنگ از فيلم پارتنر هست كه مي گه: بايد پريد تا اونا خوش حال بشند.
نكته: اين پريدن اشاره به سقوط كردن داره نه پرواز كردن.
۲. انسان پوك، انسان پوك پر از اعتماد:
من حميد ملك زاده، يك نفرب انسان. يك نفر نرينه دوپا، با همه احساساتي كه يك انسان دارد و تمايزاتي كه يك مرد؛ دارم درست وسط شما ها پرسه مي زنم. هر روز. با يك هدفون سفيد كه به شكل احمقانه اي از لابه لاي لباساي كثيف و گاه تميزم رد كرده ام. تا جايي كه مي فهمم من انسان ام. با همه نياز هاي انساني و تمايزات جنسي.
۳. من بي تاب برهنگي ام. انسان برهنه از نظر من انسان طبيعي است. هر اندازه كه انسان پوشيده باشد بيشتر وارد فرهنگ شده است. انسان بودن از نظر من مغاير با حضور در فرهنگ است. انسانِ در فرهنگ در بهترين حالت حيواني است كه ويژگي هايي برايش نام برده اند: يا ناطق است، يا طيعي وحشي است، يا امتحان دهنده است، يا گرگ است يا يك چيز ديگري كه برايش تعريف كرده اند.
۴.من هرزگي طبيعي انسان را مي ستايم. من رهايي اميال واقعا قوي انساني و ارضاي آن ها را - حتي به شكل غلو شده اش در سالوي پازولوني- ارج مي نهم.
۵. برايم هيچ كدام از ارزش هاي تعريف شده فرهنگي معنا ندارند. من با آدم ها به زبان بدنم حرف مي زنم. به زبان لذت و درد. زبان طبيعت.
۶. من اصلا دوست ندارم سوژه معصومانه رابطه انسان هاي ضعيف باشم. سوژه اي براي اثبات درستي روح و روان و شخصيت و
اين چيز هاي آدم هايي كه نمي توانند يا نمي خواهند- شايد حوصله اش را ندارند- با زندگي، چونان كه هست، ارتباط برقرار كنند. آدم هايي كه در خيال زندگي مي كنند. آدم هايي كه نياز مند قضاوت شدن اند.
۷. من نمي خواهم استثناي هيچ رابطه اي باشم- درست مثل رابطه با همسري كه ديگر ندارمش، يا دختراني كه از انسان به جز تختير خيال چيز ديگري نمي خواهند، هم چنين مرداني كه ضعف هاي اساسي شان در فهم نيرو هاي دروني شان را به اخلاق نسبت مي دهند-
۸. بايد مردان و زنان حقوق را در كتاب هاي حقوق به آتش كشيد.
۹. مي خواهم يك داستان براي دل خودم بنويسم:
وفتي از اتاقش بيرون اومد همه كتابا رو پخش شده كف اتاق ديد. اين نمي تونست خيلي عجيب باشه. شايد خانم وكيل پيش از رفتن به جلسه دادگاه كتابايي كه ديشب دور و بر خودش جمع كرده بود رو سر جاشون نگذاشته بود. گلدون قشنگ عتيقه گوشه پذيرايي شكسته بود و تقريبا به جر پايه كوچك گردي چيزي از آن نمانده بود. شايد خانم وكيل انقدر عجله داشته كه وقتي دستش به گلدون خورده متوجه نشده. در اتاق خانم وكيل باز بود و كاغذ ها و پرونده هاش روي زمين افتاده بودند. شايد باد اونا رو زمين ريخته. بعد از اين كه خانم وكيل از خونه بيرون رفته بود. كمد لباسا به هم ريخته بود، مرسو پخش شده بود وسط اتاق، باد پرده هاي بالكن رو تكون مي داد. كتري تقريبا سوخته بود. آقاي نويسنده توي شلوغي خونه زير سيگاريشو پيدا كرد. انگار چند نفر توي اتاق با كفش هاي بزرگي راه رفته بودند. سيگارش رو كه با شعله روشن گاز گيروند، زير كتري رو خاموش كرد. روي زمين نشست. سفتي دراز و گردي زير پاهاش بود. حوصله نداشت خودشو جابه جا كنه. صداي برفك هاي آخر فيلمي كه احتمالا ديشب خانم وكيل ديده بود توي خونه پيچيده بود. داستان هاي تازه ش رو مي خواست براي خانم وكيل بخونه داستاناي جديدي كه آخرين بار دربارشون شنيده بود: اين سبك نوشتنتو دوست ندارم. زبانت ضعيف شده و ديگه اون قدرت قديمي رو نداره.
-----
: چرا در و محكم مي زني به هم. نكنه تو فكر عوض كردنشوني؟
: ديگه نمي تونم اين وضع و تحمل كنم. مشكلات خودم هست. اين چيزا رو نمي تونم تحمل كنم. من نمي تونم اين حضور سنگين و تحمل كنم.
: بيا بشين كنارم ببينم چته. باز توي دادگاه طوري شده؟
: خاموش كن اون سيگار لعنتيتو. فكر نمي كني بو توي ساختمون
مي پيچيه؟
: خب! خب! چرا بد اخلاق شدي حالا. تو كه دوست داشتي اين بو رو. وقتي پخش مي شد توي صورتت.
: اصلا حوصله شوخي ندارم....حمتون سر و ته يه كرباسيد.
:انگاري قضيه خيلي جديه ها. مي ترسوني منو وقتي اينطوري هستي.
: برو بابا تو ام.
: طوري شده كه منم بايد بدونم؟ خب بگو ماجرا از چه قراره.
: از وقتي اومدي تو اين خونه همسايه ها يه جوري بهم نگا مي كنن. دوستاي نزديكم پيشم نمي آند. حتي احساس مي كنم پرونده هاي جدي- اون طوري كه قبلا بهم پيشنهاد مي شد- پيشنهاد نمي شه.
: مجبورم يه طوري از جلوي همكارام رد بشم كه نبينمشون. مي دوني درباره من چي فكر مي كنن؟
-----
بعد از ماجراي اون روز صبح، آقاي نويسنده وسايلشو برداشت و رفت توي تيمارستان. با آقاي مدير حرف زد. و قرار شد چند وقتي توي اتاق قبليش بمونه. اون جا ايده هاي بكري بودن كه مي تونست ازشون كلي داستان تازه بنويسه. خانم وكيل گفته بود كه به موقع مي آد سراغش.
: نمي خوام هيچ كس بدونه كه اين جام آقای مدیر.
: خيال شما راحت باشه. حتي خود خدا رو هم توي اتاقتون راه
نمي دم.
----
آقاي نويسنده چند تا داستان كوتاه نوشت و ايده هايي درباره داستان هاي بلند داشت توي سرش. اون روز برگشته بود تا اون ايده ها رو با خانم وكيل در ميون بذاره. حواسشو جمع كرده بود كه زن همسايه و زناي همسايه اونو نبينن. وقتي توي اتاق رسيده بود حتي در آپارتمان باز گذاشته شده بود.
: لعنتي اين ديگه چيه؟ چقدر هم سفته. دختره حواس پرت معلوم نيست چيو كجا مي ذاره.
كنترل تلوزيون رو كه از زير بدنش در آورد هوس كرد چرخي توي برنامه هاي صبحگاهي بزنه.: سلام و صلوات بر رسول....
:اه...خسته نمي شن از وراجي.
: مردم ايران....يك دو سه حالا حركت بعدي رو....به گزارش خبرنگار اعزامي ما به اداره پليس تهران بزرگ، خانم.....خانم وكيل بود...كه چندي پيش يكي از نويسندگان درجه چندم ايراني را با مسئوليت خود به خانه اش منتقل كرده بود، صبح امروز بازداشت شد. وي در اولين مواجهه با بازجويي هاي تخصصي پليس به جرم خود اعتراف كرد. نام برده متهم به قتل اين نويسنده جوان بوده است.
آقاي نويسنده از سر جاش بلند شد. تاكسي تلفني گرفت و به سرعت خودش رو به اداره پليس رسوند.
: سلام سركار.
: بله آقا.
: من با يكي از كاراگاهان اداره جنايي كار دارم.
: سوالتو بگو...
:درباره قتل اون نويسندس.
: الو. جناب سرگرد فرهنگ؟...بله قربان يه آقايي درباره موضوع اون نويسنده با شما كار داره. بله قربان حتماً.
: ساختمون روبه رو در سمت چپ.
: سلام آقاي محترم. من در خدمت شمام.
: من آقاي نويسنده ام.
: بله؟
: بله...من آقاي نويسنده ام.
: كارت شناسايي داريد؟
: نه....هيچ چي ندارم.تيمارستان كه بودم همه مداركمو گرفتند. توي يه اتيش سوزي همش نابود شد.
: آهان...البته...سروان مطيعي...سروان!
:پچپ چپ چپچ.....مو به موبررسي كنيد.
: بله قربان.
: هموني كه امروز متهمه به داشتن رابطه نامشروع و قتلش اعتراف كرده....
: بله....
: چند لحضه منتظر بمونيد.
چند لحظه بعدآقاي نويسنده رو منتقل كردند به همون تيمارستاني كه خانم وكيل تونسته بود بيارتش بيرون.
مدارك بر اساس قانون كاملاً صحيح بودند و نمي شد هويت واقعي آقاي نويسنده رو هم ثابت كرد.
: مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد.
: مستقيم!
: شماره مشترك ممورد نظر در شبكه موجود نمي باشد.:
: اختلاط با تيليفون تو اين تاكسي ممنوع ِ آقا، نوشتِ روبه روتو نخوندي؟
: من پياده مي شم.
:اين كه ناراحتي نداره، خوب حواس ما -َم پرت مي شه.
: من پياده مي شم آقا، يعني تا همين جا مي خواستم فقط بيام.
:ديويست تومَن مي شه.
:بفرماييد.
: شماره مشترك مورد نظر در شبكه.....
: آقا! هي بقيه كرايتون.....آقا! استغفرالله! مي بيني خانم اين روزا هيچ كس حواسِش به كار و بار خودش نيس والله.
:جونند آقا، دلشونو به اين چيزا خوش نباشه كه نمي تونند زندگي كنند.. بفرماييد. چارراه بعدي من پياده
مي شم.
: خواهش مي كنم. پنجاه تومن ديگه –َم باس بديد شوما.
: شماره مشترك مورد نظر در شبكه موجود نمي باشد.
: سلام آقا! ممكنه خواهش كنم يكي از گلاي رزتونو برام بژيچيد....آه لعنتي.
: اين روزا همه خطا به هم ريخته...خيلي نگران نباش. ر.بان چه رنگي ببندم؟
: قرمز. قرمز قرمز!
: خيلي سخت نگير يه كارت تلفن بخر از تلفن ثابت زنگ بزن. شايد جواب بده...اين خوبه؟
: آره! اگه ممكنه يه كمي هم اكريل بهش بزن.
: تلفن همراه مشترك.....گه به اين خطا.
:خيلي سخت نگير. بگيرش، آماده شد...1500....ممنون... خوش باش.
: دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد.
: آقا بقييه پولتون...شايد اصلا گوشيشو خاموش كرده باشه. بفرماييد. ...پاك هوش از سرت پريده ها.
: ممنون...اصلا حواسم نبود... خوداحافظ.
