شیخ صنعان و بازی قدرت
* با احترام به سعیدی سیرجانی
قدرت خانم خودش هیچ تقصیری نداشت، شاید درباره قدرت خانم فمنیست ها بهتر از هر کس دیگری بتوانند تحلیلی ارائه دهند که به آدم های این طرفی و ان طرفی خوش بیاید. البته اگر فمنیست هایی از جنس فمنیست های ایرانی نباشند. راستش را بخواهید این یک ویژگی اساسی است در جامعه ایرانی که همه چیز را به گند می کشد. سارتر و مارکس در شریعتی به ابتذال می گرایند و فمنیسم در همین دنیایی که داریم تویش نفس می کشیم. اصلا نباید قدرت خانم را سرزنش کرد. به قول فمنیست های درست و حسابی تر قدرت خانم محصول است. محصول حضور در شرایطی که پیرامون همه مان هست. باید بی خیال قدرت خانم شد. هر چند در جای خودش قدرت خانم هم مشکلاتی دارد که اصلا به ما ربطی نداشتنه است و ندارد. ما کجا و تشنگان قدرت خانم به بهانه خدمت به یک چیز خوب. حالا مردم یا یک دستگاه حقیقت یا غیر حقیقت دیگر. خلاصه ما از اولش هم آنارشیست بودیم و انارشیست ها هیچ کدام با قدرت خانم کاری نداشته اند از اول.
اما می ماند شیخ صنعان.خب من پیش تر گفته بودم که ما انارشیستیم و با قدرت خانم کاری نداریم. اما حالا اجازه بدهید من یک صحبتی هم درباره خودمان بکنم. این صحبت ها هم هیچ کدام تقصیر من نیست. یک آدم معلوم الحالی به اسم وودکاک توی کتابش درباهر آنارشیست ها نوشته است که آدم های دیوانه ای هستند. اخلاق برایشان یک جورهایی اهمیت های مذهبی دارد. البته اخلاق برای این آنارشیست ها یک جور خاصی تعریف می شود. هر کدانمشان یک چیز می گویند اما خب من فکر می کنم اخلاق عبارتست از نفی نمایش و زندگی کردن در محدوده ای که من هستم یا حداقل نشانش می دهم. خب این مسئله برایم ارزش های مذهبی دارد.
این رشته کلام هم از آن رشته های عجیب و غریب است. هی از دست آدم در می رود. یک بار داشتم با یکی از این دوستان جنبش سبزی بحث می کردم راجع به قضایایی که این روزها توی کشور اتفاق افتاده است. من گفتم فکر می کنم مشکل جامعه ایرانی بیشتر از این که حکومتی باشد که توی ایران هست شکل زندگی انسان ایرانی است. بعد ماجراهایی که هی دارند توی زندگی شخصی ام اتفاق می افتند توی مغزم مرور شد. برایش تعریف کردم. بعد شیخ صنعان سعیدی سیرجانی را بخاطر آوردم. به دوستم این طور گفتم که شاید سعیدی سیرجانی وقتی کتابش را می نوشته نگاهی به قدرت خانم و رابطه اش با شیوخ دوره خاصی که داستان توی ان اتفاق افتاده است داشته است. اما وقتی همین ماجرای اخیر- ماجرایی بود که برای ان دوست تعریف کرده بودم- را نگاه کنی و بررسی نمایی می بینی که شیخ صنعان محصول شکل خاصی از زندگی انسان ایرانی است و بعد توی همان ماجرا، برایش همه شخصیت های داستان سعیدی سیرجانی را بیرون از دستگاه قدرت توی زندگی خودمان نشان دادم. خوشش آمد و بعد رفت شروع کرد درباره بعضی مسائل اساسی مطالعه کردن. همین طور سعی کرد نه یکی از نوچه های زیرک شیخ صنعان باشد که به بهانه و اعتبار شیخ در انتظار بستر قدرت خانم اند، نه از آن دست نوچه ها که واقعاً پذیرفته اند پاکی و صفای شیخ را و نه قدرت خانم. نه حتی شوهر بدبخت قدرت خانم. آخه یکی نیست به این ارمنی بدبخت بگوید دختر مسلمان، باکره توی خانه نشسته کجا و توی بی دین و ملحد. حالا هیچ کدام این ها مهم نیست. فکر می کنم هر کدام از مات باید کتاب شیخ صنعان- شاید هم فقط داستان باشد نمی دانم- را بخوانیم. شاید باید خیلی از متن های دیگر را هم این طوری بخوانیم.
»دانلود داستان شیخ صنعان(لینک دانلود)
-----
پ.ن: این حکایت پایانی را هم می گذارم از این جا باشد که رستگار شویم:
گويند فرانسيس بيكن (فيلسوف مطلقانديش انگليسي) از معبري ميگذشت. جماعتي بديد به مجادلهاي مشغول. بر آنان وارد شد و شرح ماجرا بخواست. او را بگفتند كه دعوي همه بر سر دندان اسب است. گروهي را عقيده بر آن بود كه شمار دندانهاي اسب 16 و جمعي بارو داشتند كه 20 است. كار عنقريب رو به قتال ميگذاشت كه فرانسيس عليهالرحمه پاي بر سنگ خطابه بنهاد و بانگ سر داد:« اي ياوه! ياوه! ياوه! خلايق مستيد و منگ يا به تظاهر تزوير ميكنيد!؟ ( بيكن شاملو را از كجا ميشناخته!؟ ) اسب در اصطبل است و دندان اثبات در دهان. صلواتي ختم كنيد و قائله را در طويله فيصله دهيد. »
ملت در قشوخانه گرد آمدند و به هزار جهد كام اسب بگشودند و جز چند دندان پوسيده چيزي به ديده طمع نديدند. پس آن گاه بر فرانسيس بينوا بشوريدند و او را بگفتند:« بيگمان تو را از اين كار مراد اجرت و مزدي است. قدم رنج كردي و منت بر ما نهادي. اينك مزد پا بستان و برو. »
فرانسيس بيكن هماكنون در بخش جراحي يكي از بيمارستانهاي تهران به جرم عارضه " هرني " ( قدما بدان " فتق " بگفتندي ) بستري است!