: ببين...هي آقا پسر...الو....
: جانم! چيز ديگه اي جا گذاشتم؟
: نه. بيا اين كارت تلفن رو بگير. باهاش زنگ بزن. شايد بتوني بگيريش.
: ممنون.
: چند متر اون طرف تر يه كيوسك تلفن هست.
: براتون برش مي گردونم.
: خيلي بهش فكر نكن. برو.
: الو. آرش جون سلام...خوبي... نمي خواي امروز بياي بيرون؟
: شماره مشترك مورد نظر در شبكه موجود نمي باشد.
: اِ.. بيدارت كردم جيگر...خب اين كه خوبه تنبل... مي دونم...هميشه زياده روي مي كني...
: تلفن همرا مشترك مورد نظر خاموش مي باشد.
: اوه...چه جورم...مي خواستم بيام درِ خونتون...آره لباسام توي كيفمه... توي ژارك عوضشون مي كنم مي آم پيشت.
: دستگاه مشترك مورد نظر...
: خانم...ببخشيد من عجله دارم.
: نه عزيزم. مصطفي هم رفته پيشه دوست پسرش. تا يه ساعت ديگه مي بينمت...
: خانم....
: اِهههههههههه...صبر كن جوني الان تموم مي شه خب!...نه عزيزم من برم تا اين يارو عصباني نشده.
مي بوسمت.
: تلفن همراه....اَه....
: الو...سلام... ببخش كه دير زنگ زدم...همش مي گه خاموش است، در دسترس نمي باشد و ...شرمنده ام.
: اُ خداي من بازم اين لعنتي...باشه سر فرصت يه فكري براش مي كنيم. الان كه خونه اي.
: آره...تا يه ساعت ديگه مي بينمت....باشه..
۱.هیچ چیز سر جاش نیست و من بیشتر از هر روز کاسته می شم.
۲.هیچ چیز سر جاش نیست. منم که...هنوز زنده ام. باکتری، کرم، گه، لجن، من به هر حال دارم وول می خورم. بکش کنار به من نمالی....کثیف می شی.
۳. داستان:
:زناي چاق فقط بدرد شباي ركود مي خورن. شايد اگه يه جايي تو بحران اقتصادي دهه سي بوديم شبا پر مي شد از فاحشه هاي چاقي كه با يكي دو دلار مي شد چند ساعتي كرايشون كرد. فكرشو بكن مثلاً جينا مي خواست يه شب بابت چند دلار پيش تو بخوابه. قبل از اين كه سوراخشو پيدا كني خوابت مي برد.
: اَل! اين سومين شيشه ايه كه باز كردي....فك نمي كني كافي باشه؟ حواست باشه كه بايد تا خونت رانندگي كني.
: اين آشغال ضعيف تر از اوني كه من و از پا بندازه.
با كف دستش به شانه هاي هري زد...: چه دوراني بوده اون روزا! هري و جينا، توي شب باروني، حتماً بهت خوش مي گذشته.
:سگ مصب، خشته نمي شي از اين همه حرف مفت زدن......سرش را كه بالا آورد متوجه نگاه خيره اَل شد...
: مي خورم به سلامتي خودمون كه تو هيچ بحران كوفتي ايي گير نگرديم.
: بخور هري، بخور و هر شب مسيح و دعا كن كه توي دهه 30 نبودي...جينا رو ببين، داره با نگاه ماملتو مي ليسه.
اين جمله اخري رو آنقدر بلند گفت كه انگار جينا هم شنيد، لپ هايش گل انداخت و صورتش را به طرف پنجره كرد...هري بيشتر از آن مست بود كه بخواهد دنباله نگاه جينا را بگيرد.
: به خاطر امشب كه تونستيم دوباره دور هم باشيم...
صورتش را كمي نزديك تر آورد، يقه هري را جلو كشيد چيزي را زمزمه كرد و بعد خودش را روي صندلي ول كرد.
: اينو جدي مي گم، لعنتي امشب همه چيز با تواِ...شانس و مي گم عوضي. جمع كن كاسه كوزتو برو، به هر حال امروز حداقل 80 سال از اون روزا گذشته و تو هم تو جيبت چيزايي داري كه به درد اون حرومزاده بخوره، يالا تنه لش.
جينا انگاري كه فهميده بود دارند درباره او صحبت مي كنند، صورتش را طوري به طرف پنجره گرفت كه صدايشان را بشنود.
:فك مي كنم 50 يا 60 دلار براي امشب كافي باشه، كوچولو منتظرتِ.
: تو راس راسي زياده روي كردي، بيا برسونمت خونه.
: باشه پسر باشه. تو يه پسر دبيرستاني احمقي. ببينم هنوزم شبا با خودت ور مي ري؟ تموم دورن دبيرستان كه اين كار رو مي كردي.
حالا جينا واقعاً خجالت كشيده بود. بلند شد و به طرف دستشوي رفت، اَل ديد كه هري مثل زن هاي حامله لب هايش را جمع مي كند، چشم هايش بيرون زده و گردنش را هي بالا و پايين مي برد. سرش را چند باري به نشانه تاسف تكان داد و سعي كرد بلند شود.
: پسره بي خاصيت!
:حالت بد شد؟
:هووَق...هوق...هوووووَق، به خاطر دود سيگار اَل بود! چيز مهمي نيست.
:تو واقعاً تموم دوران مدرسه رو جلق مي زدي؟
از شنيدن اين كلمه سرخ شد، خودش را كنار كشيد...
: هنوزم اين كار و مي كني؟
: مَ......من، راستش...!
: وقتي دارم مي تركم و مجكم پتو رو فشار مي دم، احساس خيلي خوبي دارم...دلم مي خواد واقعا خودمو ول كنم، صدامُ نفسمُ...بعدش همه ماهيچه هام شل ميه و مي تونم به دفعه بعدي فكر كنم، تا مي آم به خودم بيام چند باري ارگاسم شدم...دفه چهارمِ كه ديگه ول مي شم رو تخت و خوابم مي بره.
: ببخشيد من بايد اَل رو برسونم خونه، ممنون كه حالم و پرسيدي!
:يعني نمي خواي من و بغل كني؟ فك كنم يه بوي كوچولو از لبم روياي خود ارضاييتو قشنگ تر مي كنه.
:-----
: فك كنم بهتر از خيال جيناي چاق دهه سي باشم. اونم جيناي چند ساعته با سوراخاي نا پيدا.
بعد جينا دستش را بين پاهاي هري برد، صورتش را به صورت هري نزديك كرد و لب هاي تب كرده اش را بوسيد. حدود چهل و پنج دقيقه بعد، هري از راه روي دست شويي بيرون آمد.
: اَل، اَل...اَليك؟
: رفت، همون وختي كه تو رفتي تو مسترا! زنگ زد، يه بلند كوچولو اومد دنبالش، زير شونه هاشو گرفت و بردش.
----------
۲. شهر های خانه هایی دارند که وصفشان را کرده ام...اما چیزی هست که باید بگویم...شهر ها خانه هایی هم دارند که تنها درون یکی از آن ها یک مرد هست...مرد ...یک نفر انسان با قدی بلند . صورتی که بین بی رنگی و سیاهی هی حرکت می کند...شهر ...شهر شهر...شاید اگر مرد نبود....
۳. مرد رفت...از شهر رفت...من که این طوری باور دارم و سر مسائل اعتقادی صحبت نمی کنم...شهر تنها شد.
۴. حالا مرد برگشته...حالا مرد برگشته به شهر لعنتی ما...به...لعنت به من......خوشحالم...همین. حتی نمی دونم چی کار باید بکنم..باید چه کار کنم..
ر.ن:
من کارگا می خوام....من کارگاه می خوام...دستم به نوشتن نمی ره...نمی تونم بنویسم....کی
می دونه من عاشق کودمم...مهدی موسوی یا ادبیات؟
حمید ملک زاده
وب سایت آدم بر فی ها
امروز هزاران سال از آن روز ها می گذرد. این جمله شاید به نظر نوستالژیک بیاید. نویسنده این نوشتار نسبت به همه معانی ای که ممکن است شما از مطالبش برداشت کنید اعلام برائت می کند، هرچند نمی تواند بگوید که واقعا چه چیزی را می خواهد این جا بنویسد.
مقدمه: به سیاق نوشته های معول:
1. اگر در حالی که دارید به سختی خود را برای امتحانات پایان ترم، مصاحبه حضوری برای گزینش فلان شغل یا برای رفتن به قرار با دوست عزیزی که تازه با او آشنا شده اید از آسمان موجود عجیب و غریبی جلوی چشمتان سبز شود چه خواهید کرد؟
2. توی خیابان های همین تهران خودمان، اگر در یکی از لحظه های شلوغ روز که دارید احساس سرگشتگی می کنید وسط ماشین و نقش هاغی اجتماعی متعارضات هوس کنید یک دفعه توی پیاده رو بایستید و به کشف تازه ای که صبح به ذهنتان خطور کرده است بپردازید چه اتفاقی برایتان می افتد؟
3. اگر مثلا من بخواهم به جای همین چند خط مختصری که می نویسم یک مقاله چند صفحه برای شما تهییه کنم چه کار خواهید کرد؟
4. لطفا برای من بنویسید که الان درباره این متن و نویسنده اش چه احساسی دارید؟
طرح مسئله: آسمون ریسمونِ خودمانی
الف.نوشته های بسیار با ارزشی هستند که در طول تاریخ انسان های برگی نشسته اند و نوشته اند شان. دار هر حوزه ای که شما خیالش را می خواهید بکنید. ادم هایی که هی پرسیده اند. بعد پاسخ هایی تحویل گرفته اند که کافی نبوده و خواسته اند معنای تازه ای به دنیا اضافه کنند.
ب. آن روز ها- بیش از دو هزار سال میلادی پیش، سیستم بردگی بر جهان باستان حاکم بود. یونانی ها برداران بزرگی بودند. برده ها کار می کردند و اشراف به واسطه فراغتی که بریشان قراهم آمده بوده فکر می کردند. در سیاست و شعر و فنون دیگر.
ج. نیوتن زیر درخت سیب نشسته بود. داشت همین طوری فکر می کرد. سیب که توی سرش خورد ان قدر فرصت داشت که از چرایی اش چیز هایی بسازد که امروز ما بر اساس آن ها بخشی از جهانمان را درک می کنیم.
تبصره: دو نکته را به یاد داشته باشد1. نیوتن وقت داشت که زیر درخت بنشیند.2. نیوتن می توانست روی یک موضوع مشخص تمرکز کند و فکر کند.3.- باید می نوشتم سه نکته. بگذریم. نیوتن آن قدر فرصت داشته است که بخواهد نتایج بدست آمده اش را بنویسد.
د. سال ها پشت سر هم گذشت. برده داری منسوخ شد.
ه. ادم های هر روز بیشتر می فهمیدندو چیز های عجیب غریبی می ساختند. بعضی ها به این فکر می کردند که ماشین می تواند به جای برده ها کار هایی را به عهده بگیرد. انسان باید فارق باشد تا بتواند فکر کند و گرنه درجا می زند و دنیا بوی گند می گیرد.
تحلیل شرایط: سنتزی که ممکن است باشد یا نه
حالا که دو بخش بالا را با هم کنار هم بگذارید می بینید که می شود از درونشان یک چیز سومی درآورد که محصول آن هاست. این اصلا مهم نیست که بخش های نام برده به لحاظ سازمانی ارتباط زیادی با هم ندارند. من نتیجه خودم را می گیروم.
آدم ها مدرن شدند. ماشین ساختند و بردگی را ملغی کردند و فراغتشان را از دست دادند و تنها شدند تا اگر توی خیابان های همین تهران خودمان، اگر در یکی از لحظه های شلوغ روز که دارید احساس سرگشتگی می کنند وسط ماشین و نقش های اجتماعی متعارضات هوس کنند یک دفعه توی پیاده رو بایستند و به کشف تازه ای که صبح به ذهنشان خطور کرده است بپردازند، زیر دست و پای عابر های عجول که دارند برای وارد شدن به نقش های تازه ای آماده می شوند له شوند و رشته افکارشان- پر!
ماشین ها قرار بود....اصلا مهم نیست که قرار بود چی به هر حال حالا فقط شمارا سریع تر به جاهای تازه ای می برند که باید توی نقش های تازه وارد شوید و تعارضات شمحا را زیاد تر می کندد و.....
این ها اصلا موضوع نوشته من نیستند.
موضوع نوشته من:
چیزی که مهم است این واقعیت غیر قابل انکار است که ما- ادم ها را می گویم- به جای تغیر دادن شرایط محصولات متناسب با آن ساختیم. همین فلش فیکشن. که موضوع نوشته من است. برای این است که وقتی توی مترو یا تاکسی دارید تند تند به خانه، محل کار دوم، سوم و یا به هر جای دیگری می روید با خیال راحت، در حالی که لم داده اید و چرت هم میز نید چیز هایی بخانید. تا ارتباط شما با خودتان و تخیلتان قطع نشود. تا شبیه وسایل حمل و نقل عمومی نشوید که هر روز چیز هایی را به جاهایی می برند و بر می گردند. موضوع نوشته من سوپر مارکتِ کلمات در جهان سرعت و آدم های آزادی است که بردگی می کنند.
فلش فیکشن:
فلشفیكشنها معمولا از ۳۰۰ الی ۱۰۰۰ كلمه، تشكیل شدهاند؛ یعنی طولانیتر از میكروفیكشنها (كه بین ۱۰ تا ۳۰۰ كلمه دارند) و كوتاهتر از داستانهای كوتاه معمولی كه در نشریات چاپ میشوند و حدودن ۳۰۰۰ الی ۵۰۰۰ كلمه را شامل میشوند.
فلشفیكشنها معمولن داستانهایی هستند كه بر حادثهی واحدی (كه در بیشتر موارد همان بزنگاه داستان است)، تكیه دارند.
سادگی موضوع از ویژگی های مهم فلش فیکشن هاست. سادگی به این معنا که موضوع انتخاب شده باید از آن دست موضعاتی باشد که نیاز چندانی به پرداخت داستانی ندارند. برای پرداختن به روابط پیچیده بین والدین و فرزند، شما به یك داستان بلند نیاز دارید؛ به جنبههای كوچكتر این موضوع پیچیده بپردازید. به عنوان مثال به احساس كودك، وقتی او را در گفتگو به حساب نمیآورند یا وقتی كه به همراه پدر و مادر بیحوصلهاش در اتومبیل نشسته است.
یکی دیگر از مسائلی که باید به آن ها اشاره کرد این مسئله اساسی است که توضیحات و مقدمههای ورود به داستان در فلش فیکشن ها وجود ندارند.معمولاً تمام این مقدمهها را در یك پاراگراف خلاصهمی شوند و نویسنده مستقیما اصل مطلب یا همان بزنگاه داستان می رود.
یکی از خصوصیت های عمومی این قبیل داستان ها معمای ساده ایست که در درونشان وجود دارد. این نوشته ها با واگذاری توصیفات اضافه به تخیل خوانندگانشان امکان تاویل، مشارکت خواننده در متن و افزایش لذت او از داستان را فراهم می کنجند. نمونه های موفق فلش فیکشن پایان بندی های جذابی دارند. جذابیت در پایان بندی بعضاً به وسیله وارد کردن عناصری از غافل گیری و یا به اشکال دیگر اعمال می شود.
خواننده محترم...شاعر و نویسنده عزیز:
سلام...بعد از کلی نبودن و اینا سلام....بعد از اون احوال پرسی...حا...ل...ه....مهی ....ما...نه ولش کن این مسخره بازیا رو...راستی تو چرا برای آدم ....اصلا بی خیال گلایه...خودت که نمی دونی من بهت
می گه از این پستت.....نمی دونم ولی از شعرت خوش.......حرف مسخره.....ای بابا نمی شه حرف زدو..........!
----------
پ.ن:
می دونم اون قد سرت شلوغه و زیاد ان آدمای مهمی که باید براشون پیغام و آگهی به روز رسانی بذاری که وخت نمی کنی اراجیف هر وبلاگیو بخونی....اما من ترجیحم اینه که یه کلمه...به سادگی مال من این همه جمله که نوشتم اون بالا برام بنویسی تا بفهمم که...اصلا مهم نیس...حالت چطوره؟.
---------
اصل قصه:
شماره سوم نشریه «همین فردا بود» منتشر شد.
هر چند من کوچک ترین نقشی در تهیهه قسمت های متنوع و زیبای این نشریه نداشتم. هر چند من یه خواننده مسخرم که اگه بتونه شماره سوم رو خودش برای خود بد بختش پیدا می کنه و هر چند برای راحتی بیشتر توصیه می کنم وبلاگ خانم اکرمی رو بخونید که کامل توضیح داده اما احساس کردم خبر منتشر شدن نشریه رو بدم.....مهدی موسوی رفت.
نمی خوام بیانیه ترحیم بنویسم که....ها چتونه...بر می گرده زود زود...سر حال تر از همیشه رو پا و قوی...با کلی حرف و فحشای تازه که یاد گرفته یا یادش اومده و کلی روش جدید برای تنبیه کردن....کلی کار تازه...بر می گرده زودی بر می گرده... من دلم کار گاه می خواد...همه دلمون کارگاه می خواد. من...بغض نکردم که... اشکامو نمی بینی...بغضم ترکیده...مرد هم نمی خوام باشم...دلم براش تنگ شده خوب....حالم؟ مثل حال گل....حال گل در چنگ چنگیز مغول.....فک کردی خواستم بگم منم قیصر خوندم؟ نه! حالم بده. دارم هزیون می گم...قرصامو می خورم هرچند دلم باهاشون نیست....دارم چرت و پرت می گم....دارم حرف مفت می زنم دارم می شاشم روی مانیتور...صورتتو ببر کنار خیس نشی....هی با تو ام آشغال گم شو کنار...دارم فحش می دم...دلم می خواد...چیه؟ منتظر داستانی؟....خب شاید به طور طبیعی باید این طور باشه...اما قصه تازه ای نیست...حرف تازه ای نیست...شعر و ترانه ای نیست- بعد همین طور که داشت پشت مانتور تنشو تکون می داد داد زد- چرا باید برقصم وقتی بهانه ای نیست. همه داشتن بهش نگا می کردن...شاید همه داشتن موزیک گوش می دادن با هد ست....کسی نگاش نمی کرد...شاید اصلا همه داشتن اینا رو داد مزدن...قصه قصه قصه...می دونین این ........من .....تو.....جای شکایتی نیست...من ....بگذریم.
-------------
پ.ن:
۱. خیلی پر رو ام که دارم ادامه می دم.
۲. فردین دوست دارم.
۳. حالم....چس چس چس چس...حرف مفت می زنه این مرتیکه...گه به من.
۴. من هیچ غلطی نمی تونم بکنم.
۵. می خوام گه بخورم....یکی برین ِ تو دهنم.
جناب آقا و یا سرکار خانم خواننده باید عرض کنم خدمت شما که این نوشته ایست حاصل به هم تنیدگی خیال و واقعیت. تلاش حمید ملک زاده است. درباره آن چند نکته ساده را باید برای شما بنویسم:
۱. اگر اسم نوشته طوری که شما فکر می کنید درست است نیست اصلا بهتر است که داستان را نخوانید. حوصله نغ نغ کردن شما را ندارم.
۲. اگر با روشی که داستان را می نویسم مشکل دارید. صفحه را ببندید. همین حالا.
۳. اگر حرفی به جز نق نق کردن ندارید بهتر نزنید.
۴. حتما مقدمه لوئی فردینان سلین در کتاب زیبای دار و دسته دلقک ها را بخوانید.
۵. این ها را اصلا برای شما نمی نویسم. اما دوست دارم که شما هم آن ها را بخوانید.
:وایسا، با توام.
زن چادر مشکی روی سرش را کشید جلو، با دستهایش محکم نگهش داشت و سر جایش ماند.
: صد بار بهت گفتم این مثِ یه بازی نیست. صد بار بهت گفتم نمی شه این طوری ادامه داد. صد بار بهت گفتم... بعد همین طور که دستش را تند تند جلوی صورت زن تکان می داد شروع کرد دور او چرخ زدن.
: بَبو بَبو بَبو....پشتش را به زن کرد، ایستاد...: حتمی دارن می آرنِش. این جای قصه رو هیچ وقت نگفته بودی. اون روز تو چیکار می کردی، کجا بودی...هیسسسسسسسسسسسسس....بعد روی زمین طوری که انگار دارد نماز می خواند نشست....: اشهد انَّ محمدً الرسول الله و اشهد و انَّ... شَطَرَق...ذکرش را ناتمام گذاشت...: پی تیکو پی تی کو پی تیکو، این قصه تو نبوده... من صد بار توی خواب دیدم. راسشو بگو کجا بودی اون بعد از ظهر لعنتی؟!...بعد همین طور که سرش را وسط زانو هایش فرو برده بود شروع کرد به گریه کردن. همین که زن قصد کرد چند قدمی جلو تر برود برگشت، خودش را روی زمین کشید و محکم چادرش را گرفت... حرف بزن، یالله. بذار آروم بگیرم لعنتی... زن که حالا خودش را به کنار حوض رسانده بود آرام روی لبه سنگی اش نشست. چادرش را از سر برداشت...: اخما تو باز کن، این آخرین باریه که می رم. وقتی برگشتم با هم از این جا می ریم. من و تو... بعد دستشو گذاشته بود روی شکم باد کرده دخترک هفده ساله و با شیطنت نگاهش کرده بود...: غصه نخور، اخم نکن فِک می کنه ما با هم دعوا کردیم پِدَ سوخته ...بلند شده بود و آرام گونه های خیس دختر را بوسیده بود... غیششششششششش...: من دیگه باید برم اومدن دنبالم...وقتی جلوی در رسید اداهای عجیب غریبی با دست و پاهایش در آورد که زن معنی آن ها را نمی فهمید... فردای آن روز همسایه ها وقتی پیدایش کردند که گوشه حیاط افتاده بود. سقف خانه شان ریخته بود. بوی سوختگی از همه جای محله به مشام می رسید....چند روز بعد وقتی چشمهایش را باز کرد پسرک کوچکی را به او نشان دادند. پسرک کوچکی که منتظرش بود...: دیگه هیچ خبری از بابات به من ندادن، ما از اون شهر رفتیم. چند جا رفتیم، هر روز از این شهر به اون شهر...: بومب بومب بومب....بومب بومب بومب... جنگ بود نه؟...زن چادرش را از روی سرش انداخت...: جنگ بود، موشک و خمپاره. من هی باید می شستم و هی باید... پسرک که انگار توانسته بود به چیزی که می خواهد برسد رو به روی زن نشست، طوری که انگار توی کلاس درس...: تو خودت هیچ وقت موشک خوردی؟... : من نه ولی مامانم تعریف می کنه که توی خونه ما چند باری موشک افتاده... صدای خنده بچه ها...: شما اصلا می دونید موشک چه شکلیه؟ مامان من دیده، انقده موشک دیده... وقتی وارد کلاس شد همکلاسی ها سر جایشان نشستند. آقای معلم که توی کلاس آمد بلند شد تا حرفی بزند، سرش گیج رفت...: بومب بومب بومب، بومب ... خودش را پرت می کرد توی گوشه های اتاق، زیر میز پناه می گرفت...: بومب بومب بومب، موشک پشت موشک،...چند لحظه ای همین طور توی اتاق خودش را به این طرف و آن طرف زد، همین طور که داشت توی کلاس می چرخید خودش را روی زمین انداخت، گوشه میز را گرفت...: تو را به خدا نه... آقا من که گفتم خیلی وقته که دیگه این کار رو
نمی کنم... انگار داشت سعی می کرد هر طور شده چادرش را از دست کسی که با لای سرش ایستاده بود در بیاورد... شما یه چیزی بگید آقا. من که کلفتیِ شما و زن و بچتونُ کردم. حالا هم چیز زیادی
نمی خوام پول زحمتمو بدید تا برم... بلند شد. از این طرف به آن طرف خودش را پرت می کرد...:نه تو را به خدا... نه نه نهههههههههههههههههههه بومب بومب بومب بومب...خودش را روی زمین انداخته بود. از دهان کوچکش صدا های عجیب و غریبی مثل صدا هایی که شب ها توی خانه یِشان می پیچید در آورده بود... صدای گربه هایی که هر روز، هر شب توی خانه شان جیغ می کشیدند.
پ.ن:
۱. این روز ها همه چیز بدی اون قد بد که حوصله نمی کنم بد باشم.
۲. دارم درباره چگونگی فضیلت(آرخه) در جهان پست مدرن فکر می کنم.
۳. دلم می خواد فردین و ببینم. لعنتی انگاری رفته زیر زمین.
۴. سکوتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.
نخستین جشنواره اینترنتی داستان نویسی دفاع مقدس تجربه خوبیه برزای کسانی که داستان می نویسند.
-----------
ر.ن:
۱. یک اتفاق بد افتاده است برای حمید ملک زاده. تب دارد انگار کلمه های نازایش. اصلا چرا باید درباره او بنویسم. درباره مردی که هر روز مثل عینک و کیف و شلوارم توی شهر می کشانمش. درباره مردی که هر بار فکر می کنم چکیده می ود در من. پاشیده می شود روی صورت شهروندان محترم تهرانی که هستندُ که واقعیت دارند. بر خلاف من که...من تنها بار کشی هستم کور. مست. توی شهر شما.
۲. راستش را بخواهید حتی از خودم هم لذت نمی برم. هرزگی آغشته به حماقتم اگر نه توی ذوق شما....توی ذوق این شهر می زند. هر بار که لختی ام- شما بخوانید عریانی - را پهن می کنم کنار پیاده رو. عریانی مردی که دارد خیال می شود توی آسفالت هایی که شما کشیده اید روی تن تان.
۳. داستان زیر را باز نویسی که نهُ ویرایش کردم. خیلی فرق ندارد. به هر حال اتفاق خاصی در من نمی افتد که توی داستان هایم بیاید. گفتم من چون من جهان را معنا می کنم.
۴. برای من از من بنویسید. شما خوب می نویسید از من برای خودم.
------------------
صدا...نور! حرکت.
هر بار که این عبارت توی اتاق می پیچید همه ساکت می شدند . مرد چند متر آن طرف تر روی یک صندلی راحتی، توی تاریک و روشن اتاق می نشست. عوامل صحنه با فاصله چند متری از او جمع می شدند. آقای کارگردان پشت مانیتور کوچکی که روی یک سه پایه گذاشته بودند می نشست. این آخرین سکانسی بود که امروز
می گرفتند.مرد همین طور با صندلی راحتی اش بازی می کرد. بعد از چند دقیقه پاکت سیگارش را از جیب در می آورد تا سیگاری گیرانده باشد. سیگار را از روی میز چهار گوشی که سمت راستش قرار داشت بر می داشت. توی تاریکی اتاق کبریت را پیدا نمی کرد. سیگار را کنار پاکتش روی میز می گذاشت و هم چنان به تکان خوردن با صندلی ادامه می داد. این جای کار دوربین را باید روی دست مرد زوم می کردند. روی میز یک بطری سبز رنگ بود و یک گیلاس. بعد از چند لحظه مرد که هنوز داشت روی صندلی به آهستگی تکان تکان می خورد از جایش بلند می شد. از چیزی که توی بطری بود توی گیلاس می ریخت و آن را از روی میز بر می داشت. همین که سعی می کرد تا جرعه ای از آن را بنوشد، گیلاس روی زمین می افتاد و صدای شکسته شدنش توی اتاق پخش می شد. این سکانس را به خاطر اهمیتی که پیوستگی تصویر ها داشتند با چند دوربین می گرفتند تا مرد با خیال آسوده بازی کند و کات ها و تغییر موقعیت های پی در پی در روند کار او مشکلی ایجاد نکند. بعد مرد باید روی صندلی اش می نشست و دوباره همان تکان خوردن های آهسته را ادامه می داد.
:خوب هواست و جمع کن! درست یه دِیقه و سی ثانیه بعد از شنیده شدن صدای لیوان آروم در رو باز می کنی. باز کردن در باید از 5 تا 10ثانیه طول بکشه. من فقط سایه تو رو می خوام.
سایه اش تا جلوی پاهای مرد، طوری که جنسیت اش برای تماشا گر معلوم نباشد بیاید. بعد از چند ثانیه چراغی که درست بالای سر مرد بود روشن می شود. این تنها جایی است که مرد حرکت خواهد کرد. بعد از روشن شدن چراغ مرد دستش را جلوی صورتش می گیرد. به طور هم زمان چراغ های دیگری که توی اتاق وجود دارند روشن می شوند. یکی از آن ها هم برای یک لحظه کوتاه به دوربینی که از کنار دارد تصویر برداری می کند خواهد تابید. چند لحظه بعد دوباره چراغ ها خاموش می شوند. در اتاق بسته می شود. مرد که بر اثر تابش نور بطری و چیز های دیگری را که روی میز بودند روی زمین انداخته بود. دستش را روی زمین می کشد. سیگار و کبریت اش را پیدا می کند سیگاری می گیراند و همین طور که صورتش را رو به سقف اتاق کرده است حلقه های دود را از دهانش بیرون می دهد.
: این تقریبا شکل نهایی شده سکانس پایانیه. البته یه جاهاییش لنگ می زنه. مثلا زیادی این دوربینا که جاشونو مشخص نکردم. یا اون آدمی که می آد و در اتاق و باز می کنه تو بقیه کار نمی شه ازش استفاده درستی کرد. حتی با خودم فکر کردم ممکنه بودنش به ادامه کار ضربه بزنه.
این حرف ها را که زد صندلی چهار چرخش را رو به پنجره چرخاند سیگار نصفه کاره ای را برداشت و روشن کرد. همین طور خیره به فضای باز روبه روی اتاق کارشان نگاه می کرد.یکی دیگر از اعضای گروه که از پشت میز بلند شده بود دستش را روی شانه اولی گذاشت.
: دربارش فکر می کنم حتماً. یه پایان بندی درس و حسابی. عین همون چیزی که تو می خوای.
چراغ های توی اتاق را خاموش کرد. روی صندلی کنار پنجره نشست و سعی کرد ماجرای تازه ای را برای سکانس پایانی خلق کند.
------
: در اتاق را بستم. همیشه حرف هایی که درباره یک پروژه تازه می زنند و تصمیم هایی که می گیرند با چیزی که اتفاق می افتد تفاوت دارد. مثل من وقتی داشتم برای اولین بار روی متن همین فیلم نامه ای که درباره اش حرف می زنند فکر می کردم.وقتی طرح نهایی را برای اضافه کردن دیالوگ ها و تصحیح فضا های خالی برای گروه خواندم همه یشان تعجب کردند.
همین طور که داشت دوربین را از روی شانه اش پایین می آورد خندید و گفت: حاضری این فیلم پشت صحنه رو به جای مستند درست حسابی سینما به جشنواره قالب کنیم؟
همه رنگی ها رو می تونید کلیک کنید. یه پنجره باز می شه یه چیزی توش هست که مربوط به اون چیزیه که توی متن نوشتم.( قصد نداشتم به شعور مخاطب توهین کنم اما خواستم توضیح بیشتری بدم.)
----------
اتفاق خاصی در حال رخ دادن نیست...این جا یک چیز مهم هست به نام من و چیز مهم دیگری به نام او...چیزی که قرار داد کرده اند مرد باشد و چیزی که بر اساس قرار ها زن شده است...دو تا دوست که زن و شوهر شدند....قرار نبود این طور بشه. قرار بود اتفاق خوبی بیافته. قرار بود ساختار ها رو دور بزنند. اما مشکل کمی پیچیده تر از این حرفاست. مشکل چیز دیگه ای ایه. شاید باید باور کنم که از اول این بنا نباید ساخته می شد. شاید باید پیش تر این اتفاقا می افتاد. فرآیندی که منتهی شد به این جا. قصه ای که من هیچ وقت نمی نویسمش. باید تا تیر سعی کنیم بهمون خوش بگذره. بعد از اون من و اون- همون طور که تا حالا- تنها می شیم. با این تفاوت که دیگه ای هیچ کدوم مجبور نیست اون یکی رو بکشه.
------------------
پ.ن:
۱. یه دوست عزیزی نوشته بود برام انگاری عاشق شدم....شادم....بعد من می گم معنا تو ذهن آدما اتفاق می افته نه تو گفتار و ما شما باور نکنید.
۲. روزای عجیبی دارم می گذرونم.
۳. داستان و شعر و سید مهدی موسوی که انگار داره رسما تبدیل می شه به دغدغه من.
۴. همین برای حالا.
۵. تبریک گفتن سال نو احمقانست. من وارد نمایش شما نمی شم.
۶. ما مطمئنا ۱۵ ام تیر از هم جدا می شیم.
رو نوشت:
این اصلا عادلانه نیست...چی؟ چه اهمیتی داره؟ هنوز زنده ام.
۱. می خوام چند تا شعر قدیمی بذارم این جا...شاید برای دوباره شروع کردن گذشتن از قبلیا لازم باشه.
۲. غزل...داستان...من وسط وزن و قافیه و روایت...یه دوستی دارم که خودشو توی داستاناش خالی می کنه...راستی داستان مثل سطل آسغال شده براش.
۳. یه دوستی دارم که با بی تفاوتیه تمام نگران بقیست.
۴. سید مهدی موسوی! نمی دونم از کجا پیداش شد این وقت سال تو این سرما. ولی علی رغم همه چیز، یه جورایی آدم و مجبور می کنه به تکون خوردن؛ به کندن و شخم زدن مغزش. نه این که اون این کار رو می کنه....شخم زدن و می گم...نه! اما آدمو مجبور می کنه به کندن. خودش کلی حسن واسه سید. من که بهش احترام می ذارم.
۵. با فردین رفتیم شمال...
۶. بگذریم شعر های گذشته ای که بایدنقد شوند:
شبیه صندوق پستی که زیر این باران
کنار کوچه بن بست از شب آویزان-
شدست و می خزد آرام تا ته کوچه
تکیده مرده شبح واره ای چنین خیزان.
و انحنای نگاهش به سمت چپ چرخید
سگی کنار درختان خسته از انسان
ور روی صندلی آن طرف تر از نیمکت
طنین هق هق یک مرد---یک زن عریان
غزل۲
سکوت گیج خیابان هفتم مرداد
****
در ازدحام همیشه و هرچه بادا باد
ورق ورق همه کوچه را قدم می زد
زنی که از ملکوتت به شعر من افتاد
{همیشه حاصل ضرب من و شما}- تردید
: چرا نمی شود اینجا تلاقی اضداد؟
****
نگاه می... به خیابان و خیره می ماند
صدای پای کسی در حوالی شمشاد
قطار آمد و رد شد از ایستگاه و هنوز
سکوت گیج خیابان هفتم مرداد
غزل۳
حالم به هم می خورد از این پیاده رو
از مردمان منتظر توی تابلو
این جا کنار نعش خودم پلک می زنم
رویای لحظه های تورا در پیاده رو
باران خوب هرچه ندارم- عزیزکم
در کوچه های بی کس و کارم بمان- نرو!
بعد از شما رسیده غزل های من به این
شب پرسه های منفرد ِ آخرین سگ و
یک مصرع به یاد شما مانده تا ابد
باران به ذهن مرد چکیده
تلو
تلو
بیت های نا تمام
۱.
هر روز قدم
قدم
قدم می گردم
دنبال دلیل بودنم می گردم
آیینه شبیه کودکی هایم نیست
بیهوده به دنبال خودم می گردم.
-------------
پ.ن:
۱. هنوز زنده ام.
۲. قصد دارم پست قبلیمو یه داستان خوب از توش در بیارم.
۳. همین برای امروز کافیه شاید.
۴.{...............................}
----------------------------
پ.ن:
۱. این روزها اصلا دستم به نوشتن نمی ره. نوشتن داستان و شعر و ترانه و حرف و غزل و این چیز هایی که می نویسم به جای داستان و داستانک و به خورد مخاطب نازنینم می دم.
۲. لعنت به بلاگ فا.
۳.راستی این ماجرای ما هم ماجرای عجیبی است. ماجرای معنا و ذهن و زبان و کلمه و سوء تفاهم نا بی نهایت.
۴. به من چه که آدما دوست ندارند جدی بشنوند منو. به من چه که معنا توی ذهن مخاطب اتفاق می افته. به من چه که زبان نا توان از انتقال معنا است. به من چه که.....
۵. من یک انسان.....تر ترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترترتر!
۶. نه می خوام....نه می تونم به نمایش تن بدم.من حمید ملک زاده ام. چرا نمی تونند بفهمند که من کاملا با هاشون جدی ام. لعنت به انسان مدرن در نظریهُ ساخت و ساختار.
۷.در تهران ۱۳۸۷ تنها می شود به لذتی که در هم آغوشی، در بستر وجو د دارد امید وار بود. به قسمت کردن تن با «دلبرکان غمگین» هزاره ها. به لذت آغشته به درد.
۸. ساعت های بدی را می گذرانیم. اتفاقات بدی در راه است. این روز ها همواره صدای سید مهدی موسوی را می شنوم که: و روز های بدت رفته بدتر آمده است.
۹.این ها را به حساب ناله و گلایه نگذارید تنها حرف های یک نفر سوژه در ساختار است برای دیگرانی که به او پیوسته اند« از پا، با زنجیر .
اتاق کوچک و تاریکی که تنها با یک شمع روشن است. یک پنجره بسته ی به اندازه روشن و کاغذ هایی که ریخته اند وسط اتاق. مرد گاه ی به سایه های روی دیوار خیره می شود و گاه سرش را پایین آورده به سرعت چیز هایی می نویسد. بعد در حالی که خود کار را توی دهانش فرو کرده است یک بار دیگر جمله های خودش را می خواند و فکر می کند اگر می توانست برای توصیف اتاق از بقیه چیز هایی که توی آن هست استفاده کند شاید فضا سازی قوی تری اتفاق می افتاد. مثلا همین تختی که گوشه سمت چپ میز مرد بود. با پایه های چوبی پوسیده ای که انگار موریانه به مغزش زده است و دارد از تو او را می جود. بار ها صدای جویده شدنش را در خواب شنیده بود و هربار به این فکر کرده بود که ممکن است صبح وقتی بیدار می شود اثری از تخت نباشد و از ترس این که موریانه ها او را که به بخشی از این اتاق چوبی تبدیل شده بود بجوند تا صبح خرناس کشیده و نفس های عمیق و داغی را از گلو گاهش بیرون داده بود. بعد می توانست خودکار را در دهانش بگذارد و به این فکر کند که بازی زیبایی را هم می تواند با پنجره داشته باشد. پنجره اتاقی که پشت به خورشید است. مرد بار ها صدای سگ هایی را شنیده است که درست زیر پنجره اتاقش جفت گیری می کرد اند. صدای ناله های ماده سگان در حال فراری که چند سگ دیگر آن ها را تعقیب می کرده اند و هربار که اتفاقا پک های آخر سیگارش را می کشیده است لعنت فرستاده به طبیعت که عده ای را همواره موضوع کامیابی عده دیگر کرده است و بعد به این فکر می کرد که می شود چیز دیگری را هم به این ماجرا اضافه کرد. مثلا مستی مرد را از کنیاک فرانسوی قرمز رنگی که یکی از آشناینش برایش آورده بود بی آنکه دغدغه پرداختن به آن آشنا را داشته باشد چرا که گفتن درباره اودر جریان داستان هیچج تاثیر مستقیمی نداشت و به نظر می رسید گفتن این نکته کفایت می کرد که هربار یک شنبه به اتاق مرد سری می زده است برای صرف مشروب و گفتگوی کوتاهی که البته بعضی روز ها تا چند ساعت طول می کشید و در تمام طول گفتگو از مقابل مرد بلند نمی شده است و گاه در حالی که خنده شیطنت آمیزی به چهره داشته صورتش را در هاله ای از دود سیگار پنهان می کرده. و حتی می توانست این جمله را در ذهن مرد بنویسد که این عشق بازی ابر و ماه است در تاریکی اتاقی که او در آن سکونت دارد. چیز دیگری هم دیرباره او می توانست اضافه کند. برای این کار لازم بود در حالی که به صندلی کهنه اش تکیه می داد دستش را به طرف پیشانی اش ببرد . تا در حالی که گوشه پیشانی اش را با انگشت اشاره و شصت دست چپ لمس می کند خود کار را روی می بگذارد و سیگارش را از توی زیر سیگاری بردارد. خب چند دقیقه ای می شد که به سیگار پک نزده بود به همین دلیل است که من فرآموش کردم درباره سیگاری که آن شب توی زیر سیگاری بود بنویسم. به هر حال مردسیگار را بر می دارد و به آرامی شروع به پک زدن می کند. توده ای از دود مسیر دهان تا روی ران هایش را پر می کند و در حالی که دورباره سیگار را به طرف زیر سیگاری می برد به این فکر می کند که اصلا باید بی خیال این آشنا شد. به نظرش توضیح اضافی درباره زن کار بیهوده ای است و داستان لطمه می زند. بعد خودکار را از روی کاغذ ایش بر می دارد و شروع می کند به نوشتن ماجرایی که فکر می کنم باید در یکی از روز های اردیبهشت و در اتاقی که رو به یکی از کوچه های تنگ و باریک شهر اتفاق افتاده باشد. جفت گیری حیوانات زیر پنجره گواه این است که ماجرای در یک روز بهاری اتفاق افتاده است.حداقل این دلالت در ذهن خواننده عام وجود دارد.
--------
نمی شود گفت که توی این اتاق تفاوت زیادی بین ساعت های مختلف روز وجود دارد. در واقع به خاطر به دیوار همسایه است که خورشید بیشتر به سایه ساختمان های کج و ماوجی تبدیل شده است که روی دیوار مقابل میز کار من می افتد و من تقریبا از روی روشنایی چراغ برقی که روی به روی پنجره اتاقم قرار گرفته است زندگی ام را تنضیم می کنم. به نظر می آید که مردم این کوچه- من کم تر به جا های دیگر شهر سر می زنم و بیشتر روز ها را در اتاقم پشت میز کار و یا روی تخت چوبی و کهنه ای که از آن برای استراحت کردن استفاده می کنم می گذرانم- هر روز صبح به خواب می روند و بعد درست وقتی که شب فرا می رسد بیدار می شوند. این حرف ها را چند باری که به یکی از دوستانم گفتم درباره سلامتی روانی ام شک کرد و از من خواست که از این دخمه- این ترکیبی است که او برای اتاق محل سکونتم استفاده کرد- خارج شوم؛ حتی سعی کرد بی آن که بخواهد حساسیتی در من ایجاد کند مرا به ملاقالت با یک نفر مشاور روانشناس ترغیب کند. او هر هفته چند ساعت برای دیدن من به این جا می آید و به همراه خود مقدار زیادی سیگار و چند بطری کنیاک فرانسوی و غذا- به اندازه مصرف یک هفته- می آورد. تقریبا همه ارتباط من با دنیای بیرون محدود شده است به رابطه با این زن.
دیروز همسایه روبه رویی من روی پشت بامش داشت قدم می زد. فکر می کنم خانه او بیشتر شبیه یک قلعه است که بعضی اوقات به واسطه حمله ای که به آن می شود لازم است یک یا چند سرباز برای محافظت از آن روی پشت بام بیایند. این سرباز ها معمولا سر و صدای زیادی تولید می کنند. این طور به نظر می رسد که با مشعل های بزرگی به استقبال دشمنانشان می روند. این کار تقریبا هر سال پیش از زمستان اتفاق می افتد. صدای هو هوی مشعل، جیر جیر چرخ هایی که دشمنان برای بالا رفتن از شت بام از آن استفاده می کنند و دیالوگ هایی که رمز گونه اند. بعضی وقت ها هم پشت بام همسایه می شود جای پهلوانان اساطیری قصه ها ک برای مبارزه با پرنده های عجیب و غریب مهاجم به خدمت گرفته شده اند. پهلوان فریاد می زند و میزان موفقیتش را می پرسد: خوبه؟....بعد صدای خفه ای از پایین می آید .پهلوان جهت شمشیرش را عوض می کند. انقدر این کار را می کند تا تا نبرد به پایان برسد و پهلوان به سرعت از پشت بام پایین می رود. این چیز هایی است که معمولا در قصه های اساطیری خوانده ام. همچنین پشت بام قصر محل عبور و مرور سربازان و جاسوسان دیگری هم هست که شب ها روی پشت بام دیده می شوند. شاید آن ها نمی دانند که دیوار اتاق من جایی است که همه حرکاتشان نقش می بندد. اما من فکر می کنم حتی که علاقه ای هم میان یکی از دوشیزگان قصر روبه روی پنجره ام با شاهزاده ای از قصر هم جوار وجود داشته باشد. همین امروز صبح وقتی بنا به عادت همه همسایه ها چراغ های خانه شان را خاموش کردند و خورشید توی اتاقم پاشیده شد دیدم که یکی از دوشیزگان به همراه شاهزاده ای روی دیوار مشترک دو قصر که از قضا نگهبانی ندارد یک دیگر را به آغوش کشیده اند و هی در هم تنیده می شوند. این ماجرا چندین ماه است که ادامه دارد. روز های اول فکر می کردم باید نامه ای به دربار هر کدام از این پادشهان بنویسم و ماجرا را گزارش کنم. چرا که شرافت دو خانواده از اهمیت والایی برخوردار است و این کار می تواند برای هر کدام از این دو خانواده اتفاق کمر شکنی باشد. اما درست روزی که می خواستم این کار را بکنم نوشته ای بدستم رسید از یکی از نویسندگان انگلیسی که در آن شرحی از شرایط زندگی اشراف زادگان اروپایی بود. روابط آزاد و بی قید جنسی ایشان که معمولا در قرن های پیشا ویکتوریایی پنهان نبوده است و اصلا رواج هم داشته است. بعد فکر کردم که این رفتار من می تواند توهینی باشد به سنتی چند صد ساله که حتما نا بخشوده خواهد بود و مرا به دردسری بزرگ خواهد انداخت. اصلا دوست نداشتم که در این اتاق چوبی سوزانده شوم.آن هم زنده زنده.
این روزها احساس کرختی زیادی به من دست می دهد. فکر می کنم که دقایق زیادی از روز و شب را می خوابم و برنامه روزانه ام دچار اختلالات مهمی شده است، ضمن این که خانم محترمی که گفتم از آشنایان من است تا ساعتی دیگر به سراغم خواهد آمد و احتمالا این بار چیز های تازه ای برایم می آورد که مشکل من با خواب زیاد را مرتفع می کند. گلوله های خوش طعنی که من هر بار دچار بی قراری منتج به بی خوابی می شوم باید برای چند دقیقه در دهانم مگه دارم. بعد کمی می شوم چند ساعت پس از آن آرام به خواب می روم. بعد آن خانم محترم مر از روی صندلی بلند می کند و روی تخت می برد. چند ساعتی می نشیند و سیگار می کشد. این مسئله را از ته سیگار هایی که توی اتاق باقی می ماند می فهم. صبح که از خواب بیدار می شوم. اتاق تاریک است و فقط نور کن رنگ چراغ توی کوچه را می بینم که سایه های نا مفهومی را روی دیوار اتاق انداخته است. سایه حیوانات چهار ای کوچکی که از روی دیوار همسایه می گذرند و صدایی که سرسرای خانه را ر کرده است. بعد من بلند می شوم و کتغذ های به هم ریخته ام را مرنب می کنم. جرعه ای از کنیاک تلخ فرانسوی ام می نوشم و در حالی که پشت میز کترم نشسته ام به دیوار خیره می شوم. نرده های پنجره، لباس آبی خوش پوشی که به تازگی برای من آورده اند و درد در ناحیه گیج گاهی ام. کوریانه ها دیشب هم مشغول کار بوده اند و صدایشان از همه جای خانه به گوش می رسد.
-------------
چند ساعتی از شب گذشته است. مرد آرام بلند می شود و سعی می کند تا سنگینی چشک هایش را به دست جرعه ای کنیاک سبک کند. سیگاری می گیراند و از پنجره به بیرون خیره می شود. خستگی بیش از اندازه و گیجی مرد در روایتی که پرداخته است. بعد از چند دقیقه از توی کشوی میز بسته قرص های قرمز رنگی را بیرون می آورد و چند تایی از آن ها می خورد. روی تخت دراز می شکد و آرام به خواب می رود.
------------
پ.ن:
۱. کنکور و کار و امتحان و سرما و....این همه دلیل برای گلایه کردن....گلایه نمی کنم شاید که باشم.
۲. این وبلاگ تبدیل خواهد شد به یک وبلاگ ادبی صرف...داستان و شعر و ترانه....یواش یواش کاراممو از هم تفکیک می کنم. متعاقبا به اطلاع عموم می رساند.
۳. همه انسان ها را باید با جدیت و جسارت دوست داشت....؟؟....!!!!!.....؟؟؟....!!!!
۱. من وجود دارم. واقعا وجود دارم.
۲. ديگري واقعيت دارد.
۳. من براي مورد شناسايي قرار گرفتن به ارتباط با ديگري نياز دارم.
۴. چگونگي كيفيت شناسايي من در ديگري به من بستگي دارد؛ به نشانه هايي كه از من به ديگري منتقل مي شود.
۵. من در يك تعامل مداوم مورد شناسايي و باز شناسي ديگري قرار مي گيرم.
۶. رفتار من كه شكل دهنده تصور ديگري از من است در تعامل ميان اين دو به من شكل مي دهد.
۷. رفتار مسئولانه من نسبت به ديگري در واقع رفتاري مسئولانه نسبت به خود است.
۸. ميثم دوستت دارم. و تا وقتي اينجا برام ننويسي هيچ وقت ديگه نمی نويسم. يه چيزي هست كه بايد باور كني اونم اين مسئله اساسيه كه احساس طَرد شدن، ناديده گرفته شدن و كُلا به حاشيه رانده شدن انسان را به طَرَفِ رفتاري حُل مي ده كه.... قبول كن كه دو هفته گذشته فشار زيادي روم بوده....قبول كن كه كابوس كنكور و خوابگاه لعنتي و زندگي و......آستانه همه چيزمو پايين آورده. توجيح بسه. دوستت دارم همين.
:ما انسان های تنهایی هستیم که چیزی مثل لذت تنها در زجر مداومِمام تجلي مي يابد. اين يك گزاره تنها كه از سر درد در ذهن شكل گرفته باشد نيست. در واقع مي توانم بگويم كه اين عبارتي است كه در سال هاي گذشته هر كدام از كلماتش، زره زره در ذهن نويسنده به وجود آمده اند و بعد هر كدام به روش هاي گوناگون از واج هاي جدا جدا تا شكل گيري كلمه هايي كه در چارچوب قواعد هم نشيني معناي مشخصي را به خواننده منتقل مي كنند مسيري را پشت سر گذاشته اند كه با تامل در جملات پيشين وتوجه به حاشيه هايي كه در ادامه براي توضيح آن آمده اند مي شود كشفِشان كرد... بعد همه آدم هايي كه دور ميز نشسته اند چند ثانيه سكوت مي كنند. انگار با مسئله بغرنجي مواجه شده اند كه بايد براي فهميدنش چند دقيقه اي فكر كرد...:درست مثل اين كلمه یِ (انسان) كه هر كدام از ما در مكالمات روزمره مان به سادگي از آن استفاده مي كنيم؛ كلمه اي كه سال ها دغدغه یِ بزرگ متفكراني بوده است كه هر كدام بخشي از دانش و تجربه بشر را به ما منتقل مي كنند؛ يكي از چيز هايي كه مي شود به طور عمده در اين عبارت پيدا کرد استفاده یِ نويسنده از يك كلمه بسيار ساده است، كلمه (ما) در ابتداي عبارت. براي روز بعدي كه در اين جا جمع مي شويم حتما در مورد اين كلمه، كار كرد وضرورت هايي كه استفاده آن در ابتداي عبارت دارد بحث خواهيم كرد...بعد همه آدم هايي كه دور ميز نشسته بودند بلند مي شوند و در حالي كتاب هايشان را توي دست دارند هر كدام به جايي مي رود. بعضي ها هم تا آن جا كه مجال باشد يك ديگر را هم راهي مي كنند. امروز شصت و سه روز است كه اين ماجرا ادامه دارد. حالا كه اين چيز ها را مي نويسم ساعت ۳.۳۰ بعد از ظهر است. تقريبا مي شود گفت كه در جايي ميان شهر، تنها، پشت يك ميز قهوه اي رنگ نشسته ام و هي سعي مي كنم تا چيز هاي عجيب و غريبي كه روي كاغذ هاي زير شيشه براي يادگاري نوشته شده است هواسم را پرت نكند. يك شيشه كنياك سفارش داده ام و تا وقتي كه كاگر ساده سفيد پوشی كنياك و ليوان برايم بياورد احتمالا يك نخ سيگار كنت خواهم كشيد. اين روز ها بيشترين چيزي كه آزارم مي دهد صداي آرام و مردانه ايست كه آهنگ يك نواختي دارد و همه اش سعي مي كند تا از كنار هم چيدن كلمات بي معنايي كه در خود دارد معاني با شكوهي را به انسان منتقل كند. مثلا همين كلمه انسان را سعي مي كند چند بار پشت سر هم تكرار كند و اصرار دارد به ديگران بفهماند كه اصلا نبايد آن را به راحتي مردمان ديگر به كار برد. گاهي اوقات با خودم فكر مي كنم كه اين صدا جهان پيرامونش را چطور مي بيند و اصلا چه طور در مورد من فكر مي كند وقتي كنار درياچه اي ايستاده ام و نقش صورتم در آب هي تكان مي خورد. يا وقتي سعي دارم زني را كه بسيار دوست مي دارم متقاعد كنم كه عشق بهانه ساده هم بستري است....: كنياك و ليوان شما، چيز ديگري لازم نداريد، مثلا يخ يا چيز ديگري كه به هر حال ممكن است به آن نياز داشته باشيد....اين يك ديالوگ ثابت است که روزي چند بار آن را ميشنوم و هر بار با خودم فکر می کنم مثلا همين كارگر ساده اي كه الان كنياك و ليوان براي من آورد چطور مي تواند به تمام چيز هايي كه هر روز، چند بار ،حداقل به من، مي گويد فكر كرده باشد؟ بعد دستش را جلوي صورتم پايين و بالا می کند و در حالي كه ژستي نگران به خود گرفته صدايم مي زند، بعد من به طرف او مي چرخم و با خنده اي كه معلوم است از سر اجبار به لب آورده ام مقدار كمي يخ سفارش مي دهم. و او هر بار بعد از چند دقيقه مقداري يخ براي من مي آورد. من هميشه مقداري پول اضافه روي صورت حسابم براي او مي گذارم. او مردي است جوان با حدود ۱۷۵ سانتي متر قد و صورتی گرد و زيبا.لباس تميزِ مرتبي به تن مي كند و در اوقاتي كه بيكار است با يكي از دختران خدمتكار روي صندلي انتهاي سالن مي نشيند. اين دو نفر كلمات ساده اي به كار مي برند و از رفتارشان چنين بر مي آيد كه علايقي بيش از علاقه موجود ميان همكاران ميانشان وجود دارد؛ يك بار كه فكر مي كنم در باره مسائل خصوصي تري صحبت مي كردند ديدم كه دخترك در حالي كه اشك از چشمانش مي ريخت سرش را روي شانه هاي مرد گذاشت و مرد آرام گونه هاي خيسش را بوسيد. يكي از روز هايي كه اين جا بودم مردبعد از اين كه كنياك، يخ و ليوانم را آورد سرش آرام پايين آورد و گفت كه صاحب اين جا پولي را كه من براي او مي گذارم براي خودش بر مي دارد و خواهش كرد كه اگر قصد دارم دوباره اين كار را بكنم پول را به خودش بدهم. بعد از اين رويه هاي سابقمان تغيير كرد و بهانه اي پيش آمد تا اگر فرصتي داد با او در باره بعضي چيز هايي كه دوست داشت صحبت كنم. امروز روز پر كاري نيست و فرصتي پيش مي آيد تا درباره مسائلي كه مطرح مي كند چيزهايي بگويم. به نظر هم صحبت جالبي مي رسد. من سعي مي كنم وقتي دور ميز نشسته ايم و درباره موضوعاتي كه او ممكن است به آن ها علاقه داشته باشد صحبت مي كنيم طوري حرف بزنم كه صدايمان را بشنود و بهانه اي بدست بيايد براي صحبت كردن. او احتمالا اين ماجرا را فهميده و هر بار به بهانه تميز كردن ميز هاي كنار ما در واقع وارد بحث مي شود. اين طور به نظر مي آيد كه هم صحبتي ما شرايطي را پيش آورده است كه او وقت كم تري براي خلوت كردن با دوست دخترش پيدا كند. اين روز ها تمام وقتش را به صحبت كردن با من مي پردازد و بعد از پايان يافتن ساعت كار نيز به همراه من در خيابان هاي اطراف كافه به قدم زدن مشغول مي شود. انسان جذاب و قابل توجهي است و علي رغم سادگي ذهن و زندگي اش هم صحبت خوبي به نظر مي رسد. من چند ساليست كه نتوانسته ام با يك نفر انسان رابطه عاطفي محكم و پايداري داشته باشم. اين روز ها همه وقتم را براي مطالعه در باره موضوعاتي كه سال هاست ذهنم را به خود مشغول كرده است تلف مي كنم. محيط ساده و آرام اين جا اين امكان را به من داده است تا بيشتر اوقات روزم را در گوشه اي بنشينم و به كار هايي كه دارم بپردازم. همچنين دقايقي را به صحبت كردن با پسر جوان اختصاص مي دهم. اين قضيه تا چند ماه ادامه پيدا كرد و من هر روز بيشتر به اين مسئله فكر مي كردم كه بايد براي آن صداي آرام و ملايمي كه گفتم آهنگ خاصي در خود ندارد يك چيز تازه اي را تبيين كنم. چيز ساده اي كه شايد نتواند آن را هضم كند. هم نشيني بي معناي كلمات در يك شرايط ويژه ذهني عباراتي را خلق مي كند كه در ذهن ديگري معناي خودش را پيدا مي كند. در واقع شايد باید براي او مي گفتم كه معنا، درواقع وجهي از تخيل است كه ذهن بسته به محتوايش آن را هربار كشف مي كند. اما خوب تر كه فكر مي كنم مي بينم بايد به دلايل بيشتري براي توضيح دادن اين مسئله استناد كنم چرا كه لازم بود تا ذهن هاي پيچيده اي را كه معناهاي متفاوتي از بيان ساده كلماتم مي فهميدند قانع كنم. و دوباره خودم در گير پيچيدگي عجيب و غريبي مي شدم كه نمي شد از آن دست برداشت. يادداشت هايم را برداشتم و در حالي كه به طرف خانه مي رفتيم كلمات بي معنايي را در ذهن مرور كردم. ساده گي زندگي بيش از اين كه به نظر بيايد چيز دوست داشتني و ار آن مهم تر آرامش بخشي است يك واقعيت غير قابل انكار است؛ چنان كه تنها كافيست به پيچيده ترين متون بدست آمده از گذشتگان نگاه كنيد تا ببينيد كه ....بعد همینطور كلمه ها را بدون اين كه فكر كنم كنار يكديگر گذاشتم و ديدم كه هيچ معناي مشخصي نمي شود از توي آن ها بيرون كشيد. ساعت ۳.۳۰ بعد از ظهر بود كه به خانه رسيدم. خورشيد غروب كرده بود من داشتم كورمال كورمال وارد آپارتمانم مي شدم. باد شديدي مي وزيد هوا تاريك بود. ناگهان پايم از روي پله آخر لغزيد و تمام كاغذ هايم توي باد پخش شدند. حتي يكي از آن ها را نمي شد از توي باد جمع كرد بعد. بلند شدم و آرام از پله ها بالا رفتم. چراغ را كه روشن كردم.شيشه كنياك و ليوان پر از يخم را كه پسرك روي ميز گذاشته بود برداشتم. جرعه اي نوشيدم و آرام به خواب رفتم.
صدای عجیب - غریبی از توی زیر زمین، هر شب درست ساعت هشت و سی دقیقه شروع می کند به گز کردن فضا های خالی خانه، تلفن پنج بار صدا می کند و پنجره اتاق عمه هر دفعه به صورت غیر منتظره ای باز و بسته می شود...چهار بار، پرده اتاق تکان می خورد و توی تاریکی این طور به نظر می رسد که با هر بار بسته شدن پنجره، پرده به طرف من کشیده می شود و بعد از آن وقتی که پنجره باز می شود پرده سر جایش بر می گردد و آرام می گیرد....مثل وقتی که نرگس نفس می کشید. هر بار با پُر شدن ریه هایش از هوای تازه یقه نازک لباس زیر مانتویش به طرف خیابان کشیده می شد و بعد با هر بار باز دم سر جایش بر می گشت. من که همیشه رو به روی او می نشستم احساس می کردم با هر بار نفس کشیدن بخشی از لایه های رویی تنم را می بلعد... این جا خانه عمه من، خانم صادقی باید باشد! حداقل در اولین نامه اغی که از طرف این زن به دستم رسید این طوری نوشته شده بود...: برادر زاده عزیزم امروز بعد از ظهر خودروی سیاه رنگی در مقابل دانشگاه منتظرِ تو خواهد بود. به همراه خانم سیاه پوشی که به تو معرفی می شود به خانه من بیا. تو را برای مدت زیادی در انتظار نخواهم گذاشت. قربانت خانم صادقی.... بعد من به همراه خانم سیاه پوش به این جا وارد شدم. خانه ای بی نهایت بزرگ با سالن های پیچ در پیچ و باغی بزرگ که تقریبا در ۱۵ کیلومتری شهر قرارگرفته است. خوب که فکر می کنم همه چراغهای این خانه از روزی که واردش شده ام خاموش بودند و من هیچ وقت نتوانستم از توی پنجره اتاقم ته باغ را ببینم. الان درست یک ماه از تعطیلات دانشگاهی را پشتِ سرگذاشته ام.
چیز عجیب دیگری که باید به آن اشاره کنم میزان شناخانتیست که خانم صاحب خانه از علایق من دارد. توی اتاقی که برای من در نظر گرفته شده قفسه های جداگانه ی کتاب وجود دارد. رمان های خوبی که به دقت کلاسه بندی شده اند. قفسه اول با مجموعه ای از رمان های بزرگ روسی آغاز شده و بعد از آن مجموعه ای از نوشته های بزرگ ادبیات فرانسه در ادامه اش چیده اند؛ این سلسله نهایتا به مجموعه ای از نوشته های آمریکایی ختم می شود. و از همه جالب تر اینه که در ابتدای همه آن کتاب ها این جمله عجیب نوشته شده است....: من مجموعه ای از کلمات بی معنایی هستم که هم نشینی معنا داری پیدا کرده اند. برای مردی که هست، که نیست!...بعد تاریخ روزی که برای اولین بار کتاب منتشر شده است را زیر این جمله نوشته اند. از آن جایی که هر کدام از این کتاب ها با خط متفاوتی نوشته شده احساس می کنم که نویسنده شخصاً آن را برای من امضا کرده باشد. شاید هم برای یک نفر دیگر! مردی که هست، که نیست.
روز های اول خانم سیاه پوشی که توی سطر های اول نوشته نشسته است، بدون این که مزاحمت خاصی برای من ایجاد کند به اتاقی می رفت و بعد از چند ساعت، همیشه راس ساعت ۱۴.۴۴، خانه را ترک می کرد. ساعت تنها چیزی است که این جا هیچ گاه از چشمان آدم پنهان نمی ماند. چون تقریبا همه جای خانه ساعتهای مختلفی هست که هر بار به تو نشان می دهند درست در چه موقعی از روز هستی. الان درست یک ماه و ۱۷ ساعت است که من این جا وسط خانه بزرگی سرگردانم....روز سوم وقتی از خواب بدار شدم متوجه شدم که یک نفر آرام وارد اتاق شده است، در های پنجره را که دیشب به هوای باد خنک شامگاهی باز کرده بودم بسته و زیر سیگاری مستطیل شکل و خاکستری رنگ مرا خالی کرده و بعد ازآن، درست پیش از بیدار شدنم از اتاق خارج شده است. همچنین تغییرات دیگری در اتاق من اتفاق افتاده بود که گیجی مرا افزوده می کرد. مثلا یک بطری کنیاک نصفه کاره در گوشه میز مطالعه ای که تقریبا در همه اتاق های خانه وجود دارد گذاشته بودند و دو گیلاس که یکی از آن ها نیمه کاره بود در کنار صفحات مچاله شده دفتری که روی زمین افتاده بودند در اتاق دیده می شد که پیش از این آن جا نبود. من که از تاریکی شب می هراسیدم و از صدای خارج شدن زن از اتاق کنار تقریبا خواب شبانه ام پریشان شده بود آرام آرام بلند شدم و به سراغ کاغذ های مچاله شده رفتم. مجموعه ای از نوشته های منقطع که هر بار به طور ناشیانه ای خط خطی شده بودند و انگار یک نفر با بی حوصلگی آن ها را پاره و از پشت میز به گوشه ای پرت کرده بود. بوی عطر مردانه ای هم در گوشه ای از اتاق پیچیده بود که مطمئن بودم مال من نیست. چون اصلا به خاطر نمی آورم هیچ گاه از عطر فرانسوی استفاده کرده باشم، و در این خانه هم هیچ مرد دیگری نبوده است. با خودم فکر کردم که حتما دیشب بعد از این که به خواب رفته بودم کسی- شاید مستخدم خانه -که فقط شب ها برای سر و سامان دادن به اوضاع به هم ریخته می آمده است- به اتاق خوابم آمده تا به هم ریختگی اتاقم را سر و سامان بدهد. شاید دیشب پس از آن که بر سر یک نفر روسپی در کافه های پایین شهر زد و خورد مفصلی کرده شیشه کنیاکش را برداشته و بلافاصله به خانه عمع ام آمده برای انجام وظایفش؛بعد هم که وارد اتاق شده از روی استیصال و عصبانیت پشت میز نشسته و شیشه کنیاکش را از کیف چرمی سیاه رنگی که همواره به همراه دارد بیرون اورده تا جرعه ای بنوشد. بعد دفتری را که احتمالا ماجراهای شبانه اش را در ان ثبت می کرده بیرون اوذرده تا ماجرای دیشب در میخانه های پایین شهر را بنویسد. از آن جایی که انسان وقتی در میانه مستی و عصبانیت گیر افتاده نمی تواند تمرکز داشته باشد، مرد کاغذ های زیادی را پشت سر هم نوشته و چون ماجرای رضایت مندی از آن بیرون نمی امده است صفحه های نیمه کاره را از دفتر جدا کرده و با عصبانیت به طرف من پرت کرده. بعد از مدتی، درست وقتی که می خواسته از زیر زمین وسایل کارش به اتاق من بیاورد به هر دلیل در ان جا زندانی شده و شاید این صدا های عجیب و غریبی که از توی زیر زمین می آیند اصلا تلاش های آن مرد بیچاره باشند برای نجات یافتن. از آن جایی که این ماجرا اصلا برای من نمی توانست مهم باشد با بی حوصلگی بلند شدم و به طرف دفتری رفتم که روی میز قرار داشت. مجموعه بی معنایی از نوشته هایی که بیشتر شبیه تلاش یک نفر نویسنده تازه کار بود برای نوشتن خاطرات من. جالب این جا ست که دست خط نویسنده شان شباهت زیادی با نوشته ای داشت که در صفحه اول کتاب های من ثبت کرده بودند. شاید این فرصت مناسبی بود برای این که بتوانم از ماجراهای عجیب و غریبی که این روز ها داشت اتفاق می افتاد سر در بیاورم، به همین دلیل بلند شدم و به سرعت در اتاقم را قفل کردم. بعد برگشتم پشت میز و و از ابتدای دفتر شروع کردم به خواندن. چیز های بی معنی وپراکنده ای بود که من اصلا از آن سر در نیاوردم، فقط می تواتم بگویم مجموعه ای از کد ها و نشانه های عجیبی بودند که بعضی مربوط به من می شد؛ بعضی از آن ها را پیش تر می دانستم، از بعضی دیگر سر در نمی آوردم. بیشتر شبیه پیش گویی هایی در باره آینده من بودند. تنها یک چیز عجیب در آن وجود داشت که می شود گفت معنای مشخصی می دهد، چیزی که برای من بیشتر شبیه یک کابوس بود...: روز چهارم وقتی مرد روبه پنجره داشت باغچه را تماشا می کرد، زن- که لباس سیاه زیبایی به تن کرده بود- وارد اتاق شد و آرام روی تخت نشست. آخرین پک های سیگار را که زد، درست پیش از خاموش کردن سیگار نفس عمیقی کشید و به همراه دود غلیظی که محکم به درون کشیده بود بوی عطر تازه ای را حس کرد. آرام چرخید و زن را دید که به او خیره شده است. چشم های سیاه و درشت دختر، دکمه های سیاهی که انسان را در ترکیب تاریکی اتاق و لباس بلند دخترک به خود متوجه می کرد، چاله های بزرگی که انگار در میان گردی سفید رنگی گذاشته شده بودند تا سرمای پیرامونشان را عمیق تر نشان بدهند.سیگار خاموش نشده را محکم توی زیر سیگاری خاموش کرد و بی توجه به حضور زن به طرف میز کارش حرکت کرد. شیشه کنیاکی را که تقریبا به نیمه رسیده بود برداشت، گیلاسی برای خود ریخت و بعد گیلاسی را برای زن. به طرف دختر حرکت کرد، گوشه ای از تخت نشست و در حالی که به دیوار تکیه می داد گیلاس را به دست دخترک داد....: متوجه نشدم کی وارد شدی. داشتم به تاریکی باغچه نگاه می کردم و سعی می کردم ببینم به کجا ختم می شود. بعد نفس عمیقی کشید و رو به دختر چرخید، طوری که انگار می خواهد چیز مهمی را با او در میان بگذارد. احساس سگی را داشت که چند روز در تاریکی به سر برده است و حالا روشنایی چراغی، هر چند سرد و لرزان او را به هیجان واداشته است...: از وقتی که به اینجا آمده ام هر روز مثل دیوانه ها به این چیز ها فکر می کنم. به علاوه که صدا های توی زیر زمین این ایده احمقانه را منتقل می کنند که این جا درست همان خانه ارواح است و من توسط یکی از شرور ترین آن ها به این جا منتقل شده ام. حتی به این هم فکر کردم که تو می توانستی فرشته مرگ من باشی و این جا در واقع همان جهان میان آخرت و دنیاست که مسلمانان به آن برزخ می گویند. جایی برای صبر کردن و منتظر ماندن که در آن همه چیز خنثی است. نه عذابی و نه پاداشی. چندین بار خواستم این چیز ها را با کسی در میان بگذارم اما اصلا فرصتی پیش نمی آمد.... بعد در حالی که سنگینی اش را از روی تخت می کَند تا به به دیوار پشت سرش تکیه کند به دیوار خیره شد...: فکر می کنم حتما باید به یک نفر روان پزشک یا روان شناس مراجعه کنم.... زن که گیلاس کنیاکش را یک نفس بالا کشیده بود بلند شد و به طرف پنجره رفت. حرکت نرم ران های دختر نگاهش را از سکون و یک دستی دیوار منحرف کرد. این شاید همان چیزی بود که مرد برای رها شدن از تصوراتی که هر روز آزارش می دادند به آن نیاز دارد. احساسی که حرکت کردن یک نفر موجود دیگر در این خانه به او می دهد می تواند فرضیه های پیشینش را باطل و او را از چند چیز مطمئن کند....: اما حالا که می بینم یک نفر انسان دیگر هم این جا هست که راه می رود، می نوشد و احتمالا می تواند صحبت کندتصورات بیمار گونه ام از جایی که در ان هستیم تا حدی تضعیف می شوند. راستی اسم شما را ....پیش از این که جمله اش تمام شود دختر که پنجره را بسته بود به سمت او چرخید...: زن، این چیزیه که می تونی باهاش منو صدا کنی.... بعد آروم کنار مرد نشست و در حالی که به نرمی روی تخت لم می داد دستش را روی لبهای پسر کشید....از این جا به بعدش را ننوشته بود و من هر قدر سعی کردم نتوانستم چیزی در مورد اتفاقی که افتاده بود به یاد بیاورم. مثل این که قرار بود از این به بعد اتفاقات عجیب دیگری نیز در این خانه بیافتد. چطور می توانستم دختری که تا حالا بیش از چند کلمه با من صحبت نکرده بود لمیده روی تخت خودم احساس کنم. اصلا چرا باید این کار را می کرد. اصلا چرا فکر می کنم این ماجرای من و همان خانم سیاه پوشی است که چند دقیقه پیش خانه را ترک کرد؟ می دانستم که او دختر عمه من نیست. اگر این طور بود حتما خانم صادقی در نامه اش می نوشت که دخترش در انتظار من خواهد بود و ضرورتی نداشت که از کلمه خانم برای معرفی او استفاده کند. به هر حال من هنوز هم سر در نمی آورم. بعد بی اختیار دستم را دراز کردم و جرعه ای از کونیاک توی شیشه را برای خودم ریختم و بالا رفتم. بعد از آن سیگاری کشیدم و سعی کردم ذهنم را روی اتفاقاتی که تا امروز برای من رخ داده است ،متمرکز کنم. در نهایت چیز مشخصی به خاطرم نیامد. تصاویر مبهمی از ورودم به خانه ای که بزرگ است و تاریک و فقط از روی ساعت های بی شماری که همه جای آن بود می شد فهمید در چه وقتی از روز هستیم. به هر حال بعد از گذشت چند ساعت بی خیالِ قضایایی که اتفاق افتاده است دستم را روی سرم کشیدم. نفس عمیقی کشیدم، انگار همه چیز هایی که در موردشان فکر کرده بودم به همراه ملوکول های هوا از تنم خارج شدند. بلند شدم پنجره را باز کردم و روی تخت دراز کشیدم. ساعت 21.26 بود که از اتاق کناری صدای موسیقی آرامی تو در توی خانه را پشت سر گذاشت و انگار که سنگینی لذت آوری را حول داد توی اتاقی که من نشسته بودم. احساس می کنم جایی آن را شنیده ام. از آن دست موسیقی های است که می شود با آن آهسته رقصید و بعد آرام یله شد توی بغل کسی که با تو می رقصد و او را بوسید و به طرف تختی هدایت کرد که در انتظار سنگینی اندام سبکبار انسان اند. صدای زنگ های ساعت 6 بار میان من و لذت لزجی که دچارش شده بودم نواخته شد. به کشیدن سیگار هر چند دقیقه عادت کرده بودم. درست مثل کسی که سال هاست این کار را می کند. بعد از این بود که- در فاصله آن شش ضربه و روشن شدن سیگار- دختری که انگار با فاصله کمی از زمین قدم بر می داشت وارد اتاق شد. لباس سیاه بلندی پوشیده بود و چشمان سیاه و سردی داشت. کنار تخت نشست و پیش از این که بخواهم حرفی بزنم لب های خشکیده ام را بوسید. بعد من را از روی تخت بلند کرد و تن کوچکش را آرام حرکت داد. یک ساعتی با هم رقصیدیم. بعد خودش را ول کرد توی اغوشم و برای چندمین بار من را بوسید. و بعد به طرف تخت رفت. چیزی شبیه پرواز بود با کایت دست سازی که انگار برای من ساخته بودندش....علی رغم کوچکی اندام زیبا و یخ کرده اش همه مرا در بر می گرفت. می توانم بگویم جسم این زن از چیزی ژله ای شکل، از ماده ای لزج، ساخته شده بود که میل زیادی به پوشاندن من داشت. من را با خود می پوشاند و تمام شب جریان خون توی رگ هایم را با حرکتی که در تمام تنش وجود داشت تنظیم می کرد. من وارد کش مکش زجر آوری شده بودم با موجودی گه هر بار بیشتر می شد و انگار قصد نداشته بگذارد هوای بیرون از او به من برسد. هر بار سعی می کردم حرکتی کنم ، دنباله های برهنگی اش وجودم را می پوشاند و سرمای عجیبی که به من منتقل می کرد امکان حرکت دوباره تن را از من می گرفت. من خشک می شدم و تلاش دوباره ای را برای بیرون رفتن از این چیز چسب ناک آغاز می کردم و هر بار بیشتر تلاش می کردم کم تر موفق می شدم. تا این که به طرز خارق العاده ای سراسر وجودش را لرزید،درست مثل بید های جوهان و کوچکی که اولین باد های پاییزی را تجربه می کنند. سرتاسر وجدش شروع به لرزیدن کرد. بعد حرکت مداومش متوقف شد و آرام روی تخت دراز کشید. بلند شدم و در حالی که سیگاری روشن می کردم دو گیلاس کنیاک خنک برای خودمان ریختم. گیلاسش را لاجرعه بالا رفت و بعد خوابید. در حالی که از پنجرهد به باغ خیره بودم. صداهای عجیب و غریبی شنیدم که از زیر زمین به گوش می رسید اما این بار آرام تر؛ انگار یک نفر داشت با خودکار چیز تازه ای می نوشت. درست مثل وقتی که شاگرد اول ها دارند پاسخ های سوالات امتحانی را می نویسند. بعد بوی عطر مردانه ای در تمام اتاق پیچید و ساعت دو بار نوخته شد. نسیم خنکی از پنجره فضای اتاق را تازه کرده بود و من به باغچه ای فکر می کردم که تاریک است و مردی که هست. که نیست!
